عاشق می شوند اما...عاشق نمی مانند...

لعنت به زندگی

لعنت به سال ها

که بدون دیگری گذشت...*

 

وقتی میگم این فریبرز بد قدمه، شما میگید نه! هنوز 30 ساعت به سفرمون مونده که اعلام کردند یک هواپیمای ایران ایر در فرودگاه مهرآباد و زمان نشستن دچار سانحه شده. خوشبختانه به مسافرین آسیبی نرسیده. اینجا  رو بخونید.

مادر میگه با پرواز  امارات برو. بهش میگم:

اجل برگشته می میرد نه بیمار سخت...

امروز درگیری من با شریکم به اوج خودش رسید. پرده  های حجب و حیا کنار رفت. کنار رفتن این پرده ها چه در زمینه ی زندگی زناشویی، چه دوستی و حتی  کار، می تونه پایه های اون رابطه رو کاملا سست کنه. اگر تعهداتم به یکی از عزیز ترین هام نبود و دو ماهی فرصت داشتم، کاری می کردم کارستان. افسوس که دستم بسته ست.

سنگی بر پیشانی سنگی کوه، خورد

کوه خندید و سنگ شکست

یک روز کوه می شکند

خواهی دید...**

امروز نیم ساعتی با رضا حبیبی در مورد مشکلات کاری حرف زدم.  بعد از چند دقیقه زنگ زد و خبری در مورد کار ها داد که تا چند دقیقه می خندیدم. رضا در جمع خانواده ما کاملا پذیرفته شده. فریبرز به نیکی ازش یاد می کنه و مادر تا مرز بی نهایت دوستش داره.

 

پ.ن(1): خوشبختی...

از چارلی چاپلین پرسیدند خوشبختی چیه؟

جواب داد:

خوشبختی فاصله ی این بدبختی تا بدبختی بعدیه...

وقتی بدبختی ها به هم بچسبند، زندگی، جهنمی میشه...

 

پ.ن(2):عاشق می شوند اما...عاشق نمی مانند...

در دوره زمونه ای هستیم که دل ها بد جوری بزرگ شدن. تا دلت بخواد در یک زمان توش چند نفر جا میشن. به هر حال عصر مدرنیته است. کاری اش  هم نمیشه کرد. اونایی که هنوز به روش  سنتی عاشقن. اونایی که هنوز یادشونه که:

خدا یکی...یار یکی...دل یکی...دلدار یکی...

نیت کنند و این فال رو بخونند:

"ای عاشق صاحب فال!

بدان و آگاه باش که عشق، کمیاب ترین جواهر دنیاست. آزمون و صبر بسیار باید تا سزاوار آن شوی. و او رو به تو بنماید و دست به آن یابی. رسیدن به کمیاب ترین جواهر، بسیار ساده تر است از حفظ و نگهداری آن.

اینجاست که پای بسیاری از عاشقان می لنگد.

عاشق می شوند، اما عاشق نمی مانند."***

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

فریبرز دیشب با فرناز و بچه ها حرف زد. از این گفتگو، چند جمله ی ساده رو برام نقل کرد.

 می دونم که نیست.

 می دونم که دیگه ندارمش.

می دونم که به تعبیر نامجو، من "جهان سومی زاده ی آسیایی"  دیگه باب میلش نیستم.

می دونم که خودم هم آدم سابق نیستم.

 اما نقل یک کلام، طرح یک سئوال، هنوز فکرمو در گیر می کنه...

و خاصیت عشق همین است...

حتی اگر طی ادامه ی مسیر برای عاشق و معشوق، غیر ممکن باشه...

یک سال پیش نوشتم:

هر نتی  که از عشق بگوید...

زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که

در انتظار صدای توست...****

 

*سهیل محمودی

**نادر ابراهیمی

***موسا اسدیان(با یاری یارتا یاران)

****گروس عبدالملکیان

 

با دهان بسته نمی شود خندید...لبخند می زنم...

نباید ها و باید ها

با دهان بسته نمی شود خندید

لبخند می زنم...*

 

درد دندونم کاملا قابل تحمل شده.

دیشب ایمیل قشنگی از نهالم داشتم:

"فرشید جان سلام

دو روزه دارم سعی می کنم باهات تماس بگیرم نمیشه. یه ایمیل هم برات زدم. خواستم ببینم دندونت چطوره؟من که فعلا جایی کار نمی کنم، حداقل پای تلفن به مردم برسم!

به من زنگ بزن...نهال..."

به نهالم زنگ زدم. وقتی تخصصی در مورد دندونم صحبت می کرد، توی دلم بارها قربون صدقه اش رفتم.

روزهای انتظاری رو سپری می کنم که همه چیز در بیم و امید خلاصه شده. هوا هوای نفس گیری ست.

قحطی عجیبی ست

نه تویی هست که بماند

نه بارانی مانده که ببارد

نه کلمه ای خیال دارد بیاید..**

 

پ.ن(1): خبر نامه!!

همسر رئیس جمهور ایران طی نامه ای از همسر رئیس جمهور مصر خواسته با راهنمایی! و درخواست !! خود از همسرش بخواهد به نجات قربانیان غزه بپردازد. اینجا  رو بخونید.

 

پ.ن(2): درست مثل زندگی...

این عکس  رو ببینید. بعضی وقت ها زندگی آدم به همین شیر توشیری!! میشه.

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

خدا رحمت کنه حسین پناهی رو. یک سال پیش نوشتم:

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی...***

 

*از وبلاگ لبخند

**مهدیه لطیفی

***حسین پناهی

 

قلب من کتابی ست...گشوده...

من رازی ندارم

قلب من کتابی ست گشوده

خواندن آن برای تو دشوار نیست

محبوبم

زندگی من

از روزی آغاز می شود

که دل به تو سپردم...*

 

دکتر گفت برای این دندون دیگه نمیشه کاری کرد. این دندون از دست رفت...

درست مثل فرصت های زندگی...وقتی مراقبشون نباشی از دست میرن....وقتی قدرشونو ندونی، لحظه ای می رسه که دیگه نیستن.

از دبی، به زور آنتی بیوتیک درد رو تحمل کردم. امروز دیگه طاقتم تموم شد.

به لثه نیشتر زد. فعلا بهترم.

دیروز روز آروم تری در دبی داشتم.  بر مبنای قانون:

"مرد که کار خونه نمی کنه"!

دو روز سپری شد، اما وقتی دیگه ظرف تمیز برای غذا خوردن نداشتم، با خودم گفتم:

"مرد غلط می کنه که کار خونه  نمی کنه"!!

شروع کردم به کار.

وقتی با شستن سه ظرف، دو تی شرت خیس شد، تصمیم گرفتم پیش بند ببندم!

ظرف ها که تمیز شد، دستم  به خارش افتاد، کرم زدم!!

یک دفعه دیدم بعد از یک عمر آبرو داری، چقدر "مامانم اینا" شدم. با اون پیش بند و کرم لطیف کننده روی دست، چه جگری شده بودم!!

بعد افتادم به جون خونه و جارو برقی و تی کشیدن...سزای آدمی که در آستانه 50 سالگی تنها زندگی کنه همینه...

حسرت زندگی از دست رفته رو کمتر می خورم...اما غمگینم از اینکه نمی دونم چی در انتظارمه...چه باید بکنم...

نه برای تنهایی ام

زمین و زمان را فحش می دهم

نه برای رفتنت

اشک خونین می ریزم

و نه

مردن بهتر از

نبودنت است

فقط

نگاه محزون آینه

آزارم می دهد...**

تجربه تلاش چند روز گذشته در دبی نشون داد که باید "وا" ندم...دست از تلاش بر ندارم...نظر فریبرز اینه برای سر و سامان دادن به کارها، دوهفته ای در دبی مستقر بشم. درست میگه. اما مشکلات اینجا رو چه کنم؟

چقدر بده سر درگمی و بلاتکلیف بودن و قدرت تصمیم گیری رو از دست دادن...

 

پ.ن: یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

چرا فرار؟

چرا چتر؟

تنها آدم های آهنی

در باران زنگ می زنند...***

 

*نزار قبانی(ترجمه احمد پوری)

**از وبلاگ کاغذ پاره ها

***علی عبدالرضایی

عکس: رضا حبیبی

 

قاف...مانده از عشق هنوز...

استواری ام بیهوده نیست

قاف...مانده از عشق

هنوز...*

 

هیچ معجزه ای اتفاق نیافتاد!

