تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

شکار آقا رضا حبیبی از آسمان لنگرود...

یه دل میگه برو...برو

یه دلم میگه نرو...نرو*

این (دودل)ی داره کلافه ام می کنه...

 

از سفر هم به سلامتی برگشتیم. با ترس و لرز رانندگی کردیم. که خواب دوستمان تعبیر نشود! ما و مردن؟ زهی خیال باطل...

در آخرین دور مذاکرات با جناب عزرائیل، مهلتی 15 ساله گرفتیم.

دنیای عرش کبریایی به "خر تو خری" کره زمین نیست:

 که هر کسی زیر قولش بزنه.

 که هر کسی که ادعای طریقت می کنه، تمام وقتش رو به تجسس در زندگی دیگران اختصاص بده، حتی به قیمت به هم زدن رابطه دیگران.

که هر کسی فکر کنه، تافته جدا بافته است.

که هر کسی فکر کنه...بگذریم...

امروز به فریبرز می گفتم: به لطف خدا همه چیز بر وفق مراد هست. کارها به خوبی پیش میره. در یک کلام "ایام به کام است". اما نمی دونم چرا این بغض لعنتی ولم نمی کنه.

 دلم فریاد می خواد "این هوا"...

دلم گریه با صدای بلند به سبک "جهان سومی" و " زاده آسیایی" می خواد "یه عالمه".

عوام فریبی هم نمی کنم. نیازی به جلب محبت هم ندارم، که بخوام ادای عاشق پیشه ها رو دربیارم. با  مسئله فرناز و رفتن به سبک "آمریکایی" اش دارم کنار میام و قبولش کردم.

مادر میگه برو مشهد از کلافه گی در بیای.

فریبرز یادم نیست چه نسخه ای برام پیچید.

خودم هم نمی دونم چه کنم.

هر چه هست دل مبارکمان گرفته است...بد جوری هم گرفته  است...

به هم رسیدن

به هم نرسیدن

یا هر چه که باشد

بیا بیاندازیم گردن

کهکشان و

سرنوشت و

خدا

تا کمتر گریه مان بگیرد**

 

*ترانه سلطان قلب ها

**مهدیه لطیفی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:53  توسط فرشید | 

یادته کنار دریا، روی ماسه های ساحل

گفتی هرگز تو از من، نمیشی یه لحظه غافل

دو تا قلب عاشقونه، روی ماسه ها کشیدی

گفتی تار موی من رو، به همه دنیا نمیدی؟*

کاش مو هام نمی ریخت!!

 

راستی چرا اینجوری شد؟

 کاش دوری عشق رو از بین نمی برد...

عازم شمال هستم. مثل همیشه ضرب الاجلی و فوری. عمری باقی باشه تا شب بر می گردم. امشب ایمیلم رو باز کردم. دوستی ایمیل زده بود که:

 "خوابتونو دیدم. صدقه دادم"!.

 عجب دلگرمی نابی  برای سفر...

امشب سر حالم. آروم هم رانندگی می کنم.به قول فرناز، "پسر به به چه نیکویی میشم".

حالا حالا ها از دنیا طلبکارم. نه وقت مردن دارم نه حوصله شو.

با ابن همه ترانه پنهان در رگ های هوا

غلط می کند

این قلب

که خاموش شود...**

می خوام ویلای شمال رو برای بچه ها آب و جارو کنم.

نهالم می خواد بیاد. ناصرم می خواد بیاد. نویدی ام ...پیمانم...

خیلی با حالی خدا...من که خیلی قبولت دارم!!

مسافرت در شب رو دوست دارم. وقتی نزدیک شمال میشی و خستگی و خواب به سراغ چشمات میاد، مجبوری شیشه رو بدی پایین و باد و هوای خوب نیمه شب رو حس کنی.

 

پ.ن: دیدی گفتم؟....

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و ز غم ما، هیچ غم نداشت؟***

 

*ترانه مجید خراط ها

**ع.صمدیان

***حافظ شیرازی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:3  توسط فرشید | 

۴۲۵

فاصله بین من و تو...

تا کجا، دنباله داره؟...*

 

من به خودم گفت:

تمام گرفتاری هاتو شنیدم. حالا یک سئوال دارم. یه لحظه در کنار تمام مصیبت ها و مشکلاتی که داری، به داشته های خودت فکر کن. حاضری هر چی که دلخوشی داری ازت بگیرند و گرفتاری و مصیبت هات تموم بشه؟

 حاضر نیستم. . . شما چی؟...

چند سال پیش، دراون ناکجا آباد بودم. روزهای سخت بی کسی. روزهایی که مدام این بیت رو زمزمه می کردم:

بیا ای ابر بر باغی بگرییم

که امید بهاری هم ندارد**

روزهایی که دلیل خوشحالی روزمره ما، رسیدن سبزی خوردن تازه به زندان و در نهایت، دیدار حضوری به جای ملاقات تلفنی بود. یک روز در یکی از ملاقات ها نوار کاستی برام آوردند. مخفیانه ضبط صوتی در اختیار داشتم. اون روزها، همه چیز و همه کس من رو به یاد فرناز می انداخت. اما نمی دونم چرا با شنیدن این ترانه در اون روز، به یاد نهالم افتادم. اول بغض و بعد های های گریه...

سراغ از من نمی گیری، گل نازم

نمی شناسی صدای کهنه سازم

نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه

نمی دونی مگه با غصه دمسازم

هوای گریه داره، این دل سردم

چشام گریون، صدام لرزون، تویی دردم

شبا تو کوچه پر ماتم پاییز

به دنبال چراغ خونه می گردم

بارها و بارها این ترانه رو گوش می کردم و نهالم در مقابل چشمانم بود. حسرت و آرزوی یک بار دیگه، حتی  برای چند لحظه، در آغوش کشیدنش، آرزویی محال، در ذهنم بود.

سراغ از من نمی گیری نگیر اما

فراموشم نکن پروانه زیبا

سرود بی وفایی رو چرا خوندی

مگه لالایی هامو،  برده ای از یاد

نذار یادت بره پروانه زیبای من، روزی

شده قلبی، اسیر خونه غمها. . .***

سراغ از من نمی گیری گل نازم. . .

8 سال گذشت. به دیشب رسیدم. تمام شب رو بیدار بودم. شب قبل نهالم زنگ زده و قرار بود، دیشب فرم مربوط به گرفتن پاسبورت ایرانی رو باهم پر کنیم تا بتونه به ایران بیاد.

نزدیک ساعت 00/3، رضا به عادت همیشگی، چند ترانه رو انتخاب و در کامپیوتر ریخت. . .

سراغ از من نمی گیری گل نازم. . .

به 8 سال قبل رفتم و به امروز برگشتم. نهالم شب قبل می گفت:

"فرشید بیشتر به من زنگ بزن چرا کم تلفن می زنی؟ ".

و نمی دونست بااین جملاتش چه روحیه ای به من میده.

 

پ.ن: برای دخترم. . .

از لحظه دیدار، از لحظه در آغوش کشیدنت، تا به امروز لبریزم، از عطر حضورت، سرشارم از حس خوب بودنت، در تمامی سلولهای تنم جاری شدی، نازنینم... "پرم ازحس شیرین حضور تو ..."

