تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

تو می روی و من

 رسوب می شوم

ته مانده ای که

دور باید ریخت...*

 

یک تلفن، باعث شد بد بودنم، حداقل تا یک شنبه عقب بیافته. لرزش صداش، دلم رو لرزوند. بمیری ای دل که دلیل خر شدن تمام عمرمی.

خدا کنه حرکتی  هم انجام بده که حسن نیتش رو بفهمم.

وقتی می خوای کسی رو اذیت کنی، اول از همه خودت اذیت میشی.

این روزها هیچ کسی نمی تونه  خنده به لب هام بیاره.

نهال ساعت 2 نیمه شب این کار رو کرد. اونقدر سر به سرم گذاشت که با صدای قهقهه های خنده ام، مادر بیدار شد و "خوشحال".

با دخترم در مورد کاری مشورت کردم، خیلی پخته جوابم رو داد.

خدایا به داده هایت شکر.

به نداده هایت هم شکر.

به داده و گرفته هایت... کمی غر و لند...

حرف من

حساب همه ی

روزهای رفته ی

عمری است که

پای تو...گذشت...**

 

پ.ن: مهر ورزی...

مشکل این دنیا اینه که در اون آشغال زیاده. بعضی آدم ها هم آشغال هستند، از نوع "آشغال گوشت". نمونه اش اینجاست .

مهر ورزی در کانون کودکان بی سرپرست...

 

*فریبا عرب نیا

**مهناز چتر فیروزه  از وبلاگ سیمرغ  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:55  توسط فرشید | 

شب...کشتی...آب...آرامش...

امروز دلخواه من نیست

اما باید امروز را تا شب

ادامه دهم...*

 

فریبرز به مناسبت ورود برادر زاده هاش مهمونی داده، فشار کار و بی حوصلگی این روزها، باعث شد نرم. تلفنی براش توضیح دادم، قبول کرد. اما فهمیدم وقتی مادر هم در خونه نباشه، این خونه برای نفس کشیدن هم هوا کم داره.

وضعیت دل خراب تر از اونیه که فکرشو می کردم. خدا رو شکر که اومدن بچه ها نزدیکه و دوباره انرژی می گیرم.

احتمالا از فردا مجبورم حرکتی رو شروع کنم که یک گوشمالی عبرت آموز برای کسی باشه که بین نجابت و حماقت آدم ها، فرقی نذاشته.

سخت ترین کار برام بد شدنه. مجبورم چند روزی بد بد بد بشم.

خدایا تو شاهدی که چقدر مدارا کردم.

خدایا تو شاهدی که به چه نیتی قدم جلو گذاشتم.

خدایا، خسته ام از این همه نامردی، توی دنیای بی در و پیکرت.

خدایا حقته که خواننده اونور آب برات بخونه:

خدا جون:

مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن...

آخ که شکرت ای خدا...واسه  جهان به این بدی

چی میشد اگه تو... دست به ساختنش نمی زدی

خدا جون ممنون از اینکه... دو تا دست دادی به ما

تا اونا رو، رو به هر مترسکی... دراز کنیم

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینه مونه

می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم**

 

پ.ن: برای خدای مهربان خودمان...

خدایا یه کمی مهربون تر از همیشه، فرشیدت رو بغل کن...سفت و محکم.

کمی نوازش خدایی لازم داریم. فوری فوری. زود زود.

ندهد دست نوازش، دل ما را تسکین...***

 

*احمد رضا احمدی

**ترانه سیاوش قمیشی

***صائب تبریزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:10  توسط فرشید | 

۵۱۴

ببینید اون حباب بزرگه

 چه دل پری از روزگار داره...

آرام در ساحل دریا نشسته ای

دل به دریا بزن

تا بفهمی چرا طوفانی ام*

 

روحی و جسمی خسته ایم. امشب حرفی برای گفتن نداریم. می خوابیم...بخوابید...

به یکی از دوستانی که اندک بدهی ریالی به من داره زنگ زدم و گفتم که می خواستم حالت رو بپرسم.

با خنده گفت زنگ زدی حالم رو بپرسی یا حالم رو بگیری.

حالا حکایت ماست...

یک پیامک زیبا  حالمان را گرفت:

بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمی تواند و به یاد می آورد روزی که می توانست ولی نخواست.

وجود مبارک ما که خودش نزده می رقصه، در پایان یک سفر خسته کننده و یک روز پر تلاش، به عنوان حسن ختام همین اس.ام.اس رو کم داشتیم.

 

پ.ن(1): د...مثل دلتنگی...

شعری ست ناسروده

جای خالی ات...

اندوهی که در واژه ها

نمی گنجد...**

 

پ.ن(2): برای حال روانی خودمان...

دلم برای مادر تنگ شده بود. امروز دیدمش، جگرم حال اومد. دیدن فریبرز هم خیلی خوشحالم کرد. با مادر خیلی خندیدم. وقتی از ته دل می خنده، دنیا مال من میشه.

یک عزیز دل مظلوم رو از ته دل خوشحالش کردم. به من گفت: چاکرتم. آخ که چقدر  به من چسبید این نوع تشکر کردنش. درست مثل سریش.

چند دقیقه ای رو با چند دوست سپری کردم باز هم کلی خندیدیم.

اما آخر شب که میشه و میام خونه...

دوباره دل  مبارک مهربان ما می گیرد. بد جوری هم می گیرد.

این غصه های لعنتی

از خنده دورم می کنه...***

روحی و جسمی خسته ایم. امشب حرفی برای گفتن نداریم. می خوابیم...بخوابید...

 

*رضا حدادیان

**از وبلاگ پشت پنجره

***ترانه محسن یگانه

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:54  توسط فرشید | 

تمومش کن ته این جاده بسته

ته اش ماییم که قلبامون شکسته...*

 

روز بی ثمری رو سپری کردم. محمد رو به مراکز دیدنی بردم و شب هم دو ساعتی با کشتی، گشت زدیم.

فردا صبح بر می گردم. کوهی از کار جمع شده.

وقتی حس می کنم کسی نجابتم رو به حساب حماقتم میذاره، لجم می گیره. بی گمان همه این حس رو داشتید. می فهمید چی میگم. در چنین لحظاتی دل و دماغ هیچ کاری رو ندارید. مثل حالای من...

در روزهایی که در ایران نیستم، می فهمم چقدر دلبستگی در ایران عزیز دارم. چه عادت بدیه که باید از داشته هامون دور باشیم تا یادمون بیاد، چی داریم. همه  ما کافیه همین الان مروری کنیم بر نعمت هایی که داریم و چون فکر می کنیم همیشه خواهیم داشت، به اونا بی اعتناییم.

دلم برای داشته های ایرانم تنگه...

دلم برای عزیزان دور ار خودم در آمریکا تنگه...

دلم برای زندگی تنگه...

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 بیا ره توشه برداریم...**

ولش کن دل و دماغ ره توشه برداشتن هم نمونده...

 

پ.ن(1):برای دل خودم..برای اطلاع دیگران...

ترانه زیبای خواجه امیری رو می شنیدم:

از اول هم، من و تو ما نبودیم

من و تو مال  یه دنیا نبودیم

از اول هم تو اون سر درگمی ها

می گفتیم با همیم اما نبودیم***

 به خداوندی خدا قسم، در مورد من و فرناز...این ترانه صدق نمی کنه...نمی دونم چی شد که اینجوری شد...

ولش کن...حالا که شده...

 

پ.ن(2): برای کسی که...

تمام تردید من

از آهنگ های نابلد تست

کمی دوست داشتن را

تمرین کن...****

 

*ترانه احسان خواجه امیری

**مهدی اخوان ثالث

***ترانه احسان خواجه امیری

****افسانه عزب دفتر

عکس:رضا حبیبی

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:28  توسط فرشید | 

زمین گندید

آیا بر فراز آسمان ها

کسی نیست؟*

دور تسلسل جالبی شده. میوه می خرم یه عالمه، خرد می کنم، این هوا! مثل سالاد. می خورم که غذا نخورم. سیر نمیشم. نیم ساعت بعد غذا رو هم می خورم. پس بهتره از اول غذا بخورم.

در سفر قبلی خواستم برای خودم نیمرو درست کنم. یک بسته تخم مرغ از یخچال برداشتم. بسته بندی اش شبیه تلاونگ های خودمونه.

از اون جایی که اصلا آدم شکمویی نیستم که به هر قیمتی بخوام غذا میل کنم، روی بسته بندی دنبال تاریخ مصرف گشتم که اگه ایرادی داشت نخورم. آدم که از گرسنگی نمی میره.

تمام بسته بندی رو زیر و رو کردم، اما از تاریخ مصرف خبری نبود. با توجه به اینکه به فکر سلامتی ام بودم که مبادا معده ام خالی بمونه و درد بگیره! قید تاریخ مصرف رو زدم.برداشتن ماهی تابه و روغن و باز کردن بسته بندی تخم مرغ برای شکستن ناقابل چند عدد تخم مرغ اولین مرحله عملیات بود.

در همون حال فکر می کردم و به  محضر  با سعادت عرش کبریایی عرض کردم، خدایا کاش ما آدم ها هم تاریخ مصرف مردونگی مون و معرفتمون مشخص بود تا عیار هر کس معلوم می شد.

وقتی شروع به شکستن تخم مرغ ها کردم، تازه متوجه شدم، تاریخ مصرف، درست روی خود تخم مرغ خورده. فوری طلب استغفار کردم که خدا رو شکر تاریخ مصرف ما، روی ما حک نشده. حتی تصورش هم سخته.