امیر تلفنی سعی کرد بگه کارها درست شده، اما با نقل  صحبت هاش فهمیدم همه چیز طبق روال خودش جلو میره. می دونستم امیر زحمتش رو کشیده، چیزی نگفتم تا متوجه ناراحتی من نشه. مهم اینه که تلاشش رو کرد.

در دبی، کارهام به لطف خدا خیلی عالی پیش رفته. شاید ثمره ی تلاش 8 ماهه ام رو بزودی بگیرم.

خدایا تنهام نذار...

تب ناشی از سرما خوردگی و درد شدید عفونت دندان، امانم رو بریده بود. اما تا ساعت 6 با عبدالله دویدیم.

این هندی ها هم از من خنگ ترند! رفتیم داروخانه محلول شستشوی دهان بگیریم. هر چی گفتم mouthwash می خوام نمی فهمیدند. شاید ایراد از لهجه ی من بود. چون وقتی آوردند، دقیقا همین روش نوشته بود. از اینکه نمی تونستم حالیشون کنم به شدت عصبی شده بودم. یک دفعه بدون اجازه بطری آب معدنی رو از جلوی هر دوشون برداشتم. باز کردم مقداری آب به دهانم ریختم و شروع به غرغره کردن کردم. دهان عبدالله از تعجب باز مونده بود. از اونجایی که آدم فضولی نیستم! اصلا نگاهی به مرد هندی فروشنده نکردم! اما به سبک فریبرز چهار چشمی حواسم به خانم دکتر هندی بسیار زیبا بود که نزدیک بود از شدت خنده بیافته روی صندلی.

به هر حال حالیشون کردم چی می خوام!!

سرما خوردگی ام کاملا بر طرف شده. با آنتی بیوتیک و مسکن، درد دندونم هم تسکین پیدا کرده.

کاش مسکنی هم بود که درد "دل های شکسته" رو التیام می بخشید.

 

پ.ن(1): مگه میشه؟!...

آیدا روی یکی از عکس های نهالم که با لباس هندی که براش فرستاده بودم گرفته، با فتو شاپ کار خیلی قشنگی کرده که دل عموش شاد شد.

در  خلوت خونه ی دبی، با این عکس نهالم حسابی گریه کردم. سبک شدم. مگه میشه این دختر رو داشت و نداشت؟...

مگه میشه این فرشته رو داشت و ازش دور بود؟ مگه میشه...

عکس رو در گالری سایت ببینید.

 

 پ.ن(2): بیماری مهلک!...

در رؤیا گولم می زنی

در واقعیت به من می خندی

من

دانسته به این خواری تن می دهم

بیماری کدام یک از ما

مهلک تر است؟...**

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

لحظه ها می گذرند ...اما به سختی...

اون ته های دلم میگه روزهای خوب در راهه...برام دعا کنید.

یک سال پیش نوشتم:

گفتم به دل زمانه چه دارد ز گیر و دار

خندید و گفت آنچه نیاید به کار ما

بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم

بیدل به دوش کس نتوان بست بار ما...***

 

*از وبلاگ لبخند

**ساره

***بیدل دهلوی

عکس: نیاز

 

آن قدر دور شدم...که صدایم را نمی شنوی...

گفتی از یاد تو می رم...نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام، قلبم اما...پیش توست تا همیشه

فاصله بین من و تو...تا کجا دنباله داره؟

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم...تا همیشه...*

 

دو ساعتی که توی هواپیما موبایلم خاموش بود، در اضطراب عجیبی به سر بردم. تا چند سال پیش که موبایل نبود، ساعت ها از عالم و آدم بی خبر می موندیم و  خم به ابرومون نمی آوردیم. بشر چه زود عادت می کنه و چه زود سطح توقعاتش بالا و بالا تر میره.

نگران حال مادر بودم که حس می کردم هنوز ضربان قلب و تنفسش به حالت عادی برنگشته، و منتظر خبر امیر.

به محض رسیدن به دبی با مادر تماس گرفتم. گفت خیلی بهتره. اومدن شب قبل رضا و آزاده، (به همراه ضرر شام 50 هزار تومانی...آقا رضا دو پرس میل فرمودند!) و تماس تلفنی فرید، خوشحالش کرده بود.

از امیر تا ساعت 12 خبری نداشتم. در نهایت گفت همه چیز به فردا موکول شده. اما خیلی امیدوار بود. گرچه حس می کنم  می خواست من در اینجا زیاد دل نگران نباشم.  بعید می دونم به اون راحتی که میگه کار انجام بشه.

شبیه بچه پر رو هایی که هر چی کنارشون می زنن، باز میان و آویزون میشن، از رو نمی رم.

هر چی دل شوره هام بیشتر میشه، حسم میگه روزای خوب می خوان بیان. با این حال:

"بوی بهبود ز اوضاع جهان"** نمی شنوم.

امروز سخت کار کردم. شب هم که رفتم در لمسی پلازا چرخی بزنم، عبدالله زنگ زد و برای یک قرار دیگه احضارم کرد. فردا هم چند قرار کاری مهم دارم، گرچه هوش و حواسم به تهرانه.

 

پ.ن(1): مرغ باغ ملکوت نیستم...

چرا نمی فهمند

من آن جایی ام

مرغ باغ ملکوت نیستم

آن جایی ام که تو هستی

اگر چه آن قدر دور شدی

که صدایم را نمی شنوی...***

 

پ.ن(2): پیامک امروز...

توی دیار غربت اس.ام.اس قشنگی داشتم:

دلم برای تو تنگ است و شعر می گویم

خدا کند که پریشان نباشد احوالت...

جواب: هست...آن هم چه جور!!...

 

پ.ن(3): نکته ی آموزشی امروز!

اگر بعد از انجام کار ها، به خونه اومدید و حس کردید:

" هوا بس ناجوانمردانه سرد است"...****

در کنار احتمالات مختلف از قبیل اینکه هنوز تب و سرما خوردگی از بدنتون خارج نشده و یا اینکه به هر حال دی ماه است و دبی هم سرد شده، اگر با بستن پنجره ها دیدید سرد تر شد، این احتمال رو هم بدید که وقتی وارد خونه شدید و با عجله تمام کلید ها رو زدید، شاید کولر رو هم روشن کرده باشید...اون هم روی درجه تندی که در اوج گرمای تابستون هم ازش استفاده نمی کردید!

دوباره سرما خوردگی ام شدت گرفت.

سزای آدم ناشی همینه!!...

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

گر چه:

" مرد که آرزو نمی کنه"...

اما یک سال پیش نوشتم:

کاشکی یکی بود یکی نبود...اول قصه ها نبود

اون که تو قصه مونده بود...از اون یکی جدا نبود...*****

 

*ترانه سعید

**حافظ شیرازی

***شهاب مقربین

****مهدی اخوان ثالث

*****ترانه یزدانی(یغما گلرویی)

 

بی تو هر لحظه دل...می لرزه...

چه زیرکانه

به ابتذال می کشی

عشق را

می گفت به وقت کندو

پروانه سوخته

به زنبور عسل...*

دیشب یادم اومد از موبایل دبی، می تونم به بچه ها اس.ام.اس بدم. کوتاه و مودبانه نوشتم:

دلتنگتونم پدر سگا...

ناصرم فوری جواب داد. چقدر به دلم نشست.

یک تماس تلفنی باعث شد مادر دیشب دچار حمله ی خفیف قلبی بشه. وای اگر یک تار مو از سر مادر کم بشه. گر چه یک کامنت خصوصی در ساعت دو و نیم شب و انتقال اون به مادر، تا حدودی آرومش کرد.

صبح به امریکا زنگ زدم. فرناز گوشی رو برداشت. هنوز از حالت  صدام می فهمه چه مرگمه. گفتم سرما خوردم. گفت دیگه چته؟ ماجرا رو براش گفتم. برام گفت به یاد طرف می آوردی که هزینه ی دوران تحصیلش، حتی خودکار و قلمش رو دادی. فرناز آرومم کرد.

نمی تونم چیز هایی رو که گفته به طرف بگم. آدم اگر کاری می کنه، با گفتنش ارزش کارش رو از بین می بره، ضمن اینکه این وسط پای عزیزی در میونه که باید حرمتش حفظ بشه.

فرناز گفت چرا سه هفته ست زنگ نزدی؟ وقتی توجهش رو می بینم خوشحال میشم و غمگین.

