![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
مجنون که می شوی لیلی ات را می برند...*
امروز، روزی بود شبیه زندگی! یعنی بیشتر از روزهای دیگه شبیه زندگی بود. پر از لحظه های تلخ و شیرین و غیر قابل پیش بینی. سرشار از محبت و کم لطفی و وفا و جفا. برای دومین ماه متوالی، در مسابقه بی وین درست در روزی برنده شدم که برای فردای اون روز مشکل پرداخت حقوق بچه ها رو داشتم. بنازم به عرش کبریایی که به مو می رسونه اما پاره نمی کنه. تا 5 صبح بیدار بودم تا مطمئن بشم که برنده شدم. ساعت 7 با عزیزی قرار داشتم که بدون هیچ چشم داشتی کمک بزرگی به من کرد. روز خوب شروع شد. اما ساعت 9 از بانک خبر گرفتم که دومین چک دوستم هم برگشت خورده و این یعنی فشار مضاعف. بهش زنگ زدم میگه فرشید رحم کن. چیزی نگفتم ولی کی به من رحم می کنه؟ برای عزیزی که با امید وصول این چک، تعهدی داده بودم اس.ام. اس فرستادم که باید یک هفته ای صبر کنه. قبول کرد اما جوابش تلخ بود. دلم به درد اومد. البته این روزها به این جواب های "دل به درد آور" عادت کردم. پول چقدر زود همه چیز رو به هم می ریزه. یاد "آبجی ترکه" افتادم و صبوری اش... بعد از ظهر به دکتر رفتم. از وضعیت پام راضی تر از قبل بود. یک بحث سراسر عرفانی داشتیم. وقتی بهش گفتم خیلی ترشح داره، جواب داد پا که زبون نداره بگه اینقدر اذیتم نکن. اینجوری اعتراض می کنه. به دکتر گفتم خوبه که دل زبون اعتراض نداره و محلی برای ترشح کردن. بعد ادامه دادم راستی دکتر اگه دل زبون داشت چی می گفت؟ جواب جمله عارفانه و عاشقانه منو با عرفان و عشقی افزون تر! چنین داد: به جای این حرفا برو قند خونت رو کم کن که این همه بلا سرت نیاد. تا هر چی بهش میگی از دل میگه. بعد هم مثل اونوقت هایی که سر به سرش می ذارم و می خواد تلافی کنه محل جراحی رو فشار داد و گفت اینجا درد می کنه؟ فقط نگاش کردم. اینم از دکتر "بیمار ضایع کن"...
پ.ن(1): اصول دین... از امام جمارانی امروز مطلبی رو در اینجا خوندم: " وی خاطره دیگری از ایت الله اردبیلی درباره نحوه برخورد با ملی مذهبی ها نقل کرد و گفت: یکبار یک شخص به امام گفت این جمعیت ملی مذهبی ها مسلمان نیستند چون شما را قبول ندارند امام در جواب وی فرمود، مگر من اصول دین هستم که مرا قبول داشته باشند بسیاری از مردم دین دارند اما من و شما را قبول ندارند". اون کجا و ما کجا...
پ.ن(2): عاشقانه ی بارانی... و باران شروع می شود من چتر ندارم تو را دارم...**
پ.ن(3): دلگیرانه... امروز از دوست نه چندان نزدیک، محبت دیدیم. امروز از دوست نزدیک زخم زبان شنیدیم. امروز از پسر خاله ها فراتر از حد معمول وفا دیدیم. امروز بد قولی دوستان دیدیم. امروز همه چیز دیدیم. در مجموع: روزگار برای مرد بودن و جوانمرد ماندن صرف نمی کند... این شعر زیبا رو هم خوندم: صرف نمی کند دیگر دنیا "بودن" م را در حال بعید استمراری مانده ام...***
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... " مرد که یک شعر رو در یک پست، دو جا نمی نویسه!" یک سال پیش همون شعر زیر عکس بالا رو نوشتم!
*کورش همه خانی **فاطمه عباسی ***وبلاگ پیوس عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:35 توسط فرشید |
|
|
محکوم شده ام به تکه ای خاک آسمان چه ابری چه آبی چاره ای جز سبز شدن ندارم...*
باز این خس و خاشاک! با به پا کردن کمی گرد و خاک! کاری کردند که اینترنت و اونترنت و اس.ام.اس و ایمیل و وبلاگ و همه چیز، به هم بریزه که مبادا چیزی به هم بریزه!! تا لحظه نوشتن این نوشته، نظر مراجع در مورد عید بودن امروز به این شرح اعلام شده: "ضمن آرزوی قبولی طاعات برای همه و تبریك عید فطر برای هموطنانی كه یكشنبه روز عیدشان است.....برای صدا و سیما متاسفم كه نظر مراجع دیگر را بیان نكرد......امیدوارم عید عزیزان هموطن دیگری كه دوشنبه عیدشان است مبارك باشد.....غیر از دفتر رهبری اكثر مراجع دوشنبه را عید اعلام كردند.....مراجعی كه یك شنبه رو عید فطر اعلام كرده اند:(تا ساعت یك بامداد) آیات عظام سیستانی: عید نیست// منتظری: عید نیست// صانعی: عید نیست// جوادی آملی:عید نیست// مكارم شیرازی: عید نیست// اردبیلی: عید نیست// بیات زنجانی: عید نیست// وحید خراسانی: عید نیست// صافی گلپایگانی: عید نیست// مظاهری: عید نیست// خامنه ای :عید است "
البته واضح و مبرهن است که برای ما هم عید است. ما خودمان غلط می کنیم با ریش سفید محله مان! که امروزمان عید نباشد! همه اش تقصیر این ماهه. وقتی من می نویسم ای ماه بی معرفت...شما میگید چرا. اگه این ماه مثل بچه ی آدم در بیاد که این همه مشکل به وجود نمیاد. من اصلا به حرکات این ماه مشکوکم. ستاره ای در آسمانم نیست به هلال ماه مشکوکم...**
پ.ن(1):برای اونی که همونه... ماه می خواد در بیاد...می خواد نیاد...گرد و خاک بشه...نشه...خس و خاشاک کم کم طوفان ظلم افکن بشه...نشه(میشه)...ما همچنان عاشقیم... تو همونی که تو رویام...تو رو من خواب می دیدم تو چشات آسمونو...آفتاب و مهتاب می دیدم... زلفاتو شب می خره...تا توی اون لونه کنه مثل من صد تا دل رو...عاشق و دیوونه کنه تو اونی...همونی...تو اونی...همونی... تو همونی اگه شب قصه بگی چشم بی خوابمو...پر خواب می کنی تو همونی اگه با من بمونی منو از آرزو سیراب می کنی... تو اونی...همونی...تو اونی...همونی...***
پ.ن(2): آغاز هزار و سیصد و تنهایی... این رباعی دکتر رضا کیاسالار رو خیلی دوست دارم: تو رفته ای و هنوز هم... اینجایی از پشت سکوت و فاصله...پیدایی سالی که بد است...از بهارش پیداست آغاز هزار و سیصد و تنهایی...**** بعد از مدتی وقفه، سایت پربار برادران کیاسالار مجددا راه اندازی شد. برای توضیحات پسر خاله مرد صفتم و آدرس سایت، به اینجا مراجعه کنید.