 

*ترانه سعید

**مهدی اخوان ثالث

***ترانه خشایار اعتمادی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:42  توسط فرشید | 

نه زمین همون زمین و، نه هوا، همون هواست

تا چشام کار می کنه، هر چی که مونده، نا بجاست*

جای خالی بچه ها، در لحظه ورود به خانه دبی بد جوری به چشم اومد...

کامنت های زیبای دوستان، این وبلاگ رو قشنگ و خواندنی می کنه. این شعر زیبا، در قسمت نظرات پست قبل بود:

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

جز دلت که قطره ای ست بیکران

هیچ کس نشان ز بیکران نمی دهد

با خودم فکر می کردم، خوش به حال اونایی که دلشون با خودشون یک رنگه. بدا به حال کسانی که دلشون هم بهشون دروغ می گه.

سزای آدمی که یک عمر خودش رو گول بزنه، زخمی بر دله که التیام پذیر نباشه...

سعدی به در نمی کنی از سر هوای دوست

در پات لازمست که خار جفا رود**

 

*ترانه زیبای داریوش

**سعدی شیرازی

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:35  توسط فرشید | 

جایزه زیبای خوش رنگ این هفته خرید در فرودگاه دبی. . .

(ماشین رو عرض کردم).

 

از دبی هم به سلامتی! برگشتم.

 تهران رو که ترک کردم و به شیراز رفتم، پرسپولیس و استقلال 8تاگل خوردند.(البته برای استقلال، کسب این نتایج عادی است! اما برای سرخپوشان عیب بود).

 از شیراز که خارج شدم، بمب گذاری شد و طبق آمار رسمی بیشتر از 250 نفر کشته و زخمی داشتیم. خدا دبی رو به خیر بگذرونه که با خروج من چه اتفاقی می خواد در اونجا بیافته.

به لطف خدا، سفر موفقیت آمیزی داشتم و مقدمات کار مهمی که باید در هفته آینده انجام بدم، فراهم شد. از این سفر، نه خستگی فشار مداوم کار یک روزه به تنم مونده، نه گرمای بیش از اندازه اذیتم کرده، و نه دیدن خانمهایی که از فرط گرما تمام لباس تنشون به اندازه یک مقنعه!! بانوان ایرانی بود به یادم مونده . . . اون چیزی که دراین سفر در خاطرم موند، دیدن یک زوج ایرانی درسالن انتظار فرودگاه دبی در مسیر برگشت بود.

روبروی من نشسته بودند.  مرد، یک کتاب رمان به  زبان انگلیسی دستش بود و از حرکت لباش معلوم بود با چه جون کندنی داره می خونه.  گهگاه هم به کتاب دیکشنری اش نگاهی می انداخت.

زن، خسته (احتمالاً از خریدهای انجام داده) و گله مند از بی توجهی همسر، گه گاه سرش رو به شونه های مرد تکیه می داد که بگه من هم  هستم. مرد کاملاً بی توجه به مطالعه انگلیسی، ادامه می داد.

تا روزی که در کنارمون داریم قدر نمی دونیم. وقتی ازدست میدیم، بدنبالش دوان دوان، وبلاگ می زنیم!  می نویسیم و ناله می کنیم.

محاله کسی از ما باشه که به اطراف خودش نگاهی بندازه و عزیزی یا نعمتی رو برای شکر کردن در کنارش، نداشته باشه.

 

پ.ن(1):لحظه ورود...

  لحظه ورود به خونه در دبی، دیدن مبل های خالی و خونه خلوت، بد جوری اذیتم کرد. جای خالی  نهال و نوید  به چشم می اومد.

 

پ.ن(2): یک یادآوری به خودم

یادم بماند که

باورهایم شاید

دروغ باشند*

 

پ.ن(3): یک سال پیش در همین روز، همین وبلاگ...

یک سال پیش در چنین روزی، نمونه برداری  داشتم برای بیماریی که همیشه از اون می ترسیدم. امروز سالمم. مرور خاطرات وبلاگی به من یاد آوری می کنه، برای خیلی چیزها جای شکر کردن هست. در اون روز که خیلی ها به عیادتم اومدند، جای فرناز خالی بود. شعر زیبای حسین منزوی در پست اون روز نوشته شده بود:

ریشه در خون دلم برده درختی که من است

من که صد زخمم از این دست و تبر ها به تن است

ای غریبان سفر کرده، کدامین غربت

بد تر از غربت مردان وطن در وطن است**

 

 *کتایون آموزگار

**حسین منزوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:7  توسط فرشید | 

به غربت می فرستد چرخ گردون بی سبب ما را

نمی دانم پی روزی فرستد یا اجل ما را...

 

برای سومین بار در 5 روز گذشته، عازم سفرم.

سفر کردم که از یادم بری...دیدم نمیشه

آخه عشق یه عاشق ...با ندیدن...*

ولش کن...

ساعت 5 صبح عازم دبی هستم. خدا رو شکر بلیط پیدا شد. فردا شب بر می گردم.

سفر به دبی رو دوست دارم. چون خاطرات دیدار بچه ها رو برام زنده می کنه. دبی مکان وصل من به پاره های تنم بود.

دوستی من با مردمان

چون دوستی مرد مسافری است

که نیمه شب

به کاروانی می رسد

و آنگاه که لحظه ای

 در کنار آتش کاروانیان

چشمان خود را به هم گذاشت

کاروان به راه خود رفته است

و مرد مسافر

سفر بی پایان خود را

از سر می گیرد**

به دوندگی، تلاش ادامه میدم. برای آسایش نعمت های زندگی ام، که حتی 14 سال دوری، علاقه شون رو به من کم نکرد.

به سفر ادامه میدم. سفر برام آرامش بخشه.

 

پ.ن:تصنیف قدیمی...

با ما  بی وفا تو که  نبودی

پر جور و جفا تو که  نبودی

دور از دل ما تو که نبودی

 

من از دست غمت

من از دست غمت...***

هیچی...

بازم ولش کن...

 

*ترانه سفر معین

**بیژن جلالی

***تصنیف قدیمی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:46  توسط فرشید | 

هنوزم چشمای تو، مثل شبهای پر ستاره اس

هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره اس

هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه

هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه

اما افسوس تو رو خواستن، دیگه دیره دیگه دیره

اما افسوس به نخواستن، دلم آروم نمی گیره*

 

از شیراز زیبا بر گشتم. این بار فرصت نشد به حافظیه یا تخت جمشید برم.

رفتن فرناز رو باور و قبول کردم. عشق قشنگمون رو همچون یادگاری زیبا، در قلبم نگه داشتم.

تردید و دو دلی تمام وجودم رو در بر گرفته. حالا در مورد آینده  نمی تونم به تنهایی تصمیم بگیرم. نویدم دخالتی نمی کنه. پیمانم به سنی نرسیده که دخالت کنه. اما نهالم و ناصر خان، صاحب نظر هستند و همین کار رو برام سخت می کنه.

آه از این فردای ناپیدای من...

برای آینده ام، سر درگمم. بدون عجله باید برنامه ریزی کنم. دیروز به عزیزی می گفتم:

 "در سن من،  فرصت اشتباه دوباره و باختن نیست. مثل مسابقه فوتبالی که به 15 دقیقه آخرش رسیدم و اگه گلی بخورم فرصت جبران پیدا نمی کنم".