خوشحال از این جهت که هنوز به فکرمه.

غمگین از این نظر که چه جواهری رو از دست دادم.

محبت فرناز به من، محبت عاشقانه نیست. محبت و احترام یک مادره به پدر بچه هاش و این دردناکه.

سزای آن که قدر نداند، حسرت است و افسوس.

چشمت کور آقا فرشید...

با نهالم هم حرف زدم. از ناصر و نویدی ایمیل های با مزه ای داشتم. 

مشکل روز 5 شنبه حل نشد. فردا آخرین مهلته. امیر امروز به دفتر اومد. دیدنش خوشحالم کرد. قول داد از بانک مهلت بگیره. امیدوارم از پس این کار بر بیاد که نیازی به مراجعه خودم نباشه.

خدا کنه فردا در این مورد خبر خوبی داشته باشم.

فردا صبح عازم سفرم. تا جمعه نیستم. صحبت  با بچه ها روحیه ام رو در آستانه سفر بهتر کرده. حس غریبی دارم که خبر های خوش در راهه. خدا کنه در این دوره زمونه سراپا دروغ، حسم به من دروغ نگه.

 

پ.ن(1):عاشقانه...

بی تو هر لحظه دل می لرزه...

همین...

 

پ.ن(2): جنگ نا برابر...

در وبلاگ عزیزی خوندم:

جنگ غم تو با دل ما

نابرابر است...

با تمام سلول های تنم حسش کردم.

 

پ.ن(3): حاج آقای با سخاوت خوش اشتها...

بدون هیچ شرحی اینجا  رو ببینید...

 

پ.ن(4): اندر حکایات سالاد رژیمی...

سفالینه  عزیز در وبلاگش با اشاره به سالاد رژیمی من متن جالبی در مورد اون رستوران نوشته. به جز قسمت مربوط به اشربه های منکراتی اش!! بقیه رو ببینید. من که در عکس پیداست، نوشابه خوردم.

 

پ.ن(5): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

روزگار غریبی است

من تو را دوست دارم

تو دیگری را

و دیگری مرا...

و در این میان...

همه تنهاییم...**

 

*الهام ناصری

**دکتر علی شریعتی

 

چه بی رحمانه زیبایی...

تو خواب انگار... طرحی از گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشماتو می بندی

تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن

چه بیرحمانه زیبایی...*

 

دیشب تب داشتم. از درد تا ساعت 5 نخوابیدم. صبح غیرت به خرج دادم و از تخت اومدم پائین.

به خاطر طرح زوج و فرد، قرار بود فریبرز بیاد دنبالم. خواب موند. به آژانس زنگ زدم، گفت نیم ساعت معطلی داره.

خواستم با ماشین خودم بیام دیدم یک وانت جلوی در پارک کرده. از اونجایی که دیگه "پسر به به چه نیکویی" شدم بدون دعوا کردن چند دقیقه ای منتظر شدم تا راننده ی وانت بیاد. برف شروع به باریدن کرده بود. به دفتر نرسیده پیامک زیبایی داشتم:

کدام گوشه ی قلبم را

به تو بدهم

تا دلت را خط نیاندازد

که تمام دلم

خط خطی ست...

به فکر دل خودم افتادم که کارش از خط و خط خطی گذشته...

میگه هر سکه میشه قلب باشه

اما هر چی قلب شد دل نمیشه...**

امروز هم بدون هیچ معجزه ای گذشت. تا چهارشنبه راهی نمونده.

تا به خودم بیام از وقت تلفن زدن به بچه ها گذشته بود. فرناز راست می گفت دیگه ماه آسمون ما یکی نیست. روز و شب ما با هم فرق می کنه. به همکارم سپردم فردا صبح برای تلفن یادآوری کنه.

فرشید چه کردی با خودت و زندگی ات که باید از طریق  اینترنت و مخابرات با عزیزانت تماس برقرار کنی.

بدون حس گرمای دست و تن...

از بعد از ظهر تا حدودی حالم بهتر شده.

می گفتند بر اثر صبر نوبت ظفر آید...ما که ندیدیم...

خواندیم با هر سختی گشایشی ست...ما که ندیدیم...

دلم از تمسخر خار بوته های خستگی

از سردی پس کوچه های پریشانی

زخمی است

مگر این راه تنهایی

بعد از شوره زار دلتنگی

به دریا نمی رسید؟...***

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

توی هر گوشه این شهر...دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاد... دلی  که به من ندادی

میرم و گم میشم آخر...تو غروب دشت غربت

نمی تونم که بمونم...توی شهر بی محبت...****

شهر همون شهر و خاطرات همون خاطرات و غم همون غم...

زندگی تکرار تکرار است...

 

*ترانه داریوش

**بیژن مفید

***از وبلاگ بهنام

****ترانه سیاوش قمیشی

عکس: نیاز

 

کوفت هم نمی افتد، از این آسمان...به جیب پاره ی ما...

 

 

با تو من، هم جامه ی شب می شوم

هم طپش با  گر گر تب می شوم

با تو من هم بستر گلبرگ ها

از شکفتن ها لبالب می شوم...*

 

سرما خوردگی ام بهتر نشده، اما دیگه تب ندارم.

همین که با سر درد و کوفتگی استخوان، می شینم و می نویسم... یعنی دوستتون دارم.

همین که در حال نوشتن، آب چشم و بینی ام!! سرازیره و هی باید "فرت فرت" کنم که روی کیبورد نریزه، یعنی بی تربیت ام... اما، باز هم یعنی دوستتون دارم.

همین که بی تربیتی می نویسم، یعنی در مقابل مشکلات زانو نزدم و هنوز به لطف خدا امیدوارم.

خنده داره یا نه، نمی دونم اما در اوج سرماخوردگی و بی حوصلگی و اضطراب ناشی از مشکلات کاری، امروز رگ عاشقیت ام بد جوری گل کرده بود. همه چیز برام زیبا بود...و هست...

صبر کن

این هنوز اول کار شاعری ست

شعری خواهم نوشت

که شاعران تاریخ

به آن غبطه خواهند خورد

هزار کلمه

جمله ی آن ها

تکرار نام تو...**

 

پ.ن(1): سالاد رژیمی...

در دبی یک روز، سه وعده شام خوردیم. بار دوم من فقط سالاد سفارش دادم. اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

کوفت هم نمی افتد

از این آسمان

به جیب پاره ما...***

اما همچنان چشمم به آسمون خداست.

 

*ترانه جدید داریوش

**شهاب مقربین

***ژاله سیفی

عکس: رضا حبیبی

 

بغض هایی برای نترکیدن...

از یخ نبود

دل شمعی

که آب شد...*

 

سرما خوردگی ام امروز شدت گرفت. روز، خیلی بد شروع شد. تمام قرار هامو کنسل کردم. خدا رو شکر که فریبرز و رضا در دفتر بودند و آرومم کردند. داشتم عجولانه حرکتی انجام می دادم که بعدا پشیمون می شدم. رضا خیلی مدبرانه مسئله رو حل کرد. قسمت اعظم قضیه، سوء تفاهمی بیش نبود. خدا رو شکر که این دو برادر خوبم، امروز در کنارم بودند.

مسئله ی امروز به قدری ذهنم رو مشغول کرده بود که اصلا به مشکل کاری این هفته فکر نکردم.

تلنگر های عرش کبریایی در نوع خودش بی نظیره. امروز جناب خدای همیشه مهربان به من گفت تحت هیچ شرایطی نا شکر نباشم و فکر نکنم مشکل پیش روی من، بزرگ ترین معضله. در یک لحظه آن چنان فکرت به یک درد دیگه معطوف میشه که همه چیز از یادت میره.

در حد فاصل ساعت  10 تا 1 که به هم ریخته بودم، جای خالی پدر و فرناز رو بد جوری حس کردم.

وقتی دست و پامو گم می کردم، یک جمله ی پدر، آرومم می کرد.

وقتی در اوج عصبانیت بودم، یک فشار دست فرناز به روی دستم و یا نگاه مستقیمش، آرامش رو به من بر می گردوند.

اگر بگم در نبود فرناز، هم دل و هم صحبت ندارم، سخنی به گزاف گفته ام. اما درد هایی هست که فقط میشه به یاری گفت که بیش از یک دهه با تو و خانواده ات زندگی کرده باشه.

