تنها خبر این است...که هستیم هنوز...

دیوانه و سرگشته ومستیم هنوز
در میکده ها باده به دستیم هنوز
گفتی که چه می کنی کجایی چه خبر؟
تنها خبر این است که هستیم هنوز...*
هنوز تا حل مشکلات، راه درازی مونده. هنوز خطر بر طرف نشده. اما کور سوی امیدی هست که امیدوارم سراب نباشه.
بعد از هفته ها، مادر رو دیدم. سرنوشت بعضی ها با جدایی رقم خورده. برای من که بعد از سفر عزیزانم حتی یک شب هم مادر رو تنها نمی ذاشتم، ندیدن چند هفته ای مادر اذیتم می کنه. اما فعلا روزگار بر سر ناسازگاری ست.
شب های تنهایی سختی رو می گذرونم.
بعضی شب ها عزیرانی رو می بینم که مایه ی آرامش هستند.
بعضی عزیزان کمک می کنند گرچه این کمک ها مثل تیری در قلبت فرو میره اما چاره ای جز قبول احسانشون نداری.
اما خیلی شب ها تنها همدم تو تنهایی میشه. هر جا هم بری آخر شب جناب تنهایی منتظرته.
هر روز از این مسیر بر می گردم
از رفتن ناگزیر بر می گردم
تو شام بخور بخواب تنهایی جان
من مثل همیشه دیر بر می گردم...**
اگر مشکل تازه ای پیش نیاد و اگر کاسه صبر منتظران لبریز نشه، اگه این قلب خسته باز هم تحمل فشار ها و تحقیر ها رو داشته باشه...شاید هفته آینده هفته ی گشایش باشه...
برام دعا کنید...
پ.ن(1): عاشقانه...
دیشب در مسیر شمال بارون بیداد می کرد. آخ که این بارون چقدر با آدم حرف می زنه...
باران
بوی تو را
می بارد...***
پ.ن(2):راه افتادن دوباره سایت...
به لطف مسئول سایت دوباره سایتم راه افتاده. از پست آینده مطالب وبلاگ رو در اون جا هم قرار میدم. سایتم رو دوست دارم مخصوصا قسمت گالری رو که پره از عکس عزیزان و سرشاره از خاطراتم.
پ.ن(3): پیرمان کردی...روزگار...
تا دلتون بخواد و بتونید تصور کنید، در این ایام تلخ تر از زهر حرف خوردم و متلک شنیدم و مورد محبت!! قرار گرفتم. خیلی هاش حقم بود اما خیلی ها هم نانجیبانه و "بی چشم و رویانه"...بارمان کردند.
غم قفس به کنار
آن چه عقاب را پیر می کند
پرواز زاغ بی سر و پاست...****
آخر نوشت:
غم دل ما را که خورد؟...*
*مستان همای
**جلیل صفربیگی
***فاطمه عباسی
****مهسا رومینا
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...