![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
ديدار بعد از 150 ماه دوري ( قسمت سوم ) نويد معمولاً به بي خيالي، بازيگوشي و شيطنت معروف بود و از شب قبل كه حال و هواي سفر و رفتن همه رو مغموم كرده بود ، اين پسر همچنان به شوخي و خنده وقت رو ميگذروند. وقتي نهال و فرناز رو بوسيدم نويد مشغول شيطنت و خنده بود اما وقتي به روي زمين نشستم و ناصر رو بغل كردم ، نويدم يكدفعه خودش رو در آغوشم انداخت و شروع به گريه كردن كرد . حالا من زانوزده و دو پسر گل گريانم رو با دو دستم بغل كرده بودم و اونها را ميبوسيدم و با هم گريه ميكرديم . ( 150 ماه از اون روز شوم ميگذره اما هفته اي نيست كه من اين صحنه به يادم نياد و گريه نكنم ) من در زندگي 47 ساله ام لحظه هاي سخت زيادي رو گذروندم ، مرگ پدر ، زندان ، روزهاي سخت اوين ، شماتت اطرافيان وقتي زمين خورده بودم ، تلفن فرناز در مورد طلاق ، رسيدن درخواست طلاق در زندان .... تحقيرها ، توهين ها و و .... اما هيچكدام به اندازه لحظه خداحافظي از بچه ها برام زجر آور نبود . ( قلبم تير مي كشد ... آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست ) . در 2 دقيقه اي كه ناصر تلفن زد و گفت داره مياد دوباره اين لحظات جلوي چشمم اومد . چه آرزوها كه داشتم من و ... ديگر ندارم چه ها مي بينم و باور ندارم . . . باور ندارم . . . بعد از اينكه ناصر رو پشت درب خروجي و در چند قدمي خودم ديدم تمام توان تلاش و اراده خودم رو به كار بردم كه محكم و استوار باشم و گريه نكنم ... اما ... اما ناصر همه چيز رو به هم ريخت ... من فكر ميكردم ناصر منو بغل مي كنه ، همديگه رو مي بوسيم و جدا مي شيم ، اما پسرم ، پسر بزرگم ... وقتي منو بغل كرد صورتش رو به گردنم چسبوند ، با دستش به پشتم مي زدو منو به خودش فشار ميداد و گريه ميكرد و من هر چه نقشه كشيده بودم ، برباد رفت . حالا من و پسرم در آغوش هم گريه ميكرديم ( از اين لحظات همسر شريكم فيلم چند دقيقه اي قشنگي تهيه كرده كه بهتر از اين نوشته ها مطلب رو بيان مي كنه ) بعد ناصر به آغوش مامان رفت . مادري كه آرزويش ديدن ناصر بود و من ميدونم (نه تنها خدا ميداند) در آن لحظات بر مامان چه گذشت .. به خونه اومديم . ناصر خسته بود بيشتر از 20 ساعت پرواز .............. در اتاق 2 تخته من ، پسرم با معصوميت و آرومي مادرش خوابيد . و من بيدار موندم . من تا صبح بيدار موندم و نگاهش كردم . " آدميزاد طومار طولاني انتظار است . " من از جهنم گريخته ام از خودم و به تو پناه آورده ام بگذار با قلب تو زندگي كنم .... كه قلب توبي كينه مي تپد اي آخرين اميد پناهم ده .... گريز سختي داشته ام من تا صبح بيدار موندم و نگاهش كردم . ميترسيدم بخوابم و ببينم همه چيز خواب بوده .. بارها در اين 150 ماه خواب ديده بودم كه پيش بچه ها هستم ولي وقتي بيدار ميشدم سراب بود . اون شب رو تا صبح بيدار نشستم و ناصرم ... ( پسرم ) رو تماشا كردم . خدايا به خاطر برآوردن آرزويم ......... شكر .........ممنونم. دلم از حسرت يك پنجره مرد پنجره از عطش منظره مرد قصه منظره و پنجره را ...... خواهم آواز كنم حنجره مرد پايان قسمت سوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:24 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|