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: جوانی ام آغوش تو بود لحظه ای صبر اگر می کردی پیدایش می کردم آغوشت را باز کردی برای رفتن ام شاید حق با تو بود من دیر شده بودم...*****
*مینو نصرت **از وبلاگ لبخند ***ترانه سیمین غانم ****شهاب مقربین عکس:رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:10 توسط فرشید |
|
|
ای ماه بی معرفت! یادت هست؟ شب هایی که من بودم و تو بودی و او... تویی که نگاه می کردی بی آنکه بگویی جدایی در راهست... از دیروز درد پام بیشتر شده. به احتمال زیاد، دوباره عفونت کرده. حالا علاوه بر ترشح، درد هم دارم. علامت خوبی نیست. امروز تنبلی کردم. دکتر نرفتم. یکی از خاله هام، از صبح به دیدنم اومده. به دلم نشست. مثل بچه ها ذوق کردم. خدا رو شکر که در این روزهای بحرانی و سرنوشت ساز، مراجع محترم تقلید، یکی از اساسی ترین مشکلات ما رو حل کردند. خرید تخم مرغ شانسی و لپ لپ!! حرام اعلام شد. همه ی مشکلاتمون حل شده بود، فقط همین یکی مونده بود. در وبلاگ قشنگی که رضا حبیبی به راه انداخته، این جوابیه به استفتا رو خوندم. بارون قشنگی در حال باریدنه. صدای نشستن قطره های بارون روی پنجره، بوی خاک، دلم رو برد شمال.
پ.ن(1): توضیح متن زیر عکس... فریبا عرب نیای عزیز، شعر زیبایی داره، که اینجوری شروع میشه: کجایی ماه در مه جاده شمال بیا بگو یادت هست شبی که من بودم و او و تو که نگاه می کردی بی آنکه بگویی مرگ در راهست...* متن زیر عکس، از این شعر زیبا دزدیده شده! شعرا بهش میگن الهام گرفتن!!
پ.ن(2):جدایی همین است... اینکه با تو باشم و با من باشی و با هم نباشیم جدایی همین است...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... هایده ترانه ی زیبایی داره: برو که بی حقیقتی...تو قلب من جات نیست اونقده از تو دور شدم...که دیگه پیدات نیست... اما بعضی دوری ها، از نفس هم به آدم نزدیک تره... فقط کافیه یه لحظه چشماتو ببندی...همین... تنها اشکالش اینه وقتی چشماتو باز می کنی...صورتت خیس میشه...حتما از رطوبت زیاده! یک سال پیش نوشتم: هر چه چشم هایم را باز تر می کنم نمی بینمت آنقدر دوری که ترا تنها با چشم های بسته می توان دید...***
*فریبا عرب نیا **غاده السمان (ترجمه دکتر فرزاد) ***سعید خدابخشی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:30 توسط فرشید |
|
|
سهمم از تو انتظاره زیر تک چراغ خونه مثل انتظار ساقه واسه دیدن جوونه...* دومین شبی میشه که دیر وقت میام خونه. امروز چک یک آدم بسیار معتبر برگشت خورد که تمام حساب های منو به هم ریخت. خیلی امید داشتم مشکلاتم با وصولی امروز حل بشه. رفتم سراغش اونقدر خراب و داغون بود که چیزی نگفتم. خراب تر و داغون تر از اون به خونه برگشتم. به مادر خوش خیالم میگم برای کارهای بانک ملتی! از خونه بیرون می زنم! امشب وقتی چهره خسته مو دید گفت: بانک ملت که خستگی نداره!! مجبورم بیام توی اتاقم. اتاقی که تنهایی از سر و روش می باره. خوش به حال اونایی که وقتی خسته و درب و داغون میان خونه، کسی به انتظارشون نشسته. رویای هم خونه داشتن...بس کن فرشید... آن روزها... من بودم و یار بود خانه ای بود و آشیانه ای این روزها... من هستم و یار نیست سزای آنکه قدر ندانست پریشانی است و بی آشیانی... دلم برای زندگی کردن تنگ شده... خسته ام...
پ.ن(1): مرد بی خانه... به "هم خانه" فکر می کرد مردی که خانه نداشت...**
پ.ن(2):عاشقانه ای همراه با خنگ بازی!! البته آدمی با هیبت ما! باید موسیقی اصیل گوش بده و غزل و آواز و امان امان و ای جان و از این حرف ها... اما این آیدای "پدر سگ عمو" با موزیک هایی که برام انتخاب می کنه ما را به راه "نی ناش ناشی" می کشونه. امروز در بین راه، همه اش این ترانه رو گوش می کردم: میگم بخونم میگه نه نه نه نه میگم می تونم میگه نه نه نه نه میگم بمونم میگه نه نه نه نه میگم برم میگه آره!... میگم صداتو میگه نه میگم نگاتو میگه نه میگم بمونم با تو میگه نه میگم برم میگه آره!!... میگم ستاره میگه نه میگم اشاره میگه نه میگم دوباره میگه نه میگم برم میگه آره!!!...*** بنده خدا نمی دونه، یار بالاخره میگه برو یا نرو!! بعدا نوشت: نگید هر خنگی می فهمه که میگه برو...عاشق وقتی قراره اونی رو بشنوه که باب میلش نیست کور و کر که هیچی خنگ و کند ذهن هم میشه...
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: حالا دیگر نه از حادثه خبری هست و نه از اعجاز آن چشم های آشنا از دلتنگی ها هم که بگذریم تنهایی تنها اتفاق این روزهای من است...****
*ترانه قدیمی عارف **مهدی علاقمند ***احسان حق شناس ****فاطمه عباسی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:36 توسط فرشید |
|
|
ای خدای واژه های قشنگ بندگی من دنباله دار است یا عشق! ادرکنی...*
تنهایی و تنهایی تری... امروز دوستم می گفت: نمی دونم توی کدوم فیلم بود که آرتیسته!( چه حافظه ای! نه اسم فیلم رو می دونست نه اسم به قول خودش...آرتیسته رو) می گفت: "تنهایی یعنی اینکه کسی رو که دوست داری در کنارت باشه، اما بدونی هیچ وقت نمی تونی بهش برسی"... گفتم: درسته اما تنهایی تر! اونه کسی رو که دوست نداری در کنارت باشه و بدونی مجبوری باهاش سر کنی... خوش به حال خودم که نه تنهام، نه تنهاتر...