امروز  صبح، با محمد پسر فربد به دبی اومدم. به محض رسیدن، از خواب بودن محمد استفاده کردم و به سراغ کارهام رفتم . تا برگردم، هنوز خواب بود. امشب هم به همراه عادل پسر عمو حبیب راهی دیسکو کردمش که حال کنه.

"لحظه به لحظه"، به "لحظه دیدار" نهال و آقا دوماد و پیمانم نزدیک میشم.

من تپش های دلم را می شناسم...

خستگی کار اذیتم میکنه. نیروی سابق رو ندارم.

کاش انرژی 10 سال پیش رو داشتم.

کاش این  14 سال رو از دست نداده بودم.

همیشه دیر می رسی آقا فرشید...

من همیشه دیر رسیده ام

هر بار

با قطار قبلی باید می آمدم**

 

پ.ن: یک یاد آوری برای فرشید خان...

علی مایانی، که چند ترانه ی آقا رضای ما رو خونده، امشب اینجا بود،( توی نت بوکم)...

یه حرفی زد که منو به فکر فرو برد:

روزا می گذرند ...اما به سختی

خودم گفتم برو...با گریه رفتی...***

خود کرده را تدبیر نیست، جناب آقای فرشید حیرانی...

 چشمان مهربانت!! کور...

به زور فرستادیشون...گیرم که گفت منتظرت می مونم. خوب نموند...روزهای سخت پیشش نبودی...

روز غمم نبودی... نه روز غمش نبودی...

کسی که در محاسباتش و شناختش اشتباه می کنه باید بکشه...

 به کجا چنین شتابان؟

حالا حالا ها باید بکشی مرد...

اما یادت باشه اونی که اول در رفاقت کم آورد، تو بودی...

علی مایانی حالم رو گرفت و رفت...

کامپیوتر رو خاموش کردم...

چراغ ها رو هم خاموش کردم...

 کور سوی امیدم رو هم خاموش کردم...

 

*مهدی اخوان ثالث

**حسین منزوی

***ترانه علی مایانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:35  توسط فرشید | 

بارها من گفته بودم ترک جام و می کنم

گفته بودم ترک می، اما نگفتم کی کنم...*

 

مردک نادانی به خواستگاری رفته بود! وقتی از مراسم خواستگاری برگشت، ازش پرسیدند بالاخره شرایط شما رو قبول کردند یا حرف خودشون رو به کرسی نشوندند؟

جواب داد: شصت به شصت بود!

 سوال کردند: پنجاه، پنجاه شنیده بودیم. شصت به چهل یا، هفتاد به سی هم داشتیم. شصت به شصت دیگه چیه؟

جواب داد: هر شرطی ما می گذاشتیم، اون ها شستشون رو نشون ما می دادند، و هر شرطی اون ها تعیین می کردند، ما همین عکس العمل رو ارائه می دادیم!

امان از وقتی که "روزگار نا مناسب...مردم ناسازگار"، جواب هاشون "شستی"  باشه.

دیشب جاتون خالی، در هواپیما، با عرش کبریایی، عالمی داشتیم. خدمت ایشان عرض کردیم:

خدایا! فرشید به فدای عظمت درگاهت، هی ما می فرماییم! راضی ام به رضای تو. شما هم کار خود را انجام می دهی. به کجای بارگاه با شکوهت بر می خورد که  در صدی از رضایت ما را هم در رضای خود قرار دهی؟

جوابمان چیزی بود، شبیه عکس پست امشب.

این انگشت، همان انگشت مظلومی ست که توسط فریبرز در سفر دبی، به لای در قرار داده شد.

 

پ.ن(1):  بهشت بدون  مادر را نمی خواهم...

ساعت 6 صبح رسیدم. برای مادر نون تازه سنگگ خریدم، که خیلی دوست داره. براش لای پارچه پیچیدم که خشک نشه. بعد خوابیدم. از ساعت 9 عزیزان مهربان، برای تبریک روز پدر زنگ زده و خواب رو بر ما حرام که هیچ... زهر مار کردند.

 پایین نرفتم و در جای خودم می لولیدم. بعد که بلند شدم، در پشت میز اتاقم به کارهای فراوان عقب افتاده پرداختم. یک دفعه دیدم مادر با اون پا دردش، از پله ها بالا اومد. سلام کردم. گفتم بالا کاری داشتی مادر؟ چی می خواستی می گفتی که بیارم.

...اومدم تورو ببینم...این زیبا ترین جمله ی امروز من بود.

به بهشت خدا نمی روم

اگر مادرم آنجا نباشد...**

دکتر گفته بعد از  6 هفته، اثرات تزریق  مشخص میشه. مادر با همین حرف راضی شده و دیگه از کم شدن دید چشمان مهربانش گلایه نمی کنه.

 

پ.ن(2):برای دل تنگ خودم...

می طنزیم! یعنی سعی می کنیم با طنازی بنویسیم.

از محبت اطرافیان خوشحالیم. اینکه برادرها تو رو مثل پدر بدونند، خوشحالمان می کنه. اینکه تلفن های امروز نشون میده که برای خیلی ها عزیزیم، غرورمون رو نوازش میده. اما کماکان دلتنگیم.

 خدایا، رضایت ما پیش کش عرش کبریایی ات، کمی آرامش و طاقت به ما بده.

می گویند باز نخواهی گشت

می گویم

هرگز نرفته ای

وقتی فنجان چای ات

همین گونه سرد مانده ست روی میز

و این دسته گل هم

 از این خشک تر نمی شود

یقین دارم

که هرگز نرفته ای ***

 

*ترانه گروه مستان همای

**حسین پناهی

***علیرضا طبیب زاده ( سایت سپنج )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:49  توسط فرشید | 

روز پدر بر همه ی پدر ها مبارک...

چند ساله ندیدمت...نور دیده پسرم

 نمی دونم روزگار...چی میاره به سرم...

هی نکن سرزنشم...آخه من یک پدرم...

آخه من یک پدرم...

آخه من...*

 

سال ها بود که در چنین روزی، دلم می گرفت. فاصله زمانی و مکانی و احساسی بین من و بچه ها، اونقدر زیاد بود که حتی روز پدر مون هم با هم فرق می کرد( هنوز هم فرق می کنه).

هیچ وقت فراموش نمی کنم، فرناز که به آمریکا رسید، برام نوشت:

"فرشیدم!( سال هاست این "میم" افتاده) حالا اونقدر بین ما فاصله افتاده که حتی ماه آسمونمون هم یکی نیست. وقتی تو ماه داری من ندارم. وقتی من ...

سال گذشته در چنین روزی( منظورم 25 تیره نه روز پدر)، ناصرم برام ایمیلی زد که پست "اشک شوق" رو نوشتم.

 تا ساعتی دیگه به فرودگاه میرم. می خواستم امشب چیزی ننویسم. اما دلم نیومد. برای امشب پست " اشک شوق" رو بخونید.

در غروب دلگیر سرشار از غربت دبی، با نوشته ی پسرم اشک شوق ریختم.

روز پدر بر همه ی پدر های خوبی که بچه هاشونو می فهمند... مبارک...

 روز پدر بر همه ی پدرهایی که یه خاطر وضعیت اقتصادی موجود، شرمنده ی بچه هاشون هستند... مبارک.

در کنار همه ی پدر هایی که در کنار عزیزانشون به سر می برند، پدر هایی هم هستند که به خاطر عقیده،  مرام و  وطنشون در "نا کجا آباد" به سر می برند. به فرزندانشون سر بزنیم.

فرزندانی هستند که به خاطر بازی بی رحم سرنوشت، بی پدرند، به اون ها سر بزنیم.

روز پدر ...تولد جوانمرد عالم بر همه مبارک...

 

پ.ن: برای کسی که...

الان یکهو یادم افتاد

بیشتر از این وحشت دارم

که برگردی و...

من منتظرت نباشم...** 

 

*ترانه احمد آزاد

**آرزو مختاریان

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:13  توسط فرشید | 

حکایت دریاست...زندگی...

آرام باش عزیز من...آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب

برق و بوی نمک

ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم

چشم هایمان را می بندیم

همه جا تاریکی است...*

 

یک سفر کاملا معمولی رو شروع کردم. نه گیر کردن در آسانسوری، نه نوشابه خریدنی ( از طرف فرد نجات یافته از آسانسور)، نه مهمانداری به شما گفت که نگاهت مهربونه، نه بغل دستی ات از افراد مستعد برای امور اقتصادی بانک ملت بود...

برهوت خبری و یکنواختی  بود و بس.

این بار با پرواز امارات اومدم. یک ساعت تاخیر داشت.

همسایه ی صندلی به صندلی من، عربی بود به این گندگی! من پیشش عماد رام بودم! کمر بند به دور کمرش بسته نمی شد( حداقل مال من به زور بسته میشه...بعضی وقت ها هم در میره).

تا نشست به  عربی یه چیز هایی گفت که نفهمیدم. از ترس گفتم: اوکی.

وقتی مهماندار برای غذا خوردن صداش کرد، جوری منو چپ چپ نگاه کرد که اشهدمو خوندم. کره بز! تازه شروع کرد به انگلیسی حرف زدن و فهمیدیم به عربی به من گفته بود که به مهماندار بگم برای غذا صداش نکنه.

قربون عرش کبریایی برم که رحمت و غضب رو "در هم" می فرسته. عین بازار میوه و تره بار...

 یک سفر میشه مثل اون سفر که به خاطر همزیستی مسالمت آمیز با بغل دستی ات!! از خدا می خوای پروازت 18 ساعت باشه( البته برای من هیچ فرقی نداشت، کلی عرض کردم)، یکی هم میشه این سفر که طرفت با خر و پف برات آهنگ کلاسیک می سازه و چه رومانتیک سر که چه عرض کنم نصف هیکلش رو می اندازه روی تو.

از لحظه رسیدن به دنبال انجام کار ها بودم. کم کم مسیر کار  رو یاد گرفتم. این فریبرز با همه ی بی عقلی اش در مورد حضور مستمر من در دبی پیشنهاد خوبی داد. به لطف خدا، کار ها عالی پیش رفت.

از طریق دفتر و تماس های خودم، پیگیر تزریق چشمی مادر بودم. فردا ساعت 7 به دکتر مراجعه می کنه تا ببینیم مرحله ی اول تزریق چگونه بوده. الان که با ایران تماس گرفتم، آیناز مهربون  گفت مامان مهین دردر داره و خوابیده. البته فکر می کنم طبیعی باشه، اما به هر حال خبر محکمی ندارم تا برگردم.

 به خاطر مشکلات پیش اومده، با وکیلی برای فردا ساعت 12 قرار داشتم. امشب طرفی که ناراحتم کرده با صداقتی که در کلامش بود به من گفت: به من اعتماد کنید. اعتماد کردم. حداقل فردا کاری نمی کنم. به وکیل که زنگ زدم تا قرار رو برای 5 شنبه بذارم، با خنده گفت: "جناب حیرانی مطمئن هستم طرف حسابت یا از شیوخ دبی هست و یا خانمه. چون در دبی این دو قشر حکومت می کنند". این جمله رو قبلا هم در دبی از عزیزی شنیده بودم. از حرفش رنجیدم. خدا کنه تصمیمم اشتباه نباشه.

فردا هم اگر بتونم مثل امروز موفق عمل کنم، خیلی خوب میشه.

 

پ.ن:از خودم دلگیرم...

دیروز ساعت 1 وقت دکتر قلب داشتم، علیرغم اصرار فریبرز و یلدا، کار رو بهانه کردم و نرفتم. امروز وقتی کمی عصبی شدم، درد شدیدی داشتم. خودم رو به خاطر این سهل انگاری هام نمی بخشم.

تاریکم و شب از دل من می جوشد

تکرار به تکرار خودش می کوشد

تکراری ام آنقدر که حالا دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد**

 

*شمس لنگرودی

**جلیل صفر بیگی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:51  توسط فرشید | 

 

مژده بده ...مژده بده...

یار پسندید مرا...*

فرشید جان باز در مقابل دوربین مخفی قرار گرفتی عزیزم.

 یار دیگه یار نیست و پسندی هم در کار نیست.

سرت رو بنداز پایین مثل بچه ی آدم زندگی تو بکن.

باز هم، عازم سفریم. این بار خسته تر و بی رمق تر از هر بار... عازمیم...

 

پ.ن(1):نامردان امروز..همان کودکان دیروزند...

وقتی فکر می کنم

استالین پستانک می خورده

 و هیتلر در پوشاک اش

خرابکاری می کرده

حسابی می خندم

می دانید...

بچه ها که بلند می خندند

من از ترس می لرزم

مخصوصا وقتی که

پشت لبهاشان را...

سیاه می کنند...**

 

پ.ن(2): یاد آوری برای خودم...

این بیت را می نویسیم که به وجود مبارک خودمان! یاد آوری کنیم، نق نزنیم...

آشنایان را جراحت مرهم است

زان که شمشیر، آشنایی می زند***

 

پ.ن(3): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

این شروع ماجرا بود...

شماره عوضی نبود

صدا عوضی نبود

چیزی اما عوض شده بود

جمله ها کوتاه تر شده بودند...****

این شروع ماجرا بود...

 

*هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

**ابراهیم رزم آرا

***سعدی شیرازی

****رضا اسماعیلی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:58  توسط فرشید | 

پروانه

رنگ بال هایش را از یاد برده است

پرنده

آوازش را به یاد نمی آورد

دعا کنید

سطرهای عاشقانه

از یادمان نرود!...*

 

امشب در فرحزاد بودیم. به بچه های فرید خوش گذشت.  مادر هم لبخند رضایت داشت. حضور دکتر رضا که برای دل مادر اومده بود، ورضا و همسر بی ریاش، خوشحالم کرده بود. جای فریبرز و دار و دسته اش خالی بود. همه چیز خوب بود اما...

جای خالی بچه هام ...بد جوری عذابم داد.

شب، شب سختی بود و کس نفهمید...درد درونم...

چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره

تو رو می خواد ...تو رو می خواد...چی بگم

چی بگم وقتی که سر می کوبه بر دیوار سینه

تو رو می خواد ...تو رو می خواد...چی بگم

 

 صبح تا شب پشت گوشش...

قصه ی جور و ستم و ظلم تو میگم...

قصه آخر نرسیده...تو رو می خواد...

تو رو می خواد ...تو رو می خواد...

چی بگم...

 یک شب از بس سخن عشق تو گفت...

بیرون آوردمش از سینه...گذاشتم زیر پام...

زیر پام زمزمه ی نام تو می کرد و بهم گفت...

تو رو می خواد...تو رو می خواد...چی بگم...

چی بگم...**

 

پ.ن: درد مشترک...ریای نامردان...

حضرت حافظ سال ها پیش فرمود:

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری... همه تزویر می کنند***

به این عکس  نگاه کنید...

عزیز وطن... غریب وطن ...بینوا وطن...****

 

*حافظ موسوی

**ترانه مرضیه

***حافظ شیرازی

****ترانه داریوش

عکس: یلدا محمد زاده

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:22  توسط فرشید | 

آه از شهری که

زندانش...

هوا خوری ندارد...*

 

مهماندار برام توضیح داد که به علت فرود اضطراری یک هواپیما و پخش شدن مواد نفتی بر سطح باند اصلی، فرودگاه دبی بسته است!

ده دقیقه بعد، از طریق بلند گو با کمی تعدیل، همین مطالب عنوان شد. بعد از 15 دقیقه به طرف فرودگاه بندر عباس حرکت کردیم. بعد از 5 دقیقه اعلام کردند فرودگاه دبی باز شده، برگشتیم. مرده شوی این قدم فریبرز رو ببره.

 در روز اول اقامت در دبی، کارهام خیلی خوب پیش رفت. در روز دوم، بیشتر وقتم به علت عدم برنامه ریزی و سپردن کارها به دست دوستی که روی کمک و برنامه هاش بسیار حساب کرده بودم، به بطالت گذشت.

در دبی باز هم با کسانی مواجه شدم که به خاطر یک عدد شیرینی، جعبه شیرینی رو از دست میدن.

در دبی باز موردی رو مشاهده کردم که خیلی ها قدر خود و موقعیتشون رو نمی دونند.

در دبی فهمیدم در بیزینس، احساس جایی نداره. باید بی رحم باشی. همین.

زندگی مرا فرستاد

به آدرس عوضی...**

حضور برادر زاده هام، خونه رو از یکنواختی بیرون آورده.

 مادر با نوه های "چند سال ندیده اش" سر خوشه. امروز قسمت اعظم وقتم رو به محمد اختصاص دادم.  وقتی میدون آزادی رو دید داد زد:

الهی قربون ایران برم...

 در دبی تلفن نهال مبنی بر قطعی شدن سفرش، خوشحالم کرد. تا یک ماه دیگه عزیز دلم رو در آغوش می گیرم. پیمان هم میاد. ناصر و نوید هم  ماه بعد میان. فرناز وضعیتش هنوز معلوم نیست.

ای صبر پا بدار که پیمان شکست یار

کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار

اکنون که بی وفایی یارت درست شد

در دل شکن امید که پیمان شکست یار...***

 به لطف خدا شاید تابستان دلپذیری داشته باشم.

 

*مجید نفیسی

**تیرداد ناصری

***سعدی شیرازی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:9  توسط فرشید | 

 

۵۰۵

آه ای زمین

شکایت از تو پیش که برم

تو هیچ گاه

زیر پای من

استوار نبودی...*

دلم نمی اومد بچه ها رو بذارم و به فرودگاه برم، اما مجبور بودم.

بر خلاف همیشه در مقابل آسانسور، صفی نبود. به همراه یک خانم سوار شدیم:

طبقه دوم پارکینگ...

طبقه اول پارکینگ... طبقه همکف...مخصوص پرواز های ورودی...

مجددا و به یکباره... طبقه دوم پارکینگ...

دقت فرمودید؟...سیم آسانسور پاره شد!

جیغ های وحشیانه ی خانم همسفر آسانسور، ترس خودم، نیومدن نیروی امداد تا 10 دقیقه...

با خودم گفتم: آقا فرشید عجب شروع خوبی برای سفر داریم...

ما می میریم؟ ...خانم فرمودند با بغض سوالی التماسی...

بله حتما...عرض کردم  با چاشنی شیطنت...

آخه چرا؟ ایشون فرمودند با بغض به گریه تبدیل شده...

آخه کسی تا ابد زنده نمی مونه... عرض کردم بسیار جدی و فکورانه...

 اگه به جای سخنرانی، کمی مراعات وزنتون رو می کردید آسانسور پاره نمی شد، آقای فیلسوف...ایشون فرمودند با کمی دهن کجی...

برای امشب( یعنی دیشب) فقط سرکوفت و متلک همین خانم رو کم داشتم اون هم  بعد از جواب آزمایش ...

حالا باید چکار کنیم؟. ایشون فرمودند با کمی استیصال...

