![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
گفتی که شور و عشق کجایند، گویمت در انزوای حافظه، عزلت گزیده اند خنجر بیاورید که این عنکبوت ها تار هزار ساله به دورم تنیده اند...*
سال ها پیش، دوستی به من گفت: یک کاسبی حسابی دارم راه میندازم. سگ ماده ی من نژادش خیلی عالیه. یه دوستی پیدا کردم سگ نر داره. میگه بیا کاری کنیم اینا جفت گیری کنند بعد فروش سگ توله راه بندازیم. به جای دستمزد هم گفته از عرق دست سازی که خودش درست کرده، یه بیست لیتری برام میاره! گفتم مبلغ مورد معامله که عرق دست ساز باشه، تجارتتون هم با جفت گیری سگ شروع بشه، معلومه چی از آب در میاد. بگذریم که کارشون حسابی گرفت!! دیشب از درد و اضطراب کارهای امروز، خیلی کم خوابیدم. (نمی دونم شاید قسمتی از درد هام برای نگرانی و تشویش این روزهام باشه).اما تا صبح، به شروع ماه مبارک و اینکه با عنایت عرش کبریایی می تونه گره مشکلاتم باز بشه، فکر می کردم. تازه خوابم برده بود که با صدای زنگ اس.ام.اس از جا پریدم. پیام، بد بود. یکی از عزیزان به خاطر حمله قلبی به بیمارستان منتقل شده بود. هنوز در شوک این مسئله بودم که خبر دادند جلسه ی بسیار مهمی که قرار بود ساعت 10 برگزار بشه تا 3 شنبه عقب افتاده. به خدا گفتم قربون عظمتت برم ای عرش کبریایی...ماهت رو که اینجوری برام شروع کردی وای به حال عید فطرت... تا بعد از ظهر گره اندر گره بود. کار من بیچاره گره در گره است رحمی بکن و گره گشایی بفرست...** عصر، خبر بهبودی نسبی و رفع خطر از بیمارم رو به من دادند. (خدایا حفظش کن)...در مورد جلسه هم گفتند شاید فردا خبر تازه ای برسه.(خدایا برسون)... ساعت 10 شب هم از عزیز دیگه یی خبر رسید که تنگنای مالی فردا، احتمالا بر طرف میشه. روز بد شروع شده در حال خوب تموم شدنه. از قدیم گفتند: دستت به کار...دلت به یار...
پ.ن(1): عاشقانه ی غمگنانه... سکوت بودم من آنگاه که عشق با خمیازه ای روی گرداند و رفت و اندوه با ناله به دامان ام ریخت من اما... ناگفته بسیار دارم...*** هیچ کس به اندازه ی خودم نمی دونه چقدر حرف ناگفته دارم... بمیرم برات دل که پر از حرف و آهی...
پ.ن(2): عاشقانه ای از ندانستن ام... در قسمتی از یک شعر زیبا خوندم: برای با هم بودن عشق کافی نیست می دانم...**** بعدا نوشت: نمی دانستم...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگی...***** امسال می نویسم: همچنان عاشقم با همان حس قشنگ...
*از وبلاگ رند بازاری **ابو سعید ابوالخیر ***دوروتی پارکر( راحله کافی ) ****رویا وکیلی *****ترانه شایان و طوفان عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:19 توسط فرشید |
|
|
خدااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه این تفاوت ها رو تو خودت اینجا می دیدی همه ی دنیا و زمین رو فحش ناجور می کشیدی...*
ما آدم بزرگ ها خیلی از مصائب و مشکلات رو تحمل می کنیم . بمیرم برای بچه ها و حسرت هاشون...برای غم ها و نداری هاشون... کودکی که نمی فهمه چرا نباید داشته باشه...نمی فهمه چرا پدر نباید در کنارش باشه و و و ... کودک نه نداری رو می فهمه و نه مبارزه ی مردانه ی پدر رو... هر روز عصر مرد اسباب بازی فروش رد دستان کودکانه را از شیشه ی ویترین پاک می کند...** خدایا! تمام پدر های "مرد دور از فرزند" رو به فرزندانشون برسون... ای عرش کبریایی! هیچ پدری رو شرمنده ی بچه هاش نکن... از اون شب هایی ست که کافیه یکی بگه چته؟....بغضم بترکه...خدا رو شکر که کسی دور و برم نیست که به خودش اجازه ی چنینی سوالی رو بده... ماه مبارک اومد. مطمئنم عزیزان زیادی به زیبایی هر چه تموم تر در مورد این ماه خواهند نوشت. من هم فرشیدانه وار می نویسم: ای عرش کبریایی... در ماه رحمتت...مادران، همسران و فرزندانی که چشم به راه آزادی عزیزانشون هستند، از چشم انتظاری بیرون بیار... خدایا... در ماه رحمتت...درسی به ظالمان بده که بدونند با هر که شوخی دارند با اسم و با آبروی تو، بازی نکنند. الهی... در دل خیل عظیمی از بنده هات، دردهایی هست که با ذره ای عنایت تو، بر طرف میشه. به همه بنده هات، به خوانندگان وبلاگم که هر کدومشون غمی در گوشه ی دل دارند، عنایتی بفرما... پروردگارا... چو کردی چراغ مرا نور دار از آن باد مشعل کشان دور دار...*** ای کس همه ی بی کسان... دستمونو بگیر ...عزیز دلم..
پ.ن(1): فیلسوفانه... خدا بیامرز اگر قصاب نبود فیلسوفی بزرگ می شد او می گفت: دنیا پر از گوسفند است...****
پ.ن(2):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: آغاز و پایانی نیست تنها دوباره، تنها می شوم...*****
*ترانه متین **از وبلاگ ساره ***نظامی گنجوی ****شهرام پور رستم *****مهناز چتر فیروزه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:33 توسط فرشید |
|
|
من جایی را می شناسم وقتی پاهایت را روی ماسه ها می کشی ماسه ها آرام ناله می کنند انگار دارند گریه می کنند...*
یه وقتی یه جایی میری، حس می کنی قبلا اونجا رفتی، اما نرفتی...این جالبه... یه وقتی یه جایی میری، یادت میاد قبلا اونجا بودی، این دردناک و غم انگیزه، اگر همراه اون روزهات رو الان در اون محل در کنارت نداشته باشی...انگار تمام اشیا فریادت می زنند که همراهت کو... دلم سفر می خواد ...دلم شمال می خواد...دلم آرامش می خواد...آرامش ذهن...دلم شرمنده نشدن پیش خیلی ها رو می خواد...بمیرم برای دلم که چقدر دلش می خواد... قسمت عمده ی این دل خواستن ها با یک نگاه گذرا و چند لحظه خدایی کردن عرش کبریایی، می تونه انجام بشه... خدایا... کمی خدایی لطفا... لیست پیشنهادی کابینه برنده ی اعلام شده انتخابات به مجلس اعلام شد. اسامی رو که دیدم قیافه ام اینجوری شد. عکس رو ببینید.