نه دیگه...این واسه ما...پا نمیشه!... از بچگی لپ هام! اضافه بود...هنوزم هست... بزرگ تر که شدم وزنم اضافه شد. از میان سالگی به بعد هم شکمم اضافه شد. امروز دکتر بودم. دو روزی میشه ترشح پام خیلی اضافه شده. امروز گفت محل زخم گوشت اضافه آورده...امان از این گوشت های اضافه که مایه ی دردسره... دکتر گفت باید گوشت اضافه رو بسوزونه... سال هاست که روزگار دلمون رو سوزونده...بذار چند صباحی هم پامون رو بسوزونه...از زخم دل سوختگی که بیشتر نیست...
پ.ن(1): عاشقانه ی جانانه... ای عرش کبریایی... پوسیدیم...به فریاد دل عاشقان برس...از عاشقان عشق زمینی گرفته تا عاشقان ایران... خدایا! دیگه وقتشه که بارون بباره بریزه رو سر شب و ستاره شبای انتظار...شبای دلتنگ که می زنه به شیشه ی دلم... سنگ ای تو هستی این دل شکسته ی من نای نفس های خسته ی من چشمای در خون نشسته ی من... ای جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان... خدا...کی می رسه لحظه ی دیدار دل از خواب قفس ...کی میشه بیدار هنوز منتظرم خسته و بی تاب که شب گم بشه تو خنده ی مهتاب... ای تو هستی این دل شکسته ی من نای نفس های خسته ی من چشمای در خون نشسته ی من... ای جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم که چرا کم می نویسم: برایمان شعری بنویس
*ساره **ترانه بهنام صفوی ***احمد مطر( ترجمه ستار جلیل زاده عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط فرشید |
|
|
نه...نه...این قرارمون نبود...*
امید زیادی داشتم که امروز، خبرهای خوش بگیرم. تمام تلاشم رو هم کردم. نمی دونم چرا تمام راه ها به بن بست می رسه... ای عرش کبریایی! نه...نه...این قرارمون نبود... در مقاله ای خوندم: "با حیوانات انسان تر باشیم"... با خودم گفتم رفتار انسانی با حیوانات پیش کش...با انسان ها ...مثل حیوان رفتار نکنیم. به عبارتی با انسان ها، حیوان نباشیم. گرچه: هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند...** از اون شبای بد دلتنگی و اضطراب و چه کنم چه کنمه...هر چی بیشتر بنویسم بد تره...بگذریم...
پ.ن(1): خواندنی... در این وبلاگ پر محتوا خوندم: "بسیار مشکل است که ببینی تنها چیز با ارزش زندگی ات یا حداقل چیزی که گمان می کنی با ارزش است، به آسانی از دستت برود و برای نگه داشتنش هیچ کاری از دستت ساخته نیست".***
پ.ن(2): حسرتانه... اصلا باورم نمیشه...این منم که مثل تیشه می زدم به ساق و ریشه...که شدم سنگ و تو شیشه من صدای قلبتو...که شکستم...نشنیدم من غروب زندگیم رو با نبودنت ندیدم... اصلا باورم نمیشه...اصلا باورم نمیشه...****
پ.ن(3): بگم؟...بگم؟... دلم نیومد با تلخ نوشته هام، پست امشب رو تموم کنم. این کاریکاتور رو ببینید. در رابطه با پیشنهاد مناظره رئیس با اوباماست.
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: دنیا عجب معادله نا معادلی ست آنور لبی به بوسه و... اینور سری به سنگ...*****
*ترانه احسان خواجه امیری **فریدون مشیری ***جورج اورول(ترجمه پروین قاضی) ****ترانه سیمیا *****وحید نجفی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:2 توسط فرشید |
|
|
همین جا صلح کن با ما چه لازم که در محشر ز ما شرمنده باشی...*
قرار بود در اون روز به یاد موندنی، برم پیش نسیم !. برای اینکه محیط خانوادگی تر بشه، فریبرز و شهلا رو هم همراه خودم بردم. هر دوی اون ها از برخورد گرم و صمیمانه نسیم خوشحال شدند. بدون مقدمه به نسیم گفتم: نسیم من ازت بچه می خوام! ترتیبشو بده!! نسیم هم با خوشحالی هر چه تمام تر!! قبول کرد. در حضور فریبرز و شهلا و چند شاهد دیگه، مراسمی که باید انجام می شد انجام دادیم و اوراقی رو که باید، امضا کردم. نسیم خوش قول هم بعد از 9 ...نه ببخشید بعد از یک ماه تماس گرفت و گفت: بیا فرشید...اینم بچه ات... نسیم برای من یک بچه آورد! اسمش موناست. 4 ساله...ناز و دوست داشتنی. 5 شنبه مراسمی از طرف انجمن احیای ارزش ها(انجمن حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی) برگزار شد. من شمال بودم و مادر به همراه یکی از همکاران به مراسم رفتند. در اینجا کودکانی هستند که ناخواسته گرفتار بیماری ایدز شده اند و یا معلولند. نسیم نقش فعالی در این انجمن داره. در روزگارانی که هیچ کس قدمی بی چشم داشت بر نمی داره کار نسیم با ارزشه. مادر تعریف می کرد و با هر بار تعریف اشک می ریخت که بعد از اذان کودکان هر یک کاسه شیری در دست گرفته و با شمع به یاد علی دور می زدند. یکی از کودکان ظرف شیر رو نزدیک مدیر این انجمن برد و تعارف کرد. دکتر دوست داشتنی انجمن، به کودک گفت اول خودت کمی بخور. کودک کمی نوشید. بعد خودش از همون ظرف نوشید و به همه گفت: به خدا قسم خطری نداره... همکارم تعریف می کرد مادر در همون جا گریه کرده. باور کنیم بچه های بی پناه ایدزی هم به آغوش گرم و محبت نیاز دارند. در آغوش گرفتن اونا خیلی کم خطر تر از حرکات پر خطر بعضی از ما آقایون هست که بی محابا هر کسی رو در آغوش می گیریم......بگذریم... اگر هر یک از ما در حد توانمون قدمی برای این بچه های بیگناه برداریم و از انجمنی حمایت کنیم که هیچ کمک دولتی دریافت نمی کنه، کمی از وظیفه انسانی خودمون رو انجام داده ایم: صد ها فرشته بر آن دست بوسه می زنند کز کار خلق... یک گره ی بسته وا کند...