امروز با 115 کیلو وزن! و نزدیک به نیم قرن عمر، همانند کودکی یتیم، احساس بی پدری کردم. احساس بی کسی کردم.

 و این دو حس چقدر بده...

 

پ.ن(۱): سنگدلانه...

سراسر کوه را برف پوشانده است

و پرندگان بی دانه اند

پنجره را باز کن

منتظر باش

پرنده یی هست که  به خانه ما پناه آورد

و سور امشب مان

مهیا گردد...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

حرف هایی برای نگفتن

دردهایی برای ننوشتن

"آه" هایی برای نکشیدن...

بغض هایی برای نترکیدن...

بگذریم...

مرد که حرف نداره...

مرد که درد نداره...

مرد که آه نداره...

مرد که بغض نداره...

عجب نامردی ام من... امشب...

 

یک سال پیش نوشتم:

ما کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند...***

 

*سینا به منش

**شمس لنگرودی

***گروس عبدالملکیان

عکس: رضا حبیبی

 

سیلی اگر زند...به رخ ناتوان زند...

عکسی از یک روز خوب

در یک سفر خوب

در کنار هم سفری خوب...

 

یکی از مهم ترین کارهایی که باید انجام بدم، پیدا کردن یک آژانس هواپیمایی مطمئن و خوبه. متاسفانه علیرغم محبت و تلاش  دوستان، از ناحیه تهیه بلیط و سرویس دهی و خدمات این آژانس ها، خیلی اذیت میشم.

 سفر خوبی داشتم. در کنار دکتر رضا کیاسالار ، سه روز خوب رو سپری کردم.

حالا در تهرانم.  از فردا چند روز سرشار از دلهره کاری رو در پیش رو دارم. عزیزی هست که هم مسلک من نیست. به دعا و نذرش اعتقاد عجیب و غریبی دارم. امروز ازش خواستم برام نذر کنه. تا 4 شنبه معلوم میشه نذرش نتیجه داده یا نه.

از دیشب حالت سرما خوردگی داشتم. صبح تب هم اضافه شد. تمام روز رو در خونه موندم. حس می کنم بهترم.

دو هفته ای میشه که با بچه ها صحبت نکردم. شاید یکی از دلایل دلتنگی ام هم همین باشه.

دلتنگی ام تا آنجاست

که بنالم

دیگر دل ندارم

دل ندارم

دل ندارم...*

با دکتر در مورد شعر صحبت می کردیم. از دست نوشته ای در اتاق فرید در اون سال ها یاد کرد. نمی دونیم شعر از کیه. شاید فرید یادش باشه و برام بگه:

ساقی بیا که دست توانای روزگار

سیلی اگر زند به رخ ناتوان زند...

 

پ.ن(1): از خاطرات سفر...

از سفر این بار، چند عکس دارم که سعی می کنم، هر روز در قسمت گالری سایت قرار بدم. اولین عکس رو در اینجا  ببینید.

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش ترانه زیبایی رو برای اولین بار گوش کردم.

اینطور شروع می شد:

بگین بباره بارون...دلم هواشو کرده 

بگین تموم شدم من...بگین که بر نگرده

بهش بگین شکستم...بهش بگین بریدم

نه اون به من رسید و...نه من به اون رسیدم...

و اینطور تموم...

بذار کسی نبینه...غرور گریه هامو...

بذار کسی نفهمه...غم تو خنده ها مو

تنم داره می لرزه...تو این هوای هرزه

گاهی نداشتن دل...به داشتنش می ارزه...**

واقعا گاهی نداشتن دل...به داشتنش می ارزه...

 

*از وبلاگ نسرین

**ترانه پویا بیاتی

 

آمده ای...من ندیده ام...

شب را دوست دارم

چرا که در تاریکی

چهره ها مشخص نیست

و هر لحظه

این امید

در درونم ریشه می زند

که آمده ای

ولی من ندیده ام...*

 

فردا شب بر می گردم. در کنار دکتر رضا، سفر خوبی داشتم. تمام کارها نسبتا خوب پیش رفت. فکر برگشتن به تهران تنم رو می لرزونه. حساس ترین هفته ی کاری امسال رو، در پیش رو دارم. برای حل مشکلات کاری به هیچ جا و کسی امید ندارم. فقط باید خدا به دادم برسه. سعی کردم دل نگرانی هام در سفرم اثری نداشته باشه تا به  همسفر مهربان و با مرامم خوش بگذره...

دلتنگم.

دلتنگ نبودن در ایران... در سال پدر...

دلتنگ ناراحت کردن مادر... در وقت سفر...

دلتنگ دلخوشی هایم در ایران...

دلتنگ عزیزانم در امریکا...

دلتنگ استراحت...

دلتنگ دلواپسی و تشویش نداشتن...

دلتنگ آرامش...

دلتنگ عشق...

عشق بدون سانسور...

عشق عیان...

 

پ.ن(1): "حسودانه نوشت"...

شب لالایی اش را گفت

اما به خواب نرفتم

هنوز

در جایی

بیداری

با کسی...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

وقتی در یک کشور عربی، نحوه ی برخورد و صداقت موجود در کلام رو می بینی، دلت می گیره که چرا در ایران عزیزت این معیار ها کم کم رنگ پریده و پریده تر میشن...

یک سال پیش نوشتم:

بیا پیاده راه بیافتیم

تا تبت

فلات ما

وفا را به دست باد داده است...***

 

*از وبلاگ شاعران سوخته

**علی شفیعی

***رویا وکیلی

عکس: نیاز

 

امشب تمام گره ها...بی دست باز میشن...

امشب

تمام گره ها ...

بی دست...باز میشن...

یا ابوالفضل...

 

شب تاسوعاست. اونقدر در وبلاگ های مختلف، از این شب می نویسند که نیازی به نوشتن من نیست.

شب سالگرد سفر پدر هم هست. سال گذشته براش نوشتم. اینجا  رو بخونید.

امشب راهی سفرم. این بار دکتر رضا کیاسالار هم همسفر منه. تلاش می کنم بهش خوش بگذره. حضورش برای کارهام هم کمک بزرگیه.

پ.ن(1): یک خواهش...

دوستان زیادی محبت دارند و لینک دادند که من بی خبرم. ممنونم میشم اگر بعد از لینک به من هم خبری بدن تا درلیست دوستان، اسمشون رو وارد کنم.

پ.ن(2): فال برای عاشقان "جدا مانده ز یاران"...

نیت کنید!...نیتی برای عشقتون...برای عزیز دور از شما...

جان؟ شب یلدا نیست؟ می دونم.

شب عزاداری ست؟ قبول ندارم!

امشب شب عاشقان است.

از عشق ابوالفضل به برادرش، عاشقانه تر سراغ دارید؟

تازه شب یلدا هم  نباشه. کدوم کار من به آدمیزاد رفته که به "مناسبت نوشتنم" شبیه آدمیزاد باشه؟

نیت عاشقانه  کنید...بخونید:

ای صاحب فال!

بدان و آگاه باش که دو تن اگر برای یکدیگر آفریده و ساخته شده باشند، به رغم هر ناراحتی و دشواری پیش آمده، از آن هم اند و سرانجام، به هم می رسند. پس بر آنان است که شومی دوری را به یاد شیرینی وصل، از شب و روز خود برانند.

هر روزی که وصل دهد، آن روز عید است، آن روز که رو به وصل می رود نیز...*

 

پ.ن(3): مناجاتی با عرش کبریایی...

ای دریای رحمت...

قبول ندارم که شب خاصی برای ارتباط  با تو  وجود داشته باشه. اونقدر با صفا و با مرامی که هر بنده ای در هر ساعتی اراده کنه می تونه پیشت بیاد. اما مناسبت های مختلف می تونه تلنگری باشه به ما بنده های بی معرفت که بیشتر از تو یاد کنیم.

خدایا...

کامنت های عمومی و خصوصی زیادی دارم از کسانی که دل پر دردی دارند و غم نهفته ای. فکر می کنند من پیش تو آبرویی دارم.

با مرام تر از اون هستی که آبروی فرشیدت رو پیش بقیه ببری...

الهی...دوری بچه ها امانم رو بریده...فشار و بیم و هراس ناشی از کارها، به قلبم فشار میاره... اما همه ی غصه های فرشید مال خودش.