دور بودنم از عزیزانم می تونه کمک کنه رفاه بیشتری براشون فراهم کنم. این خلاف نظر نهالم و ناصرم هست.

نمی خوام به خاطر خودخواهی خودم و در کنارشون بودن، شرایط سختی برای اونها  به وجود بیاد. اما با دل خودم چه کنم؟ با نظر اونا چه کنم؟

 

پ.ن: همین جوری...

عزیز من ببخش اگه تلخی واژه با منه

درد و اگه داد بزنم، دیوار صوتی می شکنه**

 

*ترانه خشایار اعتمادی

**یغما گلرویی

عکس: خانم رستمی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط فرشید | 

شنیدم گفتی از عاشقی سیرم

نگفتی با خودت یه وقت میمیرم؟

حالا حق دلو از کی بگیرم؟

 

هنوز عرق سفر شمال به تنم خشک نشده، فردا صبح زود راهی شیراز میشم.

هر وقت به سفر فکر می کنم، دوری عزیزانم به یادم میاد

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر

که هر چه کرد او کرد*

اما هیچ چیز مثل سفر به من آرامش نمیده. فردا شب بر می گردم. در آخرین سفر تخت جمشید بی نظیر رو بعد از سال ها دیدم. فردا فرصتی برای این کار ندارم.

امروز عزیزی نصیحتم می کرد. می گفت به جای اینکه خودت رو در کار غرق کنی، دلت رو پرواز بده. محیطی تازه برای خودت فراهم کن.

فکر می کرد هنوز دلی مونده....

برای به دست دوست سپردن

دل زیادی می بایست

که نیست

که نداریم

که داده ایم از دست**

 

پ.ن: درخواست از عزیزان...

گه گاه می بینم دوستانی محبت کرده و منو در لیست پیوند هاشون قرار داده اند. ممنون میشم اگر کسی این لطف  رو کرده و من هنوز در پیوند های خودم وارد نکردم، به من خبر بده.

 

*مهدی اخوان ثالث

**مهدیه لطیفی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:33  توسط فرشید | 

تو را طلب نمی کنم

نه اینکه بی نیازم

صبورم*

 

به خاطر کاری که درتهران داشتم، تاساعت 00/8 صبح نتونستم راهی سفر بشم.

نرسیده به کرج، بارون شدید، حکایت ازیک سفر سخت می کرد. سعی کردم با احتیاط رانندگی کنم. وقتی فریبرز همسفر باشه، نه تنهایی رو حس می کنم و نه خستگی رو. اما در سفرهای تک نفره، علیرغم اینکه چند خواننده در کول دیسک یا  CD همراهم هستند!، ولی طعم تنهایی رو با همه وجودم می فهمم.

به علت لغزنده بودن جاده، با سرعت مجاز می رفتم و چاووشی برام می خوند:

کوله بار آرزوهات... روی دوشت

تا کجا ها رفتی با... پای پیاده

رفتی و به هرچی خواستی... نرسیدی

متأسفم برات... ای دل ساده**

دوباره بغض... گلو، و اشک، جلوی چشمامو گرفت.

ازلحظه ای که فرناز، خیلی آمریکایی... جواب نه رو داد، سعی کردم خیلی آمریکایی! با این قضیه کنار بیام. گه گاه بغض و قطره اشکی ... همین خیلی باکلاس تحمل کردم.

اما تنهایی سفر، هوای بارونی و آهنگ چاووشی ( مخصوصاٌ به این قسمت که رسید)...دیوونه ام کرد:

عاشق و  خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس،  دلک بی سر و سامون

دل زخمی... دل تنها و تکیده

دل گریون من و  ... هی دل گریون

تمام کلاس داشتن و آمریکایی گریه کردن و آروم بودنم، تموم شد...

ماشین رو گوشه ای پارک کردم و کاملاٌ "جهان سومی" و "زاده آسیایی" زار زدم... هوار زدم... گریه کردم.

کوله بار آرزوهاتو...... کی دزدید

دل دیوونه به گریه هات کی خندید

عاشقو خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس، دلک بی سر و سامون

تمام گریه به سبک  "جهان سومی" بیشتر از 10 دقیقه طول نکشید، اما هر چه بود، احساس سبکی عجیبی به من دست داد.  سبک شدم.  آروم شدم.

انگار تمام بغض و غم از دلم بیرون رفت.

همه در زایمان بچه میارن اما از اونجایی که هیچ چیز من به آدمیزاد نمیره، در این فارغ شدن فرنازم آزاد شد. از دست سماجت من راحت شد.

بقیه راه رو نه گریه کردم، نه غصه خوردم.

 عاشقی مالکیت نیست. فرناز رو آزاد کردم. حتماٌ لیاقتش رو نداشتم.  تصمیم گرفتم با "داشته هام" بسازم و عشق کنم نه با "از دست داده هام" زانوی غم بغل بگیرم.

در مسیر برگشت، با نهالم تلفنی صحبت کردم. وقتی دیدم چطور "دلواپسانه" از حالم می پرسه و در مورد برنامه های آینده حرف می زنه، فهمیدم که نباید ناشکری کنم. نهال رو دارم و ناصر رو و نوید رو و پیمانم.

با نهالم کلی خندیدیم. وقتی از امتحان فاینال علی (نامزدش)می گفت که روی بیمار و دندانش چقدر خوب کارکرده ، اما در پایان و از شدت اضطراب لب مریض بخت برگشته رو بریده بود.

نزدیک تهران شدم. باران همچنان می بارید. همون ماشین، همون CD همون خواننده ... اما این بار از متأسف بودن برای دلم نمی خوند. چاووشی این باربرای من و "داشته هام" می خوند.

من با تو خوشم...  تو خوشی... بادل من

از دست من و تو... غصه ها... خسته میشن***

عشق فرنازم همانند بزرگترین نعمت زندگی ام دردلم می مونه .

امافرنازم آزادِ آزادِ آزاده...

با عشقش زندگی می کنم. اما خودش آزاده.

 

پ.ن: برای دل خودم...

لوطی امشب دل پر دردی داره

ناله سردی داره...****

 

*از وبلاگ  قلم های کاغذی

 **ترانه متاسفم از چاوشی

***ترانه ای از فیلم سنتوری با صدای چاوشی

****دیالوگی از مرحوم علی حاتمی

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:1  توسط فرشید | 

گل های امروز ویلا...

زنجیر هایی که نماد پایبندی من در ایرانه...

حافظیه ویلا...

 

خسته تر از اونم که امشب سفر نامه یک روزه به شمال رو بنویسم. به امید خدا فردا شب براتون خواهم نوشت. سفر نامه ای که در اون یک زایمان!! داشتیم، از نوع طبیعی...فرشید خان فارغ شدند!...بدون سزارین...

مشتاق تر از اونم که به علت خستگی امشب، چیزی ننویسم.

 تا قبل از زایمان امروز، همچنان در بهت صحبت های فرناز بودم...هنوز باور نمی کنم...

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

او نیامده باشد

حتما، حالا

زیر باران مانده است

و نا امید و خسته

در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها...