پ.ن(1): عاشقانه ی غمگنانه... سرت گرم دیگری بود دلم... آب شد...**
پ.ن(2): تنهایی... امشب در یک برنامه تلویزیونی مجری نه چندان دلچسب برنامه(البته از نظر من) از میهمان "ویلچر نشسته" ی خود پرسید: تنهایی چه شکلیه؟ میهمان بلافاصله جواب داد: "تنهایی شکل نداره...حسه"...
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم و امشب دوباره تقدیم می کنم به تمام کسانی که حرف نا گفته در گلو دارند. حرف هایی که نه میشه گفت و نه میشه شنید و نه میشه فریاد زد: گل ها در آمدند این شعر اما هنوز در نیامده است...***
*صائب تبریزی( با تشکر از دکتر رضا کیاسالار برای ارسال تصویر زیبا) **وبلاگ لبخند ***شهاب مقربین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:54 توسط فرشید |
|
|
چه بر سرش آمده نه راه پیش دارد نه پس گوزن مغرور درخت پیر افتاده در دام شاخه های جوان...*
فردا نماز جمعه داریم...احتمالا از شنبه هم بگیر و ببند های جدید... خدا کنه پیش بینی ام غلط باشه... اگر دستگیری های جدید شروع بشه، شاهد خون ریزی های تازه هم خواهیم بود. خدا کنه خون جوون ها... دوباره ریخته نشه... خدا کنه در نماز فردا درس وحدت داده بشه... خدا کنه...خداااااااااااااااااا...ای عرش کبریایی ببین توی همین چند خط چقدر صدات کردیم...عزیز دل...یه لبیکی...گوشه ی چشمی... فردا شهادت علی ست. گرچه این روزها، واژه های فتوت و مردانگی و جوانمردی، دستمالی شده....اما علی سمبل فتوت و مردانگی و جوانمردی بود. اگر می دید بیوه زنی با بچه های یتیمش از حداقل امکانات رفاهی برخوردار نیستند، صورتش رو روی تنور آتش می گرفت و خودش رو تنبیه می کرد. اگر از پای زن یهودی خلخالی رو به ناحق در آورده بودند، آرام و قرارش از بین می رفت. "روزی خواهد رسید که اسلام را چون پوستین وارونه ای عرضه می کنند". این کلام مولای جوانمردان، علی ست. علی جان کجایی که ببینی...بگذریم... سال ها پیش، در آن ناکجا آباد اسیر بودم. برای رهایی، هر دعایی رو می خوندیم. یکی از مولا دوستان( مولا دوست واقعی نه بوق علیشاه ها) به من نمازی یاد داد. قرار شد 12 شب این نماز رو بخونم و در پایان نماز، علی رو شفیع در پیشگاه خدا قرار بدم و به علی بگم اگر در این 12 شب حاجتم رو ندادی، شکایتت رو به فاطمه زهرا می کنم. در نهایت رذالت و خودخواهی! شروع به خوندن این نماز کردم. بعد از سومین شب، مولا علی رو در خواب دیدم. به من گفت حاجتت رو بگو، اما شکایتم رو به زهرا نکن. از شدت شرم، در خواب به پای علی افتادم و گفتم غلط کردم. اصلا حاجت نمی خوام. علی جان به حرمت فاطمه زهرا، در این روزهای سخت اجازه نده هیچ مردی نزد همسر و فرزندانش شرمنده باقی بمونه. علی جان، به حرمت فاطمه زهرا، در این روزهای سخت آبروی فرشیدت رو حفظ کن. یا علی گفتی چو درمانی به فریادت رسم یا علی درمانده ام...اکنون به فریادم برس... علی جان، خوانندگان وبلاگی دارم که سخت گرفتارند: هر که خود داند و خدای دلش که چه دردی ست در کجای دلش...** به حرمت فاطمه زهرا، گره از کار فرو بسته ی خوانندگان وبلاگم و همه ی گرفتاران...بگشا... علی جان شفاعت تو در نزد خدای مهربان...گره گشاست... علی جان، این روزها سنگ را بسته و سگ را رها کرده اند...دریاب ما را...
پ.ن(1): برای شهادت جوانمرد عالم... علی را چاه ماتم می شناسد شکاف زیر مرهم می شناسد امیرالمومنین قاتل نواز است علی را ابن ملجم می شناسد...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: ز یاران آن قدر بد دیده ام کز یار، می ترسم به بیکاری چنان خو کرده ام کز کار، می ترسم شاپویی ها خطرناکند و ترسیدن از آن، واجب ولی با این خطرناکی من از دستار، می ترسم فراوان گفتنی ها هست و باید گفتنش، اما چه سازم دور دور دیگر است از دار، می ترسم...**** این روزها...گرفتارم...این شب ها...دعام کنید...
*شهاب مقربین **مهدی اخوان ثالث ***دکتر رضا کیاسالار ****ایرج میرزا عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:46 توسط فرشید |
|
|
چه آسون بریدی چه آسون ندیدی از این ساحل دور چه آسون پریدی...*
کرتیم به مولا( یعنی نوکرتیم...الکی). زت زیاد ( یعنی عزت زیاد). چاکرتیم دربست...توراهی هم سوار نمی کنیم...من "چمن" تم(یعنی چاکر و مخلص و نوکر).عرق سوز زیر بغلتم!! اصلا بشا...من توش شنا کنم.(حالم به هم خورد)... جان؟ اینا چیه؟ اینا ادبیات وبلاگیه دیگه. وقتی در مصاحبه رسمی، رئیس در جواب سوال خبرنگاری در رابطه با خط فقر جواب میده: "خط فقر سر کاریه"...(اینجا رو بخونید)... یا زمانی که به وزیر سابق آموزش و پرورش میگن شما در آموزش و پرورش می خواهید خطی عمل کنید و ایشون جواب میده: "بی خط که نمیشه...خیار هم خط داره"!! وبلاگ هم باید اینجوری نوشته بشه... اما بر مبنای اینکه: "مرد که با ادبیات رئیس... وبلاگ نمی نویسه"... کار خودمون رو می کنیم... امروز دکتر از وضعیت پام راضی بود. می گفت باورش نمیشه زخم به اون عمیقی به این خوبی جمع شده باشه. باز هم باید پانسمان هر روزه رو ادامه بدم.می گفت زمان زیادی می بره تا پوست نازک فعلی به پوست کلفت قبلی تبدیل بشه. بهش گفتم دکتر! به پوست کلفتی عادت دارم. مردی که 15 سال از عزیزانش دور باشه و هنوز نفس بکشه...پوست کلفته... طبق معمول چشمام پر از اشک شد و بغض کردم. دکتر، دکتر 30 ساله ی خانوادگی ست. فرناز و بچه ها رو به خوبی می شناسه. دستش رو گذاشت روی شونه ام. ترسیدم مثل اکثر دکتر هایی که در این دو ساله ویزیتم کردند بگه دمر بخواب!!. نگفت! فکر کردم می خواد دلداری بده...گفت بچه هاتو یادم میاد. حیف زندگی ات بود!! اینم از دلداری دادن دکتر...اینم از دکتر رفتن ما...