اگر "ته آبرویی" از این بنده ی روسیاه،  پیش تو باقی مونده، به احترام اشک هایی که فقط من می دونم و تو که در کجا  و در چه حالتی ریخته شده، به فریاد  همه ی اونایی برس که به من گفتند... دعاشون کنم.

خدایا آبروی هیچ کس رو پیش عزیزانش مبر و آبروی فرشید رو نیز...پیش بچه های راه دورش...

امروز دست گیر که فردا

از دست رفته است

انسان خسته ای که

نجاتش به دست توست...**

 

*موسا اسدیان( با یاری یارتا یاران)

**فریدون مشیری

عکس: رضا حبیبی

بی قرار در آرامش...

گفتی که دلتنگی نکن

آخ مگه میشه نازنین

حال پریشون منو...

ندیدی و بیا ببین...*

 

هر چیزی شانس می خواد. حضرت محمد در غار نشسته و در عالم خودش بود. وحی به او نازل میشه:

بخوان...

چه بخوانم؟

بخوان به نام خدای خود...

فرشید حیرانی هم توی غار...ببخشید اتاق خودش نشسته، حواسش به جایی نیست. یک دفعه مادر رو بالای سرش می بینه:

بخور!

چی بخورم؟

بخور هویج رنده شده!!

نگاهی به کاسه می کنم. یه کاسه ی بزرگ پر از هویج رنده شده...

میگم مامان مگه من خرگوش باگزبانی هستم؟

با نگاهی که کمی منو می ترسونه میگه:

خودم قندت رو میارم پائین...

نه فرشید خان این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست...

خدا بگم برادران کیاسالار رو چکار کنه که پای هفته نامه سلامت رو به خونه باز کردند. حالا مادر با مطالعه سلامت  به مبارزه با من پرداخته.

امروز خونه شلوغ بود و مادر خوشحال...

فریبرز اومد و با همدستی اش، مادر رو در رابطه با آخرین شعر رضا در وبلاگش اذیت کردیم. به رضا زنگ زد و دعواش کرد.

دکتر رضا کیاسالار  و رضا و مرتضای بخشایش  مهربون هم ساعتی پیشمون بودند. خوش گذشت. مادر سر حال تر شد.

 

حسرت نوشت چهارم:  لبخند شیرین...

دیشب خیلی دیر خوابیدم. خواستم تا ساعت 10 به خودم مرخصی بدم که یک تلفن این مرخصی رو لغو کرد.

اون زمان ها...که دنیا مال من بود...صبح ها با صدای فرناز بیدار می شدم. ناز می کردم و می گفتم خوابم میاد.

چای رو برام هم می زد و تا از رختخواب بیرون بیام، مثل یک بچه تر و خشکم می کرد. "امروز" یاد "اون روز" افتادم. ولش کن فرشید خان...

"مرد که یاد اون روز نمی افته"...

کاش با صدای قاشق

به فنجان چای بیدار می شدم

و با لبخندت

که شیرینش می کرد...**

 

پ.ن: بی قرار در آرامش...

از تو تنها تار مویی بر بالشم

می دانم آه من نیز خواهد او را برد

این است که باز...بی قرار در آرامشم...***

 

*ترانه ابی

**از وبلاگ شراگین

***یارتا یاران

عکس: نیاز               

 

دلم تو شک موندن و ...پاهام رو ریل رفتنه...

 

 

دلم تو شک موندن و

پاهام رو ریل رفتنه

گناه این جدا شدن

نه از تو و ...

نه از منه...*

می دوم...

اما... گذشت زمان رو

محو و  مات می بینم...

 

در تقویم روی میزم خوندم:

"یادم باشه:

اگه توی زندگی ام

از یخ خونه ساختم

برای آب شدنش... اشک نریزم..."

تلنگر قشنگی بود...

نه اینکه حوصله ی نوشتن نداشته باشیم...داریم

نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشیم...داریم

اما امشب، دلمان یک جورایی "قیلی ویلی" می رود...برای چی؟ بماند...برای کی؟ بماند...

اگر بنویسیم اشک از چشمان قشنگ! و مهربانمان!! سرازیر می شود.

اگر می خواستیم گریه کنیم، مرض نداشتیم که جمله ی تقویممان را در اول این پست بنویسیم.

امشب نمی نویسیم...به همه گفتیم حالمان خوب خوب است. شما هم به بقیه بفرمایید آقا فرشید دوست داشتنی! حالش بسیار خوب است...

 به قول اخوان ثالث..." آی مردیم از خوشی..."

 

پ.ن(1): عاشقانه ای از یک عاشق کمی عصبانی!...

اگر مردی

تو را بیش از من دوست دارد

مرا به سوی او ببر

تا نخست او را بستایم

برای پایداری اش

و سپس...او را بکشم...**

 

پ.ن(2): جیمز باند در فرودگاه...

زمانی...شهید فهمیده... پسر 15 ساله، برای دفاع از وطن خودش رو زیر تانک دشمن انداخت. امروز نماینده مجلس برای جا نماندن از پرواز،  جیمز باند میشه...اینجا  رو بخونید. با تاسف هم بخونید...

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

صدای قلب نیست

صدای پای تست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست...بایستی...***

 

*ترانه پویا بیاتی

**نزار قبانی( ترجمه احمد پوری)

***گروس عبدالملکیان

 

آهای آقای دل...چاکرتیم!...

 

 ۶۶۵

 فکر نکنید خیلی بی کس ام...

تا لحظه ای که پشت کامپیوتر نشستم..

" آنا"... از اینجا تکون نمی خوره...

حس خوبیه:

یکی نخوابه تا تو بری بخوابی...

حس قشنگیه:

بدونی برای یکی مهمی...

 

قانون نامه...

بر طبق قانون مصوبه ی "نهالم"  و بر مبنای اینکه "همه چیز رو که در وبلاگ نمی نویسند"، نمی تونم بنویسم اگر قراره برم شمال، چرا باید تا ساعت 8 صبح صبر کنم و بعد با سرعت غیر مجاز برم.

بر طبق همین قانون نمی تونم بنویسم حالا که رفتم چرا باید جوری برگردم که شب، به تهران برسم، بدون اینکه به برف و بارون جاده توجهی داشته باشم.

اما اینو که دیگه می تونم بنویسم:

بابا جان! یا خودم می رسم تهران یا خبرم می رسه...این همه پیامک  و زنگ زدن، و جواب گرفتن روی جاده ی پر از برف و یخ...یعنی خطر...

 

جالب! نامه...

اومدم جواب بدم، لیز خوردم...خدا رحم کرد...ماشین 45 درجه چرخید. از خونسردی و تسلط خودم، خوشحال و از لطف خدا ممنون، و از نگاه در آینه و ماشین پشت سری، "رنگ پریده" شدم...

زندگی خیلی جالبه...ما آدما جالب تر...ادعا می کنیم ای مرگ بر این زندگی...خدایا چرا ما رو آفریدی...اما در همون چند ثانیه ای که کنترل ماشین از دستم خارج شده بود، برق سه فاز ازم پرید...

 

مادر نامه...

از دیشب که رسیدم دل مادر پر بود...گیر داد...بهانه گیری کرد...آخرش بغضش ترکید...سبک شد...بر طبق همون قانون بالا، چیزی نمیشه نوشت...

مرد که اسرار خانوادگی رو لو نمیده!...

از خونه که می زدم بیرون...پرسید نهار چی درست کنم برات؟ گفتم امروز می خوام خودم برات غذا درست کنم...به سبک نگاه  "عاقل اندر سفیه"، به من زل زد.

ظهر براش از رستوران غذا گرفتم . به هر دومون چسبید.

تمام بعد از ظهر پا به پاش نشستم. سریال مزخرف دیدیم. بحث سیاسی کردیم. آخرین اطلاعات مادر در مورد میوه هایی که نباید بخورم رو ازش دریافت کردم. دکتر مظاهری پدر صلواتی اونقدر از مضرات چاقی گفت که مادر اعلام فرمودند امشب از شام خبری نیست.

بی انصاف اونقدر هم دیر می خوابه که نمیشه رفت به یخچال ناخنک زد...

 

عاشقیت! نامه...

هنوز پیر نشدم...هنوزم دل احساس جوونی می کنه...هنوز بعضی دیدار ها شادم می کنه و رفتنشون...غمگینم...

آهای آقای دل!! چاکرتیم که پیر شدن حالی ات نیست...

می آیی

ساعت زنگ می زند

می روی

دلم...*

 

حسرت نامه...