مشکوکم...*

سال پیش در چنین روزهایی، مشغول انجام آزمایش در مورد احتمال ابتلا به سرطان پروستات بودم. اون هم در شرایطی که قرار بود پسر ها رو بعد از 14 سال تا چند ماه بعدش ببینم. مرحله اول آزمایش ها با اشتباه لپی من! در نحوه انجام تجویز های دکتر، باعث شد نتایجی  به دست بیاد که همه فکر کردیم، به احتمال قریب به یقین سرطان گرفته ام.

یک سال پیش این پست رو نوشتم و وصیت کردم اگر سرطان بر من غلبه کرد به عنوان آخرین پست  توسط برادرم رضا در وبلاگ قرار بگیره. خدا رو شکر که سرطان نبود. در ژانویه پسر ها رو دیدم. در نوروز نهالم و دوباره نویدم رو دیدم.حالا هم سرحال هستم.(حداقل از نظر جسمی)

به این ها که فکر می کنم ...کمتر غصه می خورم.

هنوز دلیل برای بودن هست...بد نیست اون پست رو بخونید. برای دیدن می تونید اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(1): برای خودم

چون خسته بودم، می خواستم کم بنویسم. خوب مرد حسابی سفر نامه رو می نوشتی...

 

پ.ن(2): برای شما همراهان مهربانم

 روبوسی عید به سبک جهان سومی و نمایندگان مجلس...

تبریک عید به سبک زاده آسیایی  رو ببینید. همین جا است.

 

*رسول یونان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:52  توسط فرشید | 

دنیا به کام اهل ناز              با ما بی دلان اهل نیاز

این قلب خونین باغ ما         داغ شقایق داغ ما

ای عاشقان...ای عاشقان...گلایه دارم از جهان. . . *

 

این چند روزه که به هم ریخته بودم، هیچ یک از اطرافیان کاری نکردند که دق و دلی خودم رو سرشون خالی کنم، تا امروز...

دیشب تا ساعت 00/5 صبح نخوابیدم. فکر،تصمیم گیری،افسوس خوردن،بیم و  امید، همدمان آخر شبم بودند.

ساعت00/7 صبح با یک تلفن و پیش اومدن کار فوری، از خواب بیدار و راهی شدم. قبل از ساعت 00/8 کار به پایان رسید. با خودم گفتم برای رفتن به دفتر زوده. به آپارتمان سهروردی رفتم تا یک ساعتی بخوابم.

یک ساعت همانا و تا ساعت 00/11 بلند نشدن ... همان . گرچه تلفن های گاه و بیگاه لذت خواب رو ازم گرفت.

ساعت00/12 به طرف دفتر ملک به راه افتادم. چراغ قرمز چهارراه  سبز شد . ماشین سوم پشت چراغ بودم. ماشین اول به راه نیافتاد. بوق...بوق...10 ثانیه از چراغ سبز رفت.

 بعد از 15 ثانیه راه افتاد. با آرتیست بازی ماشین وسطی رو گرفتم و نزدیک ماشین فرد خطاکار!! شدم . مرد 50 ساله ای بود. با صدای بلند گفتم: "پشت چراغ موبایل به دستت می گیری و میگی گور پدر همه".  بعد جوری پیچیدم جلوش که نزدیک بود به ماشین بغل دستی اش بزنه. گاز دادم و رفتم. در  آینه  دیدم به زور می خواد خودش رو به من برسونه. سرعتم رو کم کردم، که ببینم حرف حسابش چیه. نزدیک شد و با لبخند گفت:

" با موبایل صحبت نمی کردم. بنزین کم دارم، ماشین رو خاموش کرده بودم. منو ببخشید." گاز داد و رفت.

از خجالت آب شدم. دوباره از بین ماشین ها رفتم تا بهش رسیدم. پیچیدم جلوش. با قیافه متعجب گفت: "دوباره چه اشتباهی کردم؟". گفتم بزن کنار و جوری ماشینم رو حرکت دادم که مجبور شد در گوشه ای پارک کنه. پیاده شدم. بغلش کردم.  بوسیدمش و عذر خواهی کردم. گفتم تا نیای که بریم یه آب میوه با هم بخوریم، نمی ذارم بری.

 یک دعوت دوستانه زورکی یا زورکی دوستانه.

از شانس بد من، بستنی سنتی پرخامه! سفارش داد. من بدبخت آب پرتقال طبیعی خوردم. ( قابل توجه نهال خانوم!). با هم دوست شدیم. وقت رفتن گفت: "آدم عجیبی هستی. هم دعواکردنت درحد افراطه و آدم رو می ترسونه... هم محبتت عجیب و غریبه"

 

پ.ن(1): درس اول:

آهای جناب آقای فرشید حیرانی، رانندگی هر کس نشانه ای از شخصیت اوست. امروز بی شخصیت بودی.

 

پ.ن(2): درس دوم:

آهای فرشید خان، خوب به جمله اون مرد فکر کردی؟ معنا و مفهوم عامیانه اش این میشه "نه محبتت به آدمیزاد میره نه دعوا کردن و غضبت"

 

پ.ن(3):درس سوم:

هی...فرشید... به اعصابت مسلط باش. همه راننده ها که از جذبه  گرفتن تو نمی ترسند، آخرش یکی پیدا میشه و  پیاده میشه و کتکت می زنه.

 

پ.ن(4):برای عزیزان راه دورم. . .

بی تو نه امور این جهان لنگ شده

نه بین زمین و آسمان جنگ شده

نه کوه شده آب  و نه دریا شده خشک

اما دل من برای تو تنگ شده**

 

پ.ن(5): به سوی شمال زیبا...

 برای سر زدن به کارهای در جریان شمال و دیدار دوستان خوبم، فردا صبح راهی شمال زیبا میشم. عصر به امید خدا، بر می گردم.

 

*ترانه ستار

**هادی خرسندی

عکس: یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:48  توسط فرشید | 

با تمام وجود سعی می کنه نیفته...

به یه باد بنده...

روزی ...روزگاری برای خودش برگی بود...سبز

آخرین تلاش ها برای زمین نخوردن...

با تمام وجود، خودم رو مشغول کار کردم. برای راحتی بچه ها سعی می کنم تلاش بیشتری داشته باشم. برای بهتر شدن روحیه خودم، سعی می کنم به "داشته هام" فکر کنم نه به "از دست داده هام".

زندگی منتظر نمی مونه که من بشینم و غصه بخورم. زندگی به فکر شکسته های دل هیچ کس نیست.

زندگی با سرعت به رفتنش و به "دنبال خود کشوندنش" ادامه میده.

برای "عزیزان در کنارم مانده" به دنبال زندگی ...می دوم...

 

پ.ن(۱): یک سال پیش در همین روز...همین وبلاگ...

هر روز مطلب وبلاگم رو در سال گذشته و در همین روز مروری می کنم. نوشته زیر رو در قسمتی از پست 18 فروردین 1386 نوشتم. اون روزها در اوج خستگی تسلیم نشدم. حالا گر چه باختم اما  تا دقیقه نود مبارزه کردم. این نوشته اون روزه...:

"تا حالا شده یه دفعه حس کنی تمام دوندگیهات بیهوده بوده و از مقصد خبری نیست؟

تا حالا شده فکر کنی خسته تر از اونی که ادامه بدی؟

 تا حالا شده تصمیم بگیری بزنی زیر همه چیز و بگی هر چه باداباد . . .

تا حالا شده فکر کنی حالا که تو به هدفت نمیرسی، بذار آزاد باشه و اون به هر چی میخواد؟؟ برسه؟"

تا حالا شده بخوای دستاتو ببری بالا بگی . . . .تسلیم...

من حالا اونجوری ام .

طوری که دل تو خواست باشم نشدم

دلخواه دل تنگ خودم هم نشدم

حوا تو به خانه بهشتی برگرد

من هم متأسفم که آدم نشدم *

 

پ.ن(2): همین جوری...

دل و  حرمت شکستی تو... اینه رسم وفاداری؟

دلم زخمی دنیا بود...خیال کردم دوا داری...**

 

*سید مهدی نقبایی

**ترانه رضا صادقی

عکس: خانم رستمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط فرشید | 

بگذارید بگریم...بگذارید بگریم، به پریشانی خویش

که به جان آمدم از، بی سر و سامانی خویش

غم بی هم نفسی، کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم... غم پنهانی خویش

گفتم ای دل که چو من، خانه خرابی دیدی؟

گفت ما خانه ندیدیم، به ویرانی خویش*

 

نامجو در یکی از ترانه های قشنگش می خونه:

اینکه زاده آسیا رو میگن جبر جغرافیایی...

واقعا راست میگه ما جهان سومی ها هیچ چیزمون به آدمیزاد نمیره.

در کشورهای پیشرفته، وقتی عزیزشون میمیره...خیلی با کلاس میرن سر خاک...حتی لباسشون خاکی نمیشه.

یه دستمال کاغذی در میارن و خیلی محتاطانه! گوشه چشم رو پاک می کنند. حتی دولا نمیشن به قبر دست بزنند.

در کشورهای جهان سوم "زاده آسیایی"، 10 نفر باید بیان صاحب عزا رو بگیرن که خودشو نندازه توی گور! صاحب عزا هم عربده می زنه:

"ولم کنید .منم می خوام برم پیشش بخوابم".

 چنگ میزنه به سر و صورت...موهاشو می کنه.

حالا حکایت ماست...

فکر کردیم "عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد"...اما نکرد...

به من جهان سومی "زاده آسیایی" گفتند: به عنوان پدر بچه ها برات احترام قائلیم. اما احساسی نمونده برای ابراز عشق.

وقتی هم اعتراضکی کردم که پس اون همه قول و قرار چی شد؟ جواب گرفتم: تقصیر خودت بود که ما رو فرستادی...

دردم اومد. بد جوری دردم اومد.

ناصر در آستانه حساس ترین امتحان زندگیشه. نهال نگرانمه. اگر تمام صحبت های اون 15 دقیقه ویرانگر رو بگم، بچه هام به هم میریزن. پس خفه میشم.

ایمیل ناصر و تلفن نهال آرومم کرده...اما جای این زخم روی دل...به این زودی ها خوب شدنی نیست که نیست...

خیلی آمریکایی طرد شدم. خیلی آسیایی له شدم.

 

پ.ن(1):برای زخم دل خودم...

سر کوه بلند آهوی خسته

شکسته دست و پا، غمگین نشسته

شکست دست و پا دردست...اما

نه چون درد دلش، کز غم شکسته**

 

پ.ن(2): برای خوانندگان خوب وبلاگم...

از محبت این چند روزه ممنونم. من نگفتم از همین فردا نمی نویسم. اما از این به بعد ...نمی دونم...  دل نوشته هام میشه چیزی شبیه همین مطلب بی سر و ته امشب...خسته تون می کنه.

 

*ترانه زیبای افتخاری

**مهدی اخوان ثالث

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:1  توسط فرشید | 

ای عاشقان ای عاشقان...گلایه دارم از جهان

نا مردمی از هر کران آتش به دل ها می زند

تلاش ها نتیجه نداد

بی فرناز شدیم

نه اینکه فرناز نیست

فرناز هست

فرشید فرناز ندارد...

به همین سادگی...

باختیم...به همین راحتی...

 

از ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح 5 شنبه پانزدهم فروردین هشتاد و هفت، بی فرناز شدم.

همه چیز در 15 دقیقه به پایان رسید. حداقل برای من امروز همه چیز تمام شد.

مطالبی که در این 15 دقیقه رد و بدل شد، مثل راز در دلم میمونه.

ما اگر مکتوب ننویسیم، عیب ما نکن

در میان راز مشتاقان، قلم نا محرم است*

نمی دونم از عمر این وبلاگ چند روز دیگه مونده. انگیزه های نوشتن هم در من کم رنگ شدند. چند کلام ناگفته مونده که در این چند روز میگم تا خفه نشم. شاید بزودی همه از دست "هر شب نوشتن های من" راحت بشید.

حق من اینجور باختن نبود.

 خدایا تو شاهدی که همه تلاشم رو انجام دادم.

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید

یک جنگجو که نجنگید

اما...شکست خورد...**

 

غمگینم...

پ.ن:...

کامنتهاتون خوشحالم می کنه. اما لطفا در مورد فرناز چیزی ننویسید. از خودم بنویسید. برای من بنویسید.

 

*فیضی

**نصرت رحمانی

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:2  توسط فرشید | 

خاطره الکل نیست

خشک که شد

بپرد...*

 

چند روزی طول می کشه که دوری بچه ها، برام قابل تحمل بشه. هنوز گیج و منگم. یک لحظه خدا رو به خاطر محبتش و فراهم کردن دیدار نهال و نویدم شکر می کنم.

لحظه بعد با داد و هوار میرم سراغش و میگم:

"آهای عرش کبریایی...حق من دیدار جیره بندی بچه هام نیست".

سه روز سرنوشت ساز در پیش رو  دارم. باید با فرناز صحبت کنم. می خوام تکلیفم یکسره بشه. لحظه های سخت سرشار از اضطراب در انتظارمه.  اما بیشتر از این نمی ذارم فرشید له بشه. می خواستم صبر کنم تا بیاد دبی و رو در رو حرف بزنم. اما وقتی نهالم گفت که مامان گفته به خاطر شما بچه ها یک بار تا دبی میام... حس بدی به من دست داد. حس لگد مال شدن. حس لجن مال شدن.

 می خوام برای یک بار هم که شده از فرشید در مقابل فرناز دفاع کنم. امیدوارم که بتونم.

 

پ.ن(1):چرا می نویسم؟

 نمی دونم چرا این ها رو اینجا می نویسم. اما با نوشتنش... سبک میشم.

 

پ.ن(2): همین جوری!!

در  کشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد**

 

*از وبلاگ قلم های کاغذی

**از یادگار دوست شهرام ناظری( هر شب در این  وبلاگ گوش میدم.نوشتم که رسم امانت داری رو رعایت کرده باشم). شاهکاری ست از مولانا...

عکس: درسا حیرانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط فرشید | 

از لب دریا و ساحل، هر کی یک خاطره داره

آخه دست خیلی ها رو، توی دست هم میذاره

دریا حرفی دارم اما... واسه گلایه دیره

از خدا می خوام که هیچوقت، عشقتو ازت نگیره*

 

امروز مردم سیزده رو به در کردند. ما در هواپیما بودیم. چیزی هم برای به در کردن نداشتیم.

سال گذشته هم در همین روز نوشتم: در آن ناکجا آباد، روی دیوار خوندم:

سیزده را همه عالم، به در از شهر کنند

من همان سیزده ام کز همه عالم، به درم...

به ایران عزیز برگشتم. خدا رو شکر می کنم که سفر خوبی بود.

امشب آیدا برام کامنتی گذاشته که دوباره منو برد پیش نهالم.

یک ساعت پیش نهال بهم پیغام داده که :
Take care of farshid for me please =) یعنی مواظب فرشید باشید به خاطر من.

از فردا روز های کاری رو دوباره شروع می کنم. با یک دنیا انرژی که از نهالم گرفتم. با تمام وجودم براشون تلاش می کنم.

 

پ.ن: همین جوری!!...

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می برد و می دوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم**

 

*ترانه مجید خراط ها

**جلیل صفر بیگی

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:27  توسط فرشید | 

تو نگاه تو...تو نگاه من

رنگ باوری نمونده...نمونده

دست زندگی، گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده...نشونده...

 

نوید هم رفت. روزگار بدیه. در عرض 48 ساعت همه دل خوشی های آدم، تموم میشه. به همین راحتی.

نهال که می رفت، نویدم خواب بود. بعد از برگشتن، پشت میز کامپیوتر نشسته بودم، دلم گرفته بود. یه دفعه از خواب بیدار شد و اومد توی سالن. سلام کرد. خوشحال شدم که نویدم هنوز هست. اما امشب دیگه چشم انتظار کسی نیستم.

حالا روزگار...پاییز و بهار می گذره خبر نداریم

جز سپیدی موی تیره مون انگار که سحر نداریم

عجب عمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی

که موند و نا تموم شد...

فردا ظهر بر می گردم. 10 روز طلایی داشتم. مثل برق و باد گذشت. چشم به هم می زدی، یک روزش می رفت. 

عمر آن بود، که در صحبت دلدار گذشت

حیف و صد حیف، که آن دولت بیدار گذشت

آفتابی زد و ویرانه دل، روشن کرد

لیک افسوس، که زود از سر دیوار گذشت

خیره شد چشم دل از جلوه مستانه او

تا زدم چشم به هم، مهلت دیدار گذشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:17  توسط فرشید | 

هنوز

 به بودنت عادت نکرده بودم

تا به خود آمدم

نبودی...

 

نهالم به سلامت رسید. دیشب در نبودنش شب سختی رو سپری کردم. حالا آروم ترم.

 نه مثل یک دختر، مثل مادر توی فرودگاه و در لحظه های آخر دیدار، نصیحتم کرد.

نه مثل یک پدر، مثل پسر کوچولوی شیطون، ازش حساب می بردم.

خدا رو شکر می کنم که نویدم تا فردا شب در کنارمه. خدا رو شکر می کنم که بچه هام برگشتند.

 در مورد فرناز بعدا می نویسم.

امروز، مدام این آهنگ مرضیه توی گوشم بود...

دلم آروم نداره ...دلم آروم نداره

تا میگم غصه نخور...سر رو زانوم می ذاره...

من عزیزم راه دوره...دل من سنگ صبوره...

زندگی اینجوری خواسته

سر نوشت ها جور واجوره...

نویدم هم فردا شب بر می گرده. پس فردا ظهر، راهی میشم.

این هم قسمت من شده از زندگی...شکر...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:4  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

....................

نه...نه...

تمام شد...رفتی...

 

...و چه زود گذشت. نهالم رفت.

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست می داری

 و روز دیگر تنهایی

 به همین سادگی...

از حالا دو روز فرصت دارم تا با نویدم باشم، و بعد دوباره فصل تنهایی شروع میشه...گر چه این بار امیدوار تر از گذشته...

شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه

می  تونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:34  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

از من می پرسی

این عصا و عینک چیست

من از سال های بی باران

با تو چیزی نمی گویم

 

همه این چند روز با نهال بودن یک طرف، این دو ساعتی که امشب  با هم بودیم...یک طرف...

امروز از صبح همه با هم در امارات مال پرسه زدیم. شب خسته به خونه برگشتیم. نهال گفت یکی دو تا خرید کوچک در لامسی پلازا داره. برای اولین بار دو تایی با هم رفتیم.

عزیز دلم برام حرف زد:

"فرشید برگشتوندی! به ایران، تو رو خدا ولخرجی نکن. تورو خدا فکر سلامتی ات باش...باید وزن کم کنی...باید سالم بمونی".

بعد در مورد ادامه تحصیل و زندگی اش با من مشورت کرد...

نهالم داره میره...فردا شب پرواز داره...

عجب عمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که...

 موند و ناتموم شد

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط فرشید | 

بر روی کشتی جمع صمیمانه از هم پاشیده ما...

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

خدا ما را آفرید

و خود خواهی ما

مرز ها را...

 

در کنار تمام لحظه های خوشی که در کنار بچه ها دارم و شوخی های بامزه نهال و شیطنت های نوید، صحنه هایی پیش میاد که اشکم رو در میاره و قلبم به درد میاد.

دیشب نهالم در ایمیل بچه های فریبرز، عکس بچه های فرید و فرهاد رو دید. از ته دل قربون صدقه شون می رفت. بعد یک دفعه چشمش به عکس فرهاد افتاد. با تعجب گفت: "عمو فرهاد چقدر پیر شده"! بعد با گریه به داخل اتاق رفت. قلبم از دیدن این صحنه درد گرفت.

48 ساعت دیگه جیره و سهمیه من از لمس نهالم و بودن با  عشق زندگی ام به پایان می رسه.

خدایا... "دل مستحق این همه آزار نبود"...

سعی می کنم نهالم اشکم رو نبینه...اما لحظه های سخت دارن نزدیک میشن...نگید ناشکرم...باور کنید خیلی سخته...

تا ندیده بودمش... نمی دونستم چی دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:31  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

 

روز های اقامت نهالم، به سرعت در حال سپری شدن هستند. کم کمک اضطراب رفتنش، وجودم رو در بر می گیره.

نویدم یک روز دیر تر خواهد رفت و این خودش کمک بزرگی ست که ساعات اولیه رفتن نهال رو راحت تر پشت سر بذارم.

امروز در مورد مسایل مهمی با هم صحبت کردیم. بیشتر از سنش می فهمه و پخته اظهار نظر می کنه.

برای عزیز دلم بر روی کشتی تولد کوچکی گرفتیم.

مادر خوشحاله. نهال و نوید با فریبرز عشق می کنند.

ایام به کام است. گر چه کوتاه...

کاش همه آدم ها در وقت داشتن ها ، قدر داشته ها رو می دونستند تا بعد ها با التماس به قسمتی از داشته ها، دلخوش نباشند...

آقا فرشید با توام...

 

پ.ن: جواب کامنت ها...

شروع  کردم به جواب دادن تدریجی کامنت ها...از محبت همه عزیزانم ممنونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

همه بر می خیزند

همه سلام می کنند

همه می خندند

حالا که آمده ای

مگر چه خبر شده است؟...

 

امروز نهال و نویدم رو به صحرای زیبای دبی بردم. خنده های نهالم بارها اشکم رو در آورد. وقت شام، دو ظرف برداشتم. خانم دکتر  پشت سر من اومد و با تحکم گفت: "چرا دو ظرف"؟ وقتی دیدم مسئول غذا نگاه می کنه، گفتم:

 For my wife…

با اخم قشنگ "فرنازی" و با صدای بلند گفت: وایفت کجا بود؟ یه ظرف رو بذار سر جاش

با التماس گفتم: "نهالم دو روزه من سیر نمی شم. گشنمه". با تحکم جواب داد: "چرا کاری می کنی همه اش دعوات کنم"؟

مثل سگ!!  ازش می ترسم. این ترس قشنگ ترین ترسیدن دنیاست.

روزهای خوبی رو در کنار عزیزانم سپری می کنم. نهال مراقب غذا خوردنمه. کره قدغن شده. شیرینی محو شده.

نوید دلش می سوزه و با نهالم دعوا می کنه که زیاد به من سخت نگیره.

این ها نمونه ای از گذران روزهای مردی است که دلش رو مثل بقیه فرصت های زندگی اش از دست داده، اما این روزها در کنار نهال و نوید، طعم شیرین زندگی رو با تک تک سلول های تنش حس می کنه.

مردی که مراقبت دخترش باعث میشه تا عرش بالا بره. مردی که...

روز های خوبی رو می گذرونم. روزهای شیرینی که با سرعت نور در حال گذرند.

 

پ.ن: فردا جواب کامنت این چند روز همه عزیزانم رو خواهم داد.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:9  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

چه لباس های مهربانی پوشیده اند

همه این کلماتی که از تو می گویند

 تا این لحظه دسترسی به اینترنت نداشتم...

از دیروز معنی زندگی ام رو فهمیده ام. با نهالم زندگی می کنم.

دیروز ساعت 9 صبح؛ به همراه مادر به دبی  رسیدیم. به همت یکی از عزیزان و از طریق سایت فرودگاه جان.اف.کندی، مسیر حرکت نهالم رو تعقیب می کردم.

"هواپیما، اقیانوس اطلس رو رد کرد. الان بالای اروپا رسیده...اطلاعات پرواز اختصاصی شما"...

ساعت هفت و نیم در فرودگاه دبی بودیم. هر چه به لحظه دیدار نزدیک تر می شدم، اضطراب بیشتری وجودم رو در بر می گرفت. اما قبل از دیدن نهال و بعد از فرود هواپیما، با چند اس.ام.اس دخترک شیطونم، حال و هوای من به کلی عوض شد، و تشویش و نگرانی از تنم بیرون رفت.

همیشه فکر می کردم نهال هم مثل ناصر در لحظه ورود، خجالتی و کم رو باشه. اما هر چه کم رویی و خجالت ناصر خان شبیه من شده، نهال خانوم در پر رویی و حاضر جوابی به عمو فریبرزش رفته.

از لحظه نشستن هواپیما، با نهالم از طریق اس. ام اس و تلفن در تماس بودم.

به نهالم گفتم:"اگر در قسمت کنترل پاسپورت و ویزا آدرس محل اقامت رو خواستند شماره من در دبی رو بده".

نهال جواب داد:"فرشید، نگران نباش.بهشون میگم:(السلام علیک)...اون ها کارم رو راه میندازن.

از دیروز هر عربی رو دیده بهش السلام علیک گفته. اگر این چند روز، ما رو به کتک خوردن نده، شانس آوردیم.

شوخی های نهال در جواب اس.ام.اس های جدی من حال و هوامو بهتر کرد. شوخی های نهالم وقتی تمام شد که گفت "چمدون ها رو گرفتم و دارم میام". گفتم زود بیا نهالم 15 سال انتظار، بسمه. جواب داد: "می دونم فرشید...می دونم...دارم میام"...

لحظه دیدار، همونی بود که در فیلم پست قبلی نشون دادم. وقتی بغلش کردم بی اختیار بردمش روی هوا . فقط می گفت"فرشید پیشتم.گریه نکن".

سکوت سر شار از نا گفته هاست...

نهالم آمد. با یک دنیا شر و شور. تا ساعت 5 صبح اجازه نداد کسی بخوابه.

مرتب می خندید. گر چه وقتی فیلم لحظه ورود رو دید، چشمان قشنگش پر از اشک شد.

خدایا خوشحالم که نهال زندگیمو به من بر گردوندی.

فردا صبح نویدی هم به همراه دختر خاله اش ندا، میان.

لحظه های خوشی رو می گذرونم. دیگه از خواب نمی پرم که ببینم همه چیز خیال بوده. حالا گرمای وجودش رو حس می کنم. به لحظه خداحافظی هم کاری ندارم. اما به خداوندی خدا قسم این لحظه ها مثل برق و باد می گذرند.

 

پ.ن: برای پسر مرد خودم...ناصرم...

این لحظه های شیرین وصل رو از تو دارم. مردونه به قولت عمل و همه رو راهی کردی. به وجودت افتخار می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

خداحافظ

ای همه شب هایی که...                             

با هم گریه کرده ایم...

 

امشب گزارش دیدار  رو می نویسم.

30 ثانیه فیلم  لحظه ورود نهالم بیشتر از 30000 کلمه با شما حرف می زنه. برای دیدن  فیلم، اینجا  رو کلیک کنید.

خوشحالم...دعا کنید این لحظه ها مثل برق و باد نگذره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:36  توسط فرشید | 

حالا که آمده ای

گریه نمی کنم

این باران                                               

از آسمان دیگر است...*

 

این عکس، شرح دیگه یی هم نیاز داره؟...

و سر انجام...انتظارم به پایان رسید. نهالم آمد.

امشب رو به من حق بدید از لحظه لحظه بودنش، لذت ببرم. فردا شب گزارش کامل می نویسم...

 

*محمد رضا عبدالملکیان

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط فرشید | 

از خونه ما نا امیدی ها سفر کرده

گویا دعاهای من خسته اثر کرده

من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا

آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن را

بعد از گسستن ها...آن دل شکستن ها

فردا تو می آیی...فردا تو می آیی

بعد از جدایی ها، آن نا مرادی ها

 فردا تو می آیی...تو می آیی...*

 

تا ساعتی دیگه، دوباره عازم دبی هستم. (شدم مارکوپولو)...اگه خدا بخواد تا کمتر از 24 ساعت دیگه...نهال خانوم میان.

با نوشتن نمیشه همه حرفامو بگم

روی کاغذ با قلم...حس دستامو بگم...**

 

روز خیلی سختی رو سپری کردم. مشکلاتی هست که نمیشه به هیچ کس گفت...

دردی است در دل اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

اما به یاری خدا، کوتاه نیومدم و مسئله رو حل کردم. اجازه نمیدم هیچ مشکلی آرامش این روزهامو به هم بزنه. گرچه وقتی بعد از ظهر از درد ناگهانی قلبم مجبور شدم ماشین رو به کناری بزنم تا قرص زیر زبونی استفاده کنم، کمی ترسیدم. اما می دونم حداقل تا پایان این دو هفته بیمه عرش کبریایی هستم. دیگه هم عصبانی نمیشم. هر کی عصبانی بشه خره...

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من

زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من

با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم

 امشب تا میشد گل توی گلدون ها جا دادم

بعد از جدایی ها...

فردا تو می آیی...تو می آیی...

 

پ.ن: دعا کنید...

 برای قلبم و التهاب لحظه های دیدار...دعام کنید...

 

*ترانه فردا تو می آیی از عقیلی

**ترانه فریدون فرخزاد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 21:58  توسط فرشید | 

۴۰۰

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها

زخمی از زمانه و خسته از خیال ها

چون حکایتی مگو رفته از یادها

برگ بی درختم و در مسیر باد ها*

یک سال دیگه هم رفت...

سال نو اومد...

اما زخم های سال های گذشته...

همچنان بر دل...جای پا دارند

با تاخیر 4 ساعته "ایران ایر"، ساعت 5 صبح به ایران عزیز برگشتم. خواستم بخوابم. یادم اومد اولین روز سال مصادف شده با چهارصدمین پست این "دل نوشته ها"...

در صدمین پست براتون نوشتم:

"امروز صدمين پست دل نوشته ها مو بايد بنويسم . وقتی در دبی،  خاطرات روزانه رو  نوشتم و به ناصر دادم، اصرار پسرم در مورد نوشتنم رو ديدم. ياد حرف چند سال پيش فرنازم افتادم كه مي گفت: فرشيد بنويس . . . بنويس . . بنويس . . .

 روز نهم بهمن ماه 1385، اولين پست رو نوشتم. به همت آقا رضای حيرانی، وبلاگم رو راه اندازی كردم كه بعدها با پیگیری و سماجت دكتر كياسالار و پدرام عزيزم سايتم راه اندازی شد.  گرچه هنوز علاقه ام به وبلاگم سرجای خودشه.

روزهای اولی كه  می نوشتم، فكر می كردم فقط بچه ها در آمريكا و نهايتاً رضا و فريبرز خواننده خواهند بود. اما امروز ديدم آمار كلی بازديد كنندگان به 5000 نفر رسيده. در اينجا دوستان ناديده مهربونی پيدا كردم كه با اونها به طرز عجيبی احساس نزديكي مي كنم. تا قبل از نوشتن وبلاگم، غصه های ناشی دوری از عزيزانم رو به درونم مي ريختم. اما الان حس می كنم با نوشتن آروم تر ميشم. عليرغم خستگی ناشی از كار و فشارهای گوناگون زندگی، سعی كرده ام هر شب يك دل نوشته داشته باشم. سعی كردم هيچ كامنتی رو بدون جواب نگذارم. گرچه بعضی از دوستان گفته اند اين بی كلاسی  است كه جواب تمام كامنت ها يك به يك داده بشه. اما من حاضرم اين بی كلاسی رو تحمل كنم ولی احترام مخاطبم رو نگه دارم. در اين مجموعه مجازي كه از خيلی تجمع های حقيقی خالصانه تر و صادقانه تر هست، دوستان خوبی پيدا كردم كه یک خانواده صميمی رو با هم تشكيل داده ايم. كسی چه می دونه شايد دعای خير يكی از همین عزيزان در بهبودی من موثر بوده و شايد وقتی ديگر در رسيدن من به عزيزان دور از من هم تأثير گذار باشه.  

صدمين پست رو تقديم مي كنم به تمام كسانی كه همراهم بودند و همراهم هستند. اونهايی كه زحمت مي كشند و كامنت می گذارند و خستگی رو از تنم به در می كنند. اين يكی دو روز با تداعی سفر تلخ بچه هام، دلم گرفته، اما سعی می كنم بعد از گذران اين روزها شادتر بنويسم. . مطمئن هستم دل گرفتگی و غم اين روزها از بين ميره... نظر به لطف خدا دارم كه از اين حال بيرون بيام. 

دلم گرفته،........خدایا تو دلگشایی کن

 من آمدم به اميدت ، تو هم خدايی كن" **

 

در پست دویستم نوشتم:

"امروز که دویستمین پست رو می نویسم، به مرز 14000 بازدید کننده رسیده ام. از همه شما همراهان خوبم تشکر می کنم که با حضور هر روزه و کامنت های زیباتون، منو تشویق کردید که در هر شرایطی، هر شب براتون بنویسم.

می نویسم . . . می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از فاصله ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد***

 

در این دویست دل نوشته، از روزهای سختی که احتمال مبتلا شدن به بیماری سرطان رو داشتم، براتون نوشتم. از لحظه های سخت دوری. از روزهای قشنگ انتظار. . . در تمامی اون لحظه ها با من بودید.

به خاطر همه چیز ممنونم. همه تون رو دوست دارم. بیشتر از اونی که تصورش رو بکنید .اما... همچنان دلم گرفته.

اشک می ریزم و

نمی فهمم

برای کدام یک

از غصه هایم ****

 

در پست سیصدم از دلم براتون نوشتم:

"سعی کردم به تک تک کامنت ها حتی در حد یک کلمه پاسخ بدم که مخاطبم بداند برای حضور و وقت گذاشتنش احترام قائلم.

حالا که به سیصدمین پست این دفتر رسیدم، در آستانه 5000 روز جدایی هم قرار گرفته ام . ( ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود). . .

به لطف خداوند شاید تا دو هفته دیگه، پسرانم رو بعد از 14 سال دوری در آغوش بگیرم. اگر عمری باقی باشه لحظه لحظه اون 12 روز رو براتون خواهم نوشت از تک تک شما عزیزان که خوانندگان دل نوشته هام بودید و با کامنت های پر مهرتون منو همراهی کردید تشکر می کنم. بسیاری از شما خوبان رو ندیده ام، اما با تمام وجودم حستون می کنم و دوستتون دارم.

 

پ.ن(1):برای بانو در پست سیصدم...

بهانه این دل نوشته ها تو بودی بانو...مگه میشه حالا که رسوای عالم شدم در این پست از تو ننویسم؟

رسوا ترین شدم

که نزدیک ترین راه بود به تو*****

 

پ.ن(2):برای دل پاره پاره خودم و سخت جانی اش...

آی  دلکم،از این همه صبوری تو ممنونم. آهای دل پاره پاره...یه چیکه دیگه مقاومت...بچه ها دارن میان...

صبح زود

وقتی که باد

تو کوچه صداش میاد

میرم و فوری در رو وا می کنم

داد می زنم

آی نسیم سحری

یه دل پاره دارم...

چند  می خری؟”******

 

حالا به پست چهارصدم رسیدم. همین الان آمار رو دیدم به مرز 45000 بازدید رسیده. به عشق شما می نویسم.

تا کمتر از دو روز دیگه نهال زندگی ام رو می بینم. در سخت ترین شرایط با من بودید. از تک تک شما ممنونم.

در این پست باید از عزیز همراهی که همراهی اش با ما نیمه تمام موند، یاد کنم. فردا چهلم ققنوس سفر کرده است. این شعر زیبای برادرم فرید رو به عزیزان بازمانده ققنوس تقدیم می کنم:

به کجا برم غمم را چو تو دست من نگیری

به چه طاقت آورم من که بمانم و بمیری

همه اشک می فشانند که ترا زدست دادند

همه درد من از آن است که ندیدمت به پیری*******

 

*ترانه سالار عقیلی

**هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

***ترانه شکیلا

****کتایون آموزگار

*****آسیه امینی

******عمران صلاحی

*******فرید حیرانی

عکس: خانم رستمی

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 5:43  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
باغ گل سرخ
بهناز
نسیم سحری
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني