من رازی ندارم

قلب من کتابی ست گشوده

خواندن آن برای تو دشوار نیست

محبوبم

زندگی من

از روزی آغاز می شود

که دل به تو سپردم...*

 

دکتر گفت برای این دندون دیگه نمیشه کاری کرد. این دندون از دست رفت...

درست مثل فرصت های زندگی...وقتی مراقبشون نباشی از دست میرن....وقتی قدرشونو ندونی، لحظه ای می رسه که دیگه نیستن.

از دبی، به زور آنتی بیوتیک درد رو تحمل کردم. امروز دیگه طاقتم تموم شد.

به لثه نیشتر زد. فعلا بهترم.

دیروز روز آروم تری در دبی داشتم.  بر مبنای قانون:

"مرد که کار خونه نمی کنه"!

دو روز سپری شد، اما وقتی دیگه ظرف تمیز برای غذا خوردن نداشتم، با خودم گفتم:

"مرد غلط می کنه که کار خونه  نمی کنه"!!

شروع کردم به کار.

وقتی با شستن سه ظرف، دو تی شرت خیس شد، تصمیم گرفتم پیش بند ببندم!

ظرف ها که تمیز شد، دستم  به خارش افتاد، کرم زدم!!

یک دفعه دیدم بعد از یک عمر آبرو داری، چقدر "مامانم اینا" شدم. با اون پیش بند و کرم لطیف کننده روی دست، چه جگری شده بودم!!

بعد افتادم به جون خونه و جارو برقی و تی کشیدن...سزای آدمی که در آستانه 50 سالگی تنها زندگی کنه همینه...

حسرت زندگی از دست رفته رو کمتر می خورم...اما غمگینم از اینکه نمی دونم چی در انتظارمه...چه باید بکنم...

نه برای تنهایی ام

زمین و زمان را فحش می دهم

نه برای رفتنت

اشک خونین می ریزم

و نه

مردن بهتر از

نبودنت است

فقط

نگاه محزون آینه

آزارم می دهد...**

تجربه تلاش چند روز گذشته در دبی نشون داد که باید "وا" ندم...دست از تلاش بر ندارم...نظر فریبرز اینه برای سر و سامان دادن به کارها، دوهفته ای در دبی مستقر بشم. درست میگه. اما مشکلات اینجا رو چه کنم؟

چقدر بده سر درگمی و بلاتکلیف بودن و قدرت تصمیم گیری رو از دست دادن...

 

پ.ن: یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

چرا فرار؟

چرا چتر؟

تنها آدم های آهنی

در باران زنگ می زنند...***

 

*نزار قبانی(ترجمه احمد پوری)

**از وبلاگ کاغذ پاره ها

***علی عبدالرضایی

عکس: رضا حبیبی