از هر چه بگذریم...سخن عشق خوشتر است...

وای به حال اونایی که از عشقشون با آه و حسرت باید یاد کنند...

در عشق تو تنها بودم

چون جوانی که دیده به عشق می گشاید

و از جوانی خود سرمست بودم

و سراپای ترا غرق بوسه می ساختم

این داستان گذشته ای ست

که هرگز فراموش نمی کنم...**

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

من اینجا تا تلاقی خطوط موازی

تا پر شدن صدای قلبم

به انتظارت خواهم ایستاد...***

 امروز این حس رو ندارم...نمی دونم واقع بین شدم یا بی معرفت...

 

*پرویز بیگی

**بیژن جلالی

***مریم تاجیک

 

خیلی سخته وقت رفتن...حس کنی تنها ترینی...

 

 

جز به جاده دل سپردن...واسه من نمونده راهی

امشب آخر ترانه... گم میشم ته سیاهی

خیلی سخته وقت رفتن...حس کنی تنها ترینی

وقتی پشت سر یه سایه...واسه بدرقه ات نبینی...*

 

دیشب صحبت یه بازی بود که بین 8000، نفر فقط 11 نفر انتخاب شده بودن. من هم بین 11 نفر بودم. یه جور لاتاری.

مادر گفت تو توی قمار، همیشه شانس داشتی. وقتی بچه بودی یکی از اقوام نزدیک، می اومد به زور تو رو می برد که سر میز پیشش بشینی تا برنده بشه.

مادر گفت اما قدیمیا میگن اونایی که توی قمار شانس دارند، توی زندگی شانس ندارند.

چشمان مهربون مادر پر از اشک شد. صورتش رو برگردوند.

به مادر گفتم اما من،هم در زندگی، هم توی قمار شانس دارم...

چشمان مهربون فرشید!!(دنیای اعتماد به نفسی)پر از اشک شد. صورتم رو  بر نگردوندم تا مادر دلش بسوزه( دنیای رذالت و بد جنسی)...تا شب بساط پذیرایی بهتر از همیشه به راه بود!!

حرف مادر امروز توی ذهنم بود.

تا حالا شده بعضی وقت ها، دلتون به حال خودتون بسوزه؟ ( این دیگه بدون بدجنسی بود)...

مهمونای عزیزی امروز داشتیم. فیلم بچه ها در دبی رو گذاشتم دیدند. فیلم چند دقیقه ای که ناصر از لحظه ی ورودش و برخورد با من تهیه کرده بود  اشک همه رو در آورد. خاطرات زنده شد. دل تنگی ها...نمایان تر...

با اندوهی

کودکانه گفتی: ماهی ام مرد

اما از تنگ بلورش

هیچ نگفتی...**

 

پ.ن:یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

وقتی که

واژه فقط واژه است

باید پی چیزی فراتر بود

در توضیح حیات

آنجا که نابینایی

آهسته می پرسد

زیبایی چیست؟...***

 

*ترانه فرهاد نوقصر

**از وبلاگ پابرهنه تا ماه

***ناهید عباسی

عکس: رضا حبیبی

 

ذکر های عاشقانه...

 

 

 پاره شو

یک

دو

.....

نود و نه

....

صد...

به نخ می کشم

دانه دانه دروغ هایت را

تا از سر گیری

دوباره

ذکر های عاشقانه را...*

 

 محرم...

محرم شد.

عده ای عاشق، عشق بازی می کنند با خدای خود...

عده ای فارغ، بازی می کنند با خیال خود...

فکر می کنند با "قیمه ی نذری دادن" میشه  سر خدا هم کلاه گذاشت...

عرش کبریایی حواسش جمع جمعه...

از عاشقا قبول می کنه...

برای فارغ ها...سورپرایزی داره شبیه انگشت شست عمود بر مشت بسته!

عاشقاش در این لحظه های سخت منو دعا کنند...

 

ایمیل رسیده...

ایمیل قشنگی داشتم:

 

قبل از ازدواج

پسر: بالاخره موقعش شد. خيلي انتظار کشيدم.
 دختر: مي‌خواي از پيشت برم؟
 پسر: حتي فکرشم نکن!
دختر: دوسم داري؟
 پسر: البته! هر روز بيشتر از ديروز!
 دختر: تا حالا بهم خيانت کردي؟
 پسر: نه! براي چي مي‌پرسي؟
 دختر: منو مي‌بوسي؟
 پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
 دختر: منو مي‌زني؟
 پسر: ديوونه شدي؟ من همچين  آدمي‌ام؟!
دختر: مي‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
 پسر: بله.
 دختر: عزيزم!

 بعد از ازدواج
کاري نداره! از پايين به بالا  بخون

 

امشب چرا همه اش از دروغ و ریا صحبت شد؟...

 

اعتراض...

اینم از بخت بد ماست

راضی ام هر چی خدا خواست...**

به خدا اگه راضی باشم!...مجبور به پذیرشم...

 

پ.ن: یک سال پیش..همین روز...همین وبلاگ...

دیروز توی ماشین، برای فریبرز ماجرایی رو تعریف کردم. بعدش گفتم داداش خودمونیم، به کسی هم نگو، ما از این زندگی چیزی نفهمیدیم...

شما هم به کسی چیزی نگید.

زندگیی که بیشترش در انتظار بگذره... زندگی نیست...

یک سال پیش نوشتم:

من از سکوت می ترسم

از تکرار لحظه های بی کلمه

از دوری واژه ها با ذهن

من از هر چه مرا منتظر می گذارد...

می ترسم...***

 

*نازلی فردوسی

**ترانه علی عبدالمالکی

***فری ناز آرین فر

 

اونی که زیر پات گذاشتی...دله...

 

بر فراز ابرها...

از بالای ابرا...از پنجره ی هواپیما

اون بالاهایی...بالای بالا...

اما باز حس می کنی

سنگینی همه ی دنیا...

 روی قلبته...

 

آخر وقت دیشب، کامنتی داشتم از عزیزی که خواننده ی قدیمی نوشته هامه...بدون هیچ شرحی متنش رو می نویسم:

"از مرداد 86 دارم اینجارو می خونم
همون روزای اول شروع کردم به خوندن آرشیوتون
و یادم نمیره اون روز جمعه ای رو که با خوندن بعضی از پستاتون ......
الآن بیشتر از یکساله که تقریبن هر شب خوندم اینجارو
خیلی از موقع ها هم کامنت نمی ذاشتم که موقع جواب دادن کمتر تایپ کنید
توی این یکسال و خورده ای که میام اینجا خیلی چیزا دیدم
از اون روزشمار دوری از بچه هاتون که داشت به عدد 5000 نزدیک می شد
تا مریضی خودتون و برادرتون و مادرتون
از ققنوسی که از دست دادید
از دیدار بچه هاتون و خوشحالیتون
از موقع رفتن بچه ها ی نابتون
از اون سیدی که نداشت خرج دانشگاه ازاد بچه اشو بده
از گم شدن همه ی مدارکتون توی دبی
برادر اون خواننده ی وبلاگتون که از کوه پرت شده بود
و خیلی خیلی شبای دیگه ......
می دونم که می دونید که دعاهای خالصانه ی همه ی اینایی که اینجارو می خونن
و یه جورایی به شما علاقه دارند
خیلی کمکتون کرده !
حالا یه خواهش ازتون دارم
برادرم مریض شده . پیش دکتر که بردیم گفتن که مشکوک به ام اس !
نمی دونم چرا ؟
از خواننده هاتون بخواهید واسش دعا کنن !
مادرم گناه داره بخدا این همه نگران باشه !
پدرم سخته بخدا این همه تو فکر باشه !
دعا کنید واسش
من هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بتونم مادرم رو آروم کنم
دعا کنید ............."

 نیازی به خواهش من نیست...می دونم از ته دل دعاش می کنید...

 

گزارش روزانه کاری...

امروز روزنه ی امیدی برای گره گشایی در کارهای به هم پیچیده، پیدا شد. تا آخر هفته وضعیت روشن میشه.

 

گزارش سفری...

به دلیل تعطیلی ژانویه، بلیط این هفته رو کنسل کردم. بعد از مدت ها آخر هفته رو در ایران عزیز هستم.

 

گزارش پزشکی...

در طول 10 روز گذشته، قند ناشتام رو از 250 به 200 و بعد به 185 و امروز به 173 رسوندم...

 

گزارش احوالی...