پ.ن(1): حرف دل... این روزها خسته ام... خسته حتی از پذیرش محبت... این شعر زیبا و با مزه رو امروز خوندم: زنگ که بزند مادر دنبال روسری می گردد پدر دنبال میوه می گردد من و سماور می جوشیم نمی دانم کجای مهمان عزیز خداست...**
پ.ن(2): عاشقانه... خوش به حال دل اونایی که کسی رو گوشه ی دلشون دارند. خوش به حال تر!! اونایی که اونی که گوشه ی دلشون دارند، کنار خودشون هم دارند... تو چه دور باشی چه نزدیک تو دلم هستی همیشه خوش به حال دل که با تو تا ابد تنها نمیشه...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: جستجوی بی فایده است فکر می کنم سر حرفی که باید به تو می گفتم اش بلایی آمده...****
*نیوله کایته (ترجمه احترام سادات توکلی) **رومینا پور رستم ***ترانه حسین توکلی ****کتایون آموزگار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط فرشید |
|
|
تو رو توی گریه می بوسم...تو رو که غرق لبخندی رو این حالی که من دارم...چرا چشماتو می بندی نمی دونی کنار تو...چه حالی داره بیداری بذار باور کنم امشب...تو هم حال منو داری...*
چقدر بدم میاد از آدمایی که قندشون بالاست! " مرد که همه چیزش نباید بالا باشه"... مثل آدم حسابی ها! قندم بین 120 تا 130 قرار گرفته. گرچه امروز، دکتر دوباره محل زخم رو تراشید و نفسم رو بند آورد، اما در مجموع راضی بود. دیگه عفونتی وجود نداره، فقط باید مراقب باشم تا زخم جوش بخوره که از قرار معلوم، مدتی طول می کشه. مادر مهربانانه و فداکارانه و مادرانه، مراقبمه. هر چند ساعت یک بار معجونی از داروهای گیاهی رو توی حلقم می ریزه. ضمن اینکه منو با "بز"! اشتباه گرفته. شامم شده، انواع سبزی جات...کرفس و کلم و شوید و شنبلیله... در یک کلام...علف...
پ.ن(1): رفیق آن کسی ست که دوستت بدارد... جمله زیبایی در وبلاگ عزیزی دیدم: "وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش به اینه که بی حکمت و پرس و جو بدی. اگر حکمتش رو بدونی که به خاطر حکمت دادی، نه به خاطر لوطی گری".** کاملا درست میگه اما درد اینجاست که برای بعضی ها: لطف مکرر می شود...حق مسلم... بگذریم...
پ.ن(2): راز ماندگاری... بسیار چیزها هستند زنگ می زنند و از یاد می روند و سپس می میرند همچو تاج و عصای مرصع و تخت پادشاهان بسیار چیز های دیگر هستند نمی پوسند و از یاد نمی روند و هرگز نمی میرند همچو کلاه و عصا و کفش های چارلی چاپلین...***
پ.ن(3):عاشقانه ای برای عاشقان... عشق، بدون التهاب و اضطراب از دست دادن...عشق نمیشه: نمی دونی چه آشوبم... از این آرامش خونه از این رویای شیرینی...که می دونم نمی مونه چقدر این حس من خوبه...همین که از تو می میرم همین که هر نفس امشب...هوامو از تو می گیرم...*
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... عشق...رسیدن... از دست دادن... انتظار...امید... و این تکرار تکرار است تکرار است ...تکرار... یک سال پیش نوشتم: قطار رفت بی صبرانه جا به جا می شوم روی نیمکتی در ایستگاه جا نمانده ام سال هاست منتظر قطار بعدی ام...****
*ترانه هلن **رضا امیر خانی( برگرفته از وبلاگ معرفی کتاب ) ***شیرکو بیکه س (ترجمه بابک صحرا نورد ) ****شهاب مقربین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:32 توسط فرشید |
|
|
چقدر فاصله بین ماست ببین! حتی "ماه" آسمان "ما" هم یکی نیست...
نمی دونم دیالوگ کدوم فیلم بود: "بدبخت بودن یعنی اینکه آدمو دوست نداشته باشن". امروز عزیزان زیادی به ملاقاتم اومده بودند. هر چقدر مشکل دارم، اما بدبخت نیستم. دیشب نهالم زنگ زد و احوالپرسی کرد. بعد گفت مامان می خواد حالت رو بپرسه. فرناز نگرانم بود و از تمام جزئیات مریضی ام سوال کرد. ( نه مثل یک عاشق...مثل یک دوست). به شدت نصیحت و تا حدودی دعوام کرد که رژیم غذایی رو رعایت کرده و مراقب قندم باشم. ( نه مثل یک عاشق...مثل یک دوست). در تمام مدت صحبتش گوش دادم و در صندلی ام مودب و مشتاق نشسته بودم و کلمات رو می بلعیدم.( نه مثل یک دوست...مثل یک عاشق)... خدا رو شاکرم که اگر عشق فرناز رو از دست دادم، اما دوستی و محبتش رو هنوز دارم. با دکترم تلفنی صحبت کردم. وقتی از باز بودن زخمم گلایه کردم گفت به این زودی منتظر خوب شدن نباشم، البته فریبرز امشب می گفت زخمم بهتر شده. اما هنوز درد دارم و باید ببینم فردا دکتر اجازه سفر به من میده یانه. خیلی از کارهام عقب افتادم. فردا میرم پیش دکتر.
حسرت نوشت: ماه ما یکی نیست... یک شب با فرناز بودم. از ماشین پیاده شدم، که چیزی بخرم. نگاهم به آسمون افتاد که پاک بود و بی ستاره با درخشندگی خیره کننده ماه. فرناز رو از ماشین پیاده کردم. گفتم چشماتو ببند. بغلش کردم و ازش خواستم به آسمون نگاه کنه. ماه رو بهش هدیه کردم. نگاهی به من و ماه کرد و گفت: این شاعرانه ترین هدیه بود از عاشق ترین مرد... سال ها گذشت. در اولین نامه ای که از آمریکا برام فرستاد، نوشت: می بینی فرشیدم( و این میم چه دلچسب بود)حالا دیگه حتی ماه آسمونمون هم یکی نیست... به ماه ناشکری کردم...حالا دلامون هم یکی نیست...
پ.ن(1): عاشقانه ای تلخ... خاطرات شیرینم را مزه می کنم ................ دهانم تلخ می شود...*
پ.ن(2): نزنید...نکشید. اعتراف می کنیم... تسلیم...نزنید. نکشید. اعتراف می کنیم. اینجا رو ببینید.
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک دم گمان مبر، ز خیال تو غافلم گر مانده ام خموش، خدا داند و دلم...**
*از وبلاگ لبخند **اس.ام.اس رسیده در یک سال پیش... عکس: نیاز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:45 توسط فرشید |
|
|
تا تو دستامو گرفتی ...راهم از دنیا جدا شد توی آغوش تو چشمم...به جهانی تازه وا شد...*
امروز از دیروز هم بهتر بود. عرش کبریایی در حال سورپرایز کردن آقا فرشیده... لحظه ی شروع عشق همیشه زیبا و ماندگاره: تا تو دستامو گرفتی ...راهم از دنیا جدا شد توی آغوش تو چشمم...به جهانی تازه وا شد بغض من از تو شکست و ...گریه شعر بی صدا شد تا تو دستامو گرفتی...لحظه از شماره افتاد... لحظه های از تو موندن...زندگی رو یاد من داد با تو برگشتم به دنیا...به شروع هر دوی ما از خودم بریده بودم...با تو برگشتم به فردا...* اما همیشه، ایام به کام نمی مونه. ناکامی در عشق، خاصیت عشق نیست. این انجام اشتباهات مکرر یکی از دو بازوی عشقه. عاشق فکر می کنه به عشقش که رسید همه چیز تموم شده و روال عادی زندگی رو طی می کنه. هر چی هم بهش بگی الاغ!! ببین با چه زحمتی به عشقت رسیدی، قدر این لحظه ها رو بدون....اما کو گوش شنوا...نتیجه اش میشه که باید بنالی: بگو وقتی تو نباشی...من کجای روزگارم بگو بار گریه هامو...روی دوش کی بذارم من که بی تو با جهانم...با خودم کاری ندارم...* و باز به همین نقطه می رسیم که: سزای آنکه قدر نداند (ندانست)... حسرت و جدایی ست... خدا کنه عشاقی که پیش همند قدر همو بدونند. خدا کنه عشاقی که هنوز راه برگشت دارند، قدر این فرصت رو بدونند. خدا دل عشاق برای همیشه "جدا مانده ز یاران" رو هم کمی سرد و آروم کنه.
پ.ن(1): مصاحبه رضا در اعتماد ملی... مصاحبه رضا رو در اینجا بخونید.
پ.ن(2): موسوی با "رسا " می آید... خدایا تمام کسانی رو که با نیت خیر برای این مردم قدم بر میدارن حمایت کن. راه سبز امید در راهه. سرخ بپوش جلاد... سبز رنگ ماست...**
پ.ن(3):یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. وقت نوشتنش دردم اومد .الان هم که دوباره می خونم دردم میاد. تمام می شوم از تو نیستی که ببینی پای دراز شده از گلیم را چطور قلم کرده زمانه...***
*ترانه هلن **پردیس کریمی ***لیلی عبداللهی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:44 توسط فرشید |
|
|
آرام در گوشه ای نشسته ام کار از چسب و باند و پانسمان گذشته زخم به روحم رسیده...*
هفته، بهتر از اونی که فکر می کردم شروع شده... شود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند؟...** یک ایمیل زیبا از پسرم ناصر، مثل همیشه سر حالم آورد:
salam pedar- roo weblogetoon khoondam ke shikaretoon kheili balast va michastam behetoon begam ke bishtar degat konin ke biyarinesh payin va vazetoon kam konin. midoonam sakhte vali bayad bishtar degat konin. man ta 3 saal dige doctor nemisham pas bayad salamat bemoonin in 3 saal pesaretoon -Nasser عزیزی، روزنامه های سال 1357 رو برام آورده تا در این ایام "زمین گیر شدن"، وقتم رو بگذرونم. روزنامه اطلاعات سال 1357...به تاریخ 18 شهریور...صفحه 4: "در میان تظاهر کنندگان، تعدادی معلوم الحال آشوب طلب که با توجه به اعمال مرتکبه، روشن است با پول و نقشه خارجی عمل کرده و از پشتیبانی بیگانگان برخوردار هستند با مواد آتش زا و تیراندازی با سلاح های مختلف، مبادرت به تعرض به جان و مال مردم نموده و با هجوم و تعرض به مامورین، تعدادی سرباز را با تیراندازی مجروح کرده...." متن بالا مربوط به اطلاعیه حکومت نظامی هجدهم شهریور 1357، یک روز بعد از کشتار 17 شهریوره. به امضای ارتشبد غلامعلی اویسی. چقدر جملات و کلمات آشنا هستند. معلوم الحال...وابسته به خارج...تعرض به مردم و مامورین... یادش به خیر. به قول ابطحی...همین جوری...نوشتم. قندم رو به 130 رسوندم. هنوز نیمچه اراده ای باقی مونده...
پ.ن(1): اگر این دسته گل رو خاتمی بهآب داده بود... اگر این تماس دست ها، توسط خاتمی انجام شده بود چه خبر ها و راهپیمایی ها و "وا اسلام" هایی داشتیم. عکس رو ببینید.
پ.ن(2): عاشقانه... نفسم تنگ شده هوای تو... کم دارم...***
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: از عراقی دوش پرسیدم که چون است حال تو گفت چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا؟...***
*ساره دستاران **حافظ شیرازی ***پژمان الماسی نیا ****فخرالدین عراقی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:41 توسط فرشید |
|
|
آمد...نماند...رفت... خدااااااااااااااااااااااااااااا.................. دردم اینه که می دونم می بینی و می دونی...
در زندگی بعضی وقت ها کارها اونجوری که می خوای پیش نمیره: گاهی وقتا واسه آدم نمیاد گاهی وقتا واسه آدم نمیاد کاری اش هم نمیشه کرد زندگی اینجوری می خواد...* در این خوب پیش نرفتن کارها، انجام نشدن کار، یه درده، اینکه حس کنی، خدا به دادت نمی رسه، هزار درده... خیلی امید داشتم، امروز روز دیگه یی باشه. نشد. اینکه چرا از بن بست و بدبیاری خارج نمیشم رو نمی فهمم. در اینکه خدا در رفاقت با بنده هاش کم نمیاره، شکی ندارم. حتما یه جای کار من ایراد داره. در سخت ترین روزهایی که باید در اوج فعالیت باشم، زمین گیر شدم. با چند قدم راه رفتن درد امانم رو می بره. خوشبختانه قندم رو تا 150 پائین آوردم. سعی می کنم به 120 برسونم. هفته ی نفس گیری رو در پیش دارم.
پ.ن(1): عاشقانه ای دلگیرانه... سهم من از زندگی همین بود: آمد نماند رفت...
پ.ن(2): عاشقانه ای همراه با چاشنی بی غیرتی! این شعر زیبا، امروز خیلی به دلم نشست: خنده ات شادم می کند حتی اگر مال مرد دیگری باشد...**
پ.ن(۳): روایت دیگری از چشم های پاک!... این عکس رو ببینید.
پ.ن(۴): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: سلب می کند رویای محالت امان زندگی را از من...***
*ترانه ایرج **کامران فریدی ***مهدیه لطیفی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:10 توسط فرشید |
|
|
هوای پر زدنم عود کرده قفسم...درد می کند...*
دلخوشی ام در مورد قند، یک روزه بود. امروز دوباره رسید به 199. روتو کم می کنم قند...حالا ببین... از دیروز خوشحال بودم که دکتر خانوادگی از سفر برگشته و امروز می بینمش. البته درسته که من، دزد هم دست فریبرز نمیدم، اما دکتر خانوادگی مردی ست 65 ساله ...مرجان نبود که بترسم فریبرز رو ببرم. با هم رفتیم. در بین راه به فریبرز گفتم می ترسم بافت برداری و تراشیدن زخم رو همین امروز انجام بده. آقا فریبرز اظهار فضل فرمودند که: "نه بابا امروز فقط دارو میده". دکتر زخم رو دیده و ندیده دستور فرمودند: "دمرو" بخوابیم! از پارسال که برای نمونه برداری رفتم، هر دکتر مردی به من می رسه میگه "دمر" بخواب. بعدا میگن چرا پیش مرجان میری. مرجان فقط میگه تو رو خدا مراقب قندتون باشید. دلم نمی خواد شما رو اینجوری ببینم و از این حرف های " مامانم اینایی"... به هر حال دمر خوابیدن همانا و تراشیده شدن زخم های پر درد پای مبارکمان، همان...هر چند دقیقه یک بار هم دکتر می گفت ببخش، چاره ای نیست. نه بی حس می شه کرد و نه صلاح هست که بی حس بشه.( البته دلیل این حرفش رو نفهمیدم). به هر حال هم اون حق داشت! هم من!! به تعبیر دکتر، تا جایی که درد اجازه می داد نسوج مرده برداشته شدند تا دارو ها اثر کنند. درد شدیدی کشیدم. دکتر تاکید کرد که یک هفته پام رو روی زمین نذارم و بلافاصله هم به متخصص غدد( برای کنترل قند) مراجعه کنم. یکی از پمادها، همون طور که خودش گفته بود فقط در داروخانه 13 آبان گیر می اومد. به اونجا رفتیم. از شدت درد به فریبرز گفتم برام مسکن قوی بگیره. گرفت و آورد، اما بدون آب. بی انصاف فکر کرد برام اسمارتیز خریده.
