تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

صدای دویدن ما بر خاک است

ما وقت نوشیدن آب هم نداریم

خون می خوریم و رفع عطش می کنیم...*

 

این روزها مسیر دربستی "زندان....بیمارستان...گورستان" خیلی پر ترافیکه...کامران، پسر جوانی که قرار بود جمعه در کنکور شرکت کنه، در همین مسیر به ندا و سهراب پیوست.

با کمی حرص و جوش خوردن های عادی این روزها، در مجموع روز خوبی رو سپری کردم.

بعد از ظهر، بیشتر از حد معمول راه رفتم و پام دوباره خون ریزی کرد. دیگه پیش این دکتر نمیرم. وقتی میگم مرجان بهتره شما میگید نه!

در میان "جدا مانده ز یاران"، کسانی هستند که جسمشون در اینجا تنهاست و روحشون برای دیدار یار، پر پر می زنه. اما درد و رنج اونایی بیشتره که جسمشون در اینجا اسیر و محکوم به بودن در کنار کسی ست که نمی دونه روح پر تلاطم هم بستر و هم نشینش، در کجا در حال پروازه:

پرنده ی تو قفس...فکر سفر نداره

این آرزو محاله...پرنده پر نداره

تو آسمون می بینه...دنیا چقدر قشنگه

حلقه ی اشک تو چشماش...میگه قفس چه تنگه...**

خدا به داد تمامی پرندگان در قفس برسه...

 

پ.ن(1): مختصرانه...

تا یه ذره...فقط یه ذره، گرفتاری ها کم میشه، رگ عاشقیتمون گل می کنه...

امروز این ترانه رو می شنیدیم و با صدای زیبای خودمان! زمزمه می کردیم:

من و تو دو یار جونی

اون که می خواستم همونی...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش، این اس.ام.اس رو برام فرستادند:

"بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمی تواند و به یاد می آورد روزی که می توانست ولی نخواست"...

 و نوشتم:

شعری ست ناسروده

جای خالی ات...

اندوهی که در واژه ها

نمی گنجد...****

 

*شمس لنگرودی

**حامد حاتمی

***زیبا شیرازی

****از وبلاگ پشت پنجره  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:19  توسط فرشید | 

زندگی بعضی روزهاش هم شیرین میشه...

زیبا میشه...

مثل این منظره...

 

یکی دو روزی میشه که حس می کنم درهای بسته در حال باز شدنه. خدا کنه همین طور باشه.

"مرد که نمیشه همیشه درها به روش بسته باشه" ...

با 50 سال سن و 110 کیلو وزن ( از زمان سفر به دبی تا امروز 5 کیلو کم کردم...نمی دونید چه لعبتی شده...نه کم کم می خوام بشم)...داشتم می نوشتم...با این همه سن! و این هوا وزن!!، تخصص کم نظیری در لوس کردن خودم نزد مادر و حتی بانک های شریفه ملت دارم، اما پریشب جوری "خودم" رو برای خدا لوس کردم که "خودم" هم دلم برای "خودم" سوخت.

ساعت 4 صبح اومدم توی حیاط سرم رو بلند کردم، گفتم خدایا ( کی گفته خدا توی آسموناس؟)، آخه چرا حرفامو نمی شنوی، چرا دردامو نمی بینی، چرا کاری می کنی من از درگاهت نا امید بشم. آخه اگه از در خونه ی تو هم ناامید برم، دیگه کجا برم؟ من که به جز تو کسی رو ندارم. دریاب فرشیدت رو دریاب...دستش رو بگیر عزیز دلم...

بعد رفتم سراغ علی:

من یتیمم من اسیرم من فقیر...

جان زهرا ای علی دستم بگیر...*

با خودم گفتم سال هاست فرناز بانو رو نداریم، هنوز اگر کسی جان فرناز رو قسم بده، می تونه نفسم رو بگیره. چه برسه که مولا از من با مرام تر و جوونمردتره و فاطمه هم از فرناز....فرنازتر!

این روزها حالم خوبه، گرچه هنوز از شر این پادرد لعنتی خلاص نشدم، اما روحیه ام بهتره...مخصوصا که امشب شنیدم آقا رضا ی ما، جایزه ی شعر نیما رو هم برده( اخبار تکمیلی اش باشه برای فردا شب)

"مرد که همه ی خبرهای خوش رو یکجا نمی نویسه"...

 

پ.ن(1): نامه یزد گرد و خدای ایرانی ها...

تا حالا به این نامه دقت نکرده بودم. حضرت عمر، خلیفه مورد احترام برادران اهل تسنن، نامه ای به پادشاه ایران می نویسه و ایرانیان رو دعوت به اسلام می کنه. این دعوت و جواب یزد گرد رو در اینجا  بخونید.

 

پ.ن(2): برای چشم انتظاران "عزیز در حبس دار" ...

با احترام، تقدیم به تمام کسانی که چشم انتظار عزیزان  در بند هستند:

در را به رویم بستید

کلید را چرخاندید

و رفتید

ممنوع الملاقات

اما نمی دانید

بعد از هر غروب

شب به ملاقاتم می آید

پیغامم را می برد

می رساند به گوش تا گوش زمین...**

 

پ.ن(3): عاشقانه همراه با چاشنی فضولانه...

میون راهت نکنه ...قلبتو دادی به کسی

اون کیه که به جای من...شبا براش دلواپسی؟***

بعد از پ.ن:

قبلا هم فرمودند:

به تو چه!...

آخه مگه فرشته هم...رسم شکستن بلده

آدم می تونه بد باشه...مگه فرشته هم بده؟...***

بعد از پ.ن:

قبلا هم فرمودیم:

اوهوم...

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

دوست داشتن و عاشق بودن....یه نعمت خداییه...

داشتن قدرت نشون دادن عشق و دوست داشتن...یک هنره، که از عهده ی هر عاشقی بر نمیاد...

یک سال پیش نوشتم:

تمام تردید من

از آهنگ های نابلد تست

کمی دوست داشتن را

تمرین کن...****

 

*احمد عزیزی

**شهاب مقربین

***ترانه ابی

****افسانه عزب دفتر

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:9  توسط فرشید | 

فراموشم نکن...نرو از لحظه هام

نذار تحریر غم...بمونه تو صدام...*

 

سعی می کنم از دلتنگی سفر  ناصرم بیرون بیام. روزی که پدر رو به خاک می سپردیم، به دوستی که در کنارم بود گفتم:

محمد چه جوری تحمل کنم؟

گفت خداوند فرموده اگه نیروی صبر و عادت رو به بشر نمی دادم هر کسی در کنار جنازه عزیز خود می خوابید و می مرد.

به رفتن ناصر هم عادت کردم. مثل همه ی عادت ها و صبوری های دیگه.

