ماهی

حتی اگر توی حوض افتاده باشی

و با انگشت اشاره ام

بلرزی...*

پروازم ساعت هفت و نیم صبح بود. هر چی به مادر گفتم بگیر بخواب، من باید نزدیک ساعت 4 از خونه برم، زیر بار نرفت. مجبور شدم برای اینکه بخوابه، ساعت دو و نیم از خونه بزنم بیرون. یعنی 5 ساعت مونده به پرواز!

قبل از رسیدن به فرودگاه، با بچه ها تلفنی صحبت کردم. همه به همراه مادرشون در حال رفتن به رستوران برای صرف نهار بودند.

ساعت از ده شب گذشته. منتظر رسیدن مدارکی هستم که نرسیدن اونها رو فقط میشه حمل بر عدم حسن نیت یکی از طرف های مورد اعتمادم در دبی کرد. خدا کنه چنین نشه...که در اینصورت خیلی از مسائل مسیرش به گونه ای دیگه میشه.

یک سال پیش در چنین شبی بعد از دیدار 12 روزه با پسرانم از اونها جدا شدم. شب، شب سختی بود.

وقتش که برسد 

می بارد

نگاه نمی کند

که چتر داری یا نه...**

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

بعضی زخم ها و دردها، بد جوری جاشون باقی می مونه. روزی روزگاری، اگر پای حساب و کتاب وسط بیاد، می دونم خیلی به خدا  بدهکار میشم. اما جای بعضی زخم ها رو نشونش میدم تا ببینم چه جوابی براش داره.

یک سال پیش نوشتم:

جای خالی پاره های دل...بد جوری اذیتم می کنه...

 

*مینا حسنی

**سعید خدابخشی