لحظه عرفانی محبت برادری... وقتی دمر شده! و دکتر در حال تراشیدن زخم بود، فریبرز که طاقت دیدن این صحنه ها رو نداره، به اتاق عمل نیومد. اما صدای ناله هام که بلند شد، حس کردم اومده دم در اتاق. سعی کردم نگاهش نکنم که با دیدن بغض یا اشکش، خودم هم به گریه بیافتم، ولی یک لحظه که سرم رو بلند کردم، دیدیم با بدجنسی هر چه تمام تر داره می خنده. متاسفانه هیچ چیز دم دستم نبود که به طرفش پرتاب کنم.
پ.ن(1): مخالفت با رئیس جمهور یعنی مخالفت با خدا!! جناب مصباح یزدی مطلبی فرمودند که در اینجا بخونید. فکر می کنم استفاده ابزاری از خدا، بزرگترین گناهه. این عکس رو هم ببینید.
پ.ن(2): برای کسی که مثل هیچ کس نبود... فرناز بانو! وقتی دردمان زیاد می شود، وقتی نیاز به پرستاری و مراقبت داریم، با اینکه همه سر می زنند و مراقبت می کنند، با اینکه همه از دور و نزدیک نگرانمان هستند، اما آخر شب که به این اتاق و پیله ی تنهایی مان قدم می گذاریم، با اینکه می دانیم دیگر فرناز ما نیستید، ( نه، ما فرشید شما نیستیم، شما که همیشه فرناز فرشید هستید) اما دلمان بیشتر از همیشه هوایتان را می کند. شما که می خواستید فرناز فرشید نباشید کاش آنوقت ها که فرناز فرشید بودید آنقدر مهربان و خوب نبودید که این روزها با هر دردی و رنجی، زخم دلمان هم تازه شود. زخم دل که نه تراشیدنی ست نه مرهم گذاشتنی...نه التیام پذیر... در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: بادکنکی که دل کودکی ام هوایش کرده بود امروز ترکید...***
*از وبلاگ لبخند **سید علی صالحی(انتخاب از وبلاگ خانم فاطمه عباسی) ***شهاب مقربین عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:8 توسط فرشید |
|
|
صدف کنار دریا! آیا کسی هست از تو تنها تر روی زمین؟ با توام صدف کنار دریا که به حال خود رها شده ای ......................................................... صدف از یاد رفته در ساحل اقیانوس بزرگ اصلا کسی تنها تر از تو هست در این دنیا؟...*
با اراده ای پولادین! با قدرت لایزال خودمان! با عزمی راسخ، قندمان را از 194 به 170 رساندیم. فقط نفهمیدیم چرا وزنمان یک کیلو بالاتر رفت. آن را هم بررسی می کنیم. "مرد که همه ی، چیزاش با هم پائین نمیاد"... امروز این عکس رو دیدم. مست قدرت و خنده هستند. تا اونجا که من می دونم، ظلمی هم نکردند. آخر و عاقبت مهندس بازرگان شد انزوا و سیلی خوردن از چند حزب اللهی در خیابان، داریوش فروهر با 32 یا 40 یا 80 ضربه ی چاقو در قفسه ی سینه اش( تعدادش چه فرقی می کنه) به قتل رسید. امیر انتظام هم لقب قدیمی ترین زندانی سیاسی رو گرفت. در جریان انقلاب، پدر دوستم از خواب بیدار شد. دید پسرش( یعنی دوست من) یک نامه گذاشته زیر سرش که امروز موضعت رو مشخص کن!! با جناح حقی( یعنی خودش...یعنی دوستم!) یا لشکر کافرین( یعنی خودش یعنی پدر دوستم!)... شب، خدا بیامرز نامه رو به من نشون داد و رو کرد به من و پسرش و گفت: ما که تا پدرمون زنده بود پامون رو جلوش دراز نمی کردیم و چشم به چشمش نمی انداختیم، این شد عاقبتمون. وای به حال بچه های شما. حالا حکایت دولت مهندس بازرگان است و فجایع این روزها... اینجا رو هم ببینید. بعد این شعر زیبا رو بخونید: پیش از شما به سان شما بی شمارها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کاین دولت خجسته ی جاوید زنده باد...** مادر تلفن زد که می خواد به خونه برگرده. خونه، بی مادر سوت و کور بود، با تمام مزایای مجردی اش! که با کم لطفی جناب پا! نصیبی نبردیم. البته که اصلا اهلش هم نبودیم.
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: زخم زیاد خورده ام نمک نمی خواهد اشک شورش را در آورده...***
*بیونگ واچو (ترجمه مانا آقایی) **شفیعی کدکنی ***سعید خدابخشی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:58 توسط فرشید |
|
|
چه بسیار که در یک قدمی همه چیز خراب می شود و تحقق آرزویی یک سراب...*
از امروز تلاش تازه ای رو برای پائین آوردن قندم شروع کردم. گرچه در دو روز گذشته از 140 به 180 و امروز به 195 رسیده، اما از فردا حسابه! بر مبنای اینکه: "مرد که توی وبلاگش سیاسی نمی نویسه" اصلا به مسائل این روزها کار نداریم، اما امروز مرتبا به یاد همراه شدن و درد مشترک می افتادیم. خواستیم شعرش رو اینجا بنویسیم، نامه کروبی را مطالعه فرمودیم که با شهامت نوشته در زندان ها چه اتفاقاتی افتاده( که امیدوارم نیفتاده باشه). تصور اینکه ما را به ناکجا آباد ببرند و از اون کارهای بی تربیتی! با ما بکنند باعث شد نه یاد درد مشترک بیافتیم و نه همراه شدن. به همین دلیل این شعر را نوشتیم که کاملا بی ربط با اوضاع این روزهاست: هم چیز شو عزیز هم چیز شو عزیز کاین چیز مشترک هرگز جدا جدا چیزی نمی شود...**
پ.ن(1): عاشقانه ای برای یار... این روزها توی رگ هایم گم می شود خون... بریز در من...***
پ.ن(2): خدا قبول کنه... در خبرها خوندم یک خیر!! نذر کرده بود آقای احمدی نژاد رئیس جمهور بشه، 120 میلیون تومان به ساخت مسجد کمک کنه. قبول باشه! می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری...همه تزویر می کنند...****
پ.ن(3): برای بانک های شریفه ملت... بدون شرح این عکس رو ببینید.
پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: دریا دلان از پرتگاه مرگ به دریا رسیده اند ما با صدای باران از کوچه می گریزیم...*****
*ناهید عباسی **از وبلاگ شیخ ابوحلیم ***سارا خلیلی ****حافظ شیرازی *****نصرت رحمانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:14 توسط فرشید |
|
|
ای کشته که را کشتی...تا کشته شدی زار تا باز کجا کشته شود...آن که تو را کشت...*
روزها ظالمانه میگذرند. مظلومانی در بندند. شقاوت و بی رحمی بیداد می کنه. خدایا مددی... فرصتی نمانده است بیا بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را خواهم کشت یا تو چاقو را در آب خواهی شست...** فکر می کردم وضعیت پام خیلی بهتر شده، اما امروز بر نگرانی ام افزوده شد. چند روزی ست که آنتی بیوتیک خیلی قوی می خورم. قرار بود اگر ترشح و عفونت ادامه داشت آمپول هم بزنم. ولی امروز دکتر به خاطر مشکل قندم پیشنهاد داد حداقل تا بهبود کامل این زخم و عفونت دو ماهه، انسولین تزریق کنم. انسولین نمی زنم... سال ها پیش در دانشگاه با محمد و شجاع و احمد غرق خنده بودیم. نگاهی به دختر های هم دانشکده ای کردیم. همه گفتند بین اون همه دختر، اون یکی خیلی مغروره و به هیچ کس محل نمی ذاره. مغرورانه نگاه کردم و گفتم اون دختر مال من میشه... فرناز مال من شد. حالا اگر قدر ندونستم و نتونستم نگه اش دارم، امری جداگانه ست. از نا کجا آباد، آزاد شدم. پوچ و خالی و بی هدف. نا امید از همه کس. به خودم گفتم فرشید باید دوباره بلند شی. بلند شدم. به لطف خدای همیشه مهربان، در زندگی به هر چیزی که اراده کردم رسیدم. امروز با خودم گفتم کنترل قند از رسیدن به فرناز و بلند شدن دوباره سخت تره؟... انسولین نمی زنم... به مرجع تقلید پزشکی ام، دکتر رضا کیاسالار زنگ زدم. مقتدارانه! شروع به گزارش دادن کردم و مظلومانه! گفتم: دکتر من انسولین بزن نیستم. کمک کن. دکتر تغییراتی در قرص های مصرفی داد. فرشید هم تغییراتی در خوردنی هاش میده... انسولین نمی زنم... امشب رفتم خونه ی فریبرز. دیدن بچه هاش، از دلتنگی هام کم می کنه. مادر رو هم بعد از چند روز دیدم. با فریبرز از بدبختی های این روزهامون گفتیم و خندیدیم. برای دقایقی یادم رفت: که هوا بس ناجوانمردانه پس است...
پ.ن(1): برای دل غمگین خودم... خون نه در رگ هام... دریاست من سال هاست صدای ناخدایی خسته را می شنوم که کمک می خواهد...***
پ.ن(2): سفر های استانی... بدون هیچ شرحی، این عکس رو ببینید.
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: کسی در خانه منتظر من نیست یادم باشد کلیدم را بردارم...****
*ناصر خسرو **گروس عبدالملکیان ***سارا خوشکام ****فریبا شمس کیا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:17 توسط فرشید |
|
|
دلتنگم و این درد کمی نیست که پشت هیچ خط تلفنی صدای تو نیست...*
امروز عزیزی که وبلاگم رو خونده و نگرانم شده بود، چندین کتاب مربوط به خام خواری و رژیم غذایی برام فرستاد. از ظهر هر چی خوندم، نه قندم اومد پائین و نه لاغر شدم. احتمالا علاوه بر خوندن، باید به دستوراتش هم عمل کنم! عرش کبریایی امروز سورپرایزمان نکرد. اما زمین هم نخوردیم. دلهره و اضطراب منتقل شدند به چند روز دیگه. هر چی به خودم میگم فرشید جان! با این همه گرفتاری و بدبختی و مشکلات، به این دل صاب مرده ات بگو دست از دلتنگی و عاشقیت برداره، گوش نمیده. شادم آرامم اما زندگی را دوست نمی دارم باید برگردم درون باد شاید دوباره...جایی تو را پیدا کنم...** البته اسمشه که عاشقیم. عاشقی به این میگن. عکس رو ببینید.
پ.ن(1): جایگاه اختصاصی... خدا رو شکر که مشکل روحانیون عزیز هم حل شد. اینجا رو ببینید.
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: نرگسا...نسترنا...رویای باغ هیچ کدوم عطر تو رو واسه ام نداشت هیچ کدوم از بازی های سرنوشت تلخی باخت تو رو واسه ام نداشت...*** ما به کسی نمیگیم. شما هم به کسی نگید اما... "بد باختنی بود"...
*ساره دستاران **شهاب مقربین ***شهرزاد مغروری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:11 توسط فرشید |
|
|
صبح شده ولی ابرها همچنان دیروزی هستند و همچنان غروب است صبح شده و روزی دیگر است ولی هیچ کس نمی داند و فقط من می دانم که دیروز است و هنگام غروب است و شامگاه آخر است...*
چند بد قولی روز 5 شنبه، جمعه مو خراب تر از جمعه های خراب قبلی کرد. یک جمعه دلگیر سرشار از دلتنگی و بی حوصلگی. تنها توی خونه بودم. "پا"مو بیرون نذاشتم تا جناب "پا" حسابی استراحت کنه ببینم از رو می ره که زود تر خوب بشه یا نه. شنبه و هفته سختی رو باید شروع کنم مگر اینکه عرش کبریایی از اون سورپرایز های معرکه اش داشته باشه.
پ.ن(1): مناجاتی در کمال پررویی!! خدایا... این چشمای پاک! رو از ما نگیر... برای مشاهده چشم های پاک!! اینجا رو ببینید.
پ.ن(2): برای "رو دست خورده" های عالم عاشقی... رابطه ته کشید بی آنکه به مقصد رسیده باشیم دور زدن ممنوع بود تو دور زدی من جریمه شدم...**
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم، اما امروز بیشتر از پارسال حسش کردم: بر شانه ام بالی شکسته است بر شانه ی چپم انگار کوهی شکسته است کجاست جای رسیدن؟ مرا بسوزانید حالم شبیه "مسافر" سهراب خسته است...***
*بیژن جلالی **مهدیه لطیفی ***از وبلاگ آتی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:42 توسط فرشید |
|
|
می چرخه چرخ زمان می گرده گرد جهان اما دیگه تو نمی آیی چشمام می مونه به راه عمرم می گرده تباه اما دیگه تو نمی آیی چه بلنده این جدایی...پر درده این جدایی...*
به ما که رسید آسمون تپید. دکتر خانوادگی سالی یک بار هم به سفر نمی رفت. امروز که تماس گرفتم گفتند تا دو هفته نیست. مجبور شدم برم پیش مرجان! مرجان گفت پام عفونت کرده. گفت نباید بخیه می زدند و بعد از بخیه نباید راه می رفتم و بعد از راه رفتن نباید بخیه 20 روز می موند. در نهایت گفت باید دوباره عمل کنم و به مدت 10 روز پام رو زمین نذارم. کم مونده بود التماس کنم که راه دیگه یی پیشنهاد بده. در نهایت قرار شد با چند پماد و آمپول و قرص cefixime 400 به پای وامونده 10 روز مهلت بدیم اگه بهتر نشد دوباره بافت برداری کنیم تا عفونت کار دستم نده. از دیشب درد پام شدید تر شده و احتمالا از عفونت زیاده. یادم اومد اولین روز بعد از عمل دکتر رضا از بخیه زدن ابراز تعجب و نگرانی کرده بود. مرجان روی شیرین بودن من خیلی تاکید داشت!! و مرتب از قند بالا و خطراتش می گفت. مادر از امشب برای چند روزی به خونه فریبرز رفته. مجرد ترم و دلتنگ تر. در خبر ها خوندم پسر 12 ساله ای در تظاهرات چهلم ندا به همراه پدرش در بهشت زهرا بوده و بر اثر ضربات باطوم بر سرش مرده. در جنگ وقتی بمب بندازن، پیر و جوون می میرند، اما اینکه کسی ضربه باطوم رو بر سر یک پسر 12 ساله فرود بیاره...نمی دونم چی بگم...اون کسی که ضربه می زده با خودش چی فکر می کرده؟ انقلاب رو از خطر یک بچه 12 ساله نجات میده؟...بگذریم...