پ.ن(1): برای دیار آزادم!! این جا با کسی کاری ندارند با من کاری نداشتند پرسیدند از کدام حزبی؟ گفتم باد خندیدند خندیدم...**
پ.ن(2): نیایش رمزی!... ای عرش کبریایی...سکوت بندگان در بندت رو بشنو... مناجات صامت مردم مظلوم این دیار رو دریاب... هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تعجب می کنم چه طور انبوه غمی که در دل پرنده هست داخل قفس جا می گیرد...*** این روزها... هم چنان تعجب زده ایم!! هم چنان که بهت زده ایم هم چنان که ماتم زده ایم...
*ترانه کول دیسک فریبرز!! **فرشته پناهی ***احمد شاملو ****پرویز شاپور عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:56 توسط فرشید |
|
|
دیگه دل تو دلم نیست دیگه دست خودم نیست دارم عاشق میشم بار اولم نیست!!!*
باید این خبر رو می دادم! مگه میشه از خوانندگان وبلاگ چیزی رو پنهان کرد؟ چیه؟ نه بانک های شریفه ملت! سکته خفیف کنند و نه دوستان کنجکاو!( همان فضول سابق)، دنبال چیز خاصی بگردند. به چند دلیل فکر اون جوری( چه جوری؟) نکنید. دوم اینکه! در سخت ترین و نامتعادل ترین شرایط روحی هستم. آدم گرسنه دین و ایمون نداره...آدم روان پریش...عشق و عاشقی نمی فهمه... سوم اینکه دل که کاروانسرا نیست یا پارکینگ عمومی که تا عشقی بیرون رفت یکی دیگه جاش پارک کنه. چهارم اینکه...نه یادم رفت اولی رو بگم. اول اینکه...عاشقی دل و دماغ می خواد و خیال راحت که فعلا نداریم... اما دلیل اینکه چرا اون شعر رو اول مطلب گذاشتم همونی بود که ابتدا نوشتم: مگه میشه از خوانندگان چیزی رو پنهان کنم؟ این ترانه رو در آژانسی که امروز صبح منو به فرودگاه رسوند شنیدم! بعد از گرفتن کارت پرواز به سمت جایگاه کنترل پاسپورت می رفتم که خانم مسنی رو دیدم. در برابر عصبانیت و حرکات عصبی و حرف زدن های یک پسر جوون، هر چند لحظه یک بار و در نهایت خونسردی سرش رو به بالا تکون می داد و فقط می گفت: نمیام! مردم جمع شده بودند. جوانک( که فهمیدم پسر همون خانمه)، با التماس می گفت: مادر جون کارت پرواز گرفتم. جون من بیا...مادر، دوباره با خونسردی هر چه تمام تر سرش رو بلند می کرد و می گفت: نمیام! معلوم شد مادر و پسر، مسافر پرواز ترکیه بودند. اما وقتی مادر فهمیده پرواز کاسپین هست، می گفت سوار نمیشم. به پسر گفتم اجازه بده من با مادر حرف بزنم. سلام کردم و گفتم چقدر شما شبیه مادرم هستید.( اصلا نبود!). بعد پرسیدم چرا نمیرین؟ گفت پرواز کاسپینه.در مقابل تعجب من ادامه داد همون پروازی که می رفت شوروی افتاد!(منظورش پرواز ارمنستان بود). گفتم مادر جان! "اجل برگشته می میرد نه بیمار سخت"... با اشاره به پسرش گفت: اگه خطر نداره، چرا ملیحه رو نیاورد؟ رو به پسر کردم و با تعجب همراه با شماتت گفتم: چرا ملیحه رو نیاوردی؟ بعد به طرف اون خانم برگشتم و گفتم: مادر جان ملیحه کیه؟ با حرص و دهن کجی گفت: زنشه... پسر جوری نگام کرد که مطمئنم اگر عظیم الجثه!! نبودم کتکم می زد. با خنده اطرافیان، مادر جان هم شروع به خندیدن کرد و گفت دفعه ی دیگه یا نمیام یا باید ملیحه رو هم بیاری. به پسر گفتم خوب راست میگن مادر جان، ملیحه خانم رو هم بیارید دیگه... پسر با لحن مودبانه همراه با تیک های عصبی گفت: بفرمایید آقا...از کمکتون ممنونم... امشب که خبر ها رو مرور می کردم تیتر: "خطر از بیخ گوش مسافران کاسپین پرید"...منو یاد مادر و پسر انداخت. خبر رو در اینجا بخونید. یک تلفن، دیشبم رو به هم ریخت. انگار کسی قلبم رو چنگ می زنه. نه نام تلفن کننده رو میشه نوشت و نه خبر رو. این هم از اون دردهاست . دردهایی که نه میشه گفت و نه میشه نوشت و نه میشه بی خیالش شد و نه میشه برای آرامش طرف، کاری کرد. اون هم طرفی که حاضری جونت رو بدی اما ناراحتی اش رو نبینی. شاید خودخواهی باشه اما همین که می فهمی اول از همه و قبل از هر کس به تو زنگ زده، ته دلت قیلی ویلی میره. خدایا کمکم کن... ای عرش کبریایی...تو رفیق روزهای سخت منی...رفیق خوب من... تنهام نذار...دستم رو بگیر عزیز دلم... زیاد نوشتم. وقتی در دیار غربت باشی و دلت گرفته باشه...وقتی غروب باشه و تنها باشی...چه کسی بهتر از خوانندگان خوب وبلاگت که باهاشون حرف بزنی... مطلبم رو شاد شروع کردم که دلتنگ نباشید. که بدونید خوبم. اما این روزها بیش از هر زمانی به دعای خیرتون نیاز دارم. دلتنگم و گرفتار...دعام کنید... کارم چو زلف یار...پریشان و درهم است...**
پ.ن(1): برای مهربانم... لرزش صدات، در تماس تلفنی قلبم رو لرزوند. ایمان دارم که اونقدر مقاوم هستی تا این بحران رو هم پشت سر بذاری. فقط نشکن. نشین. بلند شو و بجنگ. خدا به قلب مهربونت نگاه می کنه و یاری می رسونه. تمام تلاشم رو می کنم که کمک باشم. همین که قبل از هر کس به من زنگ زدی نشون میده که: "فرشید هنوز نمرده"... اینو باور کن که فرشید هنوز نمرده حتی اگه روزگار...اونو کشته باشه...
پ.ن(2): عاشقانه ی با درد... درد کوچکی نیست گریستن با کسی که دوستش نمی داری...***
پ.ن(3): تازه مسلمان دلتنگ... کاش میشد برگردم به بیست سال پیش...و دوباره از نو بنویسم دیکته ی بد نوشته مو... کاش می شد خیلی از عزیزانم رو با خودم می بردم... خودم با دست های خودم بتم را شکستم و گفتم: این خانه...خانه ی خداست فقط حالا در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرد و من چون تازه مسلمانی که دلش برای بتش تنگ شده...****
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تاوان همان فراموشی ست گم شدن در کوچه های پیچاپیچ که هرگز مرا به تو . . . نمی رسانند...*****
*ترانه ماشین آژانس!! **سعدی شیرازی ***فاطمه مزبانپور ****مجید اسطیری *****محمود تقوی تکیار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:34 توسط فرشید |
|
|
کجایی تو ای لحظه های بهار کجایی تو روی خوش روزگار... سفر یک روزه ای به شمال داشتم. دیدن رضا و زهرا خوشحالم می کنه. محبتشون بی ریاست. نیاز هم بود. تعریف می کرد هفته پیش خواب دیده که آقای احمدی نژاد به دیدنش رفته و در مورد مسئله ای با خانم نیاز مشورت کرده!! یاد صحبت های رئیس! در مجلس افتادم که می گفت با یک کودک هشت ساله 20 دقیقه در مورد ترافیک مشورت کرده. با اینکه دیشب خسته رسیدم، اما دو ساعتی، با عرش کبریایی درددل کردم. در زندگی هر کس، لحظه های تلخ و شیرین فراوانی میان و میرن. اما اینکه چند ماهی پشت سرهم فقط بد بیاری...کمی مشکوک می زنه!. مراتب مشکوک رو به اطلاع عرش کبریایی رسوندم و گفتم: اینکه رسمش نمیشه! به عرض عرش کبریایی رساندیم که دلمان لک زده برای چند ماه زندگی بی دغدغه... کجایی هوای پر از دلخوشی کجایی شب خالی از خودکشی کجایی تو ای لحظه های بهار کجایی تو روی خوش روزگار...* بعد از سخنرانی مبسوطمان! درخواست جدی و رسمی نمودیم که در چند هفته آینده، عنایتی خاص به فرشید جانشان! داشته باشند. برای یه بارم شده روزگار بیا و واسه، این دلم بد نیار بیا و شکست منو خط بزن برای یه بارم بشو مال من...*
پ.ن(1): گوشه ها و پرده ها... از عرش کبریایی پنهان نیست از شما چه پنهان: کمی تا قسمتی از دلمان تنگ است و گرفته...چقدر؟ من چه می دونم! دل که قلب نیست بشه بالن زد یا آنژیو گرافی کرد که معلوم شه چقدر گرفته... از پشت میله های قفس، امروز با مرغکی به گفت و شنود بودم من یک غزل به زمزمه می خواندم او یک غزل به چهچهه سر می داد در اوج همدلی و هم آهنگی او گوشه ای ز پرده ی غم می خواند من پرده ای ز گوشه ی دلتنگی...**
پ.ن(2): یک سال پیش... همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: آنچه که هست مرا به یاد آنچه که نیست می اندازد...***
*ترانه حسین جوشقانی **فریدون مشیری ***بیژن جلالی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:18 توسط فرشید |
|
|
با ما که راه نیومد این روزگار نامرد...*
وبلاگمان...آموزشی می شود! از آنجایی که اگر از سیاست بنویسیم مشکلات باتومی! و شیشه نوشابه ای! پدیدار می شود و اگر از مسایل خصوصی بنویسیم، نهال خانوم دعوا می کنند و اگر از عشق و دلتنگی بنویسیم، مشکلات اقتصادی "بانک ملتی" به وجود می آید، تصمیم گرفتیم وبلاگمان را آموزشی کنیم! این تست خود شناسی تقدیم به شما. جواب بدید تا در جریان قرار بگیرید که الگوی شما در زندگی کیست. اینجا رو ببینید.
خسته نباشید به نمایندگان ... مجلس در حال رای گیری به وزرای پیشنهادی ست. نمایندگان بیدار ملت! اجازه نخواهند داد حق ملت! پایمال شود. عکس رو ببینید.
لوندی اسلامی!! اون قدیما، برای فروش بیشتر مجله یا فیلم های سینمایی از لوندی جنس لطیف استفاده می شد. مثلا می خواستند تبلیغ بستنی "اکبر مشدی" رو بکنند، اول از ساق پای لخت یک خانم زیبا نشون می دادند، همین جور می اومدن بالا تا برسن به دست و لب. بعد خانم زیبا رو، با لوندی، یک قاشق بستنی در دهانش می گذاشت و می گفت: بستنی...اکبر مشدییییییییییییییییییییییییییییییی... بعد از انقلاب این کار های بد! جمع شد. برای اینکه مجوز پخش فیلم رو بگیرن به جای رقص و آواز، حتما باید در یک صحنه، آرتیست فیلم نماز می خوند. اصلا به ما چه... امروز یک کاندیدای وزارت در مجلس، شیوه ی جدیدی برای رای موافق گرفتن به کار برده بود. مطلب رو بخونید. فکر نکنید با چشم خمار می پرسه: به من میدین؟( رای)...تازه با چشم خمار هم بپرسه از زیر چادر که چشم پیدا نیست. البته من که اهل این حرفا نیستم و نمی دونم. اما فریبرز می گفت از زیر چادر هم بعضی ها آن چنان لوندی می کنند که به صد تا مینی ژوپ پوش، سور می زنند. بعد هم وقتی جواب مثبت آقا رو میگیرن برای محکم کاری میگن: قسم بخوووووووووووووووووووور...!! البته باز هم به حرکت لب ها شک نکنید...از زیر چادر که لب پیدا نیست. باز هم البته من که اهل این حرف ها نیستم، اما فریبرز می گفت... امان از دست این فریبرز ...تا کار دستمون نده ول کن نیست...
پ.ن(1): عاشقانه...با چاشنی دلگیری... روزی می آید ناگهان روزی می آید که سنگینی رد پاهایم را در درونت حس می کنی رد پاهایی که دور می شوند و این سنگینی از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: سر راهم نه یک میخونه مونده نه ساقی مونده نه پیمونه مونده از اون مرد تو با اون قلب مغرور یه عاشق با دلی دیوونه مونده...*** امسال می نویسم: مرد هست قلب هست غرور نیست... عاشق هست دیوانگی هست دل نیست...
*رضا صادقی **ناظم حکمت (ترجمه رسول یونان) ***ترانه عارف عکس: نیاز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط فرشید |
|
|
روی قبرم کلید بگذار مردگان هم دلی برای تنگ شدن دارند...*
خیلی ها سال پیش سر سفره افطار بودند و امسال شهید شدند. کشته شدند. رفتند. زندانند. درود به شرف هر کسی که قلبش برای وطنش می تپید و حالا از تپش افتاده. درود به غیرت هر کسی که بی گناه، در بنده. اعلام کردند پس فردا برویم تکلیفمان را روشن کنند. می رویم تا بکنند روشن، تکلیفمان را! خوشبختانه در سریال پنجمین خورشید که بعد از افطار پخش میشه و با مادر می بینیم، محسن دوباره به بیست سال پیش برگشت و خانم کاویانی هم دوباره از عمه جان به مریم جان تبدیل شدند. شکر. اصولا مریم جان رو بیشتر از عمه جان دوست دارم. محسن عمه داره، ما هم داریم. محسن خواهر داره...ما نداریم...عزیزان افغانی وطن و انتخابات دارند، ما هم داریم اما: میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است...**
پ.ن(1): مداد خیس...نمی نویسد... دل به دست میگه بنویس مغز به دست میگه ننویس دست نمی نویسه... چه حرف ها که ناگفته می مونه و چه دردها که نانوشته... و سینه میشه گنجینه اسرار... تعجب نکن اگر شعر تازه ای برای تو نمی نویسم هیچ مدادی وقتی خیس می شود نمی نویسد...***
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش از "ناممکنانه" ها نوشتم. یک سال پیش نوشتم: من و تو یک اتفاق دوریم به گمانم هرگز رخ نمی دهیم...****
*رضا حیرانی **نمی دونم از کیه. میگن مال حافظه. مطمئن نیستم. ***امیر حسین تیکنی ****فاطیما کرمی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط فرشید |
|
|
خط های روی برگ... قشنگش می کنه خط زخم های روی دل چی؟... با مادر پای تلویزیون نشستیم. هر چند دقیقه یک بار! خبری رو از اینترنت براش می خونم. ( کمی هم بهش آب و تاب میدم که بیشتر کیف کنه). چند دقیقه یک بار! نفرینشون می کنه؟! "مرد که توی وبلاگش نمی نویسه مادرش چه کسانی رو نفرین می کنه"... از حالا، در تدارک افطاری 4 شنبه ست. فریبرز و رضا رو با متعلقین!! دعوت کرده. یه مهمونی ساده ست. نمی دونم این بار چرا خیلی خوشحاله و براش مهمه. گفتم از بیرون غذا بگیرم. میگه می خوام خودم براشون غذا درست کنم. این همه هیجانش، برام عجیبه. در این شب ها، حسرت خیلی چیزها در من زنده میشه. سحری ها...بیدار شدن ها...ناز کردن ها...خودم رو به خواب زدن ها...و اولش!! کم خوردن ها...نگران شدن ها...اصرار به اینکه بخور صبح گرسنه و تشنه نمونی ها... اما در کنار این حسرت ها...حضور مادر و تک و تنها ساعت ها درد دل کردن ها، نعمت این شب های منه... امشب از خنده روده بر شده بود و می گفت این خاطرات از کجا یادت مونده؟ خواستم بهش بگم هیچ کدوم از خاطرات یادم نرفته. حتی زخم زبون ها...اما دلم نیومد خنده هاش رو خراب کنم. دل خودش پر از زخم زبون هاست. این عرش کبریایی هم خیلی کلک و با حاله...هر وقت یه چیزی از آدم می گیره یه چیزی هم می ده که یادت بیاره: دلخوشی ها کم نیست... حال و هوای خودم هم عجیبه. به مفاتیح بازی و زیارت اهل قبور و زیارتگاه، اعتقاد چندانی ندارم. اما نمی دونم این روزها چرا دلم یه زیارتگاه می خواد که تک و تنها بشینم و... معمولا وقتی خیلی دلم می گرفت می زدم به جاده شمال. بین راه سرم رو بیرون می کردم و داد می زدم: خدااااااااااااااااااااااااااااا یه بار تا داد زدم از سر یک پیچ رد شدم که پلیس بود. دنبالم کردو نگه ام داشت. می خواست جریمه ام کنه. بعد با من گریه کرد. هیچ وقت یادم نمیره. پلیس هم گریه می کنند. عجیب نیست. اما جلاد ها چی؟...شکنجه گران چی؟ راستی اونا هم دل دارند؟ یه راستی دیگه...قاضی القضات، مرتضوی رو دیروز برکنار کرد. یه راستی دیگه...امروز یه پست خیلی مهم دیگه به اش داد!! راستی...خسته شدم از این همه دروغ...
پ.ن(1): حیرت... آخرین حیرت زمانی ست که دیگر پی می بری چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد...*
پ.ن(2): از وبلاگ عزیزان... اینجا خوندمش. به دلم نشست. "برای انسان ها زمان هرگز دوباره تکرار نمی شود و هیچ گاه دوباره به آن صورت که یک وقتی بود، بر نمی گردد. وقتی احساسات آدم تغییر کرد یا رو به زوال گذاشت، دیگر هیچ معجزه ای نمی تواند کیفیت اولیه را به آن برگرداند".** پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: و زندگی ادامه می یابد در حنجره ی مردی که عشق را فریاد می کند در کوه تنهایی...*** امسال می نویسم: و هنوز هم زندگی ادامه دارد همان مرد همان حنجره همان عشق همان کوه همان... نه... فریادی دیگر نیست... گلایه ای هم نیست... از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست...دگر حوصله ای نیست...****
*ریچارد براوتیگان (ترجمه احمد پوری) **از کتاب قهرمانان و گورها (ترجمه مصطفی مفیدی) ***ناهید عباسی ****ترانه داریوش عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:17 توسط فرشید |
|
|
به سوی هم گام بر می داریم به یک زبان سخن می گوییم اما به وسعت رویاهامان تنها می مانیم...*
امروز دکتر از وضعیت پام خیلی راضی بود. یکی از پماد ها رو کم کرد. اما هنوز زخم، بازه... فردا، رای گیری برای وزرای پیشنهادی شروع میشه. بازار میهمانی و هدیه دادن به نمایندگان ملت! از سوی وزرای پیشنهادی گرمه. اینجا رو بخونید. یاد مدرس افتادم. با فرناز و نهال و ناصر، تلفنی صحبت کردم. هفته خوب شروع شده... دیشب تا صبح بیدار بودم. با حال خوش بیدار بودم، نه مثل شب های قبل با پریشانی. کارهای نوشتنی ام رو انجام دادم. صدای اذان که اومد، دو رکعت نماز نیاز با خدا خوندم. تا میام باهاش حرف بزنم، بغضم می ترکه. حال خوشی بود. هر کی رو یادم بود، دعا کردم. اگر درد دست و پا مجالی بده، سعی می کنم 5 شنبه برم شمال. خدا کنه دست خالی نرم و دست خالی نیام!!. ( خود خدا می دونه چی میگم، شما بگید آمین)...
