یک نفس...هم نفسی...
۶۵۵
همچنان
به صدای قدم هایی
گوش سپرده ام
که نزدیک می شوند
و نمی رسند
دور می شوند
و نمی روند...*
پائیز هم رفت...زمستون اومد. این یکی هم نمی مونه...تنها چیزی که به جا می مونه، غصه ی آدمای تنهاست.
درد هجر کسانی ست که...
دور از عزیزان نفس می کشند
به امید لحظه ای هم نفسی...
یک نفس...هم نفسی...
یک روز فرناز در نامه ای برام نوشت:
شاید فردا روز دیگری باشد...
به امید فردای دیگر، زمستانی دیگر رو آغاز کردم.
پانزدهمین زمستان جدا مانده ز یاران...
و همچنان صبورانه و مصرانه در انتظار فردایی دیگر...
صبح نیم ساعتی دیر تر به دفتر رسیدم. هنوز پشت میزم ننشسته بودم که جناب رضایی اومد و گفت: جسارتا بد جوری می پاشه! مراقب باشید!!
همکار شرکت استاد سورپرایز کردن و تحویل خبر های عجیب و غریب در اولین تماس روزانه ست...
ف: چی بد جور می پاشه آقای رضایی؟...
ر: نظافت چی دیروز سر شلنگ توالت رو اشتباهی انداخته داخل توالت. اگه آب رو باز کنید، بد جوری می پاشه!!
ف: آقای رضایی توی این مدت، کی تا رسیدم رفتم دستشویی که صبح رو با این خبر شروع می کنی عزیزم؟
ر: محض اطلاع عرض کردم...
لم دادم روی صندلی...فکر کردم روزی که با اضطراب پاشیدن شروع بشه! تا آخرش چی میشه...
بر خلاف انتظارم روز خوبی بود. خدایا شکر...
فدای تو عرش کبریایی ...
خوش به حالت با این بنده های قانعی که داری...
روی تقویم روی میزم خوندم:
زندگی چرخ و فلکه...همیشه بالا نیستم...
جمله ی قشنگی بود برای تحمل روزهای سخت "پائین چرخ و فلک زندگی بودن"...
خدا کنه مسئول چرخ و فلک زود تر چرخش رو شروع کنه...این پائین بد جوری قلبم می گیره...
پ.ن(1): برای کسی که مثل هیچ کس نبود...
از یخ نبود
دل شمعی
که آب شد...**
پ.ن(2):خوشحال باشید...بیشتر نمی نویسیم...
کمی سرما خورده ایم
کمی استخوان درد داریم
کمی تب داریم
بیشتر از کمی دلمان گرفته...
این یک دلیل...ببخشید چهار دلیل برای کم نوشتن کافی ست.
*ساره دستاران
**سینا به منش
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...