پ.ن(1): افسوس... روزگار غریبی ست...یا دیر می رسیم و از دست میدیم. یا زود می رسیم و قدر نمی دونیم و باز از دست میدیم... هیچ کس کسی را که می خواهد پیدا نمی کند ما انسان ها یا دیر به هم می رسیم یا آنقدر زود که نمی فهمیم...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: بادبادکم بند بریده می روم هر کجا بادا باد...***
*ترانه روزبه نعمت اللهی **میثم متاجی ***سینا به منش عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط فرشید |
|
|
خدا جون! اینا از جون بنده هات چی می خوان؟!...
مادر دیروز، مجددا تزریق چشمی داشت. درد و ناله هاش، بعد از تزریق دلم رو به درد میاره. دیروز فریبرز و شهلا برای تزریق بردنش. فریبرز میگه طاقت شنیدن ناله های مادر رو نداره. شهلا جای خالی دختر نداشته ی مادر رو پر می کنه و همراهش به داخل اتاق عمل میره. هر ماه این کار رو انجام میده. ازش راضی ام. امروز رضا برای جواب و تست، مادر رو به مطب برد. در کنار تمام سختی ها، وقتی می بینم این دو برادر بدون ذره ای خستگی و مشتاقانه به دنبال مادر هستند، می فهمم که: دلخوشی ها کم نیست...* امروز ترانه ای رو گوش می کردم: من برای با تو بودن...پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت...تو بگی به هر کجا پر می کشم...** با خودم گفتم عشق و خواهش، لازمه اما کافی نیست. راستی به نظر شما به جز عشق و خواهش برای رسیدن به یار و موندن در کنار یار و بودن با یار، چه چیزهایی لازمه؟...
پ.ن(1): حسرت نوشت... حسرت و دلتنگی که توضیح نمی خواد: وای از آن گلی که دست من بود خموش و یک جهان سخن بود خموش و یک جهان سخن بود گل که شهره شد به بی وفایی ز دیدن چنین جدایی زغصه پاره پیرهن شد...***
پ.ن(2): گریان شوی ای دشمن خوش خنده ی ما... داشتم شعر زیبای اسماعیل خویی رو می خوندم. دلم نیومد برای شما ننویسم: در سینه ی از کین تو، آکنده ی ما می توفد این دل به کین، زنده ی ما خوش می رسد آن روز به زودی، که در آن گریان شوی، ای دشمن خوش خنده ی ما...**** داشتم با خودم فکر می کردم: "مرد که شعر رو بدون تصویر نمی ذاره"... یاد این عکس افتادم...به قول هموطنان ترک زبان: الدی عشوه...الدی ناز... داشتم...نه دیگه نداشتم. (جراتش رو)...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش، در چنین روزی در دبی نامه ای از فرناز دریافت کردم و این شعر رو نوشتم: جای بدی ایستاده ام بوته های خار تا قلبم رسیده و بالاتر...*****
*ترانه فرهاد **ترانه شادمهر عقیلی ***ترانه قدیمی دلکش ****اسماعیل خویی *****آزیتا قهرمان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:37 توسط فرشید |
|
|
دنیای این روزای من...هم قد تن پوشم شده اونقدر دورم از تو که...دنیا فراموشم شده...*
سه روز سخت کاری رو در دبی گذروندم. پام اذیتم می کنه. فردا با فریبرز میریم پیش دکتر 20 ساله خانوادگی. تا یک ساعت دیگه راهی شمال میشم، اما سعی می کنم تا شب برگردم. کمی خسته ام...کمی مضطرب...کمی دلگیر... ترانه جدید داریوش...خیلی چیز ها رو در من به هم ریخت: دنیای این روزای من...هم قد تن پوشم شده اونقدر دورم از تو که...دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من...در گیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم...دنیا عجب جایی شده... هر شب تو رویای خودم...آغوشتو تن می کنم آینده ی این خونه رو...با شمع روشن می کنم...*
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... دلم یه شونه می خواد چند روزی بهش تکیه کنم تا دوباره نفس بگیرم... یک سال پیش نوشتم: دیوار ها گاهی نیاز دارند به کسی تکیه کنند...**
*ترانه داریوش **علیرضا وهابعلی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:18 توسط فرشید |
|
|
نفس کشیدن سخته...تو رو ندیدن سخته تو پیچ و تاب عاشقی ...به تو رسیدن سخته...*
درود بر فرشید با شهامت... درود بر تو ای فرشید...ای عزیز! ای شجاع...ای مظهر شهامت...ای سلحشور...ای دست از جان شسته!...ای نترس... ما از آن شیر دلانیم که از " ایران ایر" باک نداریم! توپولف بوسه بر خاک زد و مسافران بر پیشانی فرشته ای که روی شانه راستشان نشسته بود...** البته اگر ما در هوا منفجر شویم، فرشته مان کجا بود که بر ما بوسه بزند. تازه آنقدر لوطی مسلک! هستیم که تا بخواهند بر شانه مان بوسه بزنند، روی ماهشان را می بوسیم، و تازه اول "شر به پا شدن" می شود. مادر قسم داد و به دروغ گفتیم با پرواز امارات سفر می کنیم، اما جیب خالی که پرواز ایمن و غیر ایمن نمی شناسه. ضمن اینکه از بچگی هم عاشق پرواز و هم سفری با "هما"! بودیم. هر چی باشه هما از عرب که بهتره. اما دست خودمان که نبود، ترسیدیم. مخصوصا زمان بلند شدن و نشستن که بغل دستی مان آنقدر این تسبیح بیچاره را تند تند می چرخاند که ما سرگیجه گرفتیم. البته وقتی نشستیم بد جنسی از نوع فریبرزمان گل کرد و زهرمان را ریختیم و به حاج آقا گفتیم: حاج آقا آخرین هواپیما نه وقت بلند شدن افتاد و نه زمان فرود.. روی هوا منفجر شد. بهتره در تمام مسیر دعا کنید. مطمئنم زمان برگشتن دیگه نمی خوابه و خر و پفش بغل دستی رو اذیت نمی کنه. زندگیه دیگه...سال گذشته در چنین روزهایی، خانم مهناز افشار هم سفرمان بود، این بار حاج آقا... به سلامت رسیدیم. تا برگشتن هم خدا بزرگه. در مجموع مردن رو دوست نداریم! مخصوصا روی هوا منفجر شدن را، یا در بیمارستان مردن را. خدا تمام سفر کرده ها رو رحمت کنه. مخصوصا اون هایی که امروز چهلمشان بود. اونهایی که به ضرب گلوله یا ضربه های باتوم، با دست بسته و بی دفاع کشته شدند. با توجه به اینکه: "مرد که سیاسی نمی نویسه"... خفه می شویم. اما دلم نیومد به قسمت هایی از این شعر زیبا اشاره نکنم. بقیه اش رو در اینجا بخونید. تو را شهید نمی خوانم تو کشته ی تاریکی هستی کشته ی تاریکی این شعر نیست چشمان کوچک توست که در تاریکی ترسیده است در تنهایی گریه کرده است اعتراف!! کرده است...***
پ.ن(1): عاشقانه ی همراه با گلایه ی مظلومانه... این ترانه زیبا رو خیلی دوست دارم. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان آهنگش نسبتا شاده و قاعدتا باید به قسمت هایی از بدن مبارکمان تحرک بده اما نمی دونم چرا... "گوش که می دهیم...بغضمان می گیرد". نفس کشیدن سخته...تو رو ندیدن سخته تو پیچ و تاب عاشقی ...به تو رسیدن سخته منو به غمم سپردی...همه آرزومو بردی همه جا اسمتو بردم...یه بار اسممو نبردی...*
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم. یعنی پرسیدم: بعد از عشق دلت را به که می سپاری؟...**** *ترانه روزبه نعمت اللهی **از وبلاگ شاعران سوخته ***الیاس علوی ****محمد باقر کلاهی اهری عکس: یلدا محمد زاده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:7 توسط فرشید |
|
|
آسمان صاف بود ماهی پنداشت دریاست پرید...* بیچاره ماهی...
یکی از عزیزان وبلاگی برام ایمیل زده و ابراز لطف کرده بود که منو به عنوان عاشق ترین مرد قبول داره و سوالی پرسیده بود. براش نوشتم حتی اگر حرفت درست باشه، عاشق ترین بودن مهم نیست. هنر اینکه که عاشق بتونه معشوق و عشق رو برای خودش حفظ کنه و نگه داره. بعد از چند جلسه ایمیل بازی، به عشقش رسید. برای جلسه نهایی صحبت، از من پرسید چی بگم که خیال عشقم راحت بشه. گفتم در سنی نیستم که جواب این سوال رو بدم. با رندی و زرنگی در ایمیل بعدی پرسید: عمو جان حالا جور دیگه می پرسم: اگه در سن و سالی بودید که عاشق فرناز خانم شدید، برای شروع زندگی بهش چی می گفتید. جواب دادم گفتن عاشق مهم نیست. عملکرد عاشق مهمه. به نظر من بهترین قول و قرار دو عاشق برای شروع زندگی، یک چیزه. من اگر دوباره عاشق می شدم( من همیشه عاشقم...) به یار می گفتم: "قول میدم کاری نکنم که به خاطر من، اشکات سرازیر بشه"... کاش هیچ عاشقی، کاری نمی کرد که اشک معشوق، سرازیر بشه...
پ.ن(1): عاشقانه ای همراه با یادآوری... یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد همون که بهش گفتی یه روز جای تو هیچ کس نمیاد...**
پ.ن(2): کمی دیر... رهبر دستور دادند بازداشتگاه غیر استاندارد کهریزک تعطیل بشه. خوبه. رئیس قوه قضائیه دستور دادند ظرف یک هفته تا جایی که امکان داره زندانیانی که جرائمشون!؟ کمتره آزاد بشن. بد نیست. امروز بیش از 140 زندانی آزاد شدند. شکر... تازه امروز فرد اعلام شده به عنوان برنده انتخابات به آقای شاهرودی نامه نوشته که طعم گوارای محبت دینی! را به بازداشت شدگان بچشانید!!. اینجا رو بخونید. بعد از پ.ن: ناز شی الهی! با این سرعت عمل... مجددا بعد از پ.ن: در این 40 روز...چشانده شد. مرسی...
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: آزاد آزادم ببین...چون عشق در گیر من است دیگر گذشت آن دوره که...تقدیر زنجیر من است شاید نمی دانی ولی...از خود خلاصم کرده ای آیینه خالی فقط... امروز تصویر من است با عشق تو بر باد رفت...آن آبروی مختصر من روح بارانم ببین...چون عشق تقدیر من است...***
*قدسی قاضی نوری **ترانه گروه سون ***ترانه احسان خواجه امیری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:7 توسط فرشید |
|
|
دوست داشتن صدای چرخاندن کلید است در قفل عشق باز نشدن آن کاری که ما بلدیم اما... باز کردن در است با لگد...*
امروز برگشتیم! یعنی نبودند که بگن بمون یا برگرد. افتاد برای 4 شنبه... قبل از نوشتن هر مطلبی، اول می خوام کاری کنم که تمام "عاشقان فرصت از دست داده"! دلشون بسوزه تا دلم خنک شه! قدیما در مجلات هفتگی، وقتی داستانی می نوشتند، در بالای صفحه اضافه می کردند: "لطفا در موقع خواندن این داستان به ترانه ی ...با صدای ...گوش دهید". حالا شما عزیزان هم در موقع خوندن این پست، به ترانه ای که متنش رو در اینجا می نویسم (تا دلتون بسوزه تا دلم خنک شه) گوش بدید. اگر این ترانه رو ندارید، در راستای ارائه خدمات بهتر در وبلاگ، عزیزان نسوان می تونن زنگ بزنن خودم براشون بخونم. آقایون هم دست از سوسول بازی بردارن همینجوری بخونن. "مرد که دل نوشته رو با ترانه گوش دادن نمی خونه"... متن ترانه: تو گفتی نشنیدم...خوبی هاتو ندیدم حالا که دل بریدی...به خواستنت رسیدم به خواستنت رسیدم... خیال می کردم اون روز...که عاشقت نمیشم کاشکی بازم دوباره...بیای بمونی پیشم بیای بمونی پیشم... سپردی احساستو...به قلب سرد و خسته ام کجایی تا ببینی...چشم انتظار نشستم میراث عاشقی رو...تو تو دلم گذاشتی به حرفت که رسیدم...فرصت برام نذاشتی فرصت برام نذاشتی... همیشه کار من بود...گناه بی وفایی ای بی وفا تر از من...محتاجتم کجایی...** آهای فرصت از دست داده های مجلس! حالا دلاتونو راهی می کنم به دیار عشق و لاف عشق...(خودمونیم... می تونم روضه خون بشم)... بدترین نوع دوست داشتن، احساس مالکیته... زشت ترین نوع ابراز علاقه، تصمیم گیری به جای کسیه که ادعا می کنی...دوستش داری... اینکه به خودت اجازه بدی به جای طرفت، و بدون مشورتش با هر کی خواستی در موردش حرف بزنی و دلسوزی کنی ( تازه این خوشبینانه ترین حالته و گرنه اسمش میشه خود شیرینی)، بدون اینکه در نظر بگیری نظر اون که ادعا می کنی دوستش داری چیه. بدون اینکه در نظر بگیری شاید طرفت رو داری لجن مال می کنی و با اعصابش بازی می کنی... دوست داشتنی که با احساس مالکیت و تصمیم گیری به جای طرف همراه بشه، فاتحه اش خونده ست... عادت بدیه که تا دلم از چیزی می گیره یاد فرناز می افتم و اینکه کاش بود و درد دل هامو می شنید... عادت بدیه که اونی که می خوای براش حرف بزنی تا سبک شی خیلی خیلی خیلی دور از تو قرار گرفته... عادت بدیه که با وزن انبوه و سن انبوه، بعضی وقت ها دلت یه شونه می خواد مثل بچه ها سر بهش بذاری و ... آهای فرشید خان حیرانی...مرد باش. صبور و محکم... " مرد که ..." ای تو روح هر کی که میگه مرد حق نداره... مرد می شویم و ابراز دلتنگی مونو، "مامانم اینایی" نمی فرماییم...شونه چیه...دلتنگی کدومه...فقط همینو میگم: "لوطی امشب دل پر دردی داره ناله ی سردی داره"...***
پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: یک روز دوست پشت در خانه اش نوشت ما خسته ایم دیدن مهمان برای بعد...****
*جلیل صفربیگی **ترانه سروش ***دیالوگی از زنده یاد علی حاتمی در باباشمل ****احسان ایزدی عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:3 توسط فرشید |
|
|
آه گل ها فقط شما می فهمید حرف دلم را وقتی که می پژمرید...*
امروز دو بار به دکتر رفتم. ساعت 4 به دندانپزشکی مراجعه کرده و قسمت فوقانی بدن مان!(دندان های مبارکمان) را در اختیار دکتر قرار دادیم. بعد از بازدید مجبور شدیم با مسکن قوی (ایبو بروفن 600) روزگار بگذرانیم. به علت ادامه یافتن عفونت پا، ساعت 6 هم، دکتر محترمه دیگری، قسمت تحتانی مان( پای مبارکمان) را بازدید فرمودند. پس از بازدید دلمان را خالی کردند. خدا رو شکر که قسمت های میانی مان! از دست جماعت دکتر در امان ماند. مرجان! فرمودند به این زودی ها منتظر بهبود وضعیت پا نباشم. از قرار معلوم رعایت و استراحت نکردیم. قند بالا هم مزید بر علت شده. انواع پماد و کرم مالیدنی و قرص خوردنی تجویز کردند. دیگه پیشش نمیرم. مرجانه که مرجان باشه!...با اون حلقه اش!! از شوخی گذشته، دکتر گفت محل عمل جوش نخورده و این هوا!! بازه. نباید بهش فشار بیارم. قرار شد مداوا و استراحت رو ادامه بدم و دو هفته بعد مراجعه کنم. فردا باید به محلی برم که رفتن با خودمان و برگشتن با خداست! ای عرش کبریایی برمان گردان. اوضاع کاری، از چند هفته قبل بهتر شده و امید بهبود بیشتر دارم. نمی دونم با این وضعیت پا، چه جوری برم دبی، اون هم با پرواز ایران ایر. دیشب مادر قسم می داد با پرواز امارات برم. می گفت دیدی مسافرای جلو مردن. تو هم که عادت داری جلو بشینی. هر چی میگم مادر من روی صندلی های عقب جا نمیشم باور نمی کنه!! بهش گفتم: اجل برگشته می میرد نه بیمار سخت...اما ته دلمان می ترسد... کیف کردم از این شاد نوشتنمان...اما ته دلمان گرفته...
پ.ن(1): کجا هستی ای عشق؟... دوست با صفایم در آخرین پست وبلاگش، قسمتی از یک شعر زیباش رو گذاشته: کجا بودم ای عشق چرا روشنی را ندیدم چرا روشنی بود و من لال بودم؟...**
پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: حالا این منم و این همه آرزو که تبخیر می شوند...***
*فریبا عرب نیا **محمد رضا عبدالملکیان ***فریبا شاد کهن عکس: رضا حبیبی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط فرشید |
|
|
کفشی خریده ام نه برای رفتن برایت می فرستم که برگردی...* بعدا نوشت: کفش که چیزی نیست کالسکه هم برات گرفتم...ببین...
امشب، هشتصدمین شبی میشه که براتون می نویسم. ما را به سخت جانی خود...این گمان نبود...** هشتصدمین پست رو تقدیم می کنم به بانوی خوب من...فرناز...که انگیزه اصلی نوشتن ها بود. روزی که شروع به نوشتن کردم، هنوز امید به وصلش رو داشتم. این روزها می دونم که دیگه ندارمش، اما: تا هستم و هست... دارمش دوست...*** فرناز در سخت ترین شرایط هم حرمت نگه داشت. نوع رفتار بچه ها با پدری که سال ها پدری به اون ها بدهکاره نمایانگر این بوده که فرناز حرمت نگه داشته. در سخت ترین روزها هم در مکالمه هامون از دایره ی ادب خارج نشد. عشق ما مثل عشق های امروزی نبود که بعد از نا موفق بودن و به سرانجام نرسیدن، تبدیل به کینه و انتقام جویی بشه. تا زنده ام از فرناز به نیکی یاد می کنم و کلام و رفتار و منش عاشقانه اش، در ذهنم باقی می مونه. آخرین کلام عاشقانه امان این بود که در دو سال پیش انجام شد: در یکی از تماس های تلفنی تا دیدم داره یه کمی با مهربونی حرف می زنه، گفتم: فرشید: (با صدایی که سعی می کرد شدت نیاز و خواستن زیاد در اون هویدا نباشه): فرناز دلم برات تنگ شده...یه سفر بیا دبی ببینمت... فرناز ( در نهایت مهربانی...نه دروغگو دشمن خداست! با کمی حرص و بداخلاقی!!): بیام که چی بشه فرشیددددددددددددددددد.... اشتباه تایپی نیست...دستم هم روی دگمه های کیبورد گیر نکرده...فرشیدش این همه دال داشت!! و من ساکت شدم و دیگه هیچوقت نگفتم بیا... دل تو شاد بانو... عاشق همیشه راضی ست به رضای یار...حتی اگر فرشیدش...بیست تا دال داشته باشه... در همین سفر قبلی به دبی، وقتی از حال و روز پا و قندم پرسید و با مهربانی(نه باز پینو کیو شدم...با کمی جذبه...) و دعوا گفت: پرهیز نمی کنی؟ رعایت نمی کنی؟ تمام شعار های "مرد که از زن نمی ترسه" رو فراموش کردم و برقی حدود سه فاز از من پرید... فرناز همیشه برام عزیز می مونه...مثل همون روزهایی که آخر فرشیدش "میم" داشت... هشتصدمین پست تقدیم به فرناز...با یک دنیا تشکر از شما عزیزانی که همراهم بودید...
پ.ن(1): عاشقانه ی سوالی... چگونه با تو نسوزم که سخت سوزانی چگونه از تو نگویم که در تنم جانی...****
پ.ن(2):مست هر شبه... رضا چند تا از کتاب هایی رو که به عنوان جایزه دریافت کرده بود، برام آورد. به دلم نشست. در یکی از کتاب ها، این قطعه زیبا رو خوندم: با آن که در میکده را باز ببستند با آن که سبوی می ما را بشکستند با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم با محتسب شهر بگویید که هشدار هشدار که من مست می هر شبه هستم...*****
پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ... یک سال پیش نوشتم: تو می روی و من رسوب می شوم ته مانده ای که دور باید ریخت...******
*سینا به منش **شکیب اصفهانی ***ایرج میرزا ****ترانه مریم جلالی *****سیاوش کسرایی ******فریبا عرب نیا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:28 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|