به غم و غصه و پریشونی، اولتیماتوم دادم ولم کنه، بذاره به کارهام برسم. امید زیادی دارم جذبه ام اثر کنه...

 

گزارش "دلخوشیانه!"...

شادم که وعده داد به فردای محشرم

کان روز هیچ وعده به فردا نمی رسد...*

 

گزارش "قرطیانه!!"

آهای آهای... آهای خانم خوشگله!!

اونی که زیر پات گذاشتی دله!!!...**

فقط محض اطلاع عرض شد...

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

بعضی اشعار و نوشته ها، توی گوشت و پوست و استخون آدم میره و با تک تک سلول های تنت حسش می کنی...

یک سال پیش نوشتم:

کسی روی دلم راه می رود

نمی دانم در کدام صحرای دور

کسی روی دلم راه می رود...***

 

*ضمیری اصفهانی

**ترانه افشین

***حمید رضا شکار سری

 

جعبه ی دلتنگی...

 

بدون شرح نوشتنی...

با یه سبد شرح فهمیدنی...حس کردنی...

 

امروز چند دیدار و ملاقات بی نتیجه داشتم. فردا هم به تلاشم ادامه میدم.

سعی کردم از این حال و هوا بیام بیرون. از ناله کردن هم خسته شدم.

دیروز پریشانی خود را به تو گفتم

امروز پریشان تر از آنم که توان گفت...*

بعضی وقت ها "نا امید نشدن" رو با "خود گول زدن" اشتباه می گیریم...این بده...

گاهی اوقات "تلاش برای رسیدن" رو با "سماجت و ایجاد مزاحمت" برای یار اشتباه می گیریم. این هم بده، هم فاجعه ست.

یه وقت هایی هم میشه که فراموش می کنیم کسی که برات "یاره"، براش "باری"...

این هم بده...هم فاجعه ست...هم...بگذریم...

از بعضی چیز ها حرف نزدن و ننوشتن بهتره...

جعبه ی دلتنگی

که اندازه ی مساحتش

مشخص نباشه

به درد کاردستی درست کردن هم

نمی خوره...**

فردا تا حدود زیادی وضعیت برنامه های کاری ام مشخص میشه. هر چی باشه تکلیفم رو تا حدودی می فهمم.

 

پ.ن(1): عاشقانه ای به امید خونده شدن...

مادر میگه هنوز بچه ای...مثل بچه ها ذوق می کنی...مثل بچه ها بغض می کنی...مثل بچه ها اذیت می کنی...

قد نمی کشد

عمرم

و پیچ بامبویی که در خانه ام

بی تو

تنها ماند...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش از وبلاگ دوست  نادیده ام، نوشتم:

خیلی حرفا رو...

خیلی جاها نمیشه گفت

ولی یه سری از حرفا رو

هیچ جا نمیشه گفت

می فهمی؟...

هیچ جا...

 

*علایی کرهرودی

**از وبلاگ اهورا دف

***سهیل پاشا زاده

 

دیگر برایم خیلی مهم نیست...چیزهایی که خیلی مهم بود...

 ۶۶۰

ای خدای مهربون... دلم گرفته

از این ابر نیمه جون... دلم گرفته

از زمین و آسمون... دلم گرفته

آخه اشکامو ببین... دلم گرفته

تو خطاهامو نبین... دلم گرفته

تو ببخش...فقط همین...دلم گرفته...*

 

هی ما می فرماییم دل مبارکمان  گرفته...کسی تره هم برایمان خرد  نمی کند . فردا که این بغض لعنتی ترکیدن فرمود... هوار می زنید:

مرد که گریه نمی کنه...

مرد که بغض نمی کنه...

مرد که احساساتی  نمیشه...

ای مرده شوی هر چه مرد بی بغض بی گریه ی بی احساس  را ببرد...

در آخرین پست گروس نازنین، و در ابتدای شعر قشنگش خوندم:

دراز کشیده ام

زنم شعری از جنگ می خواند

همین مانده بود

تانک ها به تختخوابم بیایند...**

یاد جمله ی زیبای  دکتر علی شریعتی افتادم:

گاهی انسان بعد از هم صحبتی با معشوقش، تازه می فهمد که چقدر تنهاست...

 

پ.ن(1): فقط  مختص عرش کبریایی...

خدایا اگر چه این روزها  خودمان را برای شما لوس می کنیم، اما شما وکیلی( یعنی خدا وکیلی) در این روزهای سرشار از اضطراب، رهایمان نکن.

وقتی که تصور می کنیم برای ثانیه ای هوایمان را نداشته باشی، بد جوری اندام  کوه مانندمان! به لرزه  می افتد.

لطفا بمان و تنهایمان مگذار...

حضور مبارک عرش کبریایی عرض کنیم امشب عشقمان کشیده به جای دعای عربی با شما به گونه ای دیگر حال کنیم. با آهنگ پاپ!!:

با تو شعرام همگی... رنگ بهاره

با تو هیچ چیزی دلم... کم نمیاره

وقتی نیستی همه چی... تیره و تاره

کاش ببخشی تو خطاهامو... دوباره...*

 

پ.ن(2): اصلاحیه!!

حال کردن به شیوه ی پاپی!! فقط برای عرش کبریایی نبود، منظور دیگری هم داشتیم که مستقیم نمی نویسیم...

آخه :

مرد که عذر خواهی نمی کنه!!

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

به هر چه فکر می کنم

هم نیست... هم بود...

دیگر برایم خیلی مهم نیست

چیز هایی که خیلی مهم بود

هنوز حق با کسی ست که ندارد...***

 

*ترانه مازیار فلاحی

**گروس عبدالملکیان

***علی عبدالرضایی

عکس: رضا حبیبی

 

نیمه ی من...بر نخواهد گشت...

 

به برادر راه دورم...فرید

به بهانه ی سالروز تولدش...

 

عادت شده که در سالروز تولد ها از عزیزانمون دور باشیم. کمتر خانواده ی ایرانی هست که این غصه رو نداشته باشه.

چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما

هزار نفرین باد

به دست های پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میانه ی ما...*

سال پیش، وقت رفتن، به فرودگاه که رسیدیم، ناصر گفت  پدر براتون ایمیلی زدم، رفتید خونه بخونید.

متن اون پست رو در اینجا ببینید.

دیشب ساعت 12 مدارک  به دستم رسید. تا اون لحظه اعصابم به کلی به هم ریخته بود. این خیلی بده که زود از کوره در میرم. غیرت قلبم رو بنازم که در مقابل این همه فشار، هنوز صبوری می کنه و طاقت میاره. تجدید نظر کلی باید در رفتارم داشته باشم.

فردا شب بر می گردم. از شنبه، یک ماه سرنوشت ساز در پیش رو دارم. الهی مددی...

از ساعت 7 صبح دوندگی داشتم. اما غروب به بعد به خودم مرخصی دادم. به پیشنهاد دوستی،  در نزدیکی برج العرب، از  مکانی به اسم "مینا السلام" ، دیدن کردم. همه چیز باب میلم بود. مکان زیبایی که با معماری قدیمی بنا شده. فروشگاه هایی که پر از اجناس قدیمی بود. دو ساعتی پرسه زدم.

پ.ن(1): بر نخواهد گشت...

پریشب که با تک تک بچه ها حرف زدم، فرناز هم بود. غرورم اجازه نداد که بگم گوشی رو بهش بدین. فرناز هم نخواست صحبت کنه. تموم شدنش رو کم کم باور می کنم. تموم شدن عشقی که قصه ی عاشقا شد...

نیمه ات را گم کرده ای

ماه تنگ دل

صبور باش

نیمه ی ماه به سراغت می آید

و تو را کامل خواهد کرد

نیمه ی من

بر نخواهد گشت...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

دلتنگی ها، فشار بیش از حد کار، دلواپسی روزهای حساس در پیش رو، تمام افکارم رو پریشون کرده.

یکی از ته دل... "از اون ته های دل" ، دعام کنه...

یک سال پیش نوشتم:

همچو گل، سینه ام از آتش دل سوخته است

خانه سوزی، صفت آتش افروخته است

منم آن غنچه که خون می خورم و خاموشم

که لبم دوخته است آن که دلم سوخته است...***

 

*مرضیه فرمانی

**شهاب مقربین

***رهی معیری

عکس: رضا حبیبی

 

زخم هایی...همیشگی و ماندنی...