پ.ن(1): اسطوره می شویم... باید اسطوره می شدم دل کندن از کوه کندن آسان تر نبود...** نشدیم که...می خواهیم بشویم...
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: پنجره را باز بگذار و برو هوایم به وسعت حرف های نگفته گرفته است...***
*غلامعلی کریمی **وبلاگ لبخند ***لیلی عبداللهی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:36 توسط فرشید |
|
|
تولدت مبارک بانوی زیبای من...
جشن تولد فرناز...در کنار پدر...نهال و رضا... روزهای شیرین وصل...غافل ازآنکه: دست شوم سرنوشت... قصه ی ما رو...بد نوشت...* پ.ن:یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش تحت عنوان: "نه دیگه این واسه ما دل نمیشه" نوشتم: به تو دادمش و چه خوب نگه داشتی برای چهار شنبه آخر سال...**
*ترانه علیرضا آشوکا **سعید خدا بخشی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:0 توسط فرشید |
|
|
ابری می آید و ابری می رود از باران خبری نیست تابستان را به کلافه گی این روزها اضافه کن چای داغ تعارف می کنی گریه ام می گیرد...*
وضعیت دست و پام بهتر شده. دیگه از درد وحشتناکی که مجبور باشم با مسکن سر کنم، خبری نیست. زخم پام هنوز بسته نشده. زخم پا و زخم دل، رقابت تنگاتنگی برای خوب نشدن دارند. معمولا، دل می بره... چه خودش، چه زخمش... برای دومین هفته متوالی، جلسه مهمی که قرار بود برگزار بشه، به خاطر مشغله های مهم تر جناب قاضی عقب افتاد. برای اون ها زمان مهم نیست. برای من زمان، شاهرگ حیاتی ست در این روزها... یک ضرب المثل افغانی میگه: اگه دل بسوزه از چشم کور هم اشک میاد... خدایا اشک نریختن ما رو به حساب دل نسوختنمون نذار...به داد دل شکسته ی سوخته دلانت برس...
پ.ن(1): از ده رانده و ...از شهر مانده... پرواز کرده مرغ و نداند که در کجا باید فرو نشیند زیرا آن خانه ای که بال گشود از آن اینک خراب زلزله است و خانه های دیگر هر یک غریبه ای ست...غبار آلود...**
پ.ن(2): عاشقانه ای با حسرت... این عکس زیبا رو ببینید: تو بیایی لب بام با هم بگوییم...یک کلام...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: می آمیزد خون دل با جوهر چرا بنفش نمی نویسد خودکار آبی من؟...****
*وبلاگ رها **مفتون امینی ***وبلاگ عکس های ناشیانه ****وبلاگ لبخند عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:45 توسط فرشید |
|
|
هنوزم تو شب هات ...اگه ماهو داری من اون ماهو دادم ...به تو یادگاری...* از روزی که دستم درد گرفته بود، تصمیم داشتم توی وبلاگ در این مورد ننویسم. "مرد که هر جاش درد بگیره، توی وبلاگ نمی نویسه." اما حالا که دستم به گردنم افتاده و حتی دیشب نتونستم مطلبی بنویسم، مجبور شدم گزارش بدم. حادثه از دراز کردن دست برای گرفتن یک توپ ساده شروع شد. برای اینکه به پام فشار نیاد، دستم رو بیش از حد دراز کردم. اصولا هر دست و پایی که از گلیم خودش درازتر بشه به گرفتاری می افته ... بعد از دو روز تحمل درد شدید، به دکتر رفتم. چیزهایی در رابطه با کشیدگی محل تلاقی تاندون به استخوان گفت که در مقابل اینکه باید دستم رو سه هفته در گچ بذارم نامفهوم شد. با اصرار و خواهش و یک آمپول کورتون و تعهد تکان ندادن دست و انداختنش به گردن به صلح رسیدیم... لحظه ای که دست دکتر روی محل درد بود، گفت اگر می خوای گچ نگیرم، باید قول بدی باهاش کار ناجور! نکنی ... به دکتر گفتم با این وضعیت پا، کار ناجورم کجا بود؟! چه جوری می تونم کار ناجور!! بکنم. با کمی اخم گفت من منظورم دستت بود آقا جان... بعد خیلی ملیح آن چنان فشاری به محل درد داد و گفت همین جا درد می کنه؟ که فکر ناجور، چه از دست، پا یا بقیه اعضا و جوارح محترم، از سرم پرید. فعلا زمین گیرتر شدیم... دو ماهه از کار و زندگی افتادم... حتی عزیزان شکیبا نیز برای مطالبات خود کمی فشار آورده اند. ای عرش کبریایی! هنوز قلبت جوابی... به عشق من نداده بتازون تا دلت خواست که من صبرم زیاده ...**
عاشقانه ی نیمه شب... به خاطر منم شده ... مواظب خودت باش ...*** از این کلام، عاشقانه تر نمیشه در ساعت دو نیمه شب شنید. آدم، تمام دردها، یادش میره... حتی خوشحال میشه که درد داره ... به خاطر منم شده مواظب خودت باش ... عاشقانه است و به دل نشستنی. اما به شرطی که خودش تماس بگیره نه تو. شرط دوم اینکه یار به تو بگه نه منصور در شبکه ماهواره ... تمام امروز را روی تخت خوابیدم. دلم برای خودم می سوزه ... اما پر رو تر و سمج تر از این حرفام که کم بیارم. گیرم که کم آوردم. از درخونه خدا کجا می تونم برم؟ ای عرش کبریایی! عنایتی ...
پ.ن(1): حرف دل... زمانی ست که از کلمات خسته ام گروه گروه هجوم می آورند مثل دسته ی پرندگان بر سر درختی دست بر دست می کوبم بانگ بر می کشم می پرند و پراکنده می شوند یک پرنده ی خاموش اما نه می ترسد نه می دود نه آوازش را می خواند...****
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: غم شب های بارونی چه سخته شکستن های پنهونی چه سخته خیال کردم یکی میشیم بزودی ولی افسوس تو هم با من نبودی...*****
*داریوش **احمد آزاد ***منصور ****شهاب مقربین *****مانی رهنما عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:52 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|