بی تو هر لحظه دل...می لرزه...

چه زیرکانه
به ابتذال می کشی
عشق را
می گفت به وقت کندو
پروانه سوخته
به زنبور عسل...*
دیشب یادم اومد از موبایل دبی، می تونم به بچه ها اس.ام.اس بدم. کوتاه و مودبانه نوشتم:
دلتنگتونم پدر سگا...
ناصرم فوری جواب داد. چقدر به دلم نشست.
یک تماس تلفنی باعث شد مادر دیشب دچار حمله ی خفیف قلبی بشه. وای اگر یک تار مو از سر مادر کم بشه. گر چه یک کامنت خصوصی در ساعت دو و نیم شب و انتقال اون به مادر، تا حدودی آرومش کرد.
صبح به امریکا زنگ زدم. فرناز گوشی رو برداشت. هنوز از حالت صدام می فهمه چه مرگمه. گفتم سرما خوردم. گفت دیگه چته؟ ماجرا رو براش گفتم. برام گفت به یاد طرف می آوردی که هزینه ی دوران تحصیلش، حتی خودکار و قلمش رو دادی. فرناز آرومم کرد.
نمی تونم چیز هایی رو که گفته به طرف بگم. آدم اگر کاری می کنه، با گفتنش ارزش کارش رو از بین می بره، ضمن اینکه این وسط پای عزیزی در میونه که باید حرمتش حفظ بشه.
فرناز گفت چرا سه هفته ست زنگ نزدی؟ وقتی توجهش رو می بینم خوشحال میشم و غمگین.
خوشحال از این جهت که هنوز به فکرمه.
غمگین از این نظر که چه جواهری رو از دست دادم.
محبت فرناز به من، محبت عاشقانه نیست. محبت و احترام یک مادره به پدر بچه هاش و این دردناکه.
سزای آن که قدر نداند، حسرت است و افسوس.
چشمت کور آقا فرشید...
با نهالم هم حرف زدم. از ناصر و نویدی ایمیل های با مزه ای داشتم.
مشکل روز 5 شنبه حل نشد. فردا آخرین مهلته. امیر امروز به دفتر اومد. دیدنش خوشحالم کرد. قول داد از بانک مهلت بگیره. امیدوارم از پس این کار بر بیاد که نیازی به مراجعه خودم نباشه.
خدا کنه فردا در این مورد خبر خوبی داشته باشم.
فردا صبح عازم سفرم. تا جمعه نیستم. صحبت با بچه ها روحیه ام رو در آستانه سفر بهتر کرده. حس غریبی دارم که خبر های خوش در راهه. خدا کنه در این دوره زمونه سراپا دروغ، حسم به من دروغ نگه.
پ.ن(1):عاشقانه...
بی تو هر لحظه دل می لرزه...
همین...
پ.ن(2): جنگ نا برابر...
در وبلاگ عزیزی خوندم:
جنگ غم تو با دل ما
نابرابر است...
با تمام سلول های تنم حسش کردم.
پ.ن(3): حاج آقای با سخاوت خوش اشتها...
بدون هیچ شرحی اینجا رو ببینید...
پ.ن(4): اندر حکایات سالاد رژیمی...
سفالینه عزیز در وبلاگش با اشاره به سالاد رژیمی من متن جالبی در مورد اون رستوران نوشته. به جز قسمت مربوط به اشربه های منکراتی اش!! بقیه رو ببینید. من که در عکس پیداست، نوشابه خوردم.
پ.ن(5): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...
یک سال پیش نوشتم:
روزگار غریبی است
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
و دیگری مرا...
و در این میان...
همه تنهاییم...**
*الهام ناصری
**دکتر علی شریعتی
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...