ماهی

حتی اگر توی حوض افتاده باشی

و با انگشت اشاره ام

بلرزی...*

پروازم ساعت هفت و نیم صبح بود. هر چی به مادر گفتم بگیر بخواب، من باید نزدیک ساعت 4 از خونه برم، زیر بار نرفت. مجبور شدم برای اینکه بخوابه، ساعت دو و نیم از خونه بزنم بیرون. یعنی 5 ساعت مونده به پرواز!

قبل از رسیدن به فرودگاه، با بچه ها تلفنی صحبت کردم. همه به همراه مادرشون در حال رفتن به رستوران برای صرف نهار بودند.

ساعت از ده شب گذشته. منتظر رسیدن مدارکی هستم که نرسیدن اونها رو فقط میشه حمل بر عدم حسن نیت یکی از طرف های مورد اعتمادم در دبی کرد. خدا کنه چنین نشه...که در اینصورت خیلی از مسائل مسیرش به گونه ای دیگه میشه.

یک سال پیش در چنین شبی بعد از دیدار 12 روزه با پسرانم از اونها جدا شدم. شب، شب سختی بود.

وقتش که برسد 

می بارد

نگاه نمی کند

که چتر داری یا نه...**

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

بعضی زخم ها و دردها، بد جوری جاشون باقی می مونه. روزی روزگاری، اگر پای حساب و کتاب وسط بیاد، می دونم خیلی به خدا  بدهکار میشم. اما جای بعضی زخم ها رو نشونش میدم تا ببینم چه جوابی براش داره.

یک سال پیش نوشتم:

جای خالی پاره های دل...بد جوری اذیتم می کنه...

 

*مینا حسنی

**سعید خدابخشی

 

چرا نگاه نکردم؟...

  

 

 سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن فاصله ای ست

چرا نگاه نکردم؟...*

گذشته گذشته است و آینده هنوز نیامده...امروز را دریاب...

سالها پیش، عزیزی این جمله رو برام نوشت.

این روزها بیشتر از همیشه کارم شده، حسرت گذشته رو خوردن و در بیم و هراس آینده بودن. به همین سادگی حال رو فراموش کردم و این خوب نیست.

راهی سفرم. این بار کمی طولانی تر. این بار خسته تر.

از اونجایی که هیچ یک از کارهای عرش کبریایی به آدمیزاد نمیره! شاید بر خلاف انتظار، سفر ...سفر خوبی از آب در بیاد.

یه خونه تکونی اساسی در جسم و روحم باید صورت بدم. از این پریشونی و پر پر زدن...خسته ام...

در حسرت موجم

باران کفافم نیست

درمان درد من

باران نم نم نیست...**

 

پ.ن(1): کفرانه!...

در وبلاگ رضا خوندم:

دیگر دعا دوای عذابم نمی کند

درد نبود معجزه را کم نمی کند...***

زیبا بود، اما خیلی کافرانه! بقیه رو در وبلاگ خودش بخونید.

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش بچه ها آماده سفر بودند. آخرین 24 ساعت با هم بودن...

عقربه ها می دویدند

زمان عجله داشت

و آوای شوم جدایی در راه...

یک سال پیش نوشتم:

حال و هوا

به گونه ای که

هم بهار است  و ...

هم خزان ...****

امروز نه بهار است و نه خزان...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

زمستان است...

 

*فروغ فرخزاد

**دکتر محمد کیاسالار(ترانه احسان خواجه امیری)

***رضا حیرانی

****کتایون آموزگار

عکس: رضا حبیبی

 

روزگار با عشق ما...یه رفیق نیمه راه بود...

 

یه شب سرد و سیاه بود

آسمون بدون ماه بود

روزگار با عشق ما

یه رفیق نیمه راه بود...*

 

چند روزی میشه که قندم رو تحت کنترل دارم. اول با دو و نیم قرص رسوندم به 200 و امروز دیدم با یک و نیم قرص هم بالا تر نرفته. اثرات ورزش کم کم خودش رو نمایان می کنه.

زمستان سخت و سرنوشت سازی در پیش دارم.

یا علی مددی...

غصه هاتو به چاه نگو

چاه دیگه طاقت نداره

وقتی که گریه ات می گیره

بارون غربت می باره...**

یا علی...یه کمی از اون چاهت...یه ذره  از صبرت...به فرشید قرض بده...هیچ کس جز خدای تو نمی دونه فرشید در چه حالیه...

از دیروز برای سرما خوردگی تا امروز، بیشتر وقتم رو بالا بودم. نزدیک غروب رفتم پایین. نیم ساعتی پیش مادر نشستم. ماهواره روشن بود. آهنگی رو شنیدم که بیشتر دلم گرفت:

رفتی دنیا بی وفا شد

زندگی دشمن ما شد

قصه ی تلخ عشق ما

قصه ی عشق عاشقا شد

یادم میاد شب آخرو

بسته بودم پشت درو

بهت می گفتم که نرو

فراموش کن این سفرو...*

فرشید خان! اون که هر چی تو می گفتی می کرد. در بستن نمی خواست . اشاره می کردی... نمی رفت.

نمی بخشمت...فرشید...

 

پ.ن(1): پیمانم...

دلم براش یه ذره شده...در قسمت گالری  سایتم، عکسی از پیمانم گذاشتم که با لباس عربی انداخته. از پدری خجالتی، چنین پسری؟...

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

حالا که آمده ای

چه لباس های مهربانی پوشیده اند

همه این کلماتی ...

که از تو می گویند...***

حالا که نیستند

کلمات هم نا مهربان شده اند

یاری ام نمی کنند...

 

*ترانه زمستون شهرام شب پره

**ترانه یا علی مدرس

***محمد رضا عبدالملکیان

عکس:رضا حبیبی

 

یک نفس...هم نفسی...

۶۵۵

همچنان

به صدای قدم هایی

گوش سپرده ام

که نزدیک می شوند

و نمی رسند

دور می شوند

و نمی روند...*

 

پائیز هم رفت...زمستون اومد. این یکی هم نمی مونه...تنها چیزی که به جا می مونه، غصه ی آدمای تنهاست.

درد هجر کسانی ست که...

دور از عزیزان نفس می کشند

به امید لحظه ای هم نفسی...

یک نفس...هم نفسی...

یک روز فرناز در نامه ای برام نوشت:

شاید فردا روز دیگری باشد...

به امید فردای دیگر، زمستانی دیگر رو آغاز کردم.

پانزدهمین زمستان جدا مانده ز یاران...

و همچنان صبورانه و مصرانه در انتظار فردایی دیگر...

صبح نیم ساعتی دیر تر به دفتر رسیدم. هنوز پشت میزم ننشسته بودم که جناب رضایی اومد و گفت: جسارتا بد جوری می پاشه! مراقب باشید!!

همکار شرکت استاد سورپرایز کردن و تحویل خبر های عجیب و غریب در اولین تماس روزانه ست...

ف: چی بد جور می پاشه آقای رضایی؟...

ر: نظافت چی دیروز سر شلنگ توالت رو اشتباهی انداخته داخل توالت. اگه آب رو باز کنید، بد جوری می پاشه!!

ف: آقای رضایی توی این مدت، کی تا رسیدم رفتم دستشویی که صبح رو با این خبر شروع می کنی عزیزم؟

ر: محض اطلاع عرض کردم...

لم دادم روی صندلی...فکر کردم روزی  که با اضطراب پاشیدن شروع بشه! تا آخرش چی میشه...

بر خلاف انتظارم روز خوبی بود. خدایا شکر...

فدای تو عرش کبریایی ...

خوش به حالت با این بنده های قانعی که داری...

روی تقویم روی میزم خوندم:

زندگی چرخ و فلکه...همیشه بالا نیستم...

جمله ی قشنگی بود برای تحمل روزهای سخت "پائین چرخ و فلک زندگی بودن"...

خدا کنه مسئول چرخ و فلک زود تر چرخش رو شروع کنه...این پائین بد جوری قلبم می گیره...

 

پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نبود...

از یخ نبود

دل شمعی

که آب شد...**

 

پ.ن(2):خوشحال باشید...بیشتر نمی نویسیم...

کمی سرما خورده ایم

کمی استخوان درد داریم

کمی تب داریم

بیشتر از کمی دلمان گرفته...

این یک دلیل...ببخشید چهار  دلیل برای کم نوشتن کافی ست.

 

*ساره دستاران

**سینا به منش