![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
شبای تاریک بی حوصله گی وقتی هیشکی نیست که حرفاتو بگی چشماتو به ماه آسمون بدوز همه حرفاتو بگو به سادگی...*
خبری از اونجا! نشد. اگر فردا هم تماس نگیرن، شنبه زنگ می زنم. امروز برای پام رفتم دکتر. فکر کردم مثل همیشه پانسمان می کنه. کمی هم ایراد می گیره از استراحت نکردنم. اما بدجوری با زخم ور می رفت. گفتم دکتر این بار خیلی درد داره! گفت پوست نیاوردنش عجیبه. گوشت هم سطح شده. دارم می سابم! که تحریک بشه و پوست بیاره. عرض کردم دکتر جان! تحریک کردن که این جوری نیست! در تحریک، آدم "خوش خوشانش " میشه. این کاری که شما می کنید شکنجه ست. بیشتر فشار داد و گفت دارویی زدم که تا شنبه قسمتی از گوشت رو ببره و پوست بیاره. اگر تا شنبه پوست نیاورد اون روز باید کاری کنم که بفهمی تحریک چیه و شکنجه کدومه. ترسیدم. بعد هم چند جمله گفت که چون خیلی تخصصی! و پزشکی!! بود نمی تونم بنویسم، اما در این بحث پزشکی از واژه های علمی فراوانی از قبیل پر رویی و بزرگ شدی و داره 50 سالت میشه و کی درست میشی استفاده شد. هنوزم میگم تحریک نبود. شکنجه بود. مادر اونقدر مظلوم وار توی سالن نشسته بود که کار و نوشتن رو رها کردم و علیرغم درد پا، بهش گفتم می خوای بریم پیش یکی از خواهرات. مثل برق از جا پرید. رفتیم. دیدار پسر خاله های دکتر، خاله مهربان و آقا کیای "همیشه مرد" خوشحالم کرد. کمی دلم گرفته. کمی نگران کارهام. بیشتر از کمی دلتنگ بچه هام. به قول اخوان ثالث نازنین: آی مردیم از خوشی...**
پ.ن(1): عاشقانه عاشق متواضع... هر چند مرا یارای آن نیست که کلامی شعر گونه برایت بسرایم ولی خوب می دانم که "دوستت دارم" خلاصه ی همه ی شعر های عاشقانه است...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... "روزگاری یار با من بود و روزگار هم با من...یار روزگار بعد... یار رفت و روزگار یار...بی یار چنگی به دل نمی زد این روزها نه یار هست و نه روزگار...یار سال به سال دریغ از پارسال" یک سال پیش نوشتم: بی تو این دنیا که تو چنگ منه دیگه چنگی به دلم نمی زنه...**** امسال می نویسم: "یار نیست روزگار هم در چنگ نیست دلی هست و پنجه ی روزگار که بر دل چنگ می زند"
*ترانه مانی رهنما **مهدی اخوان ثالث ***محمدی مهر ****ترانه چاووشی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:46 توسط فرشید |
|
|
در ماجرای من و تو نه تقصیر تو بود نه تقدیر خدا فقط یک نمی دانم جا ماند بر شانه هایمان...*
صبح با اداره آگاهی تماس گرفتم. گفتند امروز نیا، فردا بیا. برخوردشون از نگرانی ام کم کرد. بعد از ظهر دو جلسه بسیار مفید با وکیل داشتم که بدونم از چه راهی باید وارد بشم تا شریکم بفهمه اینقدر ها هم شیر تو شیر نیست. مادر تمام دیشب رو نخوابید و صبح که مطمئن شد من نمی رم تازه چند ساعتی استراحت کرد. رضا حبیبی از شمال خبرهای خوشی در رابطه با املاک داره که شاید گره گشایی اساسی داشته باشم. در رابطه با کارهای خودم هم شاید در یک ماه آینده معجزاتی رو ببینم... و خدایی که در این نزدیکی ست...**
پ.ن(1): لغو سفر رئیس... در خبرها خوندم سفر رئیس به اصفهان لغو شد. این هنوز از نتایج سحر است... تلاش رئیس رو در اینجا ببینید.
پ.ن(2): مناجات زیگزاکی... قبله خانه مان آسان است مستقیم می ایستی و اندکی به راست کج می شوی...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: گفتم بگو سکوت کرد و رفت و من هنوز...گوش می کنم...**** یک سال گذشت و من هنوز... گوش می کنم...
*سوما **سهراب سپهری ***از وبلاگ نسیم ****از وبلاگ خانم سهرابی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:0 توسط فرشید |
|
|
و باران شروع می شود من چتر ندارم تو را دارم...*
قربون امام رضا برم. دو روز آسایش به ما نیومده. امروز از اداره آگاهی زنگ زدند که در رابطه با پرونده سازی شریکم فردا صبح به اونجا برم. اگر برام مشکلی پیش بیاد و گرفتار بشم هیچ وقت خودم رو نمی بخشم که چرا رحم کردم و زودتر اقدام نکردم. اگر هم به لطف خدا بدون مشکل برگشتم که هم فردا شب دوباره براتون می نویسم و هم بلافاصله کاری رو که ماه ها پیش باید می کردم، انجام میدم. برام دعا کنید. تمام امروز رو به مرتب کردن مدارکی که باید برای فردا آماده کنم اختصاص دادم. نوشتنی ها باشه برای فردا شب...اگر خدا بخواد...
پ.ن(1): عاشقانه ی عاشق قانع... در نگاه من ململی شیرین حسی تکراری غمی منجمد کاشانه دارد نگاه من قناعت می کند به رد نگاه های ساده تو...**
پ.ن(2): عاشقانه ی سئوالی با چاشنی اعتراض... امروز نوبت این ترانه بود که خون به جگر مبارکمان کند... عشقتو تو سرم نزن...اینقدر بهم نگو بمیر تموم هستی ام مال تو...غرورمو ازم نگیر چرا همیشه تبرت...رو ریشه ی دل منه بگو چرا قلب منه...باید همیشه بشکنه...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...****
پ.ن(4): بعدا نوشت... داشتم متن رو برای قرار دادن روی وبلاگ آماده می کردم. یک دفعه صدای ریختن و شکستن ظرف از طبقه پائین اومد. با این پای ناهمراه، تا خودم رو به طبقه پائین برسونم، مردم و زنده شدم. دست مادر بعضی وقت ها بی حس میشه و همه چیز از دستش می افته. دلم هزار راه رفت. خدایا غلط کردم. آگاهی میرم. سختی ها رو تحمل می کنم. می جنگم. فقط حفظش کن...این صحنه ای که به فکرم اومد رو هیچوقت نشونم نده... ضربان قلبم بد جوری بالا رفت... خدایا شکرت...
*فاطمه عباسی **سوما ***ترانه بهنام صفوی ****فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:53 توسط فرشید |
|
|
خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه...*
یک روز پر تلاش بی نتیجه...وقتی "سگ دو زدن ها" بی نتیجه می مونه، یه دفعه رمقت گرفته میشه. اما نباید نا امید بشی. قرار نیست همیشه "ایام به کام" باشه. ولی کاش عرش کبریایی این رو هم در نظر می گرفت که "ایام پر اضطراب و سخت" هم حدی داره... باز هم تلاش...باز هم مبارزه...باز هم امیدوار به لطف یار... دستت به کار...دلت به یار... "از دویدن خسته ام دویدن و نرسیدن اما زندگی گوشش به این حرف ها نیست باز هم باید دوید چون آهوی زخمی در حال فرار با زخم روزگار"... بعضی شعر ها رو آدم با تک تک سلول های بدنش حس می کنه: آخر الزمانی است آهوی زخمی که همچنان می دود گوئیا در چشمان درشت و سیاه او زمان به آخر رسیده است...** هر چقدر دیشب سر حال بودم...امشب دلم گرفته...
پ.ن(1): جوینده یابنده است... تلاش نماینده محترم ملت برای یافتن...لطفا فقط وقت خوردن غذا اینجا رو ببینید.
پ.ن(2): ناگفته های دل... سکوت بودم من آنگاه که عشق با خمیازه ای روی گرداند و رفت و اندوه با ناله به دامان ام ریخت من اما ناگفته بسیار دارم...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم و امروز بیشتر از همیشه، حسش کردم: از حرص دانه نبود...به دام افتادیم از فرط گرسنگی بود...****
*ترانه علی لهراسبی **بیژن جلالی ***دوروتی پارکر( ترجمه راحله کافی ) ****شمس لنگرودی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:12 توسط فرشید |
|
|
"خانم ها و آقایان! Ladies and Gentlemen! این عکس یک قفل، نیست دل زنگ زده ی مردی ست که از تنهایی پوسید"...
سفر رفتیم که رفتیم. میخواین چی رو افشا کنم؟ از اون دختر خانمی بگم که هی از آقا رضا می پرسید امشب حتما بر می گردید؟ یا از فریبرز بگم که در مقابل اصرار کسی که اون طرف خط بود می گفت آخه اینجا به اینترنت دسترسی ندارم. نخیرم! نمیگم... "مرد که شیطنت های برادرهاش رو در سفر، نمیگه"... فریبرز و رضا، لیاقت داشتند با له کردن مردم دستشون به ضریح امام برسه. من لیاقت نداشتم چند قدم که جلو رفتم از شدت ضربه هایی که از پشت به پام خورد برگشتم و از روبروی ضریح دعا کردم. صداش زدم. حرفامو گفتم. وقتی کفش ها رو تحویل دادیم، از اونجایی که علاقه وافری به لپ! و گرفتنش و بوسیدنش، دارم! لپ مرد مسئول کفش کنی رو گرفتم، کندم و بوسیدم. اول با تعجب نگام کرد، بعد تحت تاثیر قرار گرفت، کفش هامو بغل کرد و بر اون ها بوسه زد. اینجا هم این دو نفر! بد جنسی کردند و معلوم شد اشتباهی کفش رضا رو بوسیده. از روبروی حرم به کسانی که شماره شونو داشتم و التماس دعا گفته بودند، زنگ زدم تا یک دقیقه ای، هر چی دل تنگشون می خواد با امام بگن. اون هایی هم که شماره شونو نداشتم، اما سفارش کرده بودند، به اسم دعا کردم. چند نفری هم چیزی نگفته بودند اما ناخودآگاه اومدن جلوی چشمم. خوش به حالشون. خیلی گریه کردیم. هر چقدر این دو نفر! شیطونی کردند اما لحظه ای که با فاصله از هم، هر کدوم مثل بچه یتیم ها یه گوشه ایستادند و گریه کردند، دلم سوخت و از گریه شون، گریه کردم. در فرودگاه مشهد، وقتی منتظر ساک و وسایلمون بودیم یک دفعه روی ریل یک شورت کاپیتان با بند های نازک دیدیم که از ساکی بیرون افتاده بود. همه خندیدیم. من گفتم نزدیک هر ساکی که باشه مال همون آدمه. خنده بلندتر و شیطنت آمیز این دو نفر! حالی من و بقیه ی مسافران کرد که شورت مربوطه به ساک من چسبیده! به خدا مال من نبود! اصلا باسن مبارک! من اون تو جا نمی شد. هر چقدر به این دو نفر التماس کردم پام درد می کنه برین ساک رو بردارید، فقط خندیدند. همه فکر کردند مال منه. خیلی سعی کردم انحنای بیشتری به کمر و قسمت پایین تر بدم که جماعت فضول، دقت کرده و بفهمند این! توی اون!! جا نمیشه. اما کسی برای انحنا و حرکات نیمه موزون من، تره هم خرد نکرد. چیه؟ فکر کردید میام از معنویات سفر می نویسم؟ اونوقت چه فرقی با بقیه دارم؟ اگر فریبرز دلش خواست با قلم توانای خودش در این رابطه می نویسه. آخر شب، وقتی داشتیم از حرم می اومدیم بیرون، رضا گفت حالا که آدم داره میره، بیشتر دلش می گیره و می خواد برگرده. خدایا! به فرشید سراپاتقصیر نگاه نکن. به دل پاک این دو جوون نظری بنداز و گره از کار فرو بسته ی همه... بگشای. سفر خوبی بود. نمی دونم حاجت می گیریم یا نه . اما هم دلمون باز شد، هم سبک شدیم. هم 24 ساعت سه برادر در کنار هم هر دیوونه بازی که اون دو نفر! خواستند در آوردند! من مثل همیشه آروم و مظلوم بودم. با توجه به وضعیت پام، محلی برای استراحت در نزدیکی حرم می خواستیم که با همت و محبت یکی از عزیزان وبلاگی حل شد. امروز نهالم تلفن کرد. گفت نویدی خبر خوب داره. نویدم در امتحانی که در سرنوشت آینده اش بسیار موثر و راهگشا برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا هست بین نفرات برتر شده. برام گفت دو هفته پیش که در خواب خودم پریشون دیده بودمش، به کسی نگفته بود اما کاملا پریشون بوده و در اضطراب به سر می برده. به تک تکشون افتخار می کنم. خدا مادرشون رو خیر بده با این تربیت کردنش. پدرشون که در سخت ترین لحظه های زندگی شون نبود و یک قدم بر نداشت. با خبر موفقیت نویدی، اولین پاداش سفر رو از امام رضا گرفتم. امیدوارم خبرهای دادگاهی و مالی این هفته هم خوب باشه و مشکلات به سمت ریشه کن شدن پیش برن...
پ.ن(1): برای حیرانی دلتنگ یک مسافر... در وبلاگ دوست خوب نادیده ام تحت عنوان: "برای حیرانی دلتنگ یک مسافر" شعر بسیار زیبایی نوشته شده که با این کلمات شروع میشه: آهو ها این روزها دیگر ضامنی ندارند می دانی حالا دیگر برای تفنگ هامان ضامن می گذاریم...* متن کاملش رو در اینجا بخونید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: سکوت ما از پذیرش نیست حنجره هایمان را دریده اند...**
*از وبلاگ پیوس **فریبا عرب نیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:46 توسط فرشید |
|
|
ت ن ه ا ی ی... حالا که رفته ای دل دلیل می آورد و عشق گریه می کند با این همه جای خالی ات پر نمی شود نه با خیال و نه با خاطره...* دو مریم در دو روز متوالی در دبی به دادم رسیدند و کارهام رو انجام دادند. هنوز مهربانی و صفا در دنیا هست. من تا حالا مریم نامهربون ندیدم! خدایا همه ی مریم ها رو برای عزیزانشون نگه دار... از سفر دو روزه ی دبی برگشتم. امروز صبح فریدون عزیز(پسر عمه ام) از اصفهان تلفن زد. وبلاگم رو بعد از مدت ها خونده و نگران وضعیت پام شده بود. قوم اصفهانی پدر همیشه مهربانند با تمام بی معرفتی و کم سر زدن های ما... فریدون برای ما مثل برادر بود . از او دو خاطره تلخ و شیرین دارم. بعد از سفر پدر، برای مراسم مفصلی که در اصفهان گرفته بودند دعوتمون کردند. به خونه ی فریدون رفتیم. مادر بود و ما ۵ پسر یتیم پدر از دست داده. همیشه پدر تا می رسید با همه گفت و شنود و خنده به راه می انداخت. فریدون اومد نشست... با خنده. سعی کرد فضا رو از حالت گرفتگی بیرون بیاره. بعد از کمی صحبت های معمولی یک دفعه گفت خوش اومدید آقایان حیرانی... ناگهان همه جای خالی پدر رو حس کردیم. سکوت حاکم شد. ما بغض کردیم. فریدون هر چقدر چشماشو بازتر کرد که اشکش نریزه و سرش رو به اینطرف و اونطرف چرخوند نشد. بغض همه مون با هم ترکید. صحنه ی غریبی بود. بعد از بیست و چند سال هنوز از ذهنم بیرون نرفته... خاطره دوم شیرینه که غم خاطره اول رو ببره. امیدوارم عیال فریدون خان هم بخونه تا شری بپا بشه! آقا فریدون هنوز مجرد بودند. عاشق دختر زیبای صاحب کارخانه ای شدکه مرحوم پدر، به عنوان مهندس مکانیک در اون کارخونه کار می کردند. مادر به خاطر فریدون خان، رفت و اومدش به خونه حاج آقا رو بیشتر کرده بود. فریدون خان هر هفته از اصفهان می کوبیدند و به قم می اومدند و به مادر می گفتند چه خبر؟ مادر وظیفه داشت هفته ای یک بار به خونه حاج آقا سر بزنه. از فریدون خان بگه و آخرین اخبار خواستگاران دختر حاج آقا و جواب رد دادنش رو بگیره. کاش فریدون فقط به یکبار تعریف کردن راضی می شد. هر یک ساعت یک بار می گفت: "زن دایی از اولش بگو"... و مادر اونقدر از اولش می گفت که من هنوز اون خاطرات رو حفظ هستم. بچه ی حلال زاده به دایی اش میره، اما فریبرز ما در شیطنت هاش به پسر عمه اش رفته... فردا صبح زود به همراه دو طفلان مسلم...فریبرز و رضا سفر یک روزه ای به مشهد خواهیم داشت. هر دو به این سفر خیلی امیدوارند که در کارها گشایش بشه. فرناز بعد از اینکه ناصر به علت بیماری زردی تا پای مرگ رفت، نذر کرده بود اونو ببرم مشهد...نشد. وقتی عازم آمریکا بودند گفت: فرشید آخرش این بچه رو نبردی مشهد... فردا به جای ناصرم میرم زیارت... آخ که چقدر حرف دارم با امام رضا... از همین حالا دلم پر از حرفه .خیلی هاتون جلوی چشمم هستید و در حرم و در کنار ضریح دعاتون می کنم.
پ.ن(۱): عاشقانه ی غریبانه ی سوالی... چرا از من گذشتی خیلی ساده تو که دونستی مرد پیاده جوونیش رو پی عشق تو داده...هی هی هی... شنیدم گفتی از عاشقی سیرم نگفتی با خودت یه وقت می میرم حالا حق دل رو از کی بگیرم؟...هی هی هی...**
پ.ن(۲): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... با خودم گفتم: "بعضی شعر ها را که می خوانی شقیقه ات تیر می کشد قلبت تیر می کشد بعد... این تیر ها آب می شوند و از چشمانت سرازیر"... یک سال پیش نوشتم: شب لالایی ش را گفت اما به خواب نرفتم هنوز در جایی بیداری با کسی...***
*محمد رضا عبدالملکیان **ترانه مهرشاد ***علی شفیعی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:44 توسط فرشید |
|
|
پائیز همان بهار است که عاشق شده است...*
برای انجام کارهای عقب افتاده، صبح زود راهی دبی شدم. قسمتی از کارها خیلی خوب پیش رفت. قسمتی هم به بعد موکول شد. بعد از مدت ها، یک همسفر زیبا داشتم. با خودم گفتم آقا فرشید! قدر این لحظات و همسفرت رو بدون که در سفر یک روزه به مشهد، یک طرفت فریبرز می شینه و طرف دیگه ات، رضا. با تمام بدجنسی ها و اذیت هاشون. وقتی که رسیدیم، کمربند پرواز همسفرم باز نمی شد. خیلی باهاش ور رفت، نشد. به سه شماره...که نه( احمق نبودم که به سه شماره باز کنم)، اما بالاخره باز کردم. ساعت 8 خونه بودم. مجال استراحت نبود. به کارها رسیدم. عبدالله به خاطر مشکلی که پیش اومده، نبود. ماتم گرفته بودم با این وضعیت پا، چه جوری به کارها برسم. یکی از عزیزان وبلاگی به دادم رسید. با یک تلفن اومد. حتی اجازه نداد از ماشین پیاده شم. تمام کارها رو خودش انجام داد. خیر ببینه. در دیدار قبلی که در سفر ناصر بود، به هم ریخته به نظر می اومد. امروز آروم بود و " به یار رسیده". خوشحال شدم. در یکی از فیلم های پرویز صیاد، صمد آقا در پایان فیلم به کدخدا گفت: کدخدا فیلم تموم شد...ببین! آدمای خوب فیلم زن گرفتن...آدم بدا، زن گرفتن. خوب این لیلا رو هم بده به ما تمومش کن دیگه. فیلم با پرتاب لنگه کفش کدخدا به صمد تموم شد. با خودم گفتم: خدایا عمر داره تموم میشه...آدمای خوب به یارشون رسیدن. آدمای بد به همه چیز رسیدن! همه ی عاشقا رو به لیلا و لیلا ها رو به مجنونشون برسون. گوشه ی چشمی هم به فرشیدت داشته باش. خدایا به جای لنگه کفش از رحمتت برسون که سخت نیازمند نوازش تو هستیم. نهار رو ساعت 4 خوردم. رستوران "رستم" برام ته چین فرستاد. به خوبی باهاش انگلیسی صحبت می کنم! می فهمه! سعی می کنه به خوبی با من فارسی حرف بزنه. می فهمم!. گرچه در سفر قبلی، سالاد الویه سفارش دادم، برام ماست و خیار فرستاد!. از شدت خستگی، دو ساعتی چیزی بین خواب و بیهوشی بودم. پانسمان پام رو خودم یه جورایی انجام دادم. گرچه ترشحش زیاد بود، اما خونریزی نداشت. به خاطر اینکه زیاد راه نرفتم، وضعیتش بهتر از تصورم بود. در بین کامنت ها، پیام های خصوصی و ایمیل های فراوانی که از عزیزان آشنا و نا آشنا دارم، امروز، از عزیزی که سال ها خبری ازش نداشتم یک ایمیل سراپا محبت دریافت کردم. گرچه اشکم رو در آورد، اما به دلم نشست. بعضی جملات، مستقیما توی قلب آدم لونه می کنند. از طریق facebook منو پیدا کرده و با خوندن وبلاگم در جریان مشکلات 15 سال اخیر قرار گرفته بود. در قسمتی از ایمیل سرشار از محبتش، نوشته بود: فرشید...تموم نشو...تو برای همه ی ما کوه بودی...بازم بمون... جمله اش، شارژم کرد. یاد جمله ی فرهاد نازنینم در دو سال پیش افتادم که نوشته بود: تو غرور مایی...نشکن... با اینکه خسته تر از خسته ام، اما به قول دختر خاله نارنین راه دورم، تموم نمیشم...اصلا می خوام دوباره شروع بشم...اوهوم! زیاد نوشتم. غربت دلتنگی میاره. بی حوصله و بی پول هم که باشی، تمام دیوارهای خونه هم خاطرات بچه ها رو برات فریاد بزنند، دلت می گیره. به قول دیالوگ زیبای رضا کیانیان: دله دیگه...می گیره...دل که داشته باشی، می گیره... خدا رو شکر که هنوز دل هست...ولو اینکه بگیره... خدا رو شکر که وبلاگ هست و شما هستید و خدا هست... و خدایی که در این نزدیکی ست...**
پ.ن(1): برگ های سبز...صدایی ندارند... مردگان را صدا می زنیم جوابمان را می دهند زندگان را صدا می زنیم پاسخی شنیده نمی شود روی برگ های خشک...که قدم می زنیم صدا می کنند برگ های سبز صدایی ندارند...***
پ.ن(2) یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: جسمم خسته است ذهنم پر روحم طلبکار...**** با خودم گفتم: "این روزها جسم خسته تر است ذهن پرتر روح اما... طلبکار تر ؟ نه..." از دست عزیزان چه بگویم...گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست...*****
*از وبلاگ کوچ...دریا **سهراب سپهری ***ترجمه ای از مجتبی کولیوند ****فریبا عرب نیا *****ترانه گلایه داریوش عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:12 توسط فرشید |
|
|
این لحظه های بی تو... یعنی شکست احساس دقیقه های بی تو...یعنی دلم چه تنهاس این لحظه های بی تو...آخر خط درده به کی بگم که دوری ات...منو دیوونه کرده ساعت روی دیوار...چشم همیشه بیدار یعنی کنارم بمون...برای من کم نذار گلای زرد باغچه...غبار روی طاقچه یعنی بیا دیر میشه...دلم داره پیر میشه...*
به رضا گفتم وقتی اون دنیا وارد بهشت بشم! خدا بهترین جا رو به من میده که در نهایت آرامش باشم.چون خودش بهتر از هر کس می دونه در این دنیا چقدر در اضطراب و تشویش به سر بردم. پریروز، با رضا و مامان به دکتر رفتیم. از وضعیت پام راضی بود و می گفت تا وقتی بهش فشار بیاری همین آش است و همین کاسه. در مورد وضعیت دست مادر، تنها راه حل رو عمل دونست که مادر هم به هیچوجه زیر بار نمیره. اما از طرفی درد وحشتناکی رو هم تحمل می کنه. در راه برگشت از مطب، جلوی یک نانوایی بربری ایستادم. دویست تومن دادم به رضا گفتم داداش چهار تا نون برشته کنجدی بگیر. گفت با دویست تومن؟ بعد خندید و گفت چند ساله نون بربری نخریدی داداش؟! دیروز صبح ساعت 7 راهی شمال شدم. شب ساعت 11 خونه بودم. از خستگی، جنازه ام به خونه رسید. امروز باید سری به دادگاه بزنم، گرچه گفته یک هفته تا ده روز طول میشه که جواب بده اما خودم رو نشون بدم بد نیست. شاید زودتر وضعیتم رو روشن کنه. شهاب مقربین عزیز، در آخرین پستش، عکس زیبایی رو که یلدا از غروب گرفته استفاده و منو هم شرمنده کرده. مقربین از شاعران با احساس، "به درد آشنا" و متین روزگار ماست.
پ.ن(1):آب آشامیدنی همراه با عصاره جنازه! در خبرها خوندم جنازه ای که در منبع آب پونک پیدا شده، بیش از 6 ماه در اونجا بوده. خونه ما غرب نیست. فریبرز غربه. آخ جون!
پ.ن(2): این روزها دیوانه ام... در وبلاگ زیبای پائیز ، این جمله رو خوندم: "وقتی با خدا حرف می زنی، اسمش راز و نیاز است، اما اگر خدا با تو حرف بزند، می گویند دیوانه شده ای"!** این روزها حس می کنم عرش کبریایی مرتبا با من حرف می زنه...و این حال، حال خوشی ست. "این روزها دیوانه ام... دیوانه که بودم... دیوانه ترم... عاشقی و دیوانگی نسبت مستقیم دارند با هم"...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: شناسنامه ام را گم نکرده ام نامم را اما...از یاد برده ام از دهان تو که نمی شنوم...***
*ترانه تعبیر مومنی **توماس شش ***ساره دستاران عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:51 توسط فرشید |
|
|
روزها می روند و ما می مانیم تکیه کرده به غروب...*
هفته ی پیش نوشتم: "نمی دونم اگر عمری باقی باشه و جمعه ی دیگه هم باشم، می تونم بنویسم که هفته، هفته ی خوبی بوده یا نه". به لطف و کرم خدای همیشه مهربان...هفته ی بدی نداشتم. گرچه نیمی از مشکلات به این هفته موکول شد، اما همین که نفسم رو نبریده...شکر... وضعیت پام، بد تر از قبل شده. حالا ترشح و خون جوری به باند و گاز می چسبه که باید با سرم شستشو کاملا خیسش کنم تا جدا بشه. فردا که مادر رو برای دستش پیش دکتر خانوادگی می برم، پام رو هم نشون میدم. امشب با مادر رفتیم، آب انار خوردیم. بهش چسبید. خیلی دعام کرد. مادرها همه چیزشون بیسته. با یک آب میوه، اون هم در شرایطی که از فکر و خیال کار های فردا حتی یک کلمه هم باهاش حرف نمی زنی، صد بار تشکر و دعا می کنه. حالا اگه بانک ملت بود! باید رستوران می رفتی. در اوج بدبختی و بی حوصلگی به شمع روی میز هم نگاه می کردی!. سعی می کردی لبخند مسخره ی " آی مردم از خوشی" روی لبانت باشه. مرتب هم حواست به گارسون فضول باشه که مهمان این هفته رو با مهمان هفته قبل اشتباه نگیره و از مدل موی جدیدش تعریف نکنه. حتی اگر بد ترین آرایش رو هم کرده بود، بگی: چه خوشگل... چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب!!** گاهی هم دستش رو لمس می کردی، آخرش هم به جای تشکر، می شنیدی حالا که اینقدر از کنار هم بودن لذت می بریم؟! زود تر تکلیفمون رو برای ازدواج روشن کن!!. البته تمام این تجارب رو من از فریبرز شنیدم و گرنه من کجا و امور اقتصادی کجا و رستوران کجا و شمع روشن کجا و لبخند ملیح مصنوعی کجا و... این هفته، وضعیت قسمت عمده مشکلات و کارهام روشن میشه. به دعای خیر تک تک شما عزیزانم نیازمندم...
پ.ن(1): عاشقانه ای غریبانه... رویا مثل آوازی مرده دیگر به کار بر هم زدن سکوت هم نمی آید وقتی قرار نیست بیایی...***
پ.ن(2): عاشقانه ای در چند اپیزود! عاشقانه ی عاشق معترض: چرا از دوست داشتنم...با تو حرفی نزنم که از این آتش تب... داره می سوزه تنم... عاشقانه ی عاشق مغرور سابق و معترف امروز: با وجودی که غرور... به لبام قفلی زده اما پیش چشم تو...این سکوت رو می شکنم... اعترافات زیبای یک عاشق: "اعتراف برای کسی که مثل هیچ کس نیست": میگم از تو لحظه هام قشنگ شده عشق تو تعبیر خوابای منه تو تموم زندگی حس می کنم نبض من به خاطر تو می زنه...**** عاشق از اعتراض و اعتراف، وقتی به خود عشق می رسه، کلامش زیبا تر میشه... خوش به حال عاشقی که عشقش تعبیر خواب هاشه... خوش به حال عاشقی که نبضش به خاطر یار می زنه... اصلا خوش به حال تمام عاشقا چه به عشق رسیده ها چه جدا از عشق مانده ها چه عشق از دست داده ها... خود عاشقی...قشنگه...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: چشم می بیند نه آنچه را که دست می جوید دست می جوید نه آنچه را که قلب می خواهد قلب می خواهد نه آنچه را که فکر می فهمد...*****
*شهاب مقربین **اندی ***رضا کاظمی ****اشعار پ.ن (۲) از ترانه تعبیر گیتی *****رضا صفاریان عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:9 توسط فرشید |
|
|
تا مه، راهو نپوشونده... نگام کن اگه رو قله سردت شد... صدام کن...*
فی الواقع! حرف راست رو از هر کسی شنیدی، باید قبول کنی. حتی اگر از دهان وزیری باشد که معلوم نیست رای رئیسش درست بوده یا دزدیده شده و پز داده شده. الله اعلم! در روزنامه اعتماد امروز صفحه 12 خوندم که وزیر محترم راه فرمودند: "چوپان، بهتر از من وزیر، تحلیل سیاسی می کند"... بسیار نیکو، درست و منطقی فرمودند. آفرین به این همه صداقت. "آبجی ترکه" قبل از رفتن، کتابی رو به من داده بود که نمی دونستم کجا گذاشتم. امروز پیداش کردم و به فال نیک گرفتم. چند مناجاتش رو خوندم. قبل از اینکه به پ.ن ها برسیم، از آنجایی که این وبلاگ آموزشی هم هست! دلیل ترس صهیونیست ها را از مسلمانان برای شما افشا می کنیم. اینجا رو ببینید.
پ.ن(1): امیدوارانه... دیدم که بن بست بسته نیست وقتی نگاهم را برگرداندم...**
پ.ن(2): عاشقانه ی عاشقی که کوتاه آمده... ای یار آسوده بخواب دیگر بند گهواره ی شبانه ام را از نفست باز کرده ام سهم من از تو همان نباید هاست...*** بعدا نوشت با چاشنی سماجت: "ای یار باید را از نبایدها بیشتر دوست می دارم... آسوده نخواب"!...
پ.ن(3): عاشقانه ی غریبانه ی مظلومانه... بمیرم برای دلم که با شنیدن این ترانه...چقدر گرفت... من این پائین نشستم سرد و بی روح تو داری می رسی به قله ی کوه داری هر لحظه از من دور میشی ازم دل می کنی مجبور میشی... تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پائین نمی تونم بمونم...*
پ.ن(4): یک سال پیش ...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش این "عاشقانه ی قلدرانه" رو نوشتم: برای به دست آوردنت نمی جنگم به تکدی قلبت هم نمی آیم دوستت دارم فارغ از داشتنت...****
*ترانه علی لهراسبی **شهاب مقربین ***سوما ****فریبا عرب نیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:53 توسط فرشید |
|
|
" حسرتانه"... بر دور ترین شاخه ممنوع ترین میوه ای...برای من آه اگر دستم برسد اگر بچینمت زمین خواهد مرد از حسرت...*
به لطف خدا بدون هیچ مشکلی جلسه بسیار مهم امروز برگزار شد. مسئول مربوطه تعجب کرده بود از محدودیت هایی که در چند ماه گذشته برای من ایجاد کرده بودند. قول داد ظرف یک هفته تا 10 روز رای مثبت خودش رو اعلام کنه که اگر چنین بشه گشایشی اساسی در راه خواهم داشت. برای انجام کاری دیروز مجبور شدم یک ساعتی با ماشینی که اتومات نبود رانندگی کنم و حدود سه دقیقه هم پیاده روی داشتم. امروز معلوم شد زخم پام دوباره دهن باز کرده. این خوب نیست. امکان استراحت کامل هم ندارم. "بلا پایی" شده برای خودش. فردا باید گزارش جلسه امروز رو به کسی منتقل کنم تا تصمیمات بعدی رو بگیریم. دلم میگه روزهای خوش و یسر بعد از دوران سخت و عسر در راهه. معمولا دل اهل کلک زدن نیست. خدا کنه این بار هم گواهی درست داده باشه.
پ.ن(1): خواب آرام!!... امروز عکسی از بازداشتگاه تعطیل شده! رو در یک سایت خبری دیدم. البته بعد از چند ساعت خبر رو حذف کرد. شما هم بعد از دیدن عکس خبر رو حذف کنید!! مهم اینه که به دستور رهبر معظم تعطیلش کردند. یاد دوران بازداشت!! خود در هفته گذشته در آگاهی افتادم. اینجا رو ببینید.
پ.ن(2):عاشقانه... عاشقانه ای برای کسی که مثل هیچ کس نیست... دلم عمریه می گیره بهونه می خواد دل بکنه از این زمونه تویی فانوس روشن تو شب تار واسه این دل سرگشته ی بی یار...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم که یک سال قبل نوشته بودم!: آنچه برایم بخواهی می پذیرم اما... باید بدانم چرا؟...*** یک سال پیش در بعدا نوشت اضافه کردم: جواب مرحمت نفرمودند. امسال هم در بر همان پاشنه می چرخد...
*رضا کاظمی **ترانه بهنام صفوی ***فریبا عرب نیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:37 توسط فرشید |
|
|
"شاعری نوشت: پنجره دل ندارد با خودم گفتم: اگر دل داشت کار و بار "شیشه بنداز ها" سکه بود از شکستن های دل"...*
بعد از چند سال، تا حدودی قندم تحت کنترل در اومده. عفونت پا باعث شد قضیه رو جدی تر بگیرم... در سکانسی از فیلم آژانس شیشه ای دوست قهرمان فیلم لطیفه ای تعریف می کرد که یک هواپیما ربا رفت داخل کابین و به خلبان گفت برو فرانسه... خلبان با تعجب به دست های خالی هواپیما ربا نگاه کرد و گفت: اسلحه ات کو؟... هواپیما ربا با حالتی تحقیر آمیز و نگاه "عاقل اندر سفیه" گفت: حتما باید زور بالای سرتون باشه؟ حالا حکایت ماست... تا وضعیت پام بحرانی نشده بود قندم رو کنترل نمی کردم. اما می خوام قبل از اینکه درد های گاه گاهی قلبم کار دستم بده، وزنم رو کم کنم....لاغر می شویم... تا اینجا که بر خلاف انتظار، نه تنها هفته ی بدی نداشتم به لطف کرم خدای همیشه مهربون بنده نواز، حال و روزگار بر وفق مراد بوده. 72 ساعت نفس گیر هم از فردا شروع میشه... شب تاریک و تنگستان و من مست قدح از دست من افتاد و نشکست نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گر نه صد قدح نفتاده بشکست...** ای نگه دارنده! نیکو نگه دار...
پ.ن(1):عاشقانه ی مسابقه ای... بیا حواسمان را پرت کنیم مال هر کس دورتر افتاد عاشق تر است اول خودم... حواسم را بده تا پرت کنم...***
پ.ن(2):عاشقانه ی هشدار دهنده... ترانه جدید ابی رو دوست دارم: هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست...****
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... اینم عاشقانه ست. عاشقانه ای غریبانه... یک سال پیش نوشتم: آنقدر بی هم بوده ایم که با هم بودن ما را از یاد برده است...*****
*از مجموعه "با خودم گفتن ها"... **بابا طاهر عریان ***کیکاووس یاکیده ****ترانه ابی *****از وبلاگ...آنقدر از یاد رفتم... عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:10 توسط فرشید |
|
|
گنجشگ درگیر لحظه های سبز بود که از شاخه اوفتاد صیاد زیر همان درخت نشست و گنجشک را کباب کرد...*
به نسبت روزهای قبل، روز پر بارتری رو سپری کردم. شکر. امروز وقت دکتر داشتم. با خواهش و ناز کشیدن و اخم و تهدید و هزار جور فیلم بازی کردن، مادر راضی شد که بیاد دستش رو نشون بده. براش عکس و نوار و این جور چیز ها نوشته. یکدفعه بی حس میشه و این بی حسی روز به روز بیشتر... فریبرز هم بود. اونقدر اذیت کرد و به دکتر گفت که به قول ناصرم شکرم! بالاست که یادم رفت از قلبم چیزی بگم. در کنارش مادر هم روحیه اش بهتر شد. دکتر از وضعیت پام راضی بود اما در مقابل تعجب من زمانی که گفت پانسمان رو باید ادامه بدم تاکید کرد به این زودی ها انتظار رهایی از این وضعیت رو نداشته باشم. دلم گرفت. همچنان باید "پا در باند" باشم. البته از "پا در گل" بودن بهتره...
پ.ن(1): حرف...استخوان...گلو... در وبلاگ رها خوندم: چقدر بده که نتونی بگی چته چقدر بدتره که وانمود کنی هیچی ات نیست... با خودم گفتم: "حرف ها...گاهی استخوانند در گلو نه پائین می روند نه بیرون می آیند"...
پ.ن(2): مناجات قمار بازانه! ای عرش کبریایی! فرشید به فدای محبت ناگهانی ات گرفتاری های ارسالی ناگهانی ات دستگیری های ناگهانی ات کمی هم دلخوشی ناگهانی گشایش ناگهانی برایمان ارسال بفرما... خسته شدیم بس که دویدیم و نرسیدیم...ببین در این بی در و پیکرستان...چه کسانی نرفته، می رسند... ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم؟** پوسیدیم از سگ دو زدن... ز دست طالع بد می رویم شهر به شهر چو بد قمار که تغییر می دهد جا را...***
پ.ن(3): حال من...دست خودم نیست... امروز نوبت این ترانه بود که حال مبارکمان را بگیرد...گرفت... حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم...****
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: بد جوری هوای مرا دارد با من از خانه بیرون می زند پا به پای من هم بر می گردد یک لحظه هم تنهایم نمی گذارد تنهایی...*****
*حمید پژوهش **ادهم ترکمان ***اوجی نظنزی ****علی لهراسبی *****ساره دستاران عکس: خانم رستمی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:19 توسط فرشید |
|
|
"غریبانه"... غربت را نباید در الفبای شهری غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری انداخت تو غریبی...* بعضی وقت ها، در اوج آرامش و خوشی هستی. همه چیز بر وفق مراد و "ایام به کام" تست. اما ته دلت شور می زنه. همه اش بی قراری. حس می کنی می خواد اتفاق بدی بیفته. از اونجایی که زندگی مثل میوه فروشی های معمولی(نه بالای شهری) درهمه، بر عکسش رو هم داریم. امروز من بر عکسش رو داشتم. در اوج گرفتاری و مشکلات، و در شرایطی که یک خبر می تونست برنامه های امروزم رو به هم بریزه. با اینکه در تمام دیشب بیش از یکی دو ساعت نخوابیده بودم، اما از اونجایی که هیچ کار من به آدمیزاد نمیره، در اوج آرامش روز رو شروع کردم. برای اینکه مطمئن بشم این آرامش بیخودی نیست، رفتم سراغ خواجه شیراز. جواب داد: بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید...** حالم بهتر شد. سراغ کتاب خدا رفتم. سوره طه...یادم نیست آیه چند بود: "موسی گفت هرگز از حال احدی خدای مرا فراموشی نیست"... حالم از بهتر هم بهتر شد... بچه ها ایمیل زدند که حالشون خوبه. از اونجا هم خیالم راحت شد. بعد از مدت ها، امروز به فاصله چند دقیقه، قلبم دو بار بد تیر کشید. البته دکتر قلبی که 6 ماهه فرصت نکردم برم پیشش می گفت اگر در حد چند ثانیه باشه مهم نیست. دردش شدید بود.. یعنی "پدر مادر دار" بود. گرچه 5 ثانیه هم طول نکشید، اما بعد از اون نفس تنگی، کمی نگرانم کرده. فردا با فریبرز برای پام میرم پیش دکتر خانوادگی. یادم بمونه قلبم رو هم میگم! پا و قلب و مشکلات جسمانی که چیزی نیست. برای مشکلات روانی فریبرز هم میریم پیش همین دکتر!
پ.ن(1): جمله ضد انقلابی از دهان مرد انقلابی... اگر می خواهید لاغر شوید، نیازی نیست "مدتی، رژیم" بگیرید، کافی ست "رژیم، مدتی" شما را بگیرد. فکر نکنید هوس شیشه نوشابه، باتوم، "کار بی تربیتی!" یا غیره کردم که این جمله رو نوشتم. متن بالا رو جناب باهنر نایب رئیس مجلس فرمودند. اینجا رو بخونید.
پ.ن(2): پرنده قفس نشین... پرنده نیستم اما از قفس بدم می آید پرنده ی قفس نشین نه با طلوع آفتاب...شاد می شود نه از غروب آن دلگیر...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تو بگو من با این غم مبهم چه کنم؟...**** بعدا نوشت: نگفت چه کنم...
*از وبلاگ خیانت و دروغ **حافظ شیرازی ***عباس صفاری ****فاطمه عباسی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:59 توسط فرشید |
|
|
اگه اشتباه می خونم بگو... راست بگو بدونم تو کدوم رنگی کدوم بو اگه سکه ای کدوم رو؟... *
دوستی دارم که وقتی مشکل مهمی داره میگه: یه مشکل "پدر مادر دار" دارم. نمی دونم چه جوری حلش کنم... هفته ای که در پیش رو دارم سرشاره از مشکلات "پدر مادر دار"... کارم چو زلف یار...پریشان و درهم است...** چقدر دلم می خواد آخر هفته، اگر عمری بود و مجالی...بیام بنویسم هفته...هفته ی خوبی بود... تا ظهر جمعه، مشغول کار در محیطی آروم و خوب بودم. خوب گذشت. بعد از ظهر با مادر، به تماشای بازی پرسپولیس و استقلال نشستیم. "فوتبال با سیاست نمی خوایم...نمی خوایم". زور استقلال به جنازه ی پرسپولیس هم نرسید. اونا ما نیستند که وقتی سر حال باشیم، ۶ تا بزنیم!. در باور من نیست که تبانی کرده باشند. اما اینکه مردم از هر فرصتی استفاده می کنند تا مشکلات رو به حکومت ربط بدن منو یاد اواخر دوره پهلوی میندازه... بعد از بازی، رضا با مرتضی اومدند. یک ساعتی نشستند. از هر دری حرف زدیم و مادر آرزوی خودش رو مطرح کرد. خدایا! مادر رو به آرزوش برسون که آرزوی رنگی! خیلی هاست. مرتضی از مجموعه جدید اشعارش که در دست تهیه داره برام خوند. بعد هم خانمش زنگ زد که بیا فلان جا. خیلی محکم و با صلابت! جواب داد من جایی هستم تو بیا. بعد نفهمیدیم چه جوری خداحافظی کرده و نکرده، رفت همون جایی که فرمانده کل قوا دستور داده بود! دیشب، خواب نویدی رو در سن کودکی اش دیدم. پریشان بود. نگرانم کرد. باید صبر کنم روز ما شب بشه! که شب اونا روز بشه! که بشه! حالش رو بپرسم. تاوان کسی که قدر ندانست همینه. حتی برای یک صحبت معمولی با جگر گو شه اش باید محاسبه ریاضی و زمانی بکنه. یا از طریق ایمیل، حسش رو انتقال بده. با نوشتن نمیشه... همه حرفامو بگم روی کاغذ با قلم... حس دستامو بگم...***
پ.ن(1): عاشق بی انصاف هنرمند! این شعر زیبا رو برام فرستادند: چه ساده گذشتی تا صلابت گام هایت را به نمایش بگذاری بی انصاف نمایشنامه ات را هم دوست می دارم...****
پ.ن(2): مشکی رنگ عشقه!... این روزها که نفس تنگی هم به بقیه مشکلات جسمانی ام اضافه شده و می فهمم قلبم داره میگه آقا فرشید! خسته ام... این روزها که در مرز 50 سالگی هستم، خوشحالم که با عشق زندگی کردم. مدت کوتاهی در کنار عشقم و بقیه رو به یاد عشقم. با عشق و بی عشق، همیشه عاشق موندم. اما: "ای عشق عمری با من بودی رفیق لحظه های خوب و بدم بودی رفیق تمام لحظه هام! بر من سخت گرفتی این رسم رفاقت نبود"... در وبلاگ پر بار "پا برهنه در ماه" خوندم: همیشه سیاه پوشیده ام عشق مصیبت سنگینی ست...*****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: چه زیرکانه به ابتذال می کشی عشق را می گفت به وقت کندو پروانه سوخته به زنبور عسل...******
*ترانه گوگوش **سعدی شیرازی ***فریدون فرخزاد ****سوما *****رضا کاظمی ******الهام ناصری
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:26 توسط فرشید |
|
|
چرا هر جا که میرم...در به روم وا نمیشه چرا هر جا دلیه...می شکنه مثل شیشه ای خدا حرفی بزن...اگه گوشت به منه این چیه که قلبمو ...داره آتیش می زنه؟...*
یه وقتی، با یکی بد قولی می کنی، بدون اینکه دست خودت باشه. طرف عصبانی میشه. متلکی میگه. حرفی می زنه. اونوقت مجبور میشی به روش بیاری که تو هم براش چه قدم هایی برداشتی تا ساکتش کنی. اما یه زمانی، با تمام بد قولی های تو که باعث میشه تمام برنامه های "اون کس" به هم بریزه، اونقدر نجابت و برخورد خوب می بینی که خجالت زده میشی. بعد از خدا می خوای یا مرگت رو برسونه یا بیش از این شرمنده عزیزانت نکنه. این روزها شرایط سختی برای همه پدیدار شده. در مقابل کسانی که با من بدقولی می کنند نمی تونم سختی به خرج بدم، چون می دونم گرفتارند. در مقابل تعهداتم هم نمی تونم بی تفاوت باشم و در چنین برزخی، نه راه پس دارم نه پیش. و فقط یک راه می مونه... خدایی کردن خدا... ای عرش کبریایی...فرشید قربون اون سورپرایزها و به مو رسوندن و پاره نکردن هات بره...یه چشمه ی دیگه نشون بده... به قول "ابی سگ صدا" در اداره ی آگاهی!: "خدایا پدر و مادر نداری که بگم نوکر پدر و مادرتم...اصلا خر خودتم"... این هم اثرات دوران بازداشت!! اصلا اسم خدا و عرش کبریایی میاد یه دفعه نا امیدی میره... با بغض شروع به نوشتن کردم، اما: به خدا که رسیدم...بغض و غم رفت...الهی مددی...
پ.ن(1): شنیدن کی بود مانند دیدن... در وبلاگ عباس صفاری نازنین خوندم: "بهشت "زهرا" زیر پای مادران است". با خودم گفتم: سال ها به گوشمان خوانده بودند بهشت زیر پای مادران است این روز ها می بینیم بهشت زهرا زیر پای مادران جوان داغدار است... مادران جوان! مگر مبارز بیست ساله مادر چند ساله دارد؟...
پ.ن(2): غریبانه... پایان عشق لحظه ی مرگه...ولی مگه عشق مرگ داره؟ عشقی که مرگ داشته باشهَ عشق نیست...عشق خداحافظی عشاق رو داره با یه بغل حسرت و ایکاش ها... پس از انتظاری طولانی باران نبارید در آستانه ی مهمان خانه یکدیگر را ملاقات کردند به تلخی لبخند زدند و دور شدند از هم هر کدام با جسد دیگری بر دوش...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تو می روی و من رسوب می شوم ته مانده ای که دور باید ریخت...*** بچه ها! دلم گرفته...
*ترانه قدیمی عارف **واهه آرمن ***فریبا عرب نیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:50 توسط فرشید |
|
|
همه چی آرومه... تو به من دل بستی این چقدر خوبه که...تو کنارم هستی همه چی آرومه...غصه ها خوابیدن... شک نداری دیگه...تو به احساس من... همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا...به خودم می بالم...* شروع نوشت: کاش همه چی آروم بود کاش غصه ها خوابیده بود...
بازداشت می شویم!(قسمت دوم)... تا صبح نفس تنگی اذیتم می کرد. تصور اینکه وثیقه سنگین بخوان و به زندان اعزام بشم، پریشونم کرده بود. نگرانی مادر...به هم ریختن اوضاع، حتی به وبلاگ و بچه های همراه هم فکر کردم. لحظه ها نمی گذشت. ساعت که نداشتیم. نور هم از جایی نمی تابید که بفهمم صبح شده یا نه. لحظه شماری می کردم که به صبح برسم. وقتی صبح اسمم رو صدا کردند از یک نظر خوشحال شدم که بلاتکلیف نمی مونم. در اونجا افرادی بودند که دو هفته می شد در بلاتکلیفی به سر می بردند. افسر پرونده گفت من نظرمثبتم رو برای قاضی نوشتم و می فرستم اما امکان داره برات قرار صادر کنند.باید وثیقه بسیار سنگین داشته باشی مگر اینکه یک بازپرس عادل باشه که حوصله کنه تمام نوشته ها رو بخونه. بهش گفتم خودم سه شنبه دادگاه خیلی مهمی دارم که اگر به موقع نرسم کارم دو ماه عقب می افته. گفت حتی اگر وثیقه تعیین کنند تا بره کارشناسی بشه و بیاد 48 ساعت طول می کشه. پس امید آزادی حداقل تا 4 شنبه رو نداشته باش. دلم ریخت. از حالت صورتم پریشونی ام رو دید. شعبه دادگاه رو پرسید و بعد از 10 دقیقه اومد و گفت دادگاه رو به سه شنبه آینده موکول کرده و برای قاضی توضیحات لازم رو داده. بعد گفت یا سه شنبه آینده از اوین به دادگاه اعزام میشی یا اگر کارهات حل شده باشه از خونه میری. به دادگاه مربوط به شکایت شریک(سابقم) اعزام شدم. همکار صبور و مهربان به دادگاه اومده بود و همون جا پانسمان پام رو عوض کرد. پایی که دردش عذابم می داد. فریبرز و رضا هم بودند. بودن این دو چقدر به من آرامش داد. به رضا وصیت های لازم رو می کردم، اما مرتب حرفم رو قطع می کرد و می گفت داداش هنوز که به جلسه نرفتی شاید قراری صادر نشه. توی دلم به سادگی اش می خندیدم. فریبرز در حالی که کوه غم در چهره ی همیشه آرومش بود گفت دیشب به قرآن مراجعه کرده و از خدا با سوره نور و آیه 11 جواب گرفته. به من گفت در این آیه گفته شده به شما تهمتی زده میشه اما در نهایت همه چیز به نفع شما تموم میشه و خیری در این قضیه هست. هنوز فرصت نکردم برم قرآن رو ببینم ولی اگر به استخاره فریبرز به این وضوح جواب داده باشه، حکایت از دل پاک فریبرز می کنه.(بعدا شما هی از شیطنت هاش میگید که با استعداد ذاتی خودش! از 5 سالگی با دختر همسایه شروع کرده بود) به من گفت نذر کرده اگر امروز حل شد بلافاصله بریم مشهد. تعجب کردم چون شب قبل در اون " ناکجا آباد" خودم هم چنین نذری کرده بودم. با اینکه به این مسائل اعتقاد چندانی ندارم و فکر می کنم باید بدون واسطه از خدا خواست اما شب قبل ناخود آگاه این تصمیم رو گرفته بودم. از صبح یک شنبه چیزی نخورده بودم. در آگاهی هم به جز دو لیوان آب و 3 عدد خرما به چیزی لب نزده بودم. درد پا هم کلافه ام کرده بود. اما وقتی پانسمان پام انجام شد و یک ساندویچ کوچک(که در اون لحظه خوشمزه ترین غذای دنیا محسوب میشد) رو به همراه یک بطری کوچک آب خوردم انرژی افزونی گرفتم. صحبت های فریبرز و رضا و حضورشون هم به من قوت قلب داده بود. آنچه در یک ساعت جلسه دادگاه گذشت فقط و فقط لطف خدا بود. شریکم با وکیلش اومده بود. هر دو حرف زدند. بارها خودشون حرفهای دیگری رو رد می کردند و تناقض در صحبت هاشون موج می زد. بعد بازپرس با کمی بی احترامی به من گفت هر دفاعی داری از خودت بکن. به جان نهالم قسم خدا آن چنان نیرویی داد که بدون نوشته حدود بیست دقیقه گفتم و بازپرس نوشت و دوبار نگاه کرد که ببینه از روی نوشته می خونم یا نه. حتی یک بار گفت این ها رو حفظ کردی؟ وقتی صحبت ها و جر و بحث ها تموم شد، قاضی گفت برات قرار صادر کردم. کسی هست بیاد تا نیم ساعت دیگه ضامنت بشه یا نامه اعزام به زندان رو برات بنویسم. گفتم چقدر باید سند بیارن؟ گفت اتهامت در حدی نیست که وثیقه بخواد. کفالت کافیه. فقط یک کارمند دولت بیاد بسه! وکیل شریکم با تعجب گفت ما ادعای میلیاردی مطرح کردیم. بازپرس گفت دفاعیات ایشون نشون داد که قسمت عمده اظهارات موکلتون درست نیست. بقیه مسائل هم در دادگاه معلوم میشه. بعد رو به من کرد و گفت: برو زنگ بزن بگو یه ضامن بیاد و بعد برو...آزادی... باورم نمی شد. اومدم بیرون. فریبرز با آرامشی بی نظیر گفت نه نگران ضامن باش نه چیز دیگه...حتی سند هم بخوان ترتیبش رو میدم. نیم ساعت دیگه آزادی داداش! همه چی تمومه. "پدر صلواتی" جوری از سند داشتن حرف می زد که اگر کسی نمی دونست فکر می کرد فریبرز فئودال و ملاک یا سرمایه دار هست و هزار تا سند داره! لبخند پیروز مندانه رضا و نگاهش به من می گفت: دیدی داداشی... خدایا! مرگ این برادرها رو به من نشون نده...همین... و لحظه ها لحظه های سختی بود... تا به خونه برسم و مادر رو در آغوش بگیرم خیالم راحت نشده بود. حالا منم و حکم جلب شریکم که در جیبمه. همین امروز می تونم بگیرمش. شرط مروت نمی دونم و هنوز نتوستم خودم رو قانع کنم که چنین کاری کنم. می خوام چند روزی بگذره که مطمئن بشم تصمیمم از سر انتقام گیری نیست. بعد با مشورت فریبرز و رضا تصمیم گیری می کنم. اما اگر هم بخوام دستگیرش کنم از روز قبل بهش خبر میدم که با آمادگی بیاد. نه مثل اون غافلگیر کنم که کوچکترین مدرکی همراهم نباشه. مردانه بجنگ...مردانه بکش... و لحظه ها...لحظه های سختی بود... لحظه هایی که نمی دونستی چند ساعت بعد در خانه هستی یا "ناکجا آباد"...
پ.ن(1): عاشقانه... اینجا همیشه آسمان گرگ و میش است زیاد دور نشو گمت می کنم...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم و چه بجا نوشتم. این روزها نامردی و نامرادی حال آدم رو به هم می زنه. یک سال پیش نوشتم: چیزی... حالم را به هم می زند دلم را بالا می آورم...***
*ترانه حمید طالب زاده **رضا کاظمی ***لبخند عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:1 توسط فرشید |
|
|
بازداشت می شویم!... مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ی ما...
دیروز و دیشب و امروز دیروزی بودند و دیشبی و امروزی... ساعت 8 صبح دیروز اومدن دنبالم . ساعت 9 جلسه دادگاه بود. شریکم وقتی منو دید، فهمید که کارش در دادگاه سخت میشه. در دادگاه قبلی شهود نتونسته بودن قاضی رو قانع کنند و تنها امید مردی که زندگی اش رو شریکم بالا کشیده بود به شهادت من بود. وکیل شریکم اومد جلو و گفت شما به ضرر شریکتون شهادت ندید. گفتم یعنی دروغ بگم؟. مگه در دادگاه قسم نمیدن؟ گفت ای بابا قسم چیه... بهش گفتم بدبخت اون کسی ست که آخرت و شرافتش رو بفروشه برای این دنیای خودش. بدبخت تر اون کسیه که اون دنیا و شرافتش رو بفروشه برای این دنیای یه آدم دیگه. 5 دقیقه بعد، اثرات جملات قصار و کوبنده! خودم رو گرفتم. شریکم با یک پلیس و حکم جلبم به سراغم اومدند. ماتم برده بود. نه ابلاغیه ای...نه احضاریه ای...هیچی...تا به خودم بجنبم به دستم دستبند زدند و گفتند بریم. گفتم کجا؟ لبخند مغرورانه وپیروز مندانه شریکم می گفت: "کجا؟...هر جا که اینجا نیست".* شریکم با هیجان می گفت ببریدش که در جلسه دادگاه نباشه. بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم . به مامور گفتم من 10 دقیقه دیگه جلسه دادگاه دارم. اجازه بدید دادگاه تموم شه هر جا که بگید میام. مامور مربوطه با تحکم و چاشنی بی احترامی گفت: میای یا به زور ببرمت؟ دیدم دقیقا وقت لات بازیه! با خنده گفتم ببین اگه بخوای منو به زور ببری اونقدر سر و صدا می کنم که مجتمع قضایی رو می ذارم روی سرم. بعدش هم بدون که داری با فرشید حیرانی حرف می زنی نه یه آدم معمولی؟! باید منو اول ببرید پیش رئیس مجتمع. اصلا برید بهش بگید فرشید حیرانی رو گرفتیم. خودش میگه بیاریدش. خالی بستنم گرفت!. مامور کمی جا خورد و منو برد پیش رئیس مودب و منطقی مجتمع قضایی. ایشون پرسید شما کی هستید؟ گفتم فرشید حیرانی قربان. گفت اینو که از حکم جلبت فهمیدم. اینکه گفتی به من بگن شما رو گرفتن یعنی چی؟ گفتم هیچی! اگر غیر از این می گفتم منو پیش شما نمی آوردند!! بعد ماجرا رو تعریف کردم. در نهایت محبت اجازه داد در جلسه دادگاه حاضر بشم. به لطف خدا در جلسه دادگاه حق به حقدار رسید و شریکم محکوم شد. بعد منو به کلانتری بردند. مامورکه از گفتگوی من و رئیس مجتمع خبر نداشت، واقعا فکر می کرد فرشید خان کسیه...در نهایت احترام رفتار می کرد. مسئول کلانتری گفت مامور نداریم. فردا اعزامت می کنیم. با خواهش و اصرار من به دادگاه اعزام شدم. زمانی رسیدیم که بازپرس در حال رفتن به خانه بود و کاملا مشخص بود که در اوج بی حوصلگی می خواد به پرونده رسیدگی کنه. بعد از پرسیدن چند سوال و گوش ندادن به جواب ها!، نامه نوشت که منو ببرن اداره آگاهی برای تحقیقات بیشتر!! شریکم ادعاهای عجیب و غریبی مطرح کرده بود که مدارک کامل برای رد ادعایش داشتم .اما در غافلگیری مدارکم همراهم نبود. هر چه اصرار کردم به من یک مامور بدن که برم مدارک رو بیارم قبول نکردند. در آگاهی یکی دو ساعت بازجویی شدم و مامور آگاهی گفت از نظر من ادعا کاملا بی اساسه و این رو منتقل می کنم، اما روال اینه که دو یا سه برابر میزان ادعا شده قرار صادر می کنند و شما باید فردا یا سندی بالغ بر 3 میلیارد تومن ارائه بدید که کار شناسی و بقیه کارهاش 3 روز طول می کشه. یا تا روز دادگاه که حدودا سه ماه دیگه میشه در زندان خواهید بود!! بعد منو به بازداشتگاه برد و سفارش کرد بهترین جای ممکن در بازداشتگاه رو به من بدن. بهترین جا، مکانی بود حدود 10 متر مربع که با من، تعداد زندانیان! شد 17 نفر. شب زمان خواب فقط می تونستی به اصطلاح خودشون کتابی بخوابی. یعنی یک وری روی یک دست. و اصلا نمی شد به پشت خوابید. یک نفر در اونجا پزشکی بود که با پرونده سازی دستگیرش کرده بودند و گفت چند شب پیش در اون جا 50 نفر بودند که به نوبت 25 نفر می ایستادند و 25 نفر نشسته می خوابیدند. وقتی سر و صدا میشد و مسئول بازداشتگاه می خواست بگه شما وحشی هستید می گفت شما از دار و دسته و طرفداران موسوی هم وحشی ترید!! شام رو در یک دیس آوردند با تعدادی ظروف یک بار مصرف. با خودم گفتم حداقل از این نظر بهداشت رو رعایت می کنند. اما وقتی دیدم برای هر 4 نفر در یک بشقاب غذا ریختند و به هر 4 نفر دو قاشق دادند از خیر شام خوردن گذشتم. از ساعت 10 شب تا 6 صبح دستشویی رفتن ممنوع بود. چند نفر بر اثر فشار زیاد از لای نرده ها در راهرو ادرار کردند. چند نفر که تمیر تر بودند، نایلون گرفتند و در اون کارشون رو انجام دادند. بوی ادرار تا صبح عذابم داد. از ساعت 12 هم به علت کمبود هوا دچار نفس تنگی شدم که تا به حال چنین حالی رو نداشتم و حسابی ترسیدم. و شب شب سختی بود... تا صبح چشمم روی هم نرفت. تصور اینکه به علت نداشتن وثیقه باید سه ماه در زندان بمونم. فکر به هم ریختن کارهام و تصور به هم خوردن دادگاه حیاتی سه شنبه اعصابم رو به هم ریخته بود... و شب...شب سختی بود...(ادامه دارد)...
پ.ن(1): عاشقانه ای با حسرت... دور دست دست های دور توست...**
پ.ن(2): عاشقانه ای شکستنی... در وبلاگ زیبای " پرسه نوشت" خوندم: وقتی نمی توانم برای این ناخن شکسته کاری کنم وای به حال آن چه می شکند در من...*** و من اضافه می کنم وای به حال شکست دل...
پ.ن(3): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: عمر آدمی چه صد سال باشد، چه یک سال فرقی نمی کند و باز فرقی نمی کند که این جاده دراز باشد یا کوتاه من و تو خواهیم رفت و این رفتن جانکاه خواهد بود کوچ پرندگان به دور دست ها غم انگیز است اگر چه با بهار بر می گردند اگر چه این رفتن ها بازگشتی هم دارند اما جدایی سخت طاقت فرساست...****
*مهدی اخوان ثالث **وبلاگ پیوس ***ساره دستاران ****ترجمه ای از رسول یونان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:13 توسط فرشید |
|
|
از من عاشق تر نیست اون که خامت کرده من که دل دادم اون... چی به نامت کرده؟...*
در حالی که فقط 3 روز تا دادگاه حیاتی خودم باقی مونده، فردا باید به عنوان مطلع و شاهد در دادگاهی حاضر بشم که برام بسیار سخته. یک طرف کسی ست که به قول من اعتماد کرده و طرف دیگر کسی ست که اگر شهادت درست بدم به زندان میره. به احتمال زیاد رئیس دادگاه من رو به کتاب آسمانی سوگند میده. علاوه بر سوگند، شرافت انسانی هم اجازه نمیده به جز حقیقت چیزی بگم. در جلسه دادگاه احتمالا برادران متهم هم حضور خواهند داشت. خدا کنه در گیر نشیم. حوصله لات بازی ندارم، مگر اینکه مجبور بشم! خیلی سخته در جایی قرار بگیری که چند کلام تو بتونه مسیر زندگی کسی رو عوض کنه و سخت تر اونه که وجدانت رو حفظ کنی. حفظ کن فرشید خان!
پ.ن(1): عاشق گله مند... زمان بهترین قاضی ست برای اینکه به معشوق ثابت کنه عاشقش چقدر دوستش داشته. دیر و زود داره. سوخت وسوز نداره. گرچه بعضی وقت ها: "اونقدر دیر میشه که می سوزه". بعد از "رو" شدن و مشخص شدن...دیگه فرصتی نمی مونه... این ترانه زیبا رو امروز گوش می کردم: از من عاشق تر نیست اون که اومد از راه همه چی "رو" میشه همین امروز...فردا از من عاشق تر نیست اون که خامت کرده من که دل دادم اون... چی به نامت کرده؟...
پ.ن(2): آن روز مباد...که از او...ننوشتن... آهای کف بین پیر این من و این خط ناموزون دستانم هرچه باداباد فقط روزی مباد که از من برای او ننوشتن...**
پ.ن(3): جواب به ایمیل ها... عزیزان زیادی محبت می کنند و ایمیل می زنند. شرمنده ام که به علت کمبود وقت و گرفتاری های این روزها، نمی تونم به تک تک ایمیل ها جواب بدم. کسانی که در مورد مسائل خاصی انتظار جواب یا راهنمایی دارند لطفا شماره تماس بدن که زنگ بزنم. اگر هم وبلاگ دارند آدرس رو بنویسن که در همون جا جواب بدم.
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: هیچ خدایی دستش را نگرفت افتاد...*** خدای خوب من...دستم رو بگیر...رهام نکن...وقت افتادنم نیست...
*ترانه مانی رهنما **سوما ***فریبا شمس کیا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:7 توسط فرشید |
|
|
کوچه اما...سرد و خالی عمریه رمق نداره یاد دوران گذشته اشک توی چشام میاره...*
دیروز خبر دادند که جلسه بسیار مهم دادگاه، روز سه شنبه هفته آینده برگزار میشه. اگر همه چیز به خوبی پیش بره و حتی به قسمتی از حقوق خودم برسم، بسیاری از مشکلات مالی ام حل میشه و از شرمندگی خیلی ها بیرون میام. امروز به مادر می گفتم فشار این روزها رو کاملا روی قلبم حس می کنم. بعد از ظهر خلوتی رو گذروندم. دو ساعتی هم خوابیدم. بعد رفتم پائین و با مادر اخبار شبکه های مختلف رو گوش کردیم. قبلا هم نوشتم عشق می کنه وقتی از طریق اینترنت براش اخبار رو می خونم.من هم از عشق کردنش، عشق می کنم. تفریح این روزهای من و مادر هم، همین شده. بچه ها خبر دادند اول مهر به بهشت زهرا رفتند و دیدند کسی رفته و مزار بابا رو کاملا با آب شسته و دسته گل زیبایی رو اونجا گذاشته. هر که هست خدا حفظش کنه. مادر وقتی شنید، چشماش پر از اشک شد. گفتم می خوای ببرمت پیش فامیلت! گفت نه! چند دقیقه نمی خوام. می خوام یکی دو ساعت اونجا تنها بشینم. گفتم باشه می برمت.خودم میرم جای دیگه. گفت کجا میری؟ گفتم مادر جان بهشت زهرا که دیگه بانک ملت نداره! اگه بگم میرم سر قبر بابام که نمیشه. شما اونجایی. خندید. آروم شد. فردا باید متن لایحه ای رو برای دادگاه سه شنبه آماده کنم. هفته...هفته ی سرنوشت سازی ست... ای عرش کبریایی...کمی خدایی لطفا...
پ.ن(1): غریبانه... توی اتاقم با صدای بلند آواز می خونم: یار با ما بی وفایی می کند بی گناه از من جدایی می کند می کند با خویش خود بیگانگی با غریبان آشنایی می کند...** کاسکو مثل همیشه با من هم صدایی می کنه. یکی خانم نوش آفرین باهاش می خونه. یکی هم مثل من بی همصدا. می کند با خویش خود بیگانگی با غریبان آشنایی می کند... "وقتی آشنا قدر یار رو ندونه...غریبه " جفت شیش " میاره"...
پ.ن(2): عاشقانه... برای کسی که مثل هیچ کس نیست: آمده ام که بمانم بال هایم را نکن روزی با هم پرواز خواهیم کرد...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... حال و هوای من این روزها بی تو سرشار شده از: خستگی سر درگمی پریشانی... یک سال پیش نوشتم: من دلم گرفته هر چه می روم نمی رسم رد پای دوست کوچه باغ عشق سایبان زندگی کجاست؟...****
*ترانه مریم جلالی **سعدی شیرازی ***فریبا عرب نیا ****محمد رضا عبدالملکیان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:31 توسط فرشید |
|
|
پائیز بی تو برگ ریز...*
روز ها می گذرد...اما به سختی... شروع فصل جدید، این امید رو در دل میاره که به قول آمریکایی ها: شاید فردا روز دیگری باشد... سال، تا اینجا سال خوبی نبوده... بهار، با امید شروع شد، اما در آخرین روزهای آخرین ماه بهار، رای ما رو دزدیدند. رای ما رو ندیدند. ماه رو به اون دوری می بینند و عید اعلام می کنند. رای به این نزدیکی و واضحی رو نمی بینند. هلال ماه رو دیدند...رای ما رو ندیدند... بعد از بهاری که خراب شد، تابستان گرم و طولانی با دستگیری و زندان و مخلفاتش! از راه رسید. وحالا پائیز... خدا کنه نیمه ی دوم سال، اون روی سکه باشه...
پ.ن(1): برای عرش کبریایی... ای عرش کبریایی...ای بزرگ مهربون...شما وکیلی(خدا وکیلی)! این روزهای سراسر رنج و التهاب و اضطراب و دوری و فشار رو هم جزئی از زندگی ما بنده های نجیب سر به زیر حساب می کنی و به حساب عمرمون میذاری؟...نکن همچین...
پ.ن(2): عاشقانه ی عاشق بی کس... خط بکش روی تمام بی کسی هام بی تو از این لحظه ها...چیزی نمی خوام من به جز نگاه تو... چیزی ندارم بی تو از تموم دنیا... در فرارم...****
پ.ن(3): عاشقانه ی عاشق قانع... تا آسمان سه چهار پله کافی ست اما وقتی تو نیستی تنها کمی سکوت و پنجره هم کافی ست تنها کمی سکوت پنجره، شب، اندوه وقتی تو نیستی همین برای دلم کافی ست...***
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: از چشمت که افتادم قلبم شکست...*** بعدا نوشت: امسال می نویسم: بد جوری هم شکست...
*یارتا یاران **ترانه رضا اعرابی ***فروغ رئوفی ****فاضل ترکمن عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:37 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|