جز به جاده دل سپردن...واسه من نمونده راهی

امشب آخر ترانه... گم میشم ته سیاهی

خیلی سخته وقت رفتن...حس کنی تنها ترینی

وقتی پشت سر یه سایه...واسه بدرقه ات نبینی...*

 

دیشب صحبت یه بازی بود که بین 8000، نفر فقط 11 نفر انتخاب شده بودن. من هم بین 11 نفر بودم. یه جور لاتاری.

مادر گفت تو توی قمار، همیشه شانس داشتی. وقتی بچه بودی یکی از اقوام نزدیک، می اومد به زور تو رو می برد که سر میز پیشش بشینی تا برنده بشه.

مادر گفت اما قدیمیا میگن اونایی که توی قمار شانس دارند، توی زندگی شانس ندارند.

چشمان مهربون مادر پر از اشک شد. صورتش رو برگردوند.

به مادر گفتم اما من،هم در زندگی، هم توی قمار شانس دارم...

چشمان مهربون فرشید!!(دنیای اعتماد به نفسی)پر از اشک شد. صورتم رو  بر نگردوندم تا مادر دلش بسوزه( دنیای رذالت و بد جنسی)...تا شب بساط پذیرایی بهتر از همیشه به راه بود!!

حرف مادر امروز توی ذهنم بود.

تا حالا شده بعضی وقت ها، دلتون به حال خودتون بسوزه؟ ( این دیگه بدون بدجنسی بود)...

مهمونای عزیزی امروز داشتیم. فیلم بچه ها در دبی رو گذاشتم دیدند. فیلم چند دقیقه ای که ناصر از لحظه ی ورودش و برخورد با من تهیه کرده بود  اشک همه رو در آورد. خاطرات زنده شد. دل تنگی ها...نمایان تر...

با اندوهی

کودکانه گفتی: ماهی ام مرد

اما از تنگ بلورش

هیچ نگفتی...**

 

پ.ن:یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

وقتی که

واژه فقط واژه است

باید پی چیزی فراتر بود

در توضیح حیات

آنجا که نابینایی

آهسته می پرسد

زیبایی چیست؟...***

 

*ترانه فرهاد نوقصر

**از وبلاگ پابرهنه تا ماه

***ناهید عباسی

عکس: رضا حبیبی