توی یه فیلم دیدم یه هواپیما سقوط کرد توی یک جزیره. فقط یه آقا و خانم زنده موندند، مجبور شدند ماه ها با هم زندگی کنند...من عرض کردم با مظلومیت سرشار از شیطنت...

خانم اون فیلم زیبا نبود، اما شما خیلی زیبا هستید. عرض کردم، با کمی دروغ و بد جنسی...

شما در اوج گرفتاری هم چقدر شوخ طبع و مهربون هستید! ایشون فرمودند با خنده ی ملیح...

امان از دست جماعت نسوان که در سخت ترین شرایط با یک تعریف مختصر...بگذریم...

ابلیس کی گذاشت ما بندگی کنیم

یک دم نشد بی سر خر زندگی کنیم...

مرده شوی هر چی نیروی امداد بی موقع رو ببره.

من فرمودم اما زیر لب...

سوار هواپیما شدیم.

 سر مهماندار رو که دیدم اشهدم رو خوندم.

صداش کردم. همون سر مهماندار صبور و خوش تیپ سفر به دبی به همراه فریبرز بود، که مسیر 2 ساعته رو 15 ساعته رفتیم. برای یاد آوری اینجا  رو ببینید.

 وقتی به یادش آوردم با خنده گفت: در 22 سال خدمتم فقط همون  یک بار این اتفاق افتاد. پس معلومه من مقصر نبودم.

بهش گفتم: بعد از اون سفر تا به حال 25 بار سفر هوایی داشتم. برای من هم چنین اتفاقی نیفتاده. مشکل برادر  بد قدم من بوده که حالا در این سفر نیست.

هر دو خندیدیم.

دو ساعت و 45 دقیقه از سفر گذشته و هنوز به دبی نرسیدیم.

رفتار و رفت و آمد مهماندار ها مشکوکه.

سر مهماندار میاد و به آرومی در گوشم میگه:

 مطمئنید که برادرتون در این سفر نیومده؟

یاد حرف اون خانم همسفر آسانسوری افتادم و پرسیدم: می خوایم بمیریم؟

با خنده گفت: فرودگاه دبی بسته است...اجازه فرود نداریم. باید بریم بندر عباس، چون سوخت هم نداریم!!

ادامه دارد...

پ.ن:برای افسوس و شاید...دودلی

 شاید دل اگر مقابلش، سد می شد

در رفتن از این شهر، مردد می شد

ریلی که قطار را، از اینجا می برد

از داخل چشم های من رد می شد**

 

*مجید نفیسی

**جلیل صفر بیگی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:39  توسط فرشید | 

 

چه کردی با خودت فرشید...

مصیبتی است

وقتی تو در تمامی تن پیر می شوی

جهان با تو پیر می شود

 و دل، تنها دل...

همچنان جوان می ماند...*

 

روز بد شروع شد.

آزمایشی که دکتر رضا داده بود، تمام تقلب ها رو، رو کرد. عدد آزمایش باید زیر 3 می بود تا مشکلی نباشه. بین 3 تا 6 یعنی وضعیت بحرانی ست. عدد مربوط به مادر 9.9 بود.

در مورد من هم وضعیت قابل گفتن نیست...

 چه کردی با خودت فرشید...

 کاش نهالم رو  زود تر دیده بودم...

کاش زود تر شروع کرده بودم...

 فریبرز با مادر به دکتر رفتند. دکتر احمدیه با تزریق چشمی موافقت کرد و دو شنبه آینده این کار انجام میشه.

به گفته فریبرز، نظر دکتر بر این بود که با تلاش هایی که انجام خواهد شد، نه تنها وضعیت بد تر نمیشه، شاید بهتر هم بشه.

محمد و آریا اومدند. در آغوش کشیدن برادر زاده هایی که 15 سال اونا رو ندیدی لذتی داشت که تمام تلخی امروز رو از بین برد.

آریا از سر و کولم بالا میره. محمد که بزرگتره، نیم ساعت اول کمی رسمی بود، اما حالا از کنارم تکون نمی خوره. رضا خیلی خوب با پسر ها ارتباط برقرار کرده. فریبرز با مادر، هنوز ار دکتر نیومدند.  مطمئن هستم فریبرز هم خیلی خوب با برادر زاده هاش قاطی میشه.

 کاش فرهاد هم بود. کاش مریم و دریا هم بودند.

 کاش دوری نبود. کاش...کاش ...کاش...

 

پ.ن(1): ...و دوباره سفر...

تا ساعتی دیگه، دوباره عازم سفرم...

دوست نشسته در نظر

من به کجا نظر کنم

دوست گرفته شهر دل

من به کجا سفر برم؟**

 

پ.ن(2): فرصت سوزی...

نهالم زنگ زد. به همراه علی آقا( به روایت خود علی...دومادم!) و پیمانم بزودی عازم میشن.

تاریخ دقیق رو فردا خبر میدن.

ناصر و نوید دو ماه دیگه و بعد از امتحانات ناصر میان.

فرناز نمیاد.

فرناز...

با عشق

بازی مکن...***

*امیر حسین افراسیابی

**ترانه رضا نعمت اللهی

***منصور خاکسار

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:56  توسط فرشید | 

وای از آن  روزی که...

منتظر هیچ تماسی نباشی...

همه چیز

پس از سکوت

پیر می شود...*

 

فردا شب تا این ساعت، به احتمال قوی، وضعیت مادر روشن شده.

خدایا راضی ام به رضای تو...اما شما وکیلی( یعنی خدا وکیلی) رضایت تو هم در نارضایتی ما نباشه!!

فردا روز پر کار و سر شار از هیجانی رو در پیش رو دارم.

چند قرار کاری مهم، استقبال از بچه های فرید (برادر زاده هایی که بعد از 15 سال به ایران میان)، انتظار برای کسب خبر از دکتر مادر، و در نهایت آماده پرواز هفتگی...

امیدوارم قبل از حرکت بتونم براتون آخرین خبر ها رو بنویسم.

امروز صبح با نهالم، نویدم، و پیمانم حرف زدم. بزودی در راهند. آقای داماد هم خواهند آمد. پیر شدی آقا فرشید.

نهالم می پرسید مامان مهین هم میاد؟ خدا کنه برنامه های عمل مادر با سفر بچه ها تداخل پیدا نکنه.

مادر می گفت: منو نبری خودم پیاده میام.

 

پ.ن(1): با آبروی رفته چه باید کرد؟...

از سال ها پیش این شعر رو دوست داشتم:

گیرم که "آب رفته" به جوی باز گردد

با "آبروی رفته" چه باید کرد؟...

 در وبلاگ  دوست با احساسم، جلیل صفر بیگی، امروز خوندم:

مادرت نفرینت کند

برادر و خواهر و پدرت بمیرند

دزد دار و  ندارت را بزند

اما کسی...

آبرویت را نریزد...**

 

پ.ن(2): برای کسی که...

امروز دلم لبریزه از حرف های نگفته، از "آه" های تلنبار شده در دل، که هر چی می کشی تموم نمیشه.

مادر پرسید: چیه... باز دلت گرفته؟

گفتم: نه مامان هوای اتاق کثیفه! بلند نفس کشیدم. جوری نگام کرد که یعنی خر خودتی!

آخه چی بگم به مادر... چی بگم به شما...چی بگم  که فقط من می دانم و او می داند و خدای من و خدای  او...

شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند

لیکن از شوق حکایت به میان می آید

سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست

آتشی هست که دود از سر آن می آید***

 

*کورش همه خانی

**فرهاد شاه مرادیان(ترجمه جلیل صفر بیگی)

***سعدی شیرازی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:15  توسط فرشید | 

اول دریا آرام بود

و شب ها راه نمی رفت

تا تو هوای شهر به سرت زد

حالا هزار سال است

دریا، گیج...

هی می رود

 هی بر می گردد*

 

تلاش های فریبرز و دکتر رضا، کار رو به جایی رسوند که با معرفی نامه یی که امروز از دکتر گرفتند، سه شنبه شب تکلیف  مادر معلوم میشه.

دکتر رضا میگه، با شناختی که از دکتر احمدی داره، اگر قضیه بسیار حاد بود، برای همین فردا وقت می داد و چون این کار رو نکرده، خبر خوبی ست.

دکتری که امروز عکس ها و جواب آزمایش رو دیده، با نظر دکتر اولی مبنی بر تزریق چشمی، موافقت کرده.

اینکه هر دو معتقدند لیزر جواب نمیده بده.

اینکه هنوز به دو راه تزریق چشمی یا عمل امیدوارند، خوبه.

اینکه فریبرز و رضا  با جون و دل، وظیفه فرزندی رو به جا میارن خوبه.

اینکه رضا کیاسالار مثل یک برادر وفادار در کنارمونه خوبه.

اینکه دعای خیر شما عزیزان بدرقه مادره عالیه.

 به هر حال هر تصمیمی سه شنبه شب گرفته بشه به لطف خدا انجام میدم.

امشب به همراه دکتر رضا کشف کردیم، دلیل اینکه متوجه قند بالای مادر نمی شدیم این بوده که مادر از یک روز مونده به انجام آزمایش، تقلب می کرده و هیچ چیزی نمی خورده تا قندش پایین نشون داده بشه!!

 فردا صبح قراره روی من و مادر آزمایشی انجام بشه که نشون میده در چند سال گذشته نوسان قندمون چگونه بوده. به عبارتی، تمام تقلب های این چند ساله رو میشه.

تا پس فردا دلهره دارم .اما توکل به خدا.

 

پ.ن(1): کسی که مثل هیچ کس نبود...

بعضی وقت ها در بعضی جاها، چیز هایی می خونی که فکر می کنی طرف برای تو نوشته. از بس به حالات روحی تو نزدیکه.

در وبلاگ لبخند شعر زیبایی رو خوندم. اینجا  رو ببینید.

و من اضافه کردم:

نشد که ما شویم

کسی میان  "ما" ی ما نشسته بود

"کسی که مثل هیچ کس نبود"...

این را شنیدم و خواندم.

ولی افسوس...

این درد به که گویم...

کسی که مثل هیچ کس نبود

کسی شد مثل همه...

بی نظیر مهربان من...

شد نامهربانی مثل همه...

 

پ.ن(2):گربه است...

 در وبلاگ دوست نادیده ام، صارمی عزیز، پست قشنگی رو دیدم. بد نیست شما هم به این پست، سری بزنید.

 

پ.ن(3):برای دل خودم...

بدون شرح، برای دل بیقرار نگران پر التهاب عاشق این روزهای خودم...

زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد

غبار ماست که بر دوش او گران بوده ست...**

 

*الیاس علوی

**اقبال لاهوری

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:6  توسط فرشید | 

آینه هم

این چند ساله

به راستی که چقدر

پیر شده است...*

 

به همت دکتر رضا، فریبرز و یلدا، فردا با 3 فوق تخصص شبکیه مشاوره می کنیم تا درمورد مادر و حرکت بعدی تصمیم بگیریم. از این نظر، فردا روز مهمی خواهد بود.

به لطف خدا، اولین روز هفته رو از نظر کاری با موفقیت کامل شروع کردم. تمام کارها بر وفق مراد پیش رفت.

امروز برای کسی حرکتی انجام دادم، که امیدوارم قدر اعتمادم رو بدونه.

وقتی در دبی بودم مطلع شدم یکی از کسانی که خیلی برام عزیز بود، چقدر آسون و به چه قیمت نازلی خودش رو فروخت.

خیلی بده که بعضی ها، نجابت و صداقت آدم رو به حساب سادگی و حماقتش بذارن...واگذارش کردم. به بد جایی واگذارش کردم. دلم برای خودش نمی سوزه که خودش با خودش کرده. دلم برای همسر و بچه های بیگناهش می سوزه.

علیرغم تمامی موفقیت های کاری، مثل همه ی آدم ها، دردهایی در درون دارم که نه میشه به کسی گفت، نه میشه جایی نوشت. فقط میشه "آه" کشید آهی که کسی از اون چیزی نمی فهمه.

بانگی بر آرد از ته دل

سوزناک و تلخ

که معنی اش نداند

هر مرغ رهگذر**

 

پ.ن: برای عرش کبریایی ام...

خدایا می دونی که خیلی قبولت دارم!!

 می دونی که می دونم هر چی دارم از تو دارم.

 می دونی که می دونم هر چی از دست دادم، خودم مسببش بودم.

خدایا...می دونم که می دونی فرشید تو، چقدر دلتنگه...

خدایا این فرشید خان تو قهرمان وزنه برداری نیست که این همه بار ناملایمات رو به دوش بکشه...قانون وزنه برداری رو که می دونی! 3 بار نتونه بلند کنه اوت میشه...

خدایا می دونم که می دونی

فرشید وقت اوت شدنش نیست...پس مددی...

خدایا:

این کوه را

از سینه ی من

بردار...***

 

*حمید رضا رحیمی

**نیما یوشیج

***یارتا یاران

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:27  توسط فرشید | 

۵۰۰

پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه ی عشق ها و دلبستگی ها

خیلی سخته ولی چاره ندارم

جاده... فریاد می زنه...بیا...

 خدا گریه ی مسافر رو ندید

دل نبست به هیچ کس و دل نبرید

آدم رو برای دوری از دیار

جاده رو برای غربت آفرید

جاده اسم منو فریاد می زنه

میگه امروز، روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه  های لرزون منه*

 

جمعه پر کاری رو سپری کردم. سفر هر هفته به دبی، باعث تراکم کارهام میشه.

 بعد از تمام شدن کارها، مادر رو به زور از خونه بیرون بردم. شب رو هم در یک "کله پاچه ای"، نا پرهیزی کردیم. مادر گفت: خیلی چسبید.

به مادر که بچسبه، دنیا میشه مال من.

 ناصرم ایمیل زده که به مامان مهین بگید، براش دعا می کنم. به مادر که گفتم از خوشحالی گفت: حتما خوب میشم. مادر ناصر رو با امامزاده اشتباه گرفته. این اشتباه از عشقه.

ناصر برام نوشت: پدر برای امتحانم دعا کنید. براش نوشتم دعا می کنم.

 خدایا، قسمت می دم به زیبایی عشق و وفا، به آبروی همه آبرو داران درگاهت:

 آبروی این پدر شرمنده رو پیش بچه هاش نبر. ناصر قبول بشه. اون جایی که دلش می خواد.

 

پ.ن(1): برای دل صبور خودم...

قناعت می کنم در شادی

قناعت می کنم در کامیابی

قناعت می کنم در بیان حقیقت

قناعت می کنم  به سکوت

غرق می شوم در صبوری

غرق می شوم در نخواستن

غرق می شوم

 در نگفتن دوستت دارم

 چه مرتاض گناهکاری**

 

پ.ن(2): نمی دونم چرا؟...

نمی دونم چرا بی خودی یاد وبلاگ آقای ابطحی  افتادم. ایشون نوشتند:

خیلی جالبه که روسای قوه فضاییه و مقننه، هر دو متولد  نجف هستند.

 نمی دونم چرا بی خودی یاد این شعر مرحوم اخوان ثالث افتادم:

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم

نه شرقی نه غربی نه تازی شدن را

 برای تو ای بوم و بر دوست دارم***

بسه فرشید خان بسه...

 

*ترانه جاده گوگوش

**اقبال معتضدی

***مهدی اخوان ثالث

عکس: خانم رستمی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:55  توسط فرشید | 

به چشماش نگاه کنید...

به چی فکر می کنه؟

 چه غمی داره چشاش...

چه دردی داره توی قلبش...

 

خسته ی خسته ی خسته رسیدم. اما خدا کنه تا باشه از این خستگی های جسم باشه. در  هواپیما،  مصاحبه حسن روشن(فوتبالیست قدیمی ) رو  خوندم. جمله قشنگی داشت:

"خستگی روحی بد دردیه، خستگی جسم که با یه دوش گرفتن بر طرف میشه".

امشب نمی خواستم چیزی بنویسم، اما چند کامنت زیبا دیدم و فهمیدم خیلی ها هر شب منتظر می مونند تا چند خطی از من بخونند.

 دل خوشی ها کم نیست...*

سفر دو روزه این بار، گرچه با دل نگرانی برای مادر همراه بود، اما به نتایج کاری که می خواستم رسیدم.

دیشب نهالم زنگ زد. گفت: فرشید یکی دو ساعت بیشتر نیست که از نیویورک به لس آنجلس رسیدم. اما فوری اومدم دنبال کارها که بتونم هر چه زود تر بیام ایران.

نهالم و پسر ها برای دیدن ایران، بی تابند. قرار شد برنامه ی سفر به دبی رو هم تا آخر هفته خبر بده.

 داشتن بچه های خوب، هر چند دور از من، نعمتی ست که خدا به من داده...

دل خوشی ها کم نیست...

 با فرناز هم صحبت کردم...بدون جهت، تلخ صحبت کرد.

شاید هم کمی ناز چاشنی اش  بود. اما فرناز من اهل این جور ناز ها نبود. با بی انصافی تلخ تر جوابش رو دادم. انتظارش رو نداشت.

ببین

همیشه خراشی است

روی صورت احساس**

 

کارم درست نبود، اما چاره ی دیگه یی نداشتم. در این مورد باید با فرهاد مشورت کنم.

شنبه با فریبرز و رضا جلسه ای می ذارم تا برای روزهای نبودنم در ایران برنامه ریزی کنیم.

به جز مسئله کار، بزرگترین نگرانی ام، نبودن 3 روز در هفته، در این روزهای حساس هست.

یه سبد حرف گفتنی و نوشتنی دارم.

 اما قراره کمی خودم رو کنترل کنم...چشم...کنترل می کنم.

از شعر خبری نیست

این کلمه ها

قصد خود کشی جمعی...

کرده اند...***

 

پ.ن: م...مثل مادر...

 ساعت 11 از فرودگاه زنگ زدم:

مادر رسیدم، حالا با خیال راحت بخوابید.

ساعت 12 رسیدم. بیدار  بود و چشم انتظار. با همون فلاسک چای و یک استکان و دو عدد لیمو ترش.

 تا رسیدم، مجبور شدم برای انجام کاری از خونه برم بیرون! هر چی اصرار کردم بیاد، قبول نکرد. از چهره ی خسته اش، فهمیدم حوصله نداره. دوباره خواهش کردم بخوابه. ساعت یک  برگشتم. باز هم بیدار بود.  کمی با ناراحتی اعتراض کردم. بهانه آورد: گفتم شاید شام نخوردی، گرسنه باشی. بوسیدمش.

دل خوشی ها کم نیست...

حالا که نوشتم، آروم می خوابم. به مسئولیتم در قبال خوانندگان خوب وبلاگم عمل کردم. اینجا دنیای سرشار از مهر و محبت، بین کسانی ست که اکثرا همدیگه رو ندیده اند، اما با شادی هم شاد و با غم هم غمگین میشن.

دل خوشی ها کم نیست...

 

*ترانه زیبای فرهاد

**سهراب سپهری

***یدالله شهر جو

عکس: رضا حبیبی( که دلم براش خیلی تنگ شده)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:20  توسط فرشید | 

با هر چه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو

 می توان گشود...*

دیشب سعی کردم بی سرو صدا از خونه بیام بیرون. اما به محض اینکه کاسکوی مامان  منو دید، بلند گفت: سلامممم...

چند ثانیه بعد، مادر قرآن به دست منو بدرقه کرد. باز هم از چشمش پرسید. کمی آرومش کردم.

تا به فرودگاه برسم، به فرید زنگ زدم کسی نبود.

به فرهاد ماجرا رو گفتم.نگران شد.

تا به دبی برم، دلم در ایران بود.

به نظر بچه ها احترام میذارم و مسئله رو بیشتر باز نمی کنم. اما صحبت دکتر رضا کمی آرومم کرد. فردا صبح هم شجاع جواب سی تی اسکن رو به بیمارستان می بره، و اگر لازم بود، بر می گرده دنبال مادر.

رفیق خوب از برادر هم بهتره.

در دبی بر خلاف سفر قبلی ام، کارها خیلی خوب پبش رفت. باید تا 3 ماه، هفته ای 3 روز اینجا باشم. این مسئله اذیتم می کنه. گرچه فریبرز و رضا گفته اند هوای کار های ایران رو دارند. اما وقتی از ایران میام بیرون، تازه می فهمم، چه دلبستگی هایی در اونجا دارم.

بیچاره خدا، از دست ما بنده های نا خلف و دمدمی مزاجش چه می کشه.

روزگاری ممنوع الخروج بودم و  یکی از آرزوهام، سفر به خارج از کشور بود. حالا ماتم می گیرم از این همه سفر.

ساعت 11 شب به وقت دبی.

تک و تنها در آپارتمانی که چند ماه پیش حضور عزیزانم، آبادش کرده بود.

شب و تنهایی و دل نگرانی و دلتنگی

عجب معجونی میشه چنین شبی...

روز با کلمات روشن حرف می زند

عصر با کلمات مبهم

شب سخن نمی گوید

حکم می کند...**

 

*محمد رضا عبدالملکیان

**شمس لنگرودی

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:28  توسط فرشید | 

او زیبا ترین کلام است

نامش صدر هر چه نام است

مادر...مادر...مادر...*

 

مادر به من زنگ زد. رانندگی می کردم. گفتم: جون دلم مامان؟ چی بخرم بیام؟

گفت: فرشید من می دونم تو به من دروغ نمیگی!؟( به قول نویدی...من بچه خوبی بودم؟) می دونم هم چشمام دارن یه طوری میشن. جون نهالت به من راستش رو بگو.

صدا قطع و وصل میشه...مامان...از دست این موبایل ها...میام خونه صحبت می کنیم...(بیچاره موبایل...)

در تشخیص های دکتر رضا کیاسالار شک ندارم. شجاع هم برگه آزمایش رو ترجمه کرد. وضعیت بحرانی ست.

کمی راست گفتم، کمی دروغ چاشنی اش کردم. اما فهمید کجا رو دروغ میگم. به جز فرنار، تنها کسی ست که بلد نیستم پیشش دروغ بگم. راحت لو می رم.

امروز مادر برای چشمان مهربانش، سی تی اسکن داشت. مسئله بسیار حاد تر از اونی بود که فکر می کردیم. به خودش چیزی نگفتیم، چون به اندازه کافی ترسیده.

فرشید فدای چشمان مهربونش بشه که کلام چشماش، با حرف دل و زبونش یکیه.

ولی تو چشات یه چیز دیگه اس

همونیه که نگات میگه اس**

دنیا غم انگیز است . . . واقعاً غم انگیز است

چرا آنچه با شکوه است

غم انگیز است

چرا آنچه زیباست

غم انگیز است

چرا آنچه عمیق است

غم انگیز است*** 

 

شام از بیرون گرفتم. هر دلقک بازی که بلد بودم در آوردم که بخنده. از ته دل می خندید.

اما شام و خنده ها که تموم شد، ادامه داد:

فرشید نمی خوام روزی برسه چشمام جوری بشه که دستامو بگیرن راه ببرن. به خدا بگو اگه اون روز می خواد بیاد مرگم رو برسونه.

اما خدایا مرگش رو نرسون

 مادر مرکز ثقل ماست

مادر دنیای ماست

مادر دلیل اتحاد ماست

مادر دلخوشی من در ایرانه...

با مادر و چشم های مهربان اما "رفیق نیمه راهش"، روزهای سختی در پیش داریم.

 

پ.ن: کفاره می دهیم...به بهشت می رویم...

اون زمانها که کلاس اول ابتدایی بودم، پدر در کار خانه ای کار می کرد و مالک کارخانه، فردی بود که "حاج آقا " صداش می کردیم. ماه رمضان که می شد به راننده کارخانه می گفت او را چند کیلومتر به بیرون از شهر ببره و برگردونه تا روزه اش باطل بشه!.

 البته به جاش کفاره اش رو می داد!

اگر در محلی لازم بود، به دروغ می گفت که روزه گرفته. البته برای این دروغ هم کفار ه اش رو می داد!

قسم دروغ، اون هم به نام خدا یاد می کرد و کفار ه اش رو می داد!

می خواستم امشب از سفر دو روزه ای که از فردا باید شروع کنم، بنویسم. قسمت موزیک کامپیوتر رو به راه انداختم:

قسم خورده بودیم که با هم بمانیم

 که با هم بمانیم

قسم خورده بودیم که با هم بمیریم

 که با هم بمیریم

قسم خورده بودیم که داد دل

از این زمانه بگیریم****

یادم باشه برای "دروغ قسم دارمان"، یا قسم دروغمان، کفاره بدم.

 در این دنیا به اندازه کافی در جهنم زندگی کرده ام. حوصله حضور در جهنم  اون دنیا رو ندارم.

کفار ه اش رو می دم میرم بهشت

خمس و زکاتش رو بده حلاله...

بغل رو بپا...نماله...*****

 

*ترانه مادر فریدون فرخزاد

**مسعود امینی

***بیژن جلالی

****ترانه بهزاد

*****دیالوگ شهر قصه از بیژن مفید

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:53  توسط فرشید | 

بیهوده گریه می کنید بانو

دوران حل المسائل است بانو

 به حمدالله...

چارقدتان تمام زخم ها را می پوشاند*

 

دیشب ساعت 1 خوابیدم و 3 از خواب پریدم. دیگه خوابم نبرد. پشت میز کارم نشستم. یک ساعتی به کارهای عقب افتاده رسیدگی کردم. باز هم از خواب خبری نبود. از ساعت 4 ورزش کردم. ( هیچ کارم به آدمیزاد نمیره).

 حساسترین مرحله کار از ساعت 5 شروع شد. حمله به یخچالی که بی شباهت به کویر لوت نبود. کنسروی هم که پیدا کردم، در باز کن نبود. تخم مرغ که پیدا شد روغن نبود. از غذای دیشب اثری بر جا نبود.

وسوسه رفتن به کله پاچه ای هم با  تصور نگاه نهالم، از سرم پرید.

گرسنه خوابیدیم، به هوای صبحانه دفتر.

گم شدن یک پرونده مهم، عصبانی شدن وجود مبارک ما، به دنبال پرونده گشتن پرسنل صبور ما، یعنی نخوردن صبحانه ما.

همین امروز یک کیلو کم کردیم. بمیریم برای خودمان و شکم گرسنه مان و دل گرفته مان و بغض غریبانه ی  این روزهامان. 

چرا این روزها، اینقدر دلتنگشونم؟ اونا که دارن میان.

دلمان این هوا!! گریه میخواد نه مثل یک آدم میان سال با وقار، شبیه کودکی که بادبادکش از دستش در رفته و بدون اینکه کاری از دستش بر بیاد گریه می کنه...

 برای آنچه از دست داده.

 برای غفلت خودش...

برای اینکه قدر داشته اش  رو ندونسته...

 

پ.ن(1): سگ دو می زنیم...پس هستیم...

زیبایی دویدن

از زیبایی رسیدن

زیباتر است...**

 ترد میل که می زنیم

در زندگی "سگ دو" که می زنیم

می دویم...گرچه نمی رسیم...

ما که در این دویدن، به جز خستگی

چیزی ندیدیم...

 

پ.ن(2): بدون شرح...برای خشم ملتم...

دو دقیقه وقت می خواد.

 در چت، برای مخ زدن کسی که با آی دی دختر میاد، یک ساعت وقت می ذاریم.

 در بوتیک، برای انتخاب یک روسری یک ساعت وقت تلف می کنیم.

 برای ایران عزیز هم دو دقیقه وقت بذاریم. اینجا  رو ببینید.

 

*آزاده رحیمی

**کمال رفعت صفایی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:48  توسط فرشید | 

 ۴۹۵

وقتی ناله های خرد شدنت

زیر پای عابران

نوای دل انگیز شد

چه فرقی می کند

برگ سبز کدام درخت بودی*

 

دل گرفتگی دیروز، همون جوری که گفته بودم، برطرف شد.

من میگم دلم شکسته اس

تو میگی خوب میشه...خسته اس**

خسته بود خوب شد.

این عکس رو  در وبلاگ لاک پشت و ...دیدم، که از طریق رضای  عزیز، با این وبلاگ آشنا شدم.

دلم گرفت. چه غریبانه رفتند. یعنی واقعا هیچ  راه دیگری

 سر راهشون نبود؟

 ای دوست داشتن

ای کاش در کنار تو بودیم***

 

*فاطمه عباسی(ساز دهنی )

**مریم حیدر زاده

***رضا مقصدی

عکس: نیاز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:1  توسط فرشید | 

کاش ماهی ها می دانستند

زاینده رود

هیچ وقت به دریا

نمی رسد*

 

در مرام و معرفت عرش کبریایی، کوچکترین شکی نیست. بر منکرش لعنت.

اما اینکه خدایی به این با مرامی، که نهایت عشقه، که آخر عاشقیه، چطور بعضی وقتا آنچنان حال عاشقا رو می گیره که انگار نمی دونه چه دردی داره جدایی...

لبات مث قاصدکا، پر پر شدن تو دست باد

خدا که میگن عاشقه، دیگه تو رو پسم نداد**

امشب گوشه ای از دلمان گرفته، اما تا فردا خوب خوب خواهیم شد(امیدواریم که بشویم).

دلمان نهالمان را می خواهد، مثل همان 15 دقیقه فرودگاه در وقت خداحافظی که دو تایی صحبت کردیم.

دلمان ناصرمان را می خواهد که مثل یک مرد به ما روحیه دهد.

دلمان نویدمان را می خواهد که در بیلیارد به ما ببازد و چوب را پرت کند و بگوید "فرشید بازم شانسی بردی". گر چه شب آخر پوست من و فریبرز را کند و 8 دست ما را برد، اما شانسی برد!

دلمان پیمانمان  را می خواهد که 5 دقیقه از بازی گذشته و می بیند حواس کسی نیست به ما بگوید: "بریم یه چیزی بخوریم".

دلمان...دلما...دلم...دل...

ای مرده شوی هر چه دل بیقرار را ببرد. مثل دل ما در این لحظه ها...

امشب کمی دل صاحب مرده مان گرفته.

امشب چیزی نمی نویسیم!!.

 

پ.ن: این دست نمک ندارد...

در حیرتم، ما! به این بانمکی!!، چرا دستمان یک سر سوزن، نمک ندارد؟

اگر آه را

به تمام زبانها

بنویسم

و آن را به تمام زبانها

بگویم

باز " آه " را

آن چنانکه باید

نگفته ام*** 

 

*حسین حاجی هاشمی

**رویا وکیلی

***بیژن جلالی

عکس: ارسالی از عروس مرده

  

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:3  توسط فرشید | 

 

 

کاشکی یکی از این لوبیاها

لوبیای سحر آمیز بود

و فاصله ایران تا آمریکا را دو ساعت می کرد

و ویزا را بر می داشت

 و دلش را نرم می کرد

یا دلم را سرد می کرد

کاش جدایی را ریشه کن می کرد...

 

جمعه همیشه دلگیر رو با استراحت کافی، مرتب کردن وسایل نامرتب خونه، سر و کله زدن با مادری که نگران قرعه سخت ایران در جام جهانی ست، و انجام یه عالمه کار عقب افتاده به سر کردم، تا رنگ و بویی از دلتنگی نداشته باشه.

چند تلفن از دوستانی داشتم که هر یک به طریقی گرفتار ناملایمات زندگی اند. روزگار، روی خوش به کسی نشون نمیده.

 به قول دوستی:

این روزها همه غصه می خورند...شما چطور؟...

اکثرا در حال خون دل خوردن هستند.

خدایا به داد بنده هات برس.

مردیم از بی کسی، در برهوت بی کسی.

چنان ساقی به ساغر، باده را مستانه می ریزد

که گویی خون دل، از شیشه در پیمانه می ریزد

من و تو، آشنای فصل های مشترک بودیم

کنون طرح جدایی بین ما، بیگانه می ریزد*

 

پ.ن: یک سال پیش در همین وبلاگ...همین روز...

هشتم تیر ماه  سال گذشته نوشتم:

صبح زود ، وقتی که میاد...

توی کوچه هاصداش میاد

می رم و فوری، درو وا می کنم...

داد می زنم، آی نسیم سحری...

یه دل پاره دارم...چند می خری...؟**

هشتم تیر امسال، امروز، امشب، همین حالا می نویسم:

تا آخر تابستون، این دل پاره، فروشی نیست. بعد از تابستون به حراج می ذارمش. آتیش می زنم به مالم...

 

*ترانه گروه مستان همای

**عمران صلاحی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:33  توسط فرشید | 

نهار دیروز من در دبی...

نهال خانوم کجاست که ببینه

باباش چه رژیمی گرفته...

 

در پروازی که به دبی می رفت، مرد جا افتاده افسرده ای در کنارم بود که بنا به دلایلی برای همیشه ایران رو ترک می کرد. می گفت: انگار قسمتی از قلبم رو دارم جا می ذارم و میرم. اما مجبورم که برم.

زمان برگشتن، در فرودگاه دبی، کسی رو دیدم که می گفت: دوباره ایران و دوباره بدبختی. او هم می گفت مجبورم که برگردم.

همه ناراضی، همه در انتظار، همه بلاتکلیف...

عجب آشفته بازاری ست دنیا...*

 

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

 در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

 کدام پل

 در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟**

در سه ماه آینده، تحولاتی در زندگی من رخ می ده که مسیر زندگی ام عوض میشه. در این سه ماه،  به ساحل می رسم. ساحل نجات یا هر ساحل دیگه یی. مهم اینه که تکلیفم با خودم و خیلی ها روشن میشه.

خسته ام از دویدن و نرسیدن

خسته ام از فردای نا پیدا

مثل کشتی گیری که در آخرین دقیقه مبارزه، باید آخرین زورش رو بزنه، علیرغم خستگی فراوان، با یه دنیا امید میرم برای زیر گیری از زندگی، بدون ترس، بدون بیم و هراس.

زورش رو دارم...رو هم که دارم! تشویق و دعای خیر تماشاچی ها ( شما خوانندگان خوب وبلاگم) رو هم که دارم...

خدا رو هم دارم...

کشتی مرا چه بیم دریا

 طوفان ز تو و کرانه از تست...

ای عشق همه بهانه از تست...***

 

پ.ن: گزارشی برای عرش کبریایی...

 خدای همیشه مهربان،  جهت اطلاع شما از اوضاع شیر تو شیر کره زمین ات، تقدیم می کنم:

تو را اینجا به صد رنگ می جویند

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها، در جنگ می جویند

تو را اینجا به گرد سنگ می جویند****

تازه خدا جون از این ها بد تر:

تو جان می بخشی و اینجا

 به فتوای تو می گیرند جان از ما****

 خلاصه که خر تو خری ست کره زمین ات...محض اطلاع عرض شد...

 

 

*ترانه داریوش

**گروس عبدالملکیان

***هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

****ترانه گروه مستان همای

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:4  توسط فرشید | 

به حال دیارم باید گریست...

برای دیارم شمعی ...روشن باید...

 

خسته ام از سفر های پیاپی...

این بار به اون صورتی که می خواستم نتیجه نگرفتم. بیماری مادر، کار نکردن موبایل اصلی ام، بی حوصلگی، نتیجه نگرفتن از کار ها، همه دست به دست هم دادند که روز اول سفر، بیش از اندازه "نچسب" باشه.

در دیدار با یکی از دوستان، چیز هایی شنیدم که دلم برای مردم دیارم، به درد اومد. بگذریم...

درد دارد ناموس را

به ازای تکه نانی دادن

در شهری که هر کوچه ای...

یک شهید دارد...*

بگذریم...در خانه اگر کس است...بک حرف بس است...

 خونه بدون حضور بچه ها، بد جوری سوت و کوره.

رفتم روی ایوون، لباس پهن کنم، یاد نهالم افتادم که در روزهای اول، هر کسی رو از این بالا میدید، بلند می گفت:

السلام علیک...

عرب ها هم کیف می کردند یه دختر خوشگل از اون بالا بهشون سلام می کنه.

در هر گوشه ی خونه، خاطره ای از بچه هاست.

خدا کنه این تابستون، همه با هم بیان...

خدا کنه مادر سر حال باشه که دوباره براشون شله زرد درست کنه که انگشتاشون رو هم بلیسند. فرناز به مادر گفته بود بچه ها که برگشته بودند، بهش می گفتند چرا مثل مامان مهین غذا درست نمی کنی.

خدا کنه هر کسی که از عزیزش دوره، به عزیزش برسه.

خدا کنه روزی برسه هیچ کس "آه جگر سوز"... از اون "ته های دل " نکشه.

 

پ.ن: یک سال پیش... در همین وبلاگ...همین روز...

نه اینکه اعتراضی ندارم.

نه اینکه خسته شدم.

اگه داد نمی زنم، دیگه صدام در نمیاد...تازه حوصله هم ندارم...

از دست عزیزان چه بگویم...گله ای نیست

 گر هم گله ای هست...دگر حوصله ای نیست**

یک سال پیش در وبلاگم، این شعر زیبا رو گذاشتم:

فریاد نمی زنم

نزدیک تر می آیم...

تا صدایم را...

بشنوی***

 

*فرزانه سید سعیدی

**ترانه ریبای گلایه(داریوش)

**عمران صلاحی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:6  توسط فرشید | 

۴۹۰

گل زیبا...

 هدیه رضا و زهرا...به مادر..برای روز مادر

 گل که رسید...

 اشک شوق در چشمان مادر جمع شد...

به بهشت خدا نمی روم

اگر...

مادرم آنجا نباشد...*

امروز اولین جلسه لیزر  درمانی مادر بود. صبح به کلینیک رسوندمش. فریبرز و رضا و دکتر رضا بالای سرش بودند. مادر حسابی ترسیده.  امشب می گفت: فرشید نمی خوام زمین گیر بشم. نمی خوام سربارتون باشم.

خدایا، دیشب گفتم هر جوری صلاح می دونی عمل کن. اما اگه اون بالاها توصیه به کار میاد! بگو به کی بگم که ازت بخواد، مادر رو برامون حفظ کنی.

مادر مرکز ثقل ماست

مادر دلیل اتحاد ماست

مادر دوست بی ریاست

مادر  فرشته خداست...

دو روز در ایران نیستم. تنها موندنش نگرانم می کنه. گرچه رضا و فریبرز، تنهاش نمی ذارن.

امشب به زور فرستادمش خونه فریبرز.  وقت رفتن گفت: فرشید تو رو خدا با احتیاط  برو. تند نرو. با موبایل هم بازی نکن!.

گفتم: مادر جان با هواپیما میرم. سرعتش مجازه. خندید و گفت: حواسم نیست. مراقب خورد و خوراکتم باش.

در آستانه 50 سالگی هم که باشی

 120 کیلو هم وزن داشته  باشی

 تکیه گاه خیلی ها هم که باشی

 برای مادر، پسر کوچولوی تپلی اش هستی.

 خدایا  مادرای  همه مادر دار ها رو حفظ کن

خدایا  مادرهای سفر کرده رو، قرین رحمت کن

خدایا  به مادر از دست داده ها، توانایی تحمل بده

  

پ.ن: برای نهالم که در آستانه ازدواج است...

عزیز دل بابا...خانم شدی. نهال کوچولوی بابا! می خوای با آقاتون بیای دبی؟ قربون آقاتونم میرم. پیش آقاتون هی دعوام نکنی اینو نخور. به شیرینی دست نزن. سر یخچال ناخنک نزن.

 شانس آوردی عمو فرهادت نیست که می گفت اجازه نمی دم هیچ کس نزدیک نهال بشه. چه آرزوها برای عروسی ات داشتم. حالا تنها آرزوم اینه که بتونم در مراسمت باشم. می بینی عزیز دل بابا

 آدم ها چه زود، به کم قانع میشن؟.

 فقیرم

اما نه آنقدر ها

دلم...

خانه بزرگتر از این؟

مال تو...

چشم هایم روشن تر از این؟

بیاویز به سقف خانه ات

دفتر شعر هایم...ورق ورق...

فرش زیر پاهات

جهاز تو، فقط لبخند کم دارد...

این یکی به عهده خودت

بابا را معاف کن...**

 

پ.ن(2): یک سال پیش در همین وبلاگ...همین روز...

 من و تو یکی بودیم

یکی بود

یکی نبود...***

 

*حسین پناهی

 **حمید رضا شکار سری

***محمد علی بزرگ نیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:16  توسط فرشید | 

لباس های شسته روی بند

هر عصر، هر یک، درست سر وقت

راز های خود را به باد می گویند...*

تمام ذوق سفرم، همونی بود که درپست قبل نوشتم.

زیر بارون...هوای خنک نیمه شب...برخورد قطره های باران با صورتم.

اما از اون جایی که عرش کبریایی، تبحر خاصی در رو کم کردن داره، یک قطره بارون هم در طول راه نبارید.

به عرش کبریایی گفتم: الهی قربون عظمت درگاهت برم! بارون رو می تونی نفرستی، اما جلوی اینکه شیشه رو بدم پایین، سرم رو ببرم بیرون، و فریاد بزنم رو که نمی تونی بگیری.

شیشه رو دادم پایین. سرم رو بردم بیرون. اومدم فریاد بزنم... یه پشه رفت توی حلقم.

تا به ویلا برسم، حالت تهوع داشتم. بد جوری رومو کم کرد.

شیشه رو بالا دادم و به نسیم قلابی کولر بسنده کردم.

ساعت 6 صبح رسیدم. تا 9 خوابیدم. ساعت 9 دیدم زمین خیس خیسه. ظهر رضا حبیبی گفت 4 روزبود که  بارون می اومد.

 زمان برگشتن، در اواخر جاده سنگر و در حال رسیدن به جاده اصلی، شروع کردم به کل کل کردن با عرش کبریایی.

گفتم: آخه خدا جون! چرا همه اش می خوای روی منو کم کنی. حالا اگه چند قطره بارون می فرستادی چی میشد؟

 امشب توی وبلاگم به خواننده ها بگم:

 "باران خواستیم و نبارید"؟

به عظمت درگاه خودش قسم،  5 دقیقه نشد،  آن چنان بارانی شروع به باریدن گرفت که کیف کردم. البته فکر نکنید من کرامات داشتم، نخیر جناب خدای همیشه مهربان خواست یه درس حسابی به من بده.

وقتی کیفور میشم، یاد مادر می افتم. دیدم کنار جاده از اون فلفل های بی خاصیت که اصلا تند نیستند، (مادر اونا رو خیلی دوست داره) می فروشند. نگه داشتم. به جوانک فروشنده گفتم: برام آماده کنه. دیدم در حالی که مشغول کاره، خیلی پریشونه. گفتم: چته جوون؟. گفت این بارون بی موقع حالم رو گرفته. تمام کاسبی مو به هم می زنه. از هر چی بارونه نفرت دارم. بهش گفتم همین بارونه که باعث میشه محصولاتتون برسه و بتونید امرار معاش کنید.

وقتی راه افتادم، دیدم داستان همون یک بستر و دو رویاست.

 من اصرار می کنم، خواهش می کنم که بارون بیاد. اون جوون حتما با همین رویه از خدا می خواد که بارون نیاد.

بمیرم برای خدا که از دست بنده هاش چه می کشه.

ای خدای بی کسان، در همین جا رسما اعلام می کنم از این به بعد به حرفام گوش نده، و هر کاری که خودت صلاح می دونی انجام بده!

جان؟

 چی فرمودید؟...تا حالا هم همین کار رو می کردید؟ باشه خدا جون.

امروز از اون روزاست که هی می خوای فرشید خان رو ضایع کنی.

"ای خدای بنده پر رو... ضایع کن".

 

پ.ن(1): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

می خواستم به عادت همیشگی، یکی از شعر های انتخابی پست سال پیش رو بگذارم. اما مطلب پست رو که خوندم، با خودم گفتم بهتره شما عزیزان هم مروری داشته باشید. پیشنهاد می کنم اینجا   رو بخونید.

 

پ.ن(2): برای کسی که مثل هیچ کس نیست...

دو کلمه از من دوری...

دوستت دارم...**

 

*یارتا یاران

**جلیل صفر بیگی

عکس: رضا حبیبی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:0  توسط فرشید | 

شاعر ها و مکانیک ها

هر دو

 شمع و پروانه را می شناسند

به هر دو مشکوکم...*

 

امشب دوباره راهی شمالم. آقا رضا برای کار های اونجا وسایلی خواسته که باید ببرم. گرچه رفتن خودم  به خاطر دل خودم و شماله. اما سریع ترین راه رسیدن  وسایل، رفتن خودمه.

بعد از ساعت 12 راه می افتم.

 خدا کنه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه.

 با سرعت که بری( البته نسبتا مجاز) خنکی هوا و ضربه های بارون رو روی  صورتت حس می کنی. به قول مهرداد:

وای که چه حال خوبی داره..**.

با رعایت رژیم غذایی و ورزش روزانه، فکر می کنم قندم کمی پایین اومده. حالا دیگه روم میشه برم دکتر. از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون!  یکی دو روزه قلبم کمی ریپ می زنه. هفته آینده وقت دکتر می گیرم.

 دیشب نهالم خبر داد، به خاطر مسائل اداری، احتمالا مدارکشون برای تابستون آماده نمیشه که به ایران بیان.

 به این می گن یه خبر بد.

قرار شد با نامزدش و بقیه، احتمالا تا دو ماه آینده به دبی بیان.

 به این می گن یه خبر خوب.

بنازم به عظمت عرش کبریایی که دقیقا مثل میوه فروشی های بازار میوه و تره بار عمل می کنه. همه چی در هم. فراق و وصال. غم و شادی . بیم و امید.

سوا کردنی هم نداریم.

همه یه جورایی هم خوشحالند و دل خوشی دارند، و هم کوله باری از غم روی دوششونه و به نوعی چشم انتظار عزیزی بوده یا سوگوار عزیزی اند.

در مجموع زنده بودن و موندن، به مردن و نموندن می چربه.

زندگی چه گرفتاری شیرینی ست...***

سفر های پیاپی، از نظر جسمی خسته ام کرده. اما چاره یی نیست. باید زندگی کرد. خدا رو شکر که روحم خسته نیست... وای از جسم خسته ای که روحش هم در تلاطم باشه...

باران می خواهم

 بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

 بی هیچ کتمان

تو را می خواهم

 بی هیچ تحمل کتمان

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

 چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانه ابری****

 

پ.ن: یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

این شعر زیبا رو یک سال پیش در چنین روزی در وبلاگم قرار دادم. دوستش دارم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

حالا که فرقی نمی کند...

کنارت ایستاده باشم

یا نه

بگذار همه چیز را...

از وسط قیچی کنم

تا تو...

در نیمی باشی

من...

در نیمی دیگر

راستی.......

با دستی که

روی شانه ات

جا گذاشته ام ...

چه می کنی؟...*****

 تکه ای از دست جا بمونه زیاد سخت نیست. با دل تکه  شده، چه باید کرد؟

  

*صدرالدین ا نصاری زاده

**ترانه مهرداد

***نیما یوشیج

****اقبال معتضدی

*****کامران جعفری

عکس: یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:43  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
باغ گل سرخ
بهناز
نسیم سحری
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني