![]() |
![]() |
|
| بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند |
|
چو خورشید غروب آن شب... وداعی تلخ می کردم تو با من گریه می کردی تو آگه بودی از دردم... ساعت 10 شب رسیدم. یک سفر 18 ساعته که با همت رضا حبیبی، موفقیت آمیز بود. سفر نامه این سفر رو فردا شب براتون می نویسم.در 48 ساعت گذشته 6 ساعت خوابیدم. امشب فقط کامنتهای عزیزان رو جواب دادم. 35 سال پیش، خواننده ای به اسم افشین ترانه ای اجرا کرد، به نام"وداع تلخ".این آهنگ، در این سفر خیلی منو به هم ریخت و دلتنگ تر از دلتنگم کرد. تو ای همراز دیرینم...تو ای زیبای شیرینم در این شب های تنهایی...نمی دانی چه غمگینم چو خورشید غروب آن شب...وداعی تلخ می کردم تو با من گریه می کردی...تو آگه بودی از دردم کسی اینجا غم بی همزبانی را نمی داند کسی ما را به باغ مهربانی ها نمی خواند پس از تو هر کجا رفتم...همه رنگ و ریا دیدم به شهر آشنایی ها...همه نا آشنا دیدم بیا ای شوق دیرینم...که می دانم پشیمانی یه یاد ماجراهایی ...که می دانم که می دانی... تو ای همراز دیرینم...تو ای زیبای شیرینم... شعرش زیباست. من که با صدای زیبای خودم!!خوندمش خیلی کیف کردم!! پ.ن(1):برای خدا،خدایی کردن کاری نداره در پست "دل رمیده ما راصبور نتوان کرد" ، عزیزی به نام ققنوس کامنتی گذاشته و به دیدن من در اتوبان همت اشاره کرده. بدون اینکه منو بشناسه. دنیای کوچیکیه. از نظر احتمالات انجام چینین چیزی بسیار بعیده... اما اتفاق افتاد. باز به همین نکته می رسم که برای خدا...خدایی کردن کاری نداره. خدایا یه کمی خدایی لطفا...دیدار رو می خوام.خدایا من که به جز تو کسی رو ندارم که ازش بخوام .من فقط راه خونه تو رو بلدم...همین. آری می شود می شود با خیال تو تمام جاده های جهان را پیمود تنها به من بگو در کدام آبادی پنهان شده ای؟ به کسی نگو من از جغرافیای جهان فقط راه خانه ام را بلدم* پ.ن(2):معرفی وبلاگ عکس رضا حبیبی عکس های زیبای رضا حبیبی رو در وبلاگ من زیاد دیدید که محبت کرده و نام وبلاگ من رو زیر عکس ها نوشته. برای دیدن کامل عکس های رضا اینجا و اینجا رو ببینید. *امیر آقایی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:30 توسط فرشید |
|
|
عقربه ساعت عشق،نبضش تو دستای توه لحظه به لحظه قلب من،غرق تمنای توه امشب باید برم شمال تا نامه ای رو به رضا حبیبی تحویل بدم. شاید بتونه یک کار ادرای چند روزه رو خیلی زود انجام بده. رضای حیرانی هم از 7 صبح دنبال کارهام بوده و نیومده خونه(ساعت 11 شبه)...به خاطر همین روم نمیشه بگم همراه من بیاد. این پست رو وقتی می خونه که من توی جاده هستم.از اون سفرهای تنهایی نیمه شب رو در پیش دارم. گر چه به شوق دیدار عزیزان میرم، اما رفت و برگشت رو در تنهایی به سر می برم و این سخته. فردا ظهر بر می گردم. پ.ن(1):ک...مثل کسالت... گرچه امروز صبح یک ساعتی رو در آرامش کامل به سر بردم، اما بعد از اون دوباره همه حالت های بد یک جا اومدند سراغم . از خودم بیشتر از همه خسته ام... تو خالی از آهنگ من خالی از شعر خانه خالی از ساز دیگر چه داریم برای... با هم... بودن...* پ.ن(2):ترس از لحظه دیدار... توی سایتی، عکسی دیدم که سربازی از جنگ جهانی برگشته بود و وقتی خواست دخترش رو بغل کنه، دختر از ترس گریه کرد.می دونم بچه ها از دیدنم نمی ترسند! اما نگران برخورد نوید و پیمانم هستم و نگران حالت خودم در اون لحظه...دیدار مرد هایی که در آخرین دیدار، کودکانی بودند شیرین زبون و حالا مردهایی هستند، بلند قامت تر از من... از بار آخری که تو را دیدم دردی شده برای خودش دردم شاید مرا ببینی و نشناسی مردی شده برای خودش دردم** *فریبا عرب نیا **علیرضا آدینه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:17 توسط فرشید |
|
|
تو خاطراتمون فقط، صبوری سهم من شده خدا کنه یه روز بگن، جدایی ریشه کن شده دخترم، ایران را دوست بدار...همچنان که من و مادرت دوست می داریم... یکشنبه اول آذر ماه،ساعت 5 بعد از ظهر،خبر قتل داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری به مثابه بمبی در فضای خبری کشور منفجر شد.داریوش فروهر با 26 ضربه چاقو در طبقه پایین خانه شخصی اش به قتل رسیده بود.پروانه اسکندری نیز با 25 ضربه چاقو و به شیوه ای مشابه، در طبقه بالای همان ساختمان کشته بودند. یک ماه بعد وزارت اطلاعات با انتشار اطلاعیه ای مسئولیت این قتل ها را متوجه نیرو های خود سر در این وزارت خانه کرد.* 33 سال قبل از مثله شدن به دست نیروهای خود سر!!داریوش فروهر از زندان رژیم شاه چنین نامه ای به دختر 4 ساله اش نوشت: دخترکم پرستو:امروز چهارمین سال زندگی تو آغاز می شود و من دور از تو در زندان به سر می برم. حتی نگذاشته اند برای چند لحظه روی قشنگت را ببینم و آن را غرق بوسه کنم.شاید هنوز ندانی زندان چگونه جایی است و از اینکه در چنین روزی پدرت در کنار تو نیست و به شادیت نمی کوشد،گناهکارش بدانی.اما امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این نوشته کوچک را خواندی، از آنگونه انسان هایی باشی که به دیگران بیش از خود می اندیشند و از اینکه بارها به زندان رفته تا دیگران آزاد باشند،احساس سر افرازی کنی... دخترم ایران را دوست بدار هم چنانکه من و مادرت دوست می داریم.. می بوسمت...13 فروردین 1344...زندان قزل قلعه روحشان شاد... خود نه از امید رستم ، نی ز غم وین میان خوش دست و پایی می زنم...** پ.ن(1):برای عزیز دل دوست داشتنی ام... دلتنگتم...بد جوری هم دلتنگتم...کاش می فهمیدی...حس خودم رو به خودت... چنان زیبایی که نمی توانم به یادت بیاورم تصویرت سر می رود از آیینه*** پ.ن(2):برای دل رمیده خودم... کاش میشد دل رو کشت و دفنش کرد. خاک مرده سرده... مصیبت دگر است این که مرده دل را چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد توان گرفت رگ خواب برق را صائب دل رمیده ما را صبور نتوان کرد...**** *هفته نامه شهر وند.شماره 25 **احمد شاملو ***عمران صلاحی ****صائب تبریزی عکس: رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:10 توسط فرشید |
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل،دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این،دست به دعاها بردن همه آرزو هام، با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه حراج اموال احمد شاملو در خبر ها آمده بود: پسر احمد شاملو در تاریخ 30 آبان ماه، در دادگستری کرج اموال احمد شاملو رو به مزایده و حراج می گذارد. علت این مسئله مشکلات مالی پسر شاملو ذکر شده... چشمه ساری در دل و آبشاری در کف آفتابی در نگاه و فرشته یی در پیراهن از انسانی که تویی قصه ها توانم کرد غم نان اگر بگذارد* در انتظار دیدار...قلبم می لرزد... کمتر از یک ماه....به پایان انتظار 14 ساله مونده...باورم نمیشه...14 سال پیش اگه دستامو باز می کردم، هر سه رو با هم در آغوشم می گرفتم. خدایا در لحظه دیدار با سه جوان برومند که روبروم هستند، چه جوری برخورد کنم. اول کدومو در آغوشم بکشم و بو کنم؟. هی قلب اگه اینجوری طپش بگیری که کار من زاره. الان فقط تصور دیدار هست و تو در التهابی.وای به لحظه دیدار...کم نیار...کم نیار...کم نیار... صبر تلخ شیرین می شود وقتی که می دانم می آیی ثانیه ها را می چشم غذای روحم آهسته آهسته جا می افتد شعله اشتیاق را زیاد نمی کنم می سوزد** *احمد شاملو **فریبا عرب نیا عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:29 توسط فرشید |
|
|
تقدیم به فرید و فرهاد که تلفن های دیشبشون،مادر رو خوشحال کرد. نامش صدر هر چه نام است او زیبا ترین کلام است...مادر...مادر...مادر...
تولد مادر... امروز تولد مادر بود. از مادر چند باری نوشتم. تولدش مبارک. خدا برای ما نگه دارش باشه. خدا فرصت دوباره دیدار مادر رو به فرید و فرهاد بده. خدا توان نوکری کردنش رو به من بده.عاشق لحظه هایی هستم که به خاطر سیاست یا فوتبال بحث می کنه. متاسفانه استقلالیه. ریز ترین اخبار رو دنبال می کنه. چند هفته پیش به من می گفت: "چرا فرزاد مجیدی به جای استقلال به تیم علی پروین(استیل آذین) رفته!..." تاج از فرق فلک برداشتن تا ابد آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن جاودان در اوج قدرت زیستن ملک عالم را مسخر داشتن بر تو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه مادر داشتن* دماوند مهربان...ترسناک نشو... در مورد خطر آتش فشانی دماوند نوشته بودم. روزنامه اعتماد ملی با شدت بیشتری به این مطلب اشاره کرده . اما گزارش سایت های دولتی که معمولا با احتیاط هم می نویسند جالبه. میتونید اینجا رو بخونید. پ.ن:...... من در آینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم، می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم** *فریدون مشیری **حمید مصدق عکس:رضا حبیبی...با رحمت به روح پاک مادرش که مادرم رو مثل مادر دوست داره...و مادر هم اونو مثل پسر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:30 توسط فرشید |
|
|
دماوند ! ... تو مهربان باش ... صبح ها که به دفتر کارم می رسم، اول کنار پنجره می ایستم و اگر غبار و آلودگی هوا اجازه بده، برای چند ثانیه قله زیبای دماوند رو تماشا می کنم. روزنامه اعتماد ملی چند روزی است که از فعل و انفعالات دهانه قله زیبای دماوند می نویسد و از سکوت مسؤلان. افراد بومی دود و بخار متصاعد شده از دهانه کوه زیبا رو دیده اند. کارشناسان از احتمال خطر سخن داده اند. دماوند! تو مظهر زیبایی و اقتدار این ملت کهن هستی. در این روزهای لبریز از خستگی و ناامیدی و التهاب، حداقل تو بر این مردم خسته دل ... نبار. اجازه بده فقط از زیبایی تو بهره بگیرند. دو هفته رژیم غذایی ... یک کیلوگرم اضافه وزن ! تمام دستوراتی رو که دکتر رضا داده بود، رعایت کردم. پریشب دکتر سری به ما زد. هزار جور سؤال و جواب. معلوم شد تنها موردی که رعایت نکردم، برداشتن مشتی پسته و بادام و بادام هندی ناقابل در سوپر مارکت بوده. دکتر گفت هر یک مشت آجیل، معادل یک پرس چلوکباب!! کالری داره. دیشب به مسؤل سوپر گفتم هر بار که من مقداری پسته و تنقلات بر می دارم، به همون میزان در نایلکسی بریز و تعداد دفعات رو بشمار. شبیه تحقیقات علمی! نشون داد هرشب با رعایت رژیم غذایی صادرشده از سوی دکتر معادل 6 پرس چلوکباب! تناول فرموده ام. پ.ن (1): خیالت راحت بانو ... بی خوابی شبها،اذیتم می کرد. این روزها آنقدر خسته به خونه می رسم که با لباس و نیمه بیهوش، روی زمین می افتم و خوابم می بره.خیالت راحت بانو. نگران بی خوابی ام نباش. ( چقدر مضحک و خنده دار... مگه نگرانم بود؟) اشتیاق سرکش دیدارت مهار ناشدنی است دست کم کسی سرزنشم نمی کند چون شبانه به دیدارت می شتابم در کوچه خواب * پ .ن (2) : ... برای فاصله ها ... برای جدا مانده ز یاران ... برای ... عشق ، بیقراری ، حوصله ، فاصله ... اینها واژه های هر روزه زندگی مردی است که دلش را مثل بقیه فرصت هاش از دست داده . دست تو با من چقدر فاصله دارد تا آنجایی که عشق حوصله دارد جمع کنم کاش تکه های دلم را کار بزرگی است، هفت مرحله دارد ** * انونو کوماچی ( ترجمه صفاری) ** پژک صفری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:7 توسط فرشید |
|
|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست خود کرده را تدبیر نیست هر ایمیلی که از ناصر میاد و روز شمار پایین صفحه رو می بینم، طپش های قلبم شدیدتر میشه. خدا رو شکر می کنم که بعد از مدتها انگیزه " بودن" رو در من زنده کرد. خسته بودم از روزمره گی . سعی می کنم به جای افسوس خوردن بر 14 سال از دست داده، به 12 روز دیدار فکر کنم .( کمی مسخره است ... این قناعت ... اما آیا چاره دیگری هم هست؟ ... خود کرده را تدبیر نیست.) ... چه تصورات و آرزوهایی داشتم برای فرناز ... برای بچه ها... برای زندگی... عشق را بدون بزک می خواستیم دنیا رابدون تفنگ روی دیوارهای سیاه گل سرخ نقاشی کردیم رهگذران به ما خندیدند به ما خندیدند رهگذران ما فقط نگاه کردیم جاده ها دور شهر گره خورده بودند در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم " قطاری که نتواند ما را از اینجا ببرد قطار نیست." * پ.ن: پر پرواز پر پرواز ... رهایی ... آزاد شدن ... هر کسی لیاقت پرواز رو نداره، به جز اونهایی که لایق پریدن هستند. خدایا ... پرواز را از خاطرم مبر. موش به سوراخش می خزد لاک پشت به لاکش و شترمرغ سر در شن فرو می کند اما قناری را اگر بترسانند می پرد به آغوش آسمان ** * رسول یونان ** علی محمد مؤدب عکس : یلدا محمدزاده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:0 توسط فرشید |
|
|
شب به این دیوونه دل گفتم اون فردا میاد... گفتم از صحرا میاد... گفتم از دریا میاد شب رسید و شب رسید و شب گذشت آسمون آبی نشد این شبای مه زده...بی تو مهتابی نشد* بد ترین فکر اونه که فکر کنی عزیزت همیشه در کنارته و تصور کنی، همیشه فرصت هست برای اینکه بهش بگی دوستش داری. دیدار عزیزان نزدیکه...اما هنوز فرصت سوزی هایی که کردم اذیتم می کنه. حتی اگر چند ثانیه هم وقت دارید به عزیزتون بگید که دوستش دارید. آخرین روزهای بودن بچه ها در ایران بود. توی اتاق دراز کشیده بودم و به آینده نا معلومم فکر می کردم. پیمانم هنوز نمی تونست درست حرف بزنه. اومد بالای سرم نشست. گفت:"آبا"...نگاهش کردم. به زحمت توی دست های کوچیکش 52 برگ ورق پاسور رو نگه داشته بود. اشاره کرد بیا بازی. گفتم:پیمان حوصله ندارم. سرم رو بر گردوندم. با نا امیدی نگاهم کرد.با یه دستش سعی می کرد ورق ها رو نگه داره.دست دیگرش رو روی زانو گذاشت. آهی کشید و بلند شد ورفت. 14 سال از اون روز گذشته. بی اغراق، هر هفته این صحنه به یادم میاد. از خودم بدم میاد. مثل آدمی که برای فراموشی غصه هاش مست می کنه و تا مستی هست، همه چی از یادش میره...سفر میرم، خودم رو در کار غرق می کنم. اما شب که میرسه، تنها که میشم ...همه چی دوباره بر میگرده... کاش نیرویی بود منو قانع می کرد و راه حل نشون می داد که چگونه خودم رو ببخشم. خسته ام...بد جوری خسته ام. خسته خسته... بگذارید بگریم به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر در میان با که گذارم غم پنهانی خویش گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟ گفت:ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش...** پ.ن(1):برای خودم... گله از هیچ کس نمی تونم بکنم که هر چه کردم، خودم با خودم کردم...درد های من درد هایی هستند که مثل خوره روحم رو عذاب میدن.برای فرار از اونها هیچ راهی به نظرم نمی رسه. درد های من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم درد های من نگفتنی درد های من نهفتنی است*** پ.ن(2):...دلتنگی...انتظار...تشویش...انتظار... دو روزه که این مصرع از غزل آخرین پست دکتر رضا کیاسالار رو با خودم زمزمه می کنم. بعد از تو با دنیا...حسابی بی حسابم من... غزل کامل رو در اینجا می تونید بخونید. *لیلا کسری **اطهری کرمانی ***قیصر امین پور عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:9 توسط فرشید |
|
|
زخم روی ستون ها...دل آدمو زخمی می کنه....کنده شدن سر سربازان و شیرها...یادگاری نوشتن ها روی سنگهایی که عظمت ایران رو به یاد میارن...دلم گرفت.مثل دل شما که الان عکسی رو میبینید که نمونه ای از خروار است... سالها بود حافظیه رو ندیده بودم. حضرت حافظ رو دوست دارم وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری ست رنجیدن * حافظ انگار زمانه ما رو می دید. شاید هم همیشه آسمان به همین رنگ بوده... می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری... همه تزویر می کنند** صدا و سیمای مهربان قبل از اینکه به مزار حافظ برسیم استخر کم عمق زیبایی رو به من نشون داد که در کف اون مقدار زیادی پول خرد ریخته بودند. به من گفت به شما پول خرد میدم. نیت کنید بعد سکه رو به داخل آب بندازید. اگر درست گفتید که سکه از کدوم طرف می افته حاجتتون روا میشه. چشمامو بستم با همه وجود نیت کردم...فرناز... بچه ها ...پایان روزهای هجر... بعد به آرومی چشمامو باز و دستمو به طرف راهنمای خودم دراز کردم تا سکه رو بگیرم. گفت: ببخشید هر چه کیفمو گشتم سکه پیدا نکردم. خودتون ندارید؟گفتم بگذریم بریم سر مزار حافظ...با خودم فکر کردم جای صدا و سیما در مجموعه کاری من خالیه. در کنار فریبرز و رضا و رضا حبیبی و یلدا و مسیح و بقیه...همین یک دیوونه رو کم داریم که کلکسیونمون کامل بشه.بر مزار سلطان عشق ایستادم و فاتحه ای خوندم.خواستم راه بیافتم صدا و سیما با تعجب گفت:برای حافظ فاتحه نمی خونید؟با خنده گفتم همون جور ایستاده خوندم. مگه قراره به سبک عهد دقیانوس دولا بشم، بشینم یه سنگ ریزه پیدا کنم. هی به قبر بزنم که بفهمه من اومدم و بعد فاتحه بخونم؟ قبل از بیرون رفتن فالی گرفتیم که فردا شب به اون اشاره می کنم. به طرف تخت جمشید به راه افتادیم. صدا و سیما با سرعت و بدون ترس رانندگی می کرد. جنس روسری ایشون از اونهایی بود که هی لیز می خورد و راهنمای من با اعتماد به نفس عجیبی فرمان رو ول و دو دستی روسری رو درست می کرد.با هر بار درست کردن روسری، ماشین به چپ و راست می رفت و صدای ماشین های پشت سر رو در می آورد.سبک رانندگیش هم کامپیوتری بود. یعنی حتی با چشم بسته هر ترمزی رو با همه وجودت حس می کردی. و هر حرکت دوباره ای رو نیز به همین ترتیب .به دروازه قرآن که رسیدیم گفتم: با توجه به لیز بودن روسری اجازه بدید من رانندگی کنم و شما دو دستی به روسری به چسبید. خوشبختانه قبول کرد و بقیه راه رو من هدایت کردم. به تخت جمشید که برسید، دلتون می گیره.اول از همه یاد سر سرباز هخامنشی افتادم که در حراج لندن فروخته شده بود.اما چون قراره مطلبی ننویسم که منجر به تشویش اذهان عمومی بشه... لا جرم خفه میشم هنوز کلام در خم بیان مانده است و سکوت انتهای سخن است اگر کسی بشنود*** در بیشتر قسمتها همه آثار آسیب دیده اند. یک جا خانواده ای رو دیدم که روی یکی از تخته سنگ های با شکوه، بساط نهار پهن کرده و ساندویچ و چای می خوردند. از اون طرف دو خارجی رو دیدم که با چه احتیاط و حسرتی، دیوار ها رو لمس می کردند. بازدید ما یک ساعتی طول کشید. چند کتاب و cd برای نویدم خریدم و به شیراز برگشتیم.مسیر برگشت رو هم خودم رانندگی کردم. ساعت 3 در محل قرار بودم. میزبان من یک انسان به تمام معنا بود که در تمام زندگیش به جز راه راست قدمی بر نداشته و به همین دلیل از نظر مالی زندگی رو باخته بود. از اون آدم هایی که هنوز صداقت و راستی براشون ارزش هست. نسل و اعتقادی که رو به انقراض میره. در شرکت فهمیدم صدا و سیما دختر میزبان من هست.برای نهار گفتند غذا از رستوران بگیرند یا دست پخت صدا و سیما رو میل کنیم. دومی رو انتخاب کردم. گر چه با خودم فکر کردنم صدا و سیمایی که از ساعت 10 با من بوده حالا چی میخواد بده من بخورم؟ اسم غذا رو یاد نگرفتم. یه نوع ماهی که روی بدنش با سبزی بسیار خوش مزه ای پوشش داده شده بود. به دستور دکتر رضا باید فقط 6 قاشق برنج می خوردم. شاید به علت خستگی سفر بود که فقط عدد 6 در ذهنم باقی مونده بود. 6 کفگیر برنج و یک ماهی درسته به این بزرگی!! نهار رژیمی من رو تشکیل می داد. به لطف خدا حضورم اثر بخش بود و کارها به خوبی انجام شد.ساعت 6 فرودگاه بودم .گرچه تاخیر 3 ساعته پرواز خستگی سفر رو به تنم باقی گذاشت.اما لذت بازدید از حافظیه...تخت جمشید...سبزی پلو با "ماهی سبزی ریخته روش" و حرف زدن های یک ریز و بدون وقفه صدا و سیما و رانندگی بدون دست راهنمای سفرم...همه یادگاران این سفر کوتاه اما لذت بخش بودند. پ.ن:به بهانه کامنت پر مهر دوستم.... معمولا همه در وبلاگ برام کامنت میذارن. اما دوست نادیده ای به نام حسین در وب سایتم کامنت زیبایی برام گذاشته و من رو به صبوری دعوت کرده.حسین عزیز... احساس سوختن به تماشا نمی شود... باور کن درد بزرگتر از این حرف هاست. مگر لطف خداوندی به دادم برسه. خدا به لطف کند چاره دل صائب که مبتلاست به دردی که آه نتوان کرد**** *حافظ شیرازی **حافظ شیرازی ***هنگامه هویدا ****صائب تبریزی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:44 توسط فرشید |
|
|
بدون شرح...این لوح و نوشته رو امروز در تخت جمشید دیدم. به فرهنگ کشورم و تاریخ دیارم افتخار کردم.و بعد افسوس خوردم....بگذریم... ساعت 5 صبح...منزل مادر... با کابوس بدی از خواب پریدم.در خواب دیدم یکی از اقوام که به رحمت خدا رفته،در می زنه. در رو باز کردم و از خوشحالی زنده بودنش اونو در آغوش کشیدم.اما منو بغل نکرد و گفت: باید بریم. من اومدم تو رو ببرم.نیم ساعت ازش وقت گرفتم.مامان،رضا و فریبرز رو صدا کردم.در خواب با عجله عجیب و غریبی، کارها رو به اونها سپردم. شیون مادر در خواب قلبم رو به درد آورد. کم کم این کابوس تکراری داره نگرانم می کنه... با حرکت "آنا"روی سرم و حس کردن ناخن های تیزش روی صورتم از خواب پریدم.طوطی زیبای من، منو از کابوسی وحشتناک نجات داد. کابوس بدی بود. امیدوارم "عرش کبریایی" تا بعد از دیدار بچه ها،بی خیال بردن من به اون دنیا باشه. ساعت 6:45 دقیقه...منزل مادر... فقط آنا هست که بیقراری می کنه تا من نرم.چند بار توی قفس گذاشتمش.در رو دوباره باز کرد و روی شونه هام نشست.به هر ترتیبی بود راه افتادم.همیشه و در هر سفری،دلم برای غریبی خودم می سوزه.فرناز بد جوری بد عادتم کرده بود که همه چیز آماده باشه.حتی جوراب ها رو به دقت انتخاب میکرد که با لباس هام جور باشه. ساعت 7:45 دقیقه...فرودگاه مهر آباد... خیلی زود رسیدم.همیشه در وقت سفر، زود تر راه می افتم و حساب احتمالات رو می کنم.کاش این دور اندیشی رو در زندگیم داشتم. گوشه ای نشستم و مشغول کتاب خوندن شدم.صدای خانمی رو از پشت سرم شنیدم:حاج محسن؟ آقایی جواب داد: جان حاج محسن... خدا خیرت بده منو داری می بری مسافرت اما... حاج محسن حرف خانم رو قطع می کنه:دیگه اما نداره...2 روز به فکر خودت باش فقط... بی اختیار بر می گردم و نگاهشون می کنم.باید بالای 70 سال داشته باشند.رگ فضولی ام گل کرده. کتاب رو می بندم. 10 دقیقه ای با نگاهم، اونا رو زیر نظر می گیرم که ببینم "حاج محسن"عیال عاشقش رو کجا می بره....زیارت مشهد یا سفر تفریحی. اما در کمال تعجب مقصد اونها بیرجند هست.حالا فلسفه این سفر چیست و چرا عیال حاج محسن این قدر از این سفر راضی ست... نفهمیدم. اما یکبار دیگه هم از دهان "حاج محسن"و در جواب صدا کردن همسرش ..."جان حاج محسن" رو که از ته دل می گفت شنیدم. عشق سن و سال نمی شناسه. ساعت 8:15 دقیقه...سالن ترانزیت... بد جوری گرسنه هستم.گر چه کم کم دارم عادت می کنم.بوفه سالن همه چی داره.انواع آب میوه،شیر کاکائوی داغ، پیراشکی تازه...ای دکتر رضا...خدا بگم چه کارت کنه. ساعت 10:30 فرودگاه شیراز... پرواز به موقع و بدون تاخیر انجام شد. آفرین به ایران ایر.وارد سالن میشم. قراره با من تماس بگیرند و به دنبالم بیان.چند لحظه صبر می کنم. موبایلم به صدا در میاد. یک خانم خوش صدا میگه:جناب حیرانی به شهر ما خوش آمدید.جلسه راس ساعت 3 برگزار میشه . الان یک پراید سفید در مقابل پارکینگ منتظر و در اختیار شماست.مایل هستید تا ساعت 3 برای استراحت به هتل تشریف ببرید و یا برای دیدن اماکن زیبای شیراز همراه باشید. با ناراحتی گفتم:خانم محترم حوصله بازدید از اماکن تاریخی رو ندارم. لطفا بگید همکارتون منو به هتل ببره. همون صدا جواب داد :همکاری نیست. من خودم جلوی پارگینگ با پراید در خدمت شما هستم. آب و هوای شیراز جوری هست که صدام ملایم تر و مهربان تر میشه:خانم عزیز من الان از سالن بیرون اومدم شما کجا تشریف دارید؟ دو دقیقه بعد توی پراید بودم. صاحب اون صدای زیبا، سیمای زیبا یی هم داشت . صدا و سیمای زیبا. صدا و سیما گفت: تا نیم ساعت دیگه شما رو به هتل می رسونم .اما کاش حوصله داشتید اماکن زیبای شیراز رو می دیدید.تا ساعت 3، چهار ساعت فرصت هست. با خنده گفتم: اصلا حوصله رفتن به هتل رو ندارم. بریم مکان مورد نظر شما!!. صدا و سیما گفت: شما انتخاب کنید. و چند دقیقه بعد دیدار از حافظیه و تخت جمشید در دستور کار 4 ساعته ما قرار گرفت.(پایان قسمت اول). پ.ن(1):کمی شیطنت از عمران صلاحی... آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم حوا خودش بهشت است...* پ.ن(2):یه چیکه دروغ... با تمام وجودم دارم سعی می کنم...تو هم با کارهات کمکم می کنی که...اما هنوز موفق نشدی... نگرانی هایم را دور می ریزم نداشتنت را نادیده می گیرم قلبم را سرکوب می کنم دلتنگت نمی شوم ...................... ......................... ............................ این روزها... دروغ هایم زیاد شده اند** *عمران صلاحی ** از وبلاگ دوست نادیده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:12 توسط فرشید |
|
|
بهشت خدا را نمی خواهم اگر مادرم آنجا نباشد* کمتر از 40 روز به دیدار پسرانم مونده.یه لحظه خودتون رو جای من بذارید تا ببینید چی میگم و چه می کشم. "احساس سوختن به تماشا نمی شود". پیمانم...وقتی می رفت، 2 ساله بود و حالا روزگار می خواد اونو 16 ساله و به صورت سهمیه بندی فقط 12 روز تحویل من بده. دیروز به عزیزی گفتم: نمی دونم با یک نو جوان 16 ساله چگونه باید رفتار کنم؟نویدی 6 ساله من در آستانه 20 سالگی به دیدار پدری میاد که 14 سال پدری به اون ها بدهکاره. لحظه دیدار رو که تصور می کنم، ضربان قلبم آنچنان بالا میره که می ترسم از قفسه سینه ام بیرون بزنه. باید به دکتر رضا بگم به جای این رژیم های شکنجه دهنده برای لحظه دیدار،داروی آرام بخش به من بده.من که 14 ساله دلتنگی هامو با تلفن و تبریک هامو با ایمیل انجام دادم، حالا چگونه حس و گرمای وجودم رو به اونها انتقال بدم؟ باور کنید سخته...خیلی هم سخته... امروز کامنت زیبای فریبا عرب نیا روحیه مضاعفی به من داد. از روزهای رفته نگو از روزهای مانده بگو با چند ماه خداحافظی کنم به چند خورشید سلام تا بیایی...** جای خالی... کاش حالا که عرش کبریایی گوشه چشمی به من کرده...کاری می کرد فرناز و نهالم رو هم در این سفر می دیدم.این روزها جای خالی اونا بیشتر عذابم میده....اما شکر... دو فنجان چای تنها منم و از تو جای...*** برای دل پر از تب و تاب خودم... از طرف خودم از دل تنگم تشکر می کنم که این چنین "جان سخت"...روزهای تلخ دوری رو تاب آورده... حساب زخم دل ما که می تواند کرد شمار موجه دریا که می تواند کرد ستاره های فلک را شمردن آسان است حساب داغ دل ما که می تواند کرد...**** *"به بهشت نمی روم،اگر مادرم آنجا نباشد".این شعر زیبا از شادروان حسین پناهی هست.اما چون مطمئن نیستم به بهشت برم به شکل بالا تغییرش دادم **فریبا عرب نیا ***یارتا یاران ****صائب تبریزی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:13 توسط فرشید |
|
|
۲۷۶ اسم این سینی رو گذاشتم"سینی انتظار".عینک مال مادر هست و اون گوشی مختص مادر که از ساعت 12 اومدن منو کنترل کنه. حتی با اومدن ماشین به حیاط آروم نمیشه...تا خودم رو ببینه که پیاده میشم...(مادر چیز خوبی است*). دل گیر ترین لحظه های شب و روز من...45 دقیقه ای ست که آخر شب از جاجرود به تهران بر می گردم.خستگی روزانه،با دلگیری شبانه دست به دست هم میدن و دقایق سختی رو برام رقم می زنند.بعضی وقتها اونقدر حواسم پرت میشه که بوق یا نور چراغ ماشین ها منو به خودم میاره. تمام دلتنگی ها در این مسیر به سراغم میان، تا برسم به خونه.مهم نیست ساعت 12 باشه یا 1 بعد از نیمه شب.دلتنگیت تسکین پیدا میکنه،وقتی می بینی مادر با همه خستگی باز بیداره و چشم به راه. همون داستان همیشگی شروع میشه.به مادر میگی "مامان چرا نخوابیدید؟به خدا من راضی نیستم". مادر انگار نه انگار که تو اعتراض کردی جواب میده"غذا می خوری گرم کنم؟.سالاد توی یخچاله.تورو خدا سس اضافه بهش نزن. بعد می شینی پیشش.از سیاست میگه و آخرین اخبار ورزشی.اگر هم تلفنی شده باشه یا از فریبرز یا رضا گلایه ای داشته باشه برات تعریف می کنه. اگه اون روز فریبرز تماسی نداشته باشه می پرسه"فریبرز خوب بود؟" بعد میگه بچه ها از آمریکا تماس نگرفتند؟و تو با سر جواب میدی. وقتی پله ها رو خسته خسته به طرف اتاقت در طبقه بالا طی می کنی،صدای همیشه مهربونش رو می شنوی که داد می زنه"رضا بیا سینی چای فرشید رو براش ببر بالا، خسته اس".رضا تا میاد از بالا بیاد پایین، تو فرصت رو برای شیطنت مغتنم می شمری و با مظلومیتی که بد جنسی در اون موج می زنه: میگی "مامان حتما داره با تلفن صحبت میکنه ولش کنید".همین شیطنت کافیه تا مامان دوباره داد بزنه رضا تلفن رو ول کن بیا چای فرشید رو ببر.و رضا میگه مامان به خدا دارم میام.صبر کن. خیلی تنهام. اما وقتی حس می کنم مادر هست و چه عاشقانه هست...خدا رو شکر می کنم و مادر رو ...عبادت. اینجا معبد عبادت منه... از معبری غریب رسیدم به معبدی بر در نوشته بودند: لطفا به جای کفش پا را در آورید* آخرین تلاشهای مردی که خسته خسته خسته است... حس میکنم نود دقیقه بازی تموم شده...دارم وقت های اضافی و تلف شده رو می گذرونم. آخ که یگ گل دقیقه نود، چه حالی میده.وای که رسیدن... وقتی که از نفس افتاده ای ...چه لذتی داره. من در شعر خود قدمی از شادی و غم فراتر نگذاشته ام شادی و غمی که مرا به تو می رساند** 4946 روز انتظار... برای دیدن کسانی که دیده تو بودند... بعضی وقت ها آدم از پوست کلفتی و مقاومت خودش در حیرت فرو میره... صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم خوش به سر بهانه نشسته است طاقتم زندان بی در است،کدورت سرای هجر من چون در این طلسم فتادم، به حیرتم *** *عمران صلاحی **بیژن جلالی ***وحشی بافقی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:10 توسط فرشید |
|
|
می نویسم ...می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از فاصله ها خواهم گفت... گریه این گریه...اگر بگذارد... یکی از اون روزهای خوب اون وقتها...به من گفت: "فرشید یعنی دارم خواب می بینم که این همه خوشبختم؟".دستش رو به آرومی فشار دادم و گفتم:"بیداری عزیزم...بیدار".بعد توی دلم گفتم:"خدایا این روزهای خوب رو از ما نگیر...اما گرفت... ما در خواب همدیگر را دیدیم ما خواب های همدیگر را دیدیم یکی از ما وجود ندارد یا تو یا من و این بیداری کاملا مشکوک است بیا به خواب هایمان برگردیم به سرزمین ماه و قصه...* مردم اندر حسرت فهم درست... سال ها پیش رفتم خونه ی خاله جان. روی درب اتاق دکتر رضا کیا سالار (که اون روزها محصل بود و برای ما...رضا کیا)...با خط خوشی نوشته بود:مردم اندر حسرت فهم درست... پرسیدم: رضا کیا! اینو کی گفته...گفت:پسر خاله...مولوی...( اون روزها که در اوج بودم و رضا کیا محصل...منو پسر خاله صدا می کرد...بعد ها که به زمین خوردم و همه یه جور دیگه شدند...باز هم منو پسر خاله صدا می کرد...این روزها که به لطف خدا دوباره بلند شدم...باز هم منو پسر خاله صدا می کنه...در یای معرفته این دکتر رضا کیا... مردم اندر حسرت فهم درست...همیشه یادمه این جمله و این روزها بیش از همیشه حسش می کنم ... پیاده روی شلوغ با عابرانی که هیچکدام تو را نمی فهمند ......................... آه...زندگی** پ.ن(1): مشترک مورد نظر همچنان گرسنه می باشد... با دستور رژیم غذایی دکتر ظالم دوست داشتنی،همچنان روزهای سخت گرسنگی رو سپری می کنم.امروز هر کسی رو می دیدم به نظرم خوردنی می اومد!! پ.ن(2):همین جوری... فرشید صبر کن... فرشید صبر... فرشید... گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است...*** *رسول یونان ***سعدی شیرازی عکس : یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:58 توسط فرشید |
|
|
من ولی منتظر بارانم... امروز دوستی بعد از یک سال به من تلفن زد و از دوستی گلایه می کرد که هر دو سال ها دوست من بوده اند. از اون روزهای شیرین دانشگاه.از ماهی 450 تومن هزینه تحصیلی گرفتن و همه رو به محتاج ترین فرد گروه دادن.دوست اولی از دست دوست دومی گریه می کرد.مشکل زیاد جدی نبود.کمی خیانت مالی به اضافه چاشنی خیانت ناموسی!!نتیجه اش هم فرو پاشی یک زندگی. به همین سادگی.روزگار غریبی ست نازنین. چرا در شعر از شیطان نمی گویند شیطان که خداوند کار جهان را به او سپرده است...* حرف دل رو به هیچ کس نمیشه زد،که "هوا بس ناجوانمردانه سرد است".گیرم که بتونی و بزنی ...گوش شنوایی هم هست؟ آیا غم باغ،هر خسی می شنود؟ درد دل پخته، نارسی می شنود؟ گفتی که خموشند دل آگاهان نیز گیرم که بگویند،کسی می شنود؟** پ.ن(1):برای پسرانم... بچه ها! دکتر رضا کیاسالار برای اینکه یه کمی خوش هیکل بیام پیش شما،دستور رژیم غذایی داده ...الان که دارم براتون می نویسم"گرسنه ترین پدر دنیا"هستم. حالا اگه شما یه بابای خیلی تپل رو ببینید مگه چی میشه؟...گشنمه... پ.ن(2):برای خودم که همچنان امیدوارم،و برای او که هر بار "به طریقی دل ما می شکند"... نمی دونی چقدر استادانه دلم رو می شکنی و افسوس که نمی تونم دم بزنم.اما یه روزی از این کارها خسته میشی...من می دونم...خدا کنه اون روز همه چیز دیر نشده باشه... یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید من ولی...منتظر بارانم*** *بیژن جلالی ** محمد رضا محمدی نیکو *** عمران صلاحی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:43 توسط فرشید |
|
|
برای خورشید شعری خواندم رفت پشت ابر گریست...* تمام دیشب رو از ذوق و شوق دیدار بچه ها نخوابیدم. نمی دونم چرا لحظات اینقدر کند می گذره.تا 45 روز دیگه عزیزانl رو در آغوش خواهم گرفت. برای تک تک دقایقش برنامه ریزی کرده ام.خدایا کمک کن نقشه هام انجام بشه. قلب خسته با معرفت من...تا اینجا منو کشیدی، این یکی دو ماهه رو آقایی کن و کم نیار... امشب خیلی خسته ام. این بار فقط خسته جسمی و اثرات نخوابیدن دیشب...یه عالمه حرف برای نوشتن داشتم .اول با تذکر دوستان یادم اومد دیگه نباید در مورد مسائلی بنویسم که باعث بشه از سرم بوی قورمه سبزی بلند بشه.بنابراین قسمتی از مطالب ذهنم رو حذف کردم. بعد یادم اومد حالا که خوشحالم با ابراز دلتنگی ام خواننده های وفادار وبلاگم رو اذیت نکنم. باز هم قسمتی دیگه از دل نوشته هام حذف شد. خواستم برای فرنازم بنویسم. دیدم انگار حرف منو نمی فهمه که هیچ چیز نمی گه.جمع بندی کردم، چیزی برای نوشتن نموند. کلمات امشب یاری ام نکردند این کلمات خائن چه به گوش تو می رسانند که حرف های مرا نمی فهمی** برای پاییز... در وسط پاییز هستیم. اوج برگریزان.نهایت دلتنگی... به حق این پاییز ای آنچه از منی باز با من بیامیز*** برای دل همیشه منتظر خودم... قیصر امین پور رو به خاک سپردند. کم کم خاطراتش رو هم به فراموشی می سپارند. دلم نیومد این شعر قشنگش رو ننویسم.منو یاد خودم میندازه و دل خوش باورم... قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام**** *کتایون آموزگار ** از وبلاگ دوست نا دیده ام *** یارتا یاران **** قیصر امین پور عکس:ارسالی از نیاز |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:40 توسط فرشید |
|
|
حکایت دل می کنند دانه های سرخ انار...* در یکی از دعاها خطاب به خدا گفته شده: ای کسی که رحمتت بر غضبت پیشی دارد... من به فدای رحمت عرش کبریایی...اون جوری که من در پست قبلی برای خدا قاطی کردم، اگر می خواست به سبک و سیاق زمینی ها بر خورد کنه، الان به جرم جو سازی و اقدام علیه....به نا کجا آباد پرتاب شده بودم. اما خدای مهربون جوری برخورد کرد که انگار جذبه گرفتن من، جواب داده... بعد از یک هفته بی خبری از بچه ها و مشخص نشدن وضعیت سفرشون...دیروز ایمیل ناصر با سر فصل"دبی ما داریم می آییم"...دلخوشی رو به زندگی رنگ و رو رفته من برگردوند.بچه ها بلیط گرفتند.گر چه کار نهالم هنوز درست نشده...گر چه نهال گفته با فرناز میاد...اما هر چه هست، بعد از 14 سال انتظار نوید و پیمانم (به همراه ناصر) رو خواهم دید.خوشحالم و می دونم همه عزیزانی که دل نوشته هامو دنبال می کنند، از این خبر خوشحال میشن. تا آمدنت چهار فصل سال را می شمارم بارها و بارها...** در انتظار لحظه ای هستم که عزیزانم رو در آغوش بگیرم.این بار برای ابراز علاقه ام نیازی به استفاده از تلفن و ایمیل نیست.گرمای تنشون رو حس می کنم. این بار با کلمات جنگ و جدل نمی کنم و از کم آوردن کلمات برای بیان احساسم عصبی نمیشم. با نوشتن نمیشه همه حرفامو بگم روی کاغذ با قلم حس دستامو بگم... این بار (اگر مشکلی پیش نیاد)، نا رسایی کلمات رو با حسم جبران خواهم کرد...یه گندم از حسم... کوه، رسا سنگ،رسا نغمه آب ها، رسا ................. برگ، رسا ساقه،رسا قامت آرزو،رسا ..................... آه ای کلمات نا رسا...*** برای دلتنگی عزیز راه دورم... نهالم...چقدر خوب بود همراه بچه ها بودی.مرده شور هر چی بوروکراسی و قوانین دست و پاگیر رو ببره...در انتظار اومدنت می مونم...و همچنان در انتظار... از این کوچه تا آن جا که راهی نیست تنها یک ورق سپید دست و پا می کنم و یک دل سیر، می نویسمت چه بخواهی چه نخواهی من شاعر سرگردان همیشه قبل از این که باران ببارد از پچ پچ کلاغ ها فهمیده ام که یک جای دوری دلت،سخت گرفته است****
پ.ن:...باز هم قیصر امین پور... روزنامه "تهران امروز "در شماره امروزش مطلب بسیار زیبایی از "رضا حیرانی"در رابطه با عزیز سفر کرده به چاپ رسونده. برای خوندنش اینجا رو ببینید. * از وبلاگ لبخند **فریبا عرب نیا ***عمران صلاحی ****امیر آقایی |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:55 توسط فرشید |
|
|
همدم نمانده... چاه هم نامطمئن است... در ایران زنده خوب و مرده بد نداریم * جمله بالا، از زنده یاد جلال آل احمد هست. با سفر زود هنگام قیصر امین پور، همه طرفدار و مریدش شدند.کاش قدر عزیزان زنده رو هم بدونیم. دلم گرفته ای دوست...هوای گریه با من... امروز بی خودی بیخودی، دلم گرفته...خدایا...گوشه چشمی به این بنده خودت داشته باش. باباجان!آخه چقدر فشار. بزن توی کامپیوترت ببین من کیم؟ نه ایوب هستم نه دیگر پیامبرانت که نمونه صبر باشم. بسه دیگه عزیز دلم. آخه من قربون اون عرش کبریای ات برم. ببین با کی طرفی.یه بنده کوچیک بی ارزش به نام فرشید حیرانی.بسه عزیز دلم بسه. ارسال کن برای من با نامه سفارشی یک خرده مهربانی بیا...این هم نشانی...** پ.ن:...م...ن...ک...م...ن...م...ی...ا...ر...م ما را به سخت جانی خود...این گمان نبود. از پا نمی افتم. نمی دونم قدرت عشقه یا پوست کلفتی من و یا انتظار یک پدر از خدای مهربان ...هر چه هست ...هنوز قدرت انتظار رو دارم.گر چه ...تو رو ندارم بانو... من هنوز توان دارم من هنوز امید دارم من هنوز آرزویت را دارم ................................ من هنوز...تو را ندارم...*** *جلال آل احمد **عمران صلاحی ***از وبلاگ دوست نا دیده ام عکس:یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:23 توسط فرشید |
|
|
چه غربتی است،عزیزان من کجا هستند؟ تمام دور و برم پر ز جای خالی ها...* از مرگ هر کسی دلم می گیره.فکر می کنم شاید من جای اون بودم.بعد به خودم میگم خدا کنه این سفر کرده داغ دیدار عزیزانش رو نداشته باشه.(شاید خود خواهی منه...نمی دونم). حالا اگه خبر مرگ مربوط به آدمی باشه که هم سن تو هست،بیشتر دلم می گیره. و اگه خبر مربوط به شاعری باشه که به درد آشناست...بیشتر و بیشتر دلم می گیره... صبح رو با اس.ام اس دکتر رضا کیا سالار شروع کردم: از رفتنت دهان همه باز انگار گفته بودند...پرواز پر........................واز قیصر امین پور در گذشت... دلم گرفت از سفر زود هنگام قیصر... در وبلاگ های مختلف در مورد سفر ش زیاد خوندم. باران عزیز نوشته"به که باید تسلیت گفت؟ به ایران...". به این جمله زیبا اضافه می کنم باید به ایرانی تسلیت گفت . در هر جای دنیا...که قیصر از بزرگان شعر این دیار بود. رضا حیرانی هم مطلب قشنگی در مورد این سفر زود هنگام در کافه کلمه نوشته. یک شب به رضا گفتم برای وبلاگم اسم می خوام بدون لحظه ای فکر گفت: بنگر چگونه دست تکان می دهم...گویی مرا برای وداع آفریده اند. امشب گفتم رضا قیصر رفت. تازه دیروز کتابش رو خریده بودم و کتاب رو نشون دادم.بدون لحظه ای درنگ کتاب رو باز و به این غزل زیبا اشاره کرد. آقا رضا بلده چه جوری اشکمو در بیاره. دلم خوش است به گل های باغ قالی ها که چشم باران دارم ز خشکسالی ها به باد حادثه بالم اگر شکست،چه باک خوشا پریدن با این شکسته بالی ها چه غربتی است،عزیزان من کجا رفتند؟ تمام دور و برم پر ز جای خالی ها... پ.ن(1):کتاب خریدم...شاعرش سفر کرد... دیروز کتاب شادروان امین پور رو خریدم...امروز رفت.می خوام فردا بگردم، ببینم "معجزه هزاره سوم هاله دار"کتابی نوشته یا نه... پ.ن(2):به یاد همه عزیزان سفر کرده... تقدیم می کنم به همه عزیزانی که عزیزی رو از دست دادند...یا عزیزی رو دور از خود به انتظار نشسته اند... تو می روی ساکت و بی هیاهو و می دانی که صبح بی تو... رنگ بعد از ظهر یک آدینه را... دارد *در شعر قیصر امین پور به جای هستند، رفتند ...نوشته شده...اما خدا رو شکر که عزیزان من هستند و هنوز امید هست.نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:56 توسط فرشید |
|
|
بین ما فاصله عشقه فاصله یک پنجره اس تا پنجره یک قدمه اما این پنجره بسته اس... ................................... فاصله شد یه عالمه...* آقا رضا درس می دهد... این روزها رضا،آسایشش روانی نیست. با آن چنان پشت کاری به دنبال کارهاست، که باور کردنی نیست.در این روزهای سخت انصافا باری از روی دوشم برداشته. اگه فریبرز اینجا بود پیشنهاد می داد برای اینکه خودش و من هم از این حالت سر درگمی بیرون بیاییم بهتره بررسی کنیم ببینیم چه تغییری در زندگی رضا رخ داده!! که تلخ لطفا به شیرینی بیارید... تبدیل شده. خوانندگان محترم وبلاگ، بدونند اگر فریبرز حرکتی برای تغییر روحیه اش انجام بده!! (یا من)...اصلا ربطی به تنوع طلبی نداره. به امکاناتی هم که بزودی از طرف دولت مهر روز برای تجدید فراش آقایان فراهم میشه،مربوط نیست!!** لحظه دیدار نزدیک است... دیروز با فرنازم صحبت کردم. گفت: "بچه ها دیشب شام اینجا بودند".(اصلا هم نگفت جای تو خالی ...ما هم به روی مبارک خودمون نیاوردیم! ).فرنازم اضافه کرد: پسر ها در حال برنامه ریزی برای تهیه بلیط هستند...لحظه دیدار نزدیک است... سه غم آمد به سوی مو به یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره داره غم یار و غم یار و غم یار...*** بنگر چگونه دست تکان می دهم... یکی از عزیزان در مورد اسم وبلاگ سوال کرده بود... این اسم از قسمتی از شعر "پیاله دور دگر زد" انتخاب شده که اثر زیبای زنده یاد نصرت رحمانی است.انتخاب اسم برای وبلاگ هم پیشنهاد رضا بود. بنگر چگونه دست تکان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند و با عصا آرام در گاهواره غنوده ام هان کاتبان،ثبات ها من را برای نسل های پیاپی صادر کنید اینک منم شناسنامه ی تاریخ**** پ.ن:برای انگیزه نوشته شدن دل نوشته ها... این روزها که به لحظه دیدار نزدیک میشم. این روزها که باز هم اومدن تو و نهالم به عقب افتاده...بیشتر به یادتم...گر چه گه گاه...دلم از خیلی ناگفته هایی که باید در دلم بمونه می گیره... اسمت را که می خواهم بنویسم خودکارم قطع می کند مثل اینکه او هم باور کرده... که دیگر نیستی ***** *از کامنت زیبای افسون در پست قبلی من **اشاره به لایحه پیشنهادی دولت مهر ورز به مجلس در رابطه با آزادی آقایان برای ازدواج های مجدد و مکرر *** بابا طاهر عریان ****نصرت رحمانی ***** از وبلاگ دوست نادیده عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:21 توسط فرشید |
|
|
پاییز به همه جا سرک کشیده پاییز چترشو همه جا باز کرده دیروز برگ پاییزی از یه لحظه پایین بودن شیشه ماشین استفاده کرد و ...میهمان من شد... به خودم میگم:آخه جناب آقای فرشید حیرانی! یه ذره خجالت بکش. از نظر سنی 47 رو که رد کردی...از نظر وزنی 115 رو که رد کردی...از نظر برنامه ریزی زندگی افتضاح رو که رد کردی… دیگه عشق و عاشقیت چیه؟بچسب به زندگیت. به خودم میگم:جناب آقای فرشید حیرانی!به لطف دولت مهر ورز، مملکت گل و بلبلمون در آستانه خطر حمله زور گویان قرار گرفته. فقر و فحشا بیداد میکنه.اونوقت تو خجالت نمی کشی از عشق و عاشقی و غم دوری یار حرف می زنی؟ به خودم میگم...نه... جناب آقای فرشید حیرانی به من میگه...خجالت نمی کشم. به همین راحتی... جناب آقای فرشید حیرانی میگه:تا لحظه ای که این قلب خسته در تپیدن هست...عاشقم... ناصح به طعنه گفت که رو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر... نمی کنم* همش برات دلواپسم... امشب این ترانه زیبای معین رو توی ماشین گوش می کردم: قسم به عشقمون قسم...همه اش برات دلواپسم قرار نبود اینجور بشه...یه هو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر تست تا کم شه از جرم خودم... .................................. درد بی درمان... صبر ...تسلیم...رضا...انتظار...دعا...امید...وای... که چقدر خسته ام از این کلمات... علاج درد خداداد،صبر و تسلیم است به درد عشق مداوا،چه می تواند کرد؟** مرگ لحظه ها در هجوم تردید ها... ثانیه ها...دقایق...ساعت ها...روزها...هفته ها...ماه ها...سالها...می گذرند و تردید، سد راه رسیدن است... از دیر شدن می ترسم...از دیر شدن...از نیست شدن... از به گور رفتن نمی ترسم...از آرزو به گور بردن می ترسم... می دانیم مثل آب خوردن خواهیم مرد اما می توانیم به انکار و تمسخر بپرسیم مگر آب خوردن هم می میرد؟ و می توانیم فراموش کنیم آب در زمستان... مثل آب خوردن ...می میرد*** *حافظ شیرازی(انتخاب از پیش درآمد اولین کتاب رضا حیرانی..."تلخ لطفا") **صائب تبریزی *** حمید رضا شکار سری عکس: یلدا محمد زاده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:55 توسط فرشید |
|
|
ایست! "به کجا چنین شتابان" حالا حالاها باید بکشی...مرد... ما سه برادر...بدون آن دو برادر... در اصفهان بودیم. آقا رضا در حال ترک پستونک بود. ایشون فقط مارک "چیکو"(اگه اشتباه نکنم) استفاده می کرد. اون شب در اصفهان پستونکش پاره شده و مامان بهترین فرصت رو برای ترک آقا رضا دیده بود.رضا بد اخلاق تر از همیشه، اخم قشنگی کرده بود.از ترس بابا جرات اذیت کردنش رو نداشتیم. بعضی وقت ها که حواس بابا نبود، بهش می خندیدیم و رضا بی حوصله ...با اخم ناله می کرد: "نتون"....(یعنی نکن). بعد صدای بابا که داد می زد: "بچه مو اذیت نکنید".رضا اون شب پستونک رو ترک کرد. به سختی...ما همه اصفهان رو ترک کردیم. اما...اما... در یک چشم به هم زدن...پدر ما رو ترک کرد...به همین سادگی.بعد از رفتن پدر، جمع ما پراکنده شد. فرید و فرهاد به آلمان رفتند و کمتر فرصتی برای خنده های از ته دل ما باقی موند. امشب بعد از مدت ها، فرصتی شد که در "سوپر بزرگ جاجرود" بدون همکار و کارمند و دیگران...فقط ما سه برادر در کنار هم باشیم. پدر هم نبود که به ما چشم غره بره و بگه "رضامو اذیت نکنید.سر به سر بچه ام نذارید". من و فریبرز دلی از عزا در آوردیم.تا می شد رضا رو اذیت کردیم و خندیدیم . خنده های بلند از اون "ته های دل". رضا مثل زمان ترک پستونک، گاهی اخم می کرد...و بعد از خنده های ما خنده اش می گرفت و می خندید.خنده های مستانه امشب ما رو هر که می دید ، فکر می کرد غمی در دل ما سه برادر نیست. فرید!...فرهاد!...امشب بد جوری جاتون خالی بود. پدر امشب نبودی که ببینی چه بلایی سر "رضای تو...بچه تو"...آوردیم. امشب ما سه برادر، بدون آن دو برادر، خندیدیم.مستانه خندیدیم. اما کاش آن دو برادر هم بودند. آخه خبر دارم اون ها هم مدت هاست از این خنده ها نکردند. نه مهر فسون ...نه ماه جادو کرد... نفرین به سفر که هر چه کرد ...او کرد...* شادی مورد نظر در دسترس نمی باشد... خانم فریبا عرب نیا، شاعر با احساس،امروز جدید ترین شعرش رو قبل از قرار دادن در وبلاگ خودش ،به وبلاگ من هدیه کرد. باعث خوشحالی و غرورمه. عزیز می دارمت غم مهمان چند روزه ام بمان بمان تا معنا پیدا کند... شادی آینده ام** خدای مهربونم...غم و دوری من از چند روز و چند هفته و چند ماه و چند سال گذشت. واحدش داره به دهه می رسه. الان در میانه دهه دوم جدایی هستم. شادی مورد نظر در دسترس نمی باشد پ.ن(1):برای فرنازم... در کمال پر رویی و سماجت و...عشق...برای فرنازم... درکت می کنم ترکت نه زیبایی آن چند قطعه،اتفاقی نبود می توانیم...شکل تازه ای بسازیم*** پ.ن(2):بازم آفتاب غروب کرده...شب اومد... مستانه خندیدیم. با برادر هام، عشق برادرانه کردیم. اما باز آخر شب رسید و غم تنهایی...بد جوری دلم گرفته... آن چنان دلم گرفته است که... گویی ضربان قلبم...چنگی به دل نمی زند**** پ.ن(3):کسی حرف منو انگار نمی فهمه... تا در موقعیت صاحب درد قرار نگیریم...نمی دونیم چه می کشه...صاحب درد... آهنگ دراز شب و رنجوری مشتاق با آن نتوان گفت که بیدار نباشد***** *اخوان ثالث **فریبا عرب نیا ***محمود تقوی تکیار ****پرویز شاپور *****سعدی شیرازی عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:4 توسط فرشید |
|
|
بذار خیال کنم ،تو دلتنگی هات غروب که میشه، یاد من می افتی سر سران سلامت باد... خبر خیلی کوتاه بود. مختصر و مفید...سر سرباز تخت جمشید را در حراجی فروختند. زیاد مهم نیست. سر سرباز هخامنشی، فدای سر سران. سر سران سلامت. اوایل انقلاب جواهرات کاخ سعد آباد را فروخته بودند.مجاهدین فتوکپی فاکتور رو در نشریه خودشون چاپ کرده بودند: چند گردن بند و النگو و مقداری خرده ریز!!... خانه از پای بست ویران است... امان از روزگار تنگ... روزهای سختی رو سپری می کنم.همه در ها رو بسته می بینم.اما این بسته بودن درها، گریبان هر کسی رو در هر مقطع سنی و رتبه کاری گرفته. بحران سیاسی مملکت و خطر حمله، روز به روز افزایش پیدا می کنه. و رییس دولت مهر ورز، در آرامش کامل،بیانیه ها و تصمیم گیری های شورای امنیت و آژانس رو "ورق پاره های کاغذ" و بسیار بی اهمیت میدونه. از خدا می خوام تحلیل رییس، درست باشه...زمانه بر سر جنگ است ... از بستگی کار در این روزگار تنگ چیزی اگر گشاده شود،دست سایلست * پ.ن(1):برای خودم و جوانی رفته ام... بدون شرح برای خودم... جوانی برای من یک شب بلند بود در جمع قمار بازان سرگرم بازی شدم تو از من جلو زدی دنیا از من جلو زد حالا من مانده ام مثل آخرین سرباز گروهان خسته و کوفته می آیم می خواهم به جایی برسم اما... اما نمی رسم** پ.ن:برای نامهربانم... توی وبگردی هام، کامنت زیبایی از دوست نادیده ام خوندم که در وبلاگ بهار گذاشته بود، به این مضمون: ای صاحب فال برو بمیر... دوباره فال حافظو دوباره تو خیالمی بذار خیال کنم بذار،اگر چه بی خیالمی*** *کلیم کاشانی **رسول یونان ***از آخرین آلبوم احسان خواجه امیری عکس: آیناز حیرانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:8 توسط فرشید |
|
|
ای عرش الهی ایست؟ باز هم به چشم فقط بگو تا کی؟... (این هفته که رفتم شمال، درست روبروی در ویلا اینو نوشته بودند...)
بغض اول: جواب فرشید 47 ساله به فرشید 22 ساله... داریوش، در بین یکی از ترانه هاش، به شعر زیبای فریدون مشیری اشاره میکنه: "جان کندن است زندگی ما ...حیات نیست" 25 سال پیش وقتی این ترانه رو شنیدم، به یکی از دوستانم گفتم: "مگه آدم مجبوره جون بکنه؟ خودشو خلاص میکنه...دیگه...". این روزها فرشید 47 ساله به فرشید 22 ساله میگه: "بعضی وقت ها، بعضی آدم ها، به خاطر بعضی مسائل،...باید جون بکنن ...بد جوری هم جون بکنند". برای زندگی کردن شاید فقط یک لبخند کافی باشد برای زنده ماندن به حضور آن هم... نیازی نیست * بغض دوم:همه چی از یاد آدم میره...مگه یادش ...که همیشه یادشه...** بانو...نشونه آلزایمره؟ نمی دونم...نشونه بی وفایی منه؟نمی دونم...نشونه خستگی و نا امیدی از تلاشمه؟ نمی دونم...دعای تو برای رهایی از شر منه؟ نمی دونم...هر چه هست...همه چی داره کمرنگ میشه...اینو باور کن و جدی بگیر ...حالا اگه ناراحتت می کنه...در موردش فکر کن...و اگه خوشحال ؟...پس خدا رو شکر کن...محض اطلاع عرض کردم...خاطراتمون توی ذهن خسته من...داره کمرنگ میشه... چگونه است که خاطره نیز... محو می شود*** بغض سوم:برای عزیزی که... امروز دوم آبان هزار و سیصد و تنهایی است این بغض رو اجازه بدید من بدونم و او... بغض چهارم:...نداریم... بغض چهارم؟ نداریم... ترکید... پ.ن:برای رضا حبیبی عزیزم... رضا جان عکس های فوق العاده قشنگت به دستم رسید...ممنونم. گل پسر مهربون با معرفت متاسفانه...استقلالی... *انتخابی از وبلاگ بانوی پاییزی **حسین پناهی ***بیژن جلالی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 1:13 توسط فرشید |
|
|
از کدوم جاده می آیی...تا بشینم سر راهت این روزا جلوی چشمام...یه علامت سواله تو جوابش رو می دونی...بی تو بودنم محاله از کدوم جاده می آیی...تا بشینم سر راهت شعله عشقو ببینم... توی چشمای سیاهت توی چشمای سیاهت...برق چشمای پلنگه یه نفر تو عمق چشمات...داره با دلم می جنگه
یک اتفاق ساده...کمی بی شرمانه! یک خانم دکتر در شهر همدان به زعم آقایان، دچار جرم مشهود می شود.(فکر نکنید قتل کرده...تظاهر به روزه خواری نموده).توسط برادران جان بر کف! به بازداشتگاه منتقل می گردد.تعطیلی جمعه...عید فطر شنبه...و بعد جنازه دختر که به گفته آقایان با استفاده از پارچه تبلیغاتی!!خودش را دار زده. روایت ها مختلف است. خودکشی به خاطر بلایی که در بازداشتگاه به سرش آمده...کشتنش به خاطر بلایی که در بازداشتگاه به سرش آمده...هر چه هست مربوط به بلایی است که در بازداشتگاه به سرش آمده... علی، زمانی از درد گریست و برای خود آرزوی مرگ کرد. چون در زمان حکومتش ،به دختری یهودی ازجانب سپاه معاویه ظلم شده بود.کجاست عدل علی در حکومتی که...بگذریم. عطاالله مهاجرانی یادداشت زیبایی در این زمینه دارد.اینجا را بخوانید.
پ.ن(1):بر سر دو راهی... تمام زندگیم به مویی بند شده.حساس ترین تصمیم های زندگیم رو باید در این دو ماه بگیرم.خدایا تنهام نذار... سرنوشت من به نقطه ای بند است فرار یا قرار ...* پ.ن(2):برای نامهربانی که هنوز هم دوستش دارم... اونقدر دوستت دارم که بذارم راحت باشی و هر چه تو می خوای همون بشه.برای من مهم اراده تست و راحتی تو...مردونه قول میدم برای رسیدن به تو نه اصرار کنم و نه از محبت بچه ها استفاده کنم.تو رو به زور نمی خوام و هیچکس مثل تو اینو خوب نمی دونه که با عجز به دنبال چیزی نخواهم بود. اما دست خودم که نیست.دوستت دارم...بد جوری هم دوستت دارم...اونقدر دوستت دارم که راضی ام به رضای تو حتی اگر در رضای تو رضای من نباشه... کلمات در ذهن من رسوب می کنند تا من روزی شاعر باشم و ... از تو بگویم که بعد از تو هیچ آتشی دلم را روشن نکرد ** پ.ن(3):برای پاییز... برای پاییز و شبهای دلتنگش و دلتنگی های شبانه اش... شب های ملال آور پاییز است هنگام غزل های غم انگیز است گویی همه غم های جهان امشب در زاری این بارش یکریز است*** *فریبا عرب نیا ** راضیه راستی ***هوشنگ ابتهاج(سایه) عکس : ارسالی از نیاز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:32 توسط فرشید |
|
|
آسمون دلم ابریه این روزها... اشک پنهونی من...رفیق جون جونی من سفره غصه به پاست...بیا به مهمونی من کسی یاورم نشد...روزهای بارونی من چی نوشت سرنوشت ...روی پیشونی من غم فقط غم...رفیق یه رنگم من فقط من...با غصه می جنگم* سیر تر شی، شراب... هر چی قدیمی تر...بهتر... دوست خوب،نعمتی است که خدا به هر کس نمیده.رفیق هم قدیمی اش ...بهتر... امروز یک دوست خوب قدیمی رو دیدم.رفیقی به عظمت رفاقت 29 ساله. رفیق، کسی است که دوستت بدارد.احمد شادرخ(مدیر انتشارات موفق راه علم) از معدود کسانی است که بالا و پایین رفتن من در این روزگار در میزان علاقه اش به من اثر نگذاشت. احمد یار دوران جوانی...همکلاس دوره دانشجویی و همراه من و فرناز در روزهای مبارزه برای به هم رسیدن ... احمد پیر شده بود مثل من...مهربون بود مثل همیشه...پاک بود مثل پدرش...و دل نگران فرناز و بچه ها ...مثل اون قدیم ها... خاطرات گذشته رو مرور کردیم.دلم گرفت.قلبم هم... مجبور شدم از قرص زیر زبانی استفاده کنم... فرشید ...چه کردی با خودت... دیدن یار دبستانی من...خوشحالم کرد، اما...بیقرار ترم کرد...بگذریم... نیست در دریای بی آرام،کشتی را قرار چون توان در عالم نا ساز،خود را جمع کرد** پ.ن(1):داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج... فرشید تحمل کن ...فرشید این روزها تموم میشه...فرشید خدا رو شکر که سالمند...فرشید به فکر زندگی خودت باش...فرشید...فرشید...فرشید...برام دعا کنید...نصیحت نمی خوام... در اتوبوس چشم در چشم های نا گفتنی اش یک نفر گفت: "آقا جای خالی بفرمایید" چه غمگنانه است وقتی در باران به تو چتر تعارف می کنند*** پ.ن(2):برای آنکه دیگر مرا نمی خواهد... پیش قدم تو بندگی باید کرد در راه وفا... دوندگی باید کرد ای رفته ز چشم و جا گرفته در دل دردی ست که بی تو زندگی باید کرد**** *از ترانه زیبای ژاکلین **صائب تبریزی ***گروس عبدالملکیان ****عشرت قهرمان(نکیسا) عکس:رضا حبیبی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:52 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل مشغوليهايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشتههايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست". |
|
RSS
|