دیروز رو با تلفن عزیزی، خوب شروع کردم. در نهایت مهربونی زنگ زده بود و می گفت بگو من چه کار می تونم بکنم، کمی از غصه هات کم بشه.

 خیلی به دلم نشست.

پریشب هم  عزیزی، در "جایی" ..."چیزی" شنیده بود که اون چیز! در اون جا!  منو به یادش آورده بود. زنگ زد و گفت وقتی اون "چیز" رو در اون "جا" شنیدم، دلم برات تنگ شد و به  یادت افتادم.

این یکی هم خیلی به دلم نشست. اصلا این یکی دو روزه، شب و روز "به دل نشستن" بود.

دیروز جناب دکتر بخیه های پا رو کشید.

"مرد که با بخیه زندگی نمی کنه"...

اما از دیشب درد پام بیشتر شد. امروز عزیزی که برای پانسمان اومد، کشف کرد دو بخیه کامل رو جناب دکتر یادش رفته بود باز کنه. در مجموع 10 یا 12 تا نخ از پام بیرون آورد. در اوج درد فکر می کردم اگر خدای نکرده، زبونم لال، چشم شیطون کور، گوش شیطون کر، بی حرف پیش، حامله شده بودم! این جناب دکتر چه چیز هایی رو می خواست توی دلم جا بذاره!!

در اوج گرفتاری دستم رو به زانوم گرفتم و بلند شدم . می دونم خدا کمک می کنه بحران رو پشت سر بذارم. قطار زندگی به سرعت در حال گذاره. تا بشینی و غصه بخوری، از قافله جا می مونی...

آقا رضای ما، داستان زیبایی رو از زنده یاد احترامی در وبلاگش نقل کرده. اینجا  رو بخونید.

 

پ.ن(1): عاشقانه برای وطنم...

اگه من مثل درختا ایستادم

ریشه ام تو دستای تو محکمه

رگام از تو خون می گیره شب و روز

منو با اسم تو می شناسن همه...**

 

پ.ن(2): عاشقانه برای عاشقان چشم انتظار...

در راستای سوزاندن دل عاشقان " جدا مانده ز یاران"!!این شعر زیبا رو  تقدیم می کنم به تمام عاشقان چشم انتظاری که هنوز امید وصل در دلشون نمرده...

با من بگو:

" وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت...

آنگاه..."

اما مگو: هرگز

هرگز چه دور است آه

هرگز چه وحشتناک

هرگز چه بی رحم است...***

 

پ.ن(3): خوش خیالانه...

شاد خواهم شد

روزی که غم

تمام شود...****

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

زمین گندید

آیا بر فراز آسمان ها

کسی نیست؟...*****

این روز ها، بوی گندش، بیشتر آزار میده...

 

*ترانه چنگیز حبیبیان

**ترانه علی لهراسبی

***اسماعیل خویی

****از وبلاگ لبخند

*****مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:53  توسط فرشید | 

ای عطر ریخته

عطر گریخته

دل عطر دان خالی و پر انتظار تست

غم یادگار تست...*

 

همیشه از دیدار بچه ها که بر می گشتم تا یک ماهی انرژی داشتم. کارها هم معمولا روی روال بود.

این بار نه انرژی دارم، نه کارها نظم خودش رو داره. صبح رو با اوقات تلخی کارهای زمین مونده، شروع کردم.

می خواستم برم شمال، اما خونریزی پام اجازه نداد. دکتر هم امروز نبود. عزیزی امروز گفت اگر بخیه ها رو بکشن درست میشه. تا شنبه باید صبر کنم.

در بحرانم و برای بیرون اومدن از بحران، مدیریت بحران لازمه. حس می کنم از همیشه تنهاترم و این حس خوبی نیست.

فردا رو سعی می کنم در خونه بمونم و برای کارهای هفته آینده برنامه ریزی دقیق انجام بدم.

بدقولی بعضی از عزیزان باعث شده، پیش دیگر عزیزان شرمنده بشم و این قشنگ نیست.

ناصرم ایمیل زد که رسیده. دلتنگشم.

 

پ.ن(1): ب...مثل بی اعتمادی...

دیگر به دست های تو هم اعتمادی ندارم

به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم

آنقدر که فکر می کنم

هر که ایستاده است

لابد پایی برای دویدن ندارد

یا آنکه می دود

پاهایش را

حتما از پای جوخه ی اعدام دزدیده است...**

حس می کنم مرتبا باید نگاهم به پشتم باشه که خنجر نخورم، و این حس...عذاب دهنده ست...

از این سنگین دلان صائب چرا چون تیر نگریزم

که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم...***

در این روزهای بد "دلتنگی" و "بدبیاری"، فرصت غصه خوردن و آه کشیدن و نالیدن نداری آقا فرشید...دستت رو بگیر به زانوهات و بلند شو...

"هیچ جا و هیچ لحظه... آخر دنیا نیست"...

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

صدای نازنین هایده پخش میشه:

دستمون از هم جدا...

این شروع ماجرا بود...

یک سال پیش نوشتم:

شماره عوضی نبود

صدا عوضی نبود

چیزی اما عوض شده بود

جمله ها کوتاه تر شده بودند...****

و این...آغاز ماجرا بود...

 

*سیاوش کسرایی

**لیلا کردبچه

***صائب تبریزی

****رضا اسماعیلی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:39  توسط فرشید | 

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا بر آید کام دوست

حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست...*

 

ناصرم رو بردم فرودگاه. این دو هفته، به سرعت برق و باد گذشت. دیدار بعدی، نمی دونم کی، کجا و در چه شرایطی خواهد بود. نمی دونم این قلب خسته باز هم مجال دیدار میده یا نه. توی راه بهش گفتم ببخش نشد جایی بریم بگردیم. گفت من فقط اومده بودم شما رو ببینم.

نتوستم کاری کنم که بهش خوش بگذره. ایمیلی براش زدم که وقتی رفت بخونه. براش نوشتم که شرمنده اش شدم. براش نوشتم که چقدر دوستش دارم. اما خیلی چیز ها رو براش ننوشتم.

ناصرم راهی سفر شد و باز دلتنگی و هجر برای من موند:

و تو انگار کن

که هرگز نبوده ای

و من هرگز به نبودن تو

بودن را

چنین حقیر نینگاشته ام...**

غمگینم...

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

پروانه

رنگ بال هایش را از یاد برده است

پرنده

آوازش را به یاد نمی آورد

دعا کنید

سطرهای عاشقانه

از یادمان نرود!...***

 

*حافظ شیرازی

**فاطمه عباسی

***حافظ موسوی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:35  توسط فرشید | 

شلیک نکنید آقایان

گلوله دهان را می بندد

هزار در دیگر باز می کند...*

 

شعر بالا  رو "آدم" می خونه دلش به درد میاد.

عکس بالا رو "آدم" می بینه و نامه نوشته شده یکی از مسئولین به امام زمان رو "آدم" می خونه، حالت تهوع بهش دست می ده.

بگذریم...

" مرد که شعر نمی خونه"

"مرد که عکس نمی بینه"

" مرد که حالت تهوع بهش دست نمیده"...

 

امروز عزیزانم حسابی فوتبال بازی کردند. ناصر خان با لباسی که جواد کاظمیان در جام جهانی به تن کرده بود و در سفر قبلی به ناصر کادو داده بود یک گل زیبا زد. ناصرم رو در لباس تیم ملی ببینید. (عکس اول ).

با اینکه درد و خونریزی پام قطع نشده و علیرغم وزن سنگین و سن بالا، 5 دقیقه تمام توپ زیر پام بود و کسی نتونست بگیره!  (عکس دوم ).

امشب به زور، مادر رو از خونه بیرون بردیم. در لامسی پلازا شام خوردیم. وسط شام و بی مقدمه، ناصر در حالی که به زمین زل زده بود، گفت:

 باورم نمیشه...این ده روز تموم شد.

شام برام زهر شد.

حضور ناصر، خاطرات زیادی رو در من زنده می کنه. در وبلاگ زیبای فرانک  خوندم:

"همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری . یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی . هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد ، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک ، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می آورد به گذر دقیقه های آن روزت" .**

فردا شب ، ناصرم عازمه...باز هم جدایی...انتظار...

این ها همه اش درده...

دردی ست غیر مردن...کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم...کاین درد را دوا کن...***

نوشتنم نمیاد. هر چی بیشتر بنویسم، بیشتر اذیتتون می کنم...

 

پ.ن: یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

زندگی مرا فرستاد

به آدرس عوضی...****

این روزها هم همین حس رو دارم...

 

*شمس لنگرودی

**پدرام رضایی زاده

***مولانا

****تیرداد ناصری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:59  توسط فرشید | 

پسرم بهانه مگیر...تو سراغ خانه مگیر

آشیانه رفته به باد...ره آشیانه مگیر

ای نگاه تو حسرت آلود

مرده در من هر آنچه بود...*

 

امروز فشار ها کمتر بود. چند کار کوچک هم با موفقیت انجام شد. به آخرین روزهای "در کنار ناصر بودنم" نزدیک میشم:

زندگی دوست نداره جفت ها رو... پیش هم ببینه

زندگی دوست داره دیوار بشه...بینشون بشینه...**

تمام سعی ام رو می کنم این چند روز بهش خوش بگذره...اما شرایط بیش از حد تصور سخته...

صبح ها که خوابیده به دنبال کارها میرم.

امروز خبر مرگ  جوان ۱۹ ساله ای رو در تظاهرات شنیدم. مادرش هر روز در مقابل زندان عکس پسرش رو به زندانیان آزاد شده نشون می داد که ببینه از پسرش خبری دارند یا نه:

می دویم

فریاد می زنیم

می ایستیم

فرار می کنیم

می خندیم

اشک می ریزیم

و مرگ

هر بار یکی از ما را

یار می کشد...***

 

پ.ن(1): برای مرگ دوستی ها...

در این سفر خیلی ها رو شناختم. جالبه که با نزدیک به نیم قرن زندگی، هنوز تجارب تازه به دست میان...

وصله می زنم

تکه پاره های دوستی را

و می دانم این پیرهن

دیگر بر تنم

برازنده نیست...****

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

دیشب رفتم بالای سر ناصرم. خسته و معصومانه خوابیده بود. فکر رفتنش افتادم. بغض کردم. با خودم گفتم هنوز زوده مرد...از لحظه های بودنش لذت ببر...از سهمیه و "جیره ی بودن عزیزانت" در کنارت استفاده کن...

ای روزگار با من خوب تا نکردی...

یک سال پیش نوشتم:

آه ای زمین

شکایت از تو پیش که برم

تو هیچ گاه

زیر پای من

استوار نبودی...*****

 

*ترانه فریدون فرخزاد

**ترانه وفایی

***علی اسداللهی

****وبلاگ چار دیواری

*****مجید نفیسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:50  توسط فرشید | 

یار با ما بی وفایی می کند...*

آی......مردیم از خوشی...

 

میگن زخم زبون  توی رفاقت جا نداره...نمی زنیم...

میگن همیشه یکی شاهده که پلک نمی زنه...

خدایا یعنی شاهد این روزهایی که بر فرشید می گذره هستی؟...

تو شاهدی و پلک نمی زنی و این چند روز رو هم می بینی؟

آخرین روزهای حضور ناصرمه. تصمیم گرفتم به ایران بر نگردم. به هر قیمتی هم که شده. هر مشکلی هم که می خواد پیش بیاد.

دیشب با ناصرم در مورد قسمتی از مشکلات صحبت کردم. ناصر مرده...یک مرد تمام عیار...هر چقدر من در تصمیم گیری هام احساسی عمل می کنم، این بچه در مورد قضایا، پخته تحلیل می کنه.

خون ریزی پام، با چند دقیقه قدم زدن، دوباره شروع میشه. اما هر طور هست فردا می برمش یه دوری بزنه. نتونستم در این سفر هیچ کاری براش انجام بدم.

غمگینم و دلگیر...از زمین و زمان...

 

پ.ن(1):  حیرانی...

گفتم به دل، زمانه چه دارد زگیر و دار

خندید و گفت آنچه نیاید به کار ما

بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم

بیدل به دوش کس نتوان بست بار ما...**

 

پ.ن(2): درود بر مردم وطن...

با اینکه هیچ دعوتی  برای 18 تیر از طرف سردمداران به عمل نیومده بود، مردم به صورت خودجوش وارد عمل شدند. درود...

حرفی که بهار با خزان گفت

خون تو به باغ خشکمان گفت

دردی ست که ریشه اش زمینی ست

تا چند توان به آسمان گفت...***

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

مصیبتی است

وقتی تو در تمامی تن پیر می شوی

جهان با تو پیر می شود

 و دل، تنها دل...

همچنان جوان می ماند...****

 

*سعدی شیرازی

**بیدل دهلوی

***محمد علی بهمنی

****محمد علی افراسیابی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:55  توسط فرشید | 

جشن فارغ التحصیلی ناصر...

ببینید فرناز چطور عاشقانه

ناصر رو در آغوش کشیده

نهایت عشق یک مادر...

بچه ها نوش جونش...که لیاقتشون رو داره...

به همین "سهمیه بندی داشتنشون" هم خوشم...

 

سه روزه از خونه بیرون نرفتم. به محض چند دقیقه راه رفتن، پام خون ریزی می کنه.

درد چندانی ندارم، اما ساکن بودن و اینکه نمی تونم ناصر رو جایی ببرم، اذیتم می کنه. حتی گفتم عبدالله بیاد با اون بره بگرده، اما میگه می خوام پیش شما باشم.

شرایط بدی مالی ادامه داره و احتمالا شنبه یا یکشنبه باید سفری به ایران داشته باشم.

یه روزی، یه جایی، حتما من و عرش کبریایی به هم می رسیم. خیلی کارها برام کرده که مدیونشم. خیلی کارها به عنوان یک بنده کردم که می تونم به روش بیارم. اون روز، این دو هفته رو به یادش میارم و ازش نمی گذرم:

دل مستحق این همه آزار ...نبود...*

 

پ.ن(1): برای خشم ملتم...

18 تیر شده. این خس و خاشاک بی مقدار، بازم باعث شدن موبایل ها و اس.ام.اس قطع بشه. فرمانده ناجا گفته هیچ نیرویی قدرت مقابله با جمهوری اسلامی رو نداره. اگه اینجوره پس این قطعی ها چیه؟ فوت کنن خس و خاشاک برن دیگه...فوتینا!!

قسمتی از شعر زیبای گروس رو می نویسم. متن کاملش رو در اینجا  بخونید.

باز کن مشتم را

هر کجای تهران که دست می گذارم

درد می کند

هر کجای روز که بنشینم

شب است

هر کجای خاک...

دلم نیامد بگویم

این شعر

در همان سطرهای اول گلوله خورد

و گرنه تمام نمی شد...**

 

پ.ن(2): عاشقانه ای برای تنهایی ام...

عاشقانه ای برای همه ی تنهایان دنیا...

همه ی جدا مانده ز یاران...

برای هر کی که  دلتنگ یاره...

لاک پشتم

تنهایی به دوش

می بینی؟

خدا هم اجازه ی هم خانه شدن

با تو را نمی دهد...***

 

پ.ن(3): یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

وای از آن  روزی که...

منتظر هیچ تماسی نباشی...

و بعد این شعر زیبا رو اضافه کردم:

همه چیز

پس از سکوت

پیر می شود...****

 

*مسعود امینی

**گروس عبدالملکیان

***اعظم حسن تقی

****کوروش همه خانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:29  توسط فرشید | 

خوابیدم که خوابت بیاید

نیامد

خاطراتت آمد و من

فرو رفتم در خود

و چیزی مثل بهمن

در من آوار شد

سخت است رو به دیوار

باز شود پلک ها...رو به شب

سخت است...سخت...*

 

تهران به خاطر خس و خاشاک تعطیله. برگشتن من هم عقب افتاده و فشار های دبی هم بیشترشده...

در فیلم جوجه فکلی، بهمن مفید بین یه سری جوجه جاهل گیر می کنه. هر کسی یه جور تهدیدش می کنه. یه دفعه یه جاهل فسقلی! برای بهمن مفید عرض اندام می کنه. بهمن خان در اوج ترس و نگرانی، یکی می زنه توی سر جوجه جاهل و میگه:

"تو دیگه حرف نزن...زورم به تو که می رسه"...

صبح با تلفن مشرق بانک بیدار شدم. خانم مسئول می گفت چون اقساط بانک رو پرداخت نکردم! می خواد پلیس بفرسته. با بی حوصلگی گفتم:

بابا جان تو دیگه حرف نزن...زورم به تو که می رسه...

بنده خدا گفت:

What?

گفتم زهر مار وات...

بعد از چند تماس و فاکس، عذر خواهی کرد. اشتباه شده بود.

روز ها  به سرعت می گذره و عادات بد ناصر داره به نظم! زندگی ما لطمه می زنه!

بلافاصله بعد از غذا خوردن بلند میشه و به مادر کمک می کنه و ظرف ها رو جمع می کنه.

انگار نه انگار که:

مرد که کار نمی کنه!!

مادر در این چند روزه از خونه بیرون نرفته. فقط عشقش غذا درست کردن برای ناصره که اون پدر سگ هم بلده چه جوری تعریف کنه و با اشتها بخوره که مادر کیف کنه..

امشب می خوام کمی با عرش کبریایی اختلاط کنم. شاید:

گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند...**

تمام امروز رو در خونه بودم. هنوز خونریزی پام قطع نشده اما دردش خیلی کمتر شده. با نظر دکتر رضا مرتبا شستشو میدم.

 

پ.ن(1):بی خوابی شبانه...

توی وبلاگ عزیزی خوندم:

بهترین قصه گوی دنیا هم

قصه ای ندارد

برای شب های دلتنگی و تنهایی...

 راست میگه!...

 

پ.ن(2): یک سال پیش همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش این عاشقانه رو نوشتم:

اول دریا آرام بود

و شب ها راه نمی رفت

تا تو هوای شهر به سرت زد

حالا هزار سال است

دریا، گیج...

هی می رود

هی بر می گردد...***

 

*از وبلاگ اسب وحشی

**حافظ شیرازی

***الیاس علوی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:45  توسط فرشید | 

به رهی دیدم برگ خزان

پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا بود...*

 

از دیشب پام به خونریزی افتاده. دکتر رضا میگه ازش زیاد کار کشیدم. ناصرم به شدت نگرانه. خودش شستشو میده و پانسمان می کنه.

به علت تعطیلی تهران، سفرم عقب افتاد و مشکلات بیشتر شد. از صدقه سر عزیزان، فقط معمار و دوست دختر همکار که پول دوستی اش رو طلبکار بوده!؟ زنگ نزده بودند که امروز زدند...

در اخبار شنیدم به علت آلودگی هوا، ادارات تعطیله. اون زمان ها که من ایران بودم! به علت آلودگی هوا، اس.ام.اس قطع نمی شد، اما الان شده. هیچ ربطی هم به 18 تیر نداره.

درد پام نمی ذاره بشینم و بنویسم. نوشتنی ها باشه برای وقتی دیگر...

 

پ.ن(1): مقدسانه...

در وبلاگ پر بار "معرفی کتاب " این جمله زیبا رو خوندم:

"دست هایی که کمک می کنند، مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می کنند".**

 

پ.ن(2): یه سبد دلتنگی...

امروز دلتنگی یار، اذیتم کرد. بیشتر از همیشه. بد جنسی ام گل کرد و گفتم حالا که با گوش کردن به این ترانه دلم بیشتر گرفت، دل تمام خوانندگان وبلاگم که از عشقشون جدا موندن ، بگیره!

شب بی تو شب بی من

شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن

شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما

گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو

هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم

کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم

کوچ من از من نهایتم بود...***

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم و این روزها این نوشته، بیشتر از همیشه وصف حالمه...

خدایا:

این کوه را

از سینه ی من

بردار...****

 

*بیژن ترقی

**از کتاب شکار انسان

***ترانه داریوش

***یارتا یاران

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:30  توسط فرشید | 

دریا عمیق است

تنهایی عمیق تر

دستت را بده

با هم دست و پا بزنیم

پیش از آن که غرق شویم...*

 

امروز بیشتر از همیشه حس کردم که چقدر تنهام و این تنهایی چقدر عمیقه...

دوست بازرگانی دارم که دو سال پیش به نحوه زندگی کردن من ایراد می گرفت. می گفت وقتی تصمیم می گیری به کسی کمک کنی، حسابی باز کن و اون کمک رو در حساب بریز. یه روز به دردت می خوره. بهش گفتم خدای اون کسی که بهش کمک کردی از حساب خودش در روز سخت به فریادت می رسه.

حرف من اشتباه بود.

امروز دیدم و حس کردم هر کسی به گونه ی خودش رو کنار می کشه.(حساب برادرها جداست). افسوس که همه چیز رو نمیشه نوشت.

بعضی غم ها و حرف ها هست که اگر می شد در ظرفی دمید، ، باور کنید که منفجر می شد.

ورزشکاران من دوباره تا ظهر خوابیدند، اما بعد از ظهر خوبی رو سپری کردیم. درد پام خیلی بهتر شده.

فردا تولد مولا علی ست. خدا رو شکر نیست که به خاطر حرفاش...بگذریم...

"اگر رعیت ‏بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشکارا با آنان در میانه نه وبا این کار از بدگمانیشان بکاه، که چون چنین کنى، خود را به عدالت پروده‏اى و با رعیت مدارا نموده‏اى.

بپرهیز از خون ها و خون ریزی هاى بناحق. زیرا هیچ چیز، بیش از خون ریزى بناحق،موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داورى در میان مردم ‏پردازد،نخستین داورى او درباره خونهایى است که مردم از یکدیگر ریخته‏اند. پس‏مباد که حکومت‏خود را با ریختن خون حرام تقویت کنى، زیرا ریختن چنان خونى ‏نه تنها حکومت را ناتوان و سست‏سازد،بلکه آن را از میان برمى‏دارد یا به دیگران ‏مى‏سپارد"...

 

بعد از ظهر نیم ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم، دیدم ناصرم رفته از لامسی پلازا دو پیراهن و تی شرت زیبا به مناسبت روز پدر برام خریده. آی چسبید!!.

امشب به من گفت باید برگردید ایران؟ گفتم احتمالا...با نگاه نگران پرسید:

دوباره بر می گردید؟

گفتم یک روزه بر می گردم پسرم...

خدایا کجایی؟...

 

پ.ن(1): بدون شرح...

متمرکز می شوم

آنچه باید رو به رویم باشد

از پشت

به سرم می کوبد...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم و این نوشته رو خیلی دوست دارم:

قناعت می کنم در شادی

قناعت می کنم در کامیابی

قناعت می کنم در بیان حقیقت

قناعت می کنم  به سکوت

غرق می شوم در صبوری

غرق می شوم در نخواستن

غرق می شوم

در نگفتن دوستت دارم

چه مرتاض گناهکاری...***

 

*شهاب مقربین

**سارا میرابی

***اقبال معتضدی

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:19  توسط فرشید | 

به فیگور  پیروز مندانه اش توجه  نکنید

با پای لنگ...

دو دست پشت سر هم بردمش...

اصلا هم نباختم...

 

تا صبح نخوابیدم. هم به خاطر خواب روز و هم دل نگرانی کارهای امروز.

نزدیک صبح تمام مشکلات رو روی کاغذ آوردم و با خودم گفتم به محض بیدار شدن، شروع می کنم به حل یکی یکی اونها.

هنوز بیدار نشده بودم که تلفن زنگ زد و یک صدای ملوس  زیبا با یک دنیا عشوه گفت:

"های مستر فرشید"...

نمی دونستم به انگلیسی " جان های" چی میشه...

اما وقتی بقیه حرف هاشو شنیدم حال و هوای جان و عاشقیت از سرم پرید. به لیست مشکلات، یک قلم دیگه اضافه کردم!

اولین جلسه صبح، به قدری وحشتناک بود که تمام روز رو خراب کرد.

در همین حد باید بگم که اگر تا پس فردا نتونم مبلغ مورد نظر رو تهیه کنم باید 48 ساعت به ایران برگردم،  در شرایطی که دارم به صورت جیره بندی پسرم رو می بینم، نهایت کم لطفی عرش کبریایی خواهد بود.

فردا آخرین تلاشم رو می کنم که بدون برگشتن به ایران، کار ها رو حل و فصل کنم.

ناصر خان دیشب از امکانات ورزشی طبقه بالا دیدن کرد و خوشش اومد. قرار شد ساعت 8 صبح امروز بیدار بشه و برای ورزش به اونجا بره.

پسر ورزشکارم ساعت 12 ظهر بیدار شد و صبح به خیر گفت و رفت داخل اتاق، دوباره  خوابید.

بعد از جلسه ناموفق، دیگه از خونه خارج نشدم. نزدیک غروب یکی از خوانندگان وبلاگ رو در لامسی پلازا ملاقات کردم. مهرش به دلم نشست و دلم از مشکلاتش گرفت.

امشب با عزیزانم به سالن ورزشی رفتیم و در بیلیارد، حالشون رو حسابی گرفتم.

فردا روز سخت و تعیین کننده ای خواهم داشت.

در وبلاگ دل نانوشته ها خوندم:

"وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن"!

فردا می خوام بازی  کنم.

 

پ.ن(1): برای عرش کبریایی...

خدایا :

دل مستحق این همه آزار نیست...کمکم کن.

تو بهتر از هر کسی می دونی که :

چه آشفته بازاری ست...دلم...فکرم...*

مگه چند روز می خوام ببینمش که مجبورم می کنی دو روزش رو هم به ایران برگردم؟

این رسمش نیست...

 

پ.ن(2): خدایا گله دارم...

45 سال پیش خواننده ای به اسم ناهید خوند:

غم و غصه توی قلبم لونه کرده...

ای خدا دلم پر درده...

نمی سازه با ما دنیا...

دیگه بر نمی گردم به آشیونه

 ای خدا کسی چه می دونه

غم تنهایی دل را...

و بعد ادامه می داد:

ز تنهایی دلم خونه...غم و رنجم فراوونه...

خدایا گله دارم...

از این دنیا دلم تنگه...دل یار من از سنگه...

خدایا گله دارم...**

امروز مرتبا این ترانه رو زمزمه می کردم.

 

پ.ن(3): عاشقانه ای برای عاشقان دلتنگ...

بی تو

موسیقی دنیا

آهنگ دلخواهی ندارد...***

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

همیشه خراشی است

روی صورت احساس...****

این روزها...احساسم زخمی ست...

برام دعا کنید...

 

*وبلاگ گل کویر

**ترانه ناهید

***از وبلاگ نادر

****سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:58  توسط فرشید | 

کادوی پسرم...

تی شرت دانشگاهش

و نام پدر بر روی آن

فرشید...

چقدر پدری بدهکاری...مرد...

 

با یک دسته گل زیبا اومد. در آغوشش کشیدم. بوئیدمش. حالا حالا ها، لمسش و آغوشش رو از عرش کبریایی طلبکارم. از اینکه نذاشتم ایران بیاد، گله کرد.

عصا رو که دید چهره اش، در هم رفت. خیلی سعی کردم دردی رو که می کشم متوجه نشه، اما شد.

قبل از سفر، دکتر دندانپزشکم گفت:

مراقب باش! کافیه یک لحظه غفلت کنی و روی این پاشنه بایستی. فریادت به آسمون میره.

با خنده گفتم مگه دیوونه ام اینکارو بکنم.

توی اتاق بودم. یک لحظه عصا از دستم در رفت. خواستم تعادلم رو حفظ کنم، فریادم به آسمون رفت.

ساعت 7 از فرودگاه به خونه اومدیم. همیشه همین جوره...تا نداری ناراحتی. همچین که مطمئن میشی در کنارته...بی خیال میشی. تا 4 بعد از ظهر خوابیدم. ناصر خان هم تا دو خوابید. در مورد مسئله ای نگران بودم که نمی تونم بنویسم. اما به قدری خوب برخورد کرد که خیالم راحت شد. اگر چک دوست ناجوانمردم نقد شده بود، این دو هفته در اوج آرامش می موندم. اما آرامش به ما نیومده. خدا خودش کمک کنه که:

هوا بس ناجوانمردانه...پس است...

تا رسید، یک بسته ی بزرگ به مادر داد که مثل همیشه، فرناز و نهال برای همه و همه، سوغاتی فرستاده بودند. اما با اشتیاق کودکانه ای، یک تی شرت آورد و گفت اینو خودم برای شما جداگانه گرفتم.

بعد از ظهر، سری به لامسی پلازا زدیم. از شدت درد، زود برگشتیم. غروب، نیم ساعتی   uno بازی کردیم. یک رقابت بسیار نزدیک و نفس گیر و تنگاتنگ و برابر!

طی سه دست متوالی، سه به هیچ باختم! البته به قول علی پروین، ما به داور باختیم!

فردا صبح، قبل از بیدار شدن عزیزانم، جلسه ی مهمی در رابطه با تعهدات شریکم که دامنگیر من شده، دارم. خدا کنه به خیر بگذره. نمی دونم با این وضعیت پا، چه جوری سرگرمش کنم. خودش میگه فقط توی خونه با هم باشیم، اما مگه میشه.

ساعت 2 بامداده، با عزیز دیگری، نشستند و فوتبال می بینن. زیر چشمی نگاهشون می کنم و قربون صدقه شون میرم.

یه دنیا خوشحالی از حضورش، کمی دلواپسی از مشکلات پیش رو، مقداری امید به لطف خدا برای کمک در این روزها، و یک سبد دلتنگی، حال و هوای این لحظه های جناب فرشید خان! رو تشکیل میده. شعری که در این وبلاگ خوندم، وصف حالمه:

دلم پر است از

همه دلتنگی هایی که یک مرد

به آغوش زنش دارد...

 

پ.ن(1): عاشقانه ای که کاش کسی برای ما می نوشت!!

وقتی به سفر می روی

عطرها بهانه ی تو را می گیرند

تصور کن

حتی عطرها، عطرها

غربت را حس می کنند

و دوری را... *

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

بیهوده گریه می کنید بانو

دوران حل المسائل است بانو

به حمدالله...

چارقدتان تمام زخم ها را می پوشاند...**

 

*نزار قبانی( ترجمه رضا عامری)

**آزاده رحیمی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:54  توسط فرشید | 

هیچ چیز در این دنیا غیر ممکن نیست!

پیمانم هم فارغ التحصیل شد!!

پیمانم در درس نخوندن و بازیگوشی به عمو رضاش...

در علاقه وافر به جنس مخالف به عمو فریبرزش...

و در نجابت و مظلومیت به من رفته...

در گالری هم عکس دیگه یی ازشون گذاشتم.

تا چند ساعت دیگه، باید بریم فرودگاه. در انتظار ورود ناصرم...

تا چند روز پیش فکر می کردم در فرودگاه ایران از پسرم استقبال می کنم اما...

گاهی وقت ها واسه آدم نمیاد

گاهی وقت ها واسه آدم نمیاد

نمیاد...نمیاد...

کاری اش هم نمیشه کرد...

زندگی این جوری می خواد

زندگی این جوری می خواد...*

در دیدار امروز، اضطراب دیدار اول رو که بعد از 150 ماه دوری دیدمش، ندارم. خاطرات اون دیدار رو در اینجا  نوشتم.

در سخت ترین شرایط روحی و جسمی و مالی،  منتظر حضور پسرم هستم. اما باز هم شکر...

امروز صبح به دبی رسیدم. از بس راه رفتم، حس می کنم بخیه های کف  پام، دارن باز میشن، اما نمیشن...

مثل قلبی که همیشه فکر می کنم از شدت درد می خواد از کار بیفته، اما نمی افته...

مثل دلی که فکر می کنی دیگه عاشق نمیشه، اما میشه...

مثل جنبش سبزی که فکر می کنی تموم شده، اما نشده...

محل عمل پام، به شدت درد گرفته و متورم شده، اما خونریزی و عفونت نداره...

صبح با عبداله دنبال چند وصولی رفتیم. این جا هم چک ها برگشت می خورن. در دیار غربت با دست تنگ و دل تنگ و روزگار تنگ...عالمی دارم...

 

پ.ن(1): زود تند سریع...

در وبلاگ پسر خاله ی با مرامم، دکتر رضا کیاسالار، دیدم. ببینید .

 

پ.ن(2): عاشقانه ای برای هم وطنان سبزم...

ما در دنیایی زندگی می کنیم

که ماه، روز، ساعت

هزاران گفته در دل دارند

سلام بر همه

....................

ما دوستانی هستیم از این دست

همدیگر را می فهمیم

بی نیاز به گفتن، به شنیدن

سلام بر همه

سلام بر همه ی شما...**

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

وقتی ناله های خرد شدنت

زیر پای عابران

نوای دل انگیز شد

چه فرقی می کند

برگ سبز کدام درخت بودی...***

 

*ترانه ایرج

**ناظم حکمت( ترجمه احمد پوری)

***فاطمه عباسی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:43  توسط فرشید | 

ماهی ها

در آب هم می میرند...

 

شرایط امروز نسبت به دیروز، تا حدودی بهتر شد. به فال نیک می گیرم.

امروز مثل روزهای دیگه...خیلی ها نجابتم رو به حساب حماقتم گذاشتند و فکر کردند چون در فشارم به هر خواسته ای تن می دم. دلم گرفت ازاین همه رذالت.

امروز مثل روزهای دیگه، اهریمن ظلم، یک قدم دیگه هم جلو رفت. آیت الله یزدی اعلام  کرد اگر موسوی در دوره آینده برای انتخابات ریاست جمهوری نامزد بشه، رد صلاحیتش می کنند. اسمش صداقته یا...نمی دونم...بگذریم...

امروز این ترانه رو شنیدم و به یاد شیرزنانی افتادم که در این چند هفته خونشون به زمین ریخت:

ما که از مردی مردیم...لااقل تو زن باش

یه کم از اون عطر غیرتت روی ما هم بپاش

ما که از مردی مردیم و چیزی ندیدیم...

از تو کتاب اسم رستم رو فقط شنیدیم

که اگه اونم بود حتما کراکی بود

رستم اگر بود واسه اش جرم می ساختن...*

بگذریم...

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران...وای به حال دگران...**

 

پ.ن(1): عاشقانه ای دلگیر...

دیشب در وبلاگ هستی خوندم:

از گریه ها و گفتگو هایم

دور مانده ای...دور...***

 

پ.ن(2):برای این روزهای وطنم...

سال ها پیش، یکی از دوستان کرمانی ام تعریف می کرد:

قبل از انقلاب، در یکی از سینماهای شهرستان بم، فیلمی از زنده یاد فردین رو نشون می دادند. در یک صحنه ی حساس، فیلم درون آپارات پاره میشه. هر کاری می کنند درست نمیشه. مسئول آپارات میاد جلوی پرده و میگه:

آقا فیلم پاره شد! آخرش فردین اون مرده رو می کشه و با اون دختره عروسی می کنه. خلاص. برید خونه هاتون!!

شورای نگهبان اعلام کرد پرونده انتخابات بسته شد. خلاص.

از فردا موج اعترافات تلویزیونی شروع میشه. از فردا فضا برای نفس کشیدن سخت تر میشه. از فردا قفس تنگ تر میشه. خدا کنه این طور نشه.

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است...****

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

کاش ماهی ها می دانستند

زاینده رود

هیچ وقت به دریا

نمی رسد...*****

 

*ترانه شاهین نجفی

**محمد حسین شهریار

***سید علی صالحی

***سهراب سپهری

*****حسین حاجی هاشمی

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:23  توسط فرشید | 

دستم رو بگیر عزیز دلم...

در حال افتادنم...

 

دو روز پر درد رو سپری کردم. حتی پانسمان و رسیدگی مرتب هم چندان اثری نداشت. نگرانم که به خاطر قند بالا، به مشکل بخورم. امروز سعی کردم بیشتر استراحت کنم.

بنا به دلایل نانوشتنی! انتطار 15 ساله ام به پایان نرسید. ناصرم به ایران نمیاد.

بنا به دلایل نانوشتنی! در بدترین شرایط ممکن، بزودی عازم دبی میشم تا پسرم رو در اونجا ببینم.

بنا به دلایل نانوشتنی...امان از این دلایل  و حرف های نانوشتنی...

بمیرم برای دلت فرشید که مخزن درده...

درد بده اما دردی بدتره که نتونی مطرحش کنی...

در تمام زندگی ام، سعی کردم در حد امکانمَ دست هر کسی رو که می تونم بگیرم. این روزها به جز یک مورد هم نام! کسی به دادم نرسید.

خدایا گله دارم...

ساعتی پیش، بعد از دو روز، پشت کامپیوترم نشستم. کمی وبگردی کردم.

هر شب در خواب هایم

به دست مردم سرزمینم

دست بند می بینم...*

متن کامل این شعر زیبا رو در اینجا  بخونید.

در دنیای کثیف سیاست، خوندم که در باز شماری آرا، میر حسین یه چیزی هم بدهکار شد. سخنگوی محترم دولت هم اعلام کرد در تظاهرات، مردم چندان زیاد کتک نخوردند!. هر کسی هم کتک خورد، بره دادستانی شکایت کنه.

اجرشون با...ولش کن...

 

پ.ن(1): یه گندم از حسم...

دانه های باران به شیشه ها

ترانه دارد

در اجاق من آتشی

به چشمان من

زبانه دارد

بسته هر دری

خفته هر که خانه دارد

شب سمج می نماید و دل...

بهانه دارد...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش گزارشی از زمین  به خدا ارائه دادم:

تو را اینجا به صد رنگ می جویند

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها، در جنگ می جویند

تو را اینجا به گرد سنگ می جویند...

تازه خدا جون از این ها بدتر:

تو جان می بخشی و اینجا

به فتوای تو می گیرند جان از ما...***

 

*ساره دستاران

**سیاوش کسرایی

***ترانه گروه مستان همای

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:14  توسط فرشید | 

پنج شنبه...کنار دریا

قبل از عمل...

خدایا کمک کن

در این روزهای سخت

فقط به تو تکیه کنم...

 

سفر به شمال تا حدودی نگرانی هامو بر طرف کرد، اما درد پام رو شدت بخشید. امروز عمل کردم. میخچه های پا هم مثل بانک های شریفه ملت و برنج ظهر عاشورا پر برکت شده بودند. به جای یکی، ریشه کرده بود و 4 تا میخچه داشتم.

سزای آدمی که بی توجهی بکنه و دیر بره دکتر، درد شدید امروزه...

نوشتنی زیاد دارم. باشه برای فردا که کمی آروم تر باشم.

 

پ.ن(1): آدم نمی شویم...

قابیل

هنوز هم

هابیل می کشد

آدم نمی شویم...*

 

پ.ن(2): افشا گری!...

در راستای افشاگری و معرفی اغتشاشیون! و منافقین و معاندین و ملحدین و مرتدین و کافرین و ضد انقلابیون و همین چیزا !! عکس یکی از مزدوران استکبار جهانی رو تقدیم می فرماییم. اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(3): بدون شرح...

"بپرهیز از خون ها و خون ریزی های بناحق. زیرا هیچ چیز، بیش از خون ریزی بناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داوری در میان مردم‌پردازد، نخستین داوری او درباره خون هایی است که مردم از یکدیگر ریخته‌اند. پس‌مباد که حکومت ‌خود را با ریختن خون حرام تقویت کنی، زیرا ریختن چنان خونی ‌نه تنها حکومت را ناتوان و سست ‌سازد، بلکه آن را از میان برمی‌دارد یا به دیگران ‌می‌سپارد"...**

نترسید! نویسنده متن بالا رو نمی تونند دستگیرکنند  و به زندان بفرستند. صاحب این متن خوشبختانه در زمانه ی ما نیست. او علی ست...

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

درد دارد ناموس را

به ازای تکه نانی دادن

در شهری که هر کوچه ای...

یک شهید دارد...***

 

*از وبلاگ لبخند

**نامه مولا علی به مالک اشتر

***فرزانه سید سعیدی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:27  توسط فرشید | 

کارم چو زلف یار...

نه چو میز کار!!...پریشان و درهم است...

میز کارم در خانه!

چه شباهت غریبی داره

به حال و روز خودم...در این روزها...

 

روز...روز بدی بود...دیروز، خودم رو خفه کردم که بگم پرونده ای که به حسابدار میدیم، اشتباهه...

پرونده رو تحویل دادیم. امروز آقای رضایی (کارمندم) پرونده جدید رو پیدا کرد. به حسابدار زنگ زدیم. گفت بر مبنای پرونده قبلی دفاتر رو نوشته. این یعنی رد قطعی دفاتر. ماموران مالیاتی که نزده می رقصن...حالا بهانه هم به دستشون افتاده. این یعنی بی عرضه گی من در اداره دفتر. در انتخاب کارمند. در انتخاب حسابدار. در مدیریت کار.

برای ویزای مادر، دو ساعت امروز دنبال یک فتوکپی گشتیم.

اعتراف می کنم با رفتن یلدا، لطمه شدیدی به سیستم بایگانی من وارد شد.

هنوز از ناراحتی این مسئله بیرون نیومده بودم که مشتری ویلای شمال زنگ زد و از ایرادات کار ویلای بزرگ گفت و از جا زدنش برای خرید. دلسوزی ها و ایراداتش اعصابم رو بیشتر به هم ریخت. نمی دونم چقدر حرفاش درسته. با این پای پر درد فردا صبح میرم شمال. خدا کنه رضا آرومم کنه. می دونم چه زحمتی برای اونجا کشیده.

نزدیک ظهر، از آمریکا تماس گرفتند و گفتند اطلاعاتی که در مورد پروازها بهشون دادم، همه غلطه. خجالت کشیدم. از خودم بدم اومد. یه جای کارم ایراد داره. نه تمام کارهام اشتباهه.

دیروز بعد از چند روز فریبرز رو دیدم. دلم براش تنگ شده بود. یک جمله اش دیوونه ام کرد. این روزها زود بغض می کنم.  دریای نجابته این بچه. اختلاف و گله های کاری به کنار، به عنوان یک برادر، قوت قلب منه.

 

پ.ن(1): عاشقانه ای برای مظهر عشق...

داشتم این ترانه رو گوش می دادم:

به من چیزی بگو شاید

هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید

یه حس تازه پیدا شه

اما از اینجا به بعد، خواننده چیزی گفت که از عشق زمینی و بانک مرکزی و ملتی!! به خدا رسیدم.

یه راهی رو به من وا کن

تو این بیراهه ی بن بست

یه کاری کن برای ما

اگه مایی هنوزم هست...*

خدایا این ملت "دوباره ما شده" رو در این بن بست تبعیض و ظلم، رها مکن.

ای عرش کبریایی... حق رو به حق دار برسون.

 

پ.ن(2): نه...نه...این قرارمون نبود...

توی این شلوغ پلوغی درد میخچه ی محترم و نا بسامانی کارها، جناب شاه مولوی هم وقت گیر آورده و مطالبه ی  پرچم می کنه:

پل های پشت سر

و دل های عزیزان مان را شکستیم

تا به اینجا رسیدیم

قرار ما میدان عدالت بود

از مسیر آزادی

شما در مسیر غنائم پیاده شدید

من به این عشق مشکوکم

لطفا پرچمی را که به شما دادم

به من باز گردانید...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

من و تو یکی بودیم

یکی بود

یکی نبود...***

 

*ترانه بهروز صفاریان

**علی شاه مولوی

***محمد علی بزرگ نیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:32  توسط فرشید | 

مردم

آسوده باشید

شهر در محاصره ی هموطنان است

اشغالگران غریبه نیستند

هر چند رد باتوم های شان آشنا نباشد...*

 

ندا بمون...

ندا بمون...

سه شبه این صدا، توی گوشم زنگ می زنه...

چشمای ندا بازه...با زبون بی زبونی داره حالی می کنه کاری از دستش بر نمیاد... و صدای فریادی که ملتمسانه میگه:

ندا بمون...ندا بمون...

دخترم سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ ترا گرفته

شام حلال می خورد؟...**

در راستای احترام به تهدیدات صادره از سوی مسئولین محترم  و نهادهای محترم تر !! از سیاست چیزی نمی نویسیم و به میخچه ی محترم! پایمان می پردازیم:

سه هفته میشه که راه رفتنم سخت شده. فکر می کردم ترک کف پاست. انواع و اقسام کرم ها و مالیدنی ها! رو مصرف  نمودیم. افاقه نکرد.. امروز به دکتر رفتیم.

 مرجان... اسم کوچک خانم دکتر بود. اسم کاملش یادم نیست.

"مرد که اسم فامیل خانم دکتر یادش نمی مونه"

داشتیم می گفتیم... مرجان پس از دست زدن به کف پایمان گفت:

میخچه روی عصب پا قرار گرفته. به همین خاطره که دردش شدیده. بعد ادامه داد:

چطور این مدت این همه درد رو تحمل کردید؟

خواستیم بگیم ما اینیم! اما نگفتیم:

"مرد میخچه دار هر چی رو که می خواد نمیگه"...

قرار شد با داروی اسیدی و یک سری کارها، عمل رو تا بعد از دیدار ناصر خان به تعویق بیاندازیم. فعلا نعلین به پا کرده و لنگان لنگان راه می رویم.

 

پ.ن(1): شعری برای میخچه!!...

هر چقدر دفتر اشعارم رو زیر و رو کردم در مورد میخچه شعری نداشتم. این شعر در رابطه با میخچه است و هر گونه ارتباطش با شرایط  فعلی  قویا و شدیدا تکذیب می شود:

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز

این آسمان غم زده...غرق ستاره هاست...***

 

پ.ن(2): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

شاعرها و مکانیک ها

هر دو

شمع و پروانه را می شناسند

به هر دو مشکوکم...****

 

*ساره دستاران

**شمس لنگرودی

***سیاوش کسرایی

****صدرالدین انصاری زاده

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:29  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
باغ گل سرخ
بهناز
نسیم سحری
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني