چرا نگاه نکردم؟...

سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن فاصله ای ست
چرا نگاه نکردم؟...*
گذشته گذشته است و آینده هنوز نیامده...امروز را دریاب...
سالها پیش، عزیزی این جمله رو برام نوشت.
این روزها بیشتر از همیشه کارم شده، حسرت گذشته رو خوردن و در بیم و هراس آینده بودن. به همین سادگی حال رو فراموش کردم و این خوب نیست.
راهی سفرم. این بار کمی طولانی تر. این بار خسته تر.
از اونجایی که هیچ یک از کارهای عرش کبریایی به آدمیزاد نمیره! شاید بر خلاف انتظار، سفر ...سفر خوبی از آب در بیاد.
یه خونه تکونی اساسی در جسم و روحم باید صورت بدم. از این پریشونی و پر پر زدن...خسته ام...
در حسرت موجم
باران کفافم نیست
درمان درد من
باران نم نم نیست...**
پ.ن(1): کفرانه!...
در وبلاگ رضا خوندم:
دیگر دعا دوای عذابم نمی کند
درد نبود معجزه را کم نمی کند...***
زیبا بود، اما خیلی کافرانه! بقیه رو در وبلاگ خودش بخونید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...
یک سال پیش بچه ها آماده سفر بودند. آخرین 24 ساعت با هم بودن...
عقربه ها می دویدند
زمان عجله داشت
و آوای شوم جدایی در راه...
یک سال پیش نوشتم:
حال و هوا
به گونه ای که
هم بهار است و ...
هم خزان ...****
امروز نه بهار است و نه خزان...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
زمستان است...
*فروغ فرخزاد
**دکتر محمد کیاسالار(ترانه احسان خواجه امیری)
***رضا حیرانی
****کتایون آموزگار
عکس: رضا حبیبی
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...