سالگرد سفر پدری که رفیق بود...

رضا...مردی شده و نهال...خانمی تمام عیار...اما پدر نیست که ببینه این روزها رو...
کاشکی می دیدم... لحظه آخر
تو رو که بودی... خسته در بستر
تا تو می گفتی...هر آنچه داشتی
تو دلم حسرت...جا نمی ذاشتی...
شش سالگی...کانون پرورش فکری کودکان...
تا یادم بود هر وقت از مادر یا هر کس می پرسیدم: "بچه چطور به دنیا میاد؟"...داستان هایی در مورد باز شدن یک گل و و و ... تحویلم می دادند.
اون روز در کانون پرورش فکری کودک و نوجوان، توی یک کتاب به اسم"موجودات زنده چگونه فرزندان خود را به دنیا می آورند؟" به حقایق جدیدی رسیدم. به سرعت کتاب رو بسته و به طرف خونه دویدم تا مادر رو به خاطر دروغش محاکمه کنم. در رو باز کردم. پدر و مادر هر دو بودند. سلام نکرده، پرسیدم: بچه چطور به دنیا میاد؟...مادر هاج و واج نگاهم کرد و همون داستان قبلی رو تحویلم داد.
پدر گفت بیا پیشم بشین...و برام حرف هایی زد که از خجالت سرخ شدم. اما تایید تصاویر کتاب بود.
از همون روز فهمیدم...پدر فقط یک پدر نیست...رفیقمه...
18 سالگی...روز تولدم...توی ماشین...
پدر به مناسبت تولد منو برد بیرون تا به تعبیر قشنگش...دو تایی مردونه حرف بزنیم.
حرف هایی زد که برام درس بود و سرمشق زندگی...
اون روز هم فهمیدم...پدر فقط یک پدر نیست...رفیقمه...
20 سالگی...عاشق شدم...
انقلاب شده بود. پدر سلطنت طلب بود و من انقلابی. عشقش این بود که شب ها، رادیو های بیگانه رو گوش بده و با من کل کل کنه. در اون روزها عاشق شده بودم. چند شبی گوشه نشین بودم. به مادر گفت: فرشید چش شده؟ چرا نمیاد سر به سر من بذاره. مادر گفت: فرشید عاشق شده. عشقی که قدرت رسیدن به اونو نداره. پدر گفت: "براش می گیرم اگه سر قله قاف باشه..."
پدر پشتم در اومد. همه خواسته های خودش رو که باید حتما از فامیل زن بگیرم رو به دور ریخت.
روی دل خودش پا گذاشت تا به دل من رفتار کنه.
اون روز هم فهمیدم ...پدر فقط یک پدر نیست...رفیقمه...
24 سالگی...سفر ناگهانی پدر...
توی ماشین و در راه برگشت از کارخونه برام حرف هایی زد و وصیت هایی کرد. وصیت هاشو تقریبا انجام دادم. دلگیری هاش... همون جور که خواسته بود، سر به مهر در قلبم موند. گفتم: "بابا یه جوری حرف می زنی انگار می خوای بری...نرو .پشتمو خالی نکن...".
چند ساعت بعد رفت...
اون شب فهمیدم .. پدر...رفیقم... رفت...
فردا سالگرد سفر پدری هست که برام رفیق بود...
بعضی چیز ها سن و سال نمی شناسه...
مثل غم بی پدری برای پدری که مثل پدر خودش برای بچه هاش نتونست پدری کنه...
پ.ن: تقدیم به پدرم...
خیال کردم بری ..میری از یادم
تو رفتی و نرفت..چیزی از یادم...
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من...
از اونی هم که بود بد تر شدم من...
رفیق روزهای خوب... رفیق خوب روزها...
سال گذشته، رضای عزیز دردونه ات رو هم سر و سامان دادم. ازم راضی هستی؟
سال گذشته، برادر کوچکت مثل خودت ...بی هوا و مظلومانه سفر کرد...پیش هم هستید؟
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...