تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

۲۶۲

نازنین از تو چه پنهون

آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش

بسوزونم...بسوزونم

 

سر در گم و گیجم. ناصرم امروز تلفنی می گفت:"پدر میشه بیشتر از 10 روز در دبی بمونید؟ اگه اینجور بشه من و نوید و پیمان،  هر سه می تونیم پیش شما باشیم".

گفتم: چشم پسرم.(مگه میشه به پسری که نزدیک به 14 ساله تورو ندیده نه گفت).

کارهای ایران رو چه کنم؟ مشکلات ناگفته اینجا رو چه کنم.آی زندگی خسته شدم از این همه علامت سوال...سوال های بی جواب...

زندگی ام

معادله چند مجهولی است

راه حلش را نمی دانم*

 

پ.ن(1):برای بانو...

نصرت رحمانی در مراسم بزرگداشتی که برای نیما یوشیج برگزار شده بود، پشت تریبون رفت و در مورد نیما گفت:

"اونقدر از نیما خاطره دارم که هیچ کدومش یادم نیست".

بانو امروز هر چی می خواستم به خاطرات روز های قشنگمون فکر کنم...چیزی یادم نیومد. تنم از این کمرنگ شدن خاطرات لرزید...یه بار دیگه بخون و بهش  فکر کن...

 

 

پ.ن(2):4930 روز جدایی...

خدایا

فکر نمی کنی دیگه وقتشه

وجودتو اثبات کنی؟**

 

پ.ن(3):تقدیر از منتقدان...

رییس دولت مهر ورز فرمودند: بزودی طی مراسمی از منتقدین خود تشکر و قدر دانی می کنیم!!.

(حتما این مراسم در اوین انجام میشه...). واقعا قیافه ما ملت مظلوم سر به زیر همیشه در صحنه! این قدر به...می خوره؟

 

پ.ن(4):برای تنهایی خودم...

هیچ کس...هیچ کس...هیچ کس...نمی دونه توی دل من چی میگذره...

گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش

دردی ست بر دلم ... که ز دیوار بگذرد***

 

*فریبا عرب نیا

**از وبلاگ دوست نا دیده ام 

***سعدی شیرازی

عکس : یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:52  توسط فرشید | 

در انتظار مرگ

نشخوار می کند

زندگی را . . .

گوسفند قربانی *

 

حرمت نگه دار گلم . . .

در تمام دوران زندگیم، آرزو داشتم که از من چیزی بخوای. اونقدر دریا دل و بزرگی که نخواستی . . .

این بار برای کاری از من درخواستی کردی، اونهم نه برای خودت. برای عزیزانمون . . .

اما جمله آخرت . . .

" فرشید فکر نکنی انجام این کار یعنی من حتماً باید برگردم ."

بگذریم...

حرمت نگه دار گلم

شناخت تو از من در همین حد هست؟

چیزی که تو رو از همه دنیا متمایز می کنه،  احترامی است که در کلامت با همه هست . نذار این هم بشکنه.

حرمت نگه دار گلم. . .

بارها و بارها به تو گفتم برای رسیدن دوباره به عشقم می جنگم اما اونو گدایی نمی کنم. این دل نوشته ها به معنی التماس نیست که تو آزاد، آزاد، آزادی . . .

این دل نوشته ها فقط برای اینه که تو و بچه ها بدونید هر لحظه اراده کنی میتونیم  شروع کنیم. ( حداقل فعلاً به این باورم ) . . .

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک خون بهای عمر رفته من است

این سرگذشت کودکی است

که به سر انگشت پا

هرگز دستش به شاخ هیچ آرزویی نرسیده است

حرمت نگه دار دلم

دلم

اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام

همین **

 

پ.ن(1): بوی خون میاد. . .

دبیر شورای امنیت ملی استعفا داد.  لاریجانی معروف بود که سیر پرونده هسته ای را از رسیدن به نقطه بحران خارج کرده.  حالا یک فرد کم تجربه جایگزینش شده که از رئیس دولت مهرورز حرف شنوی بیشتری داشته باشه.

روزهای سخت در راهند. . .

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

 

پ.ن(2): عمادالدین باقی دوباره به زندان رفت

عمادالدین باقی دوباره به زندان می رود

رضا عروسی می کند

پرسپولیس برنده می شود

من دل تنگی عزیزانم را می کنم

استقلال باز هم خراب می کند

عمادالدین باقی دوباره به زندان می رود

همه راحت زندگی می کنیم

هر کس سرش در لاک خودش است

همه خون هم را می ریزند

بدون اینکه خون از بینی کسی بیاید

عمادالدین باقی به زندان می رود

بعضی ها برای راحتی دیگران زندگی خود را به باد می دهند

بعضی ها زندگی دیگران را برای راحتی خود به باد می دهند

بعضی ها بی خیال این حرفها . . .

زنده مانی می کنند به جای زندگانی

این بشر عجب موجود دو پایی است ...

عمادالدین باقی به زندان می رود .

 

پ.ن(3): 4929 روز جدایی . . .

خدایا 4929 روز جدایی؟ . . . حرف دیگه ای ندارم

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

در خانه اگر خدا هست . . .

می داند که...

 دوری برای فرشید بس است

همچنان امیدوار  ادامه میدم این روزهای سخت بی کسی رو...

امید هست تو را مهربان سازد

همان که آتش سوزنده را گلستان کرد***

 

*فریبا عرب نیا

**حسین پناهی

***صائب تبریزی

عکس : یلدا محمد زاده

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:59  توسط فرشید | 

زنگ درب ویلای رودسر

زنگ زده...

 از بس که کسی زنگ نزده...

 از "تار عنکبوت" پر شده...

پس کی میاین؟...

 

سفر نامه 12 ساعته به شمال... به همراه تازه داماد...

دیشب ساعت 3 به همراه آقا رضا به سمت شمال همیشه زیبا حرکت کردیم. رضا برای اینکه من تنها نباشم،خوابم نگیره و با سرعت رانندگی نکنم...همراه شد. قبل از داماد شدن هم از این محبت ها می کرد.

هنوز کرج رو رد نکرده بودم که آقا داماد سرشون رو به صندلی تکیه داده و به خواب ناز فرو رفتند.

حوالی قزوین بودیم که بیدار شدند و فرمودند"داداش اگه خوابت نمی گیره من نیم ساعتی بخوابم!!!".

گفتم عزیزم شما 45 دقیقه هست که در خواب نازید...

بعد باران "اس.ام .اس" شروع شد(مخصوصا اینو نوشتم که اگه پیامک ها از تازه عروس نبوده، ایشون در جریان قرار بگیرن". گر چه مطمئن هستم رضا "اهل " شده...

از لاهیجان که به سمت رودسر حرکت کنیم، اگر زمان طلوع خورشید باشه منظره بسیار زیبایی پیدا میشه که بی نهایت دوستش دارم.(قبلا عکسی که از این لحظه ناب گرفتم در یکی از پست ها قرار دادم).

حدود ساعت 7 در لنگرود نون تازه و پنیر خریدیم .با اینکه روز جمعه بود در چند مرحله دختر خانم های زیبا یی رو دیدیم که بعضا با چشمهای رنگی شبیه روس ها بودند.منظره اون ها دست کمی از طلوع خورشید نداشت . با مانتو های روشن و آرایش مناسب که توی ذوق نمی زد.همه منتظر ماشین...البته من چون حواسم به رانندگی بود اصلا دقت نکردم، اما آقا رضا که محو زیبایی اون ها شده بود از من پرسید "صبح کله سحر اینا کجا میرن...امروز دانشگاه هم که تعطیله؟".

از اون جایی که مسئله از نظر من اصلا مهم  نبود کنجکاوی نکردم. وقتی به خانه آقا رضا حبیبی رفتیم این موضوع رو سوال کردم ایشون هم( با همه تبحری که در این امور دارند) دلیلش رو نمی دونستند. به هر حال صبح زیبایی رو با زیبا رویان... رضا شروع کرد.من هم رانندگی می کردم.

مدارک رو تحویل رضا حبیبی دادم که زحمت کار ها رو بکشه. و به سرعت به سوی تهران حرکت کردم. به لطف خدا ساعت 4 تهران بودیم.سفر خوبی بود. تماس نداشتن رضا با از ما بهترون و نداشتن تلفن های آنچنانی باعث شد رضا از من نمره قبولی بگیره. از این بابت خوش حالم.

 

ناصر خان فارسی یاد گرفت...

salam pedar

michastam behetoon khabar bedam ke farsi yad gereftam va mitoonam website farsitoonham bechoonam.

pesaretoon-

nasser

 

این متن مربوط به ایمیل ناصرم هست...همین چند کلام برای اینکه حال و روزم خوب باشه... کافی بود...

 

پ.ن:برای تنهایی خودم...

شمال که میرم بیشتر دلم می گیره ...از اونی که داشتم و قدر ندونستم.از لحظه هایی که میشه داشته باشم و ندارم...

خسته تر از آنم

 که لیوانی چای

آرامم کند

آغوش گرم ترا  می خواهم

در جنگلی ناشناس

وقتی که آسمان

از لا به لای شاخه ها

سرک می کشد...*

 

*فریبا عرب نیا

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:11  توسط فرشید | 

امروز آنقدر یگانه ام با طبیعت

که هیچ چیز نمی تواند نابودم کند

بیهوده می کوشی...

غم...*

 

آقا رضا ،آسایشش دوباره روانی شده بود. اضطراب رو در چهر ه اش دیدم. فریبرز هم از ظهر اومد.حضورش با شیطنت  هاش، کمی دل گرفتگی رو از من دور کرد.

قرارمون ساعت 6 بود. یک ساعتی زود تر برای خرید گل رفتیم. آقا رضا پیاده نشدند. فرمودند "من تا حالا خواستگاری نرفتم .نمی دونم چی بخرم".طفلکی فکر می کنه چندین بار میره خواستگاری که تجربه اندوزی کنه. من و فریبرز پیاده شدیم و خریدیم.ریا نباشه لباس مراسمش رو هم من انتخاب کردم.همه کار ها رو من کردم فقط به قسمت زن گرفتنش که رسید، من فاقد صلاحیت،شناخته شدم.

15 دقیقه اول حضورمون در منزل عروس خانوم تماشایی و خنده دار بود.رضا به اندازه همه عمرش سر به زیر بود. هر چند دقیقه یکبار می زد به پهلوی من و می گفت شروع کن.(عرض نکردم همه کار ها با من بود).شروع کردم. صدام لرزید.اما سعی کردم به خودم مسلط باشم. در لحظه هایی که صدام می لرزید دست رضا رو روی پام حس کردم. یه جور قدردانی و اتکا بود...بیشتر گریه ام گرفت.اول صحبت هام به پدر عروس خانوم گفتم "همه جا رسمه... میگن مهم دختر و پسر هستند که همدیگه رو بپسندند. اما اینجا فعلا من و شما همدیگه رو پسندیدیم!".اشاره ام به دیدار جمعه پیش بود.

از اون مراسم عجیب بود . نه از مادیات حرفی شد و نه از نرخ گذاری روی دختر توسط مهریه.

خونواده عروس به دلم نشست. همون طوری که عروس به دل رضا نشست.

رضا به اندازه تمام باخت های استقلال مظلوم بود.بیرون که اومدیم گفت: "داداش مراسم خواستگاری خیلی سخته... مخصوصا 15 دقیقه اولش". گفتم خدا رو شکر که بازی تکرار نمیشه.

خوشحالم...حس می کنم یکی دیگه از ماموریت هامو به خوبی انجام دادم...

فرهاد عکس رضا رو در مراسم خواسته بود .فکر می کرد مثل خودش زن ذلیله و مجبور شده کت و شلوار به تن کنه. قبل از حرکت عکس گرفتم که در قسمت گالری   سایت قرار دادم.

 

پ.ن(1): برای یگانه تکیه گاه زندگیم...پدرم...

جناب آقای حیرانی بزرگ! آخرین ماموریت رو همون جوری که در روز آخر دستور داده بودی انجام دادم.همه چیز خوب پیش رفت و از همه مهم تر، همسرتون راضی بود. قول میدم تا لحظه دست به دست دادنشون، با کمک فریبرز و در غیاب فرهاد و فرید...همه کارها باب میل شما انجام بشه....به کسی نگو اما جای شما، بد جوری خالی بود.و چه سخت بود به جای تو صحبت کردن...

کاش زود نمی رفتی...  پیر می شدی و امشب رو می دیدی.در تمام طول مراسم حسرت زود رفتنت با من بود به همراه این شعر فرید...

به کجا برم غمم را،چو تو دست من نگیری

به چه طاقت آورم من،که بمانم و بمیری

همه اشک می فشانند که ترا ز دست دادند

همه درد من از آن است ،که ندیدمت به پیری

 

پ.ن(2):برای عزیز نامهربان دور از من...

امشب داغ و حسرت نبودنت...بد جوری منو از خودم بیزار می کرد.به مامان گفتم من هنوز زیباترین عروست رو فرناز می بینم.و شهلا با صمیمیت ذاتی خودش گفت آخه فرناز خانوم هم زیبا ترینه... هم بهترین...

امشب درد نبودنت آزارم داد.امشب...بگذریم...

امروز

همه سکوت ام

می خواهی بشنوی ام

گوش هایت را بگیر**

 

پ.ن(3):خدایا...چاکرتم...

تصمیم به ازدواج نهالم و رضا ...در این روزهای سرشار از التهاب...دلخوشی من و عزیزانم شده...مثل اینکه خدای مهربون، سهمیه شادی جمع پریشان ما رو اعلام کرده...نوبتی هم باشه نوبت وصل هست و یار...

ابر ها در حرکت

خانه ها ساکن

کاشکی

ابر ها ساکن بودند

خانه ها در حرکت

نوبتی هم باشد

نوبت خانه و باغ است ...

که گشتی بزنند***

 

*فریبا عرب نیا

**کتایون آموزگار

***عمران صلاحی

عکس : یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:17  توسط فرشید | 

دیر شده

درخت پیر

به شوقی بلرزاند...

دل پرنده را...*

 

در زندگیم، لحظه های سخت زیاد داشتم .اما بعضی از این لحظه های سخت، تکرار میشه.اون هم در اوج شیرینی.باز هم جمع اضداد.

فردا بعد از ظهر یکی از اون روزهای سخت و لحظه های سخت تره.

فردا باید در جایی نقش پدرم رو بازی کنم.و این سخت ترین کار روی زمینه.

اون روزها که جوون بودم و سر حال، وقتی به جای پدر سفر کرده، شروع به صحبت می کردم، بغض امانم رو می برید و بعد قفسه سینه ام درد می گرفت.مگه میشه در جایی صحبت کرد که پدر باید صحبت کنه.

حالا نه تنها از اون طراوت جوانی، چیزی باقی نمونده، بلکه اون قلب سر حال هم، به زور نیترو کانتین و آتنولول و انالاپریل و قرص های زیر زبونی سر پاست.

حالا نه تنها فرنازم نیست که دلداری بده و با نگاهش منو آروم کنه ...نه تنها ناصر و نوید نیستند که به سفارش و تحریک عمو فرهادشون حرف بد بزنند تا فرنازم از خجالت سرخ بشه...حتی فرید و فرهاد هم نیستند که دور منو بگیرند و مثل بادی گارد در اطرافم باشند.

فردا فقط فریبرز هست که همراه منه...حس عجیبی دارم...

تا حالا شده قلبت بیاد توی دهنت

بعد از چند ثانیه...شروع کنی به جویدنش...

و بعد آروم آروم...قورتش بدی؟**

فردا حال من اینجوریه...

فردا فرنازم نیست .نهالم با نگاه های قشنگش نیست ...ناصر و نوید و پیمان با شیرین کاری هاشون نیستند...فرید و فرهاد نیستند...و از همه مهم تر پدر نیست...

فردا برای چهارمین بار باید به جای پدر بشینم و صحبت کنم...

فردا به جای پدر باید برای عزیز دل پدر و برای مایه عذاب من!! برای کسی که مثل پسرمه صحبت کنم.

گزارش فردا رو...فردا شب براتون می نویسم...

فردا روز خواستگاری ست...

بابا جات خالیه...سعی می کنم آخرین ماموریت رو همون جوری که دوست داری انجام بدم...

فرناز نیستی که بگی چی بپوشم...نیستی که قبل از رفتن آرومم کنی و بعد از برگشتن دلداری م بدی...

فرید و فرهاد...فردا بیشتر از خیلی وقت های دیگه، جاتون خالیه...

و خدا رو شکر که منو به یکی از آرزوهام رسوند... برای این برنامه آخر...مادر...هنوز  هست...

 

پ.ن:شعر پشت کامیونی...

امشب از جاجرود که بر می گشتم، پشت یک کامیون این نوشته رو خوندم...

دلم ...سرم رو کلاه گذاشت...

 

*افسانه عزب دفتر

**از وبلاگ دوست نادیده ام

عکس: ارسالی از نیاز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:13  توسط فرشید | 

این کلید مال این قفل نیست

یا دست های من ، مال من...

در باز نمی شود...*

 

ترسم از عشق است...

بدون شرح می نویسم از عشق...عشق در هر لباسی زیباست. عشق با دوری و رنجش هم زیباست...

عشق بر هر دل که زد...تاثیر کرد...

به خدا عشق،به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و  به لیلا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود،به دریا شدنش می ارزد**

 

لحظه موعود نزدیک است...

یا وقت مردنمه، یا لحظه رسیدن نزدیکه...

یا آخر خطه،یا روزهای سخت بی کسی در حال اتمامه...

این روز ها، حس می کنم روحم در کالبدم نمی گنجه...احساس نفس تنگی می کنم.دلم می خواد پرواز کنم...به کجا؟...به تعبیر اخوان ثالث...:

هر جا که اینجا نیست...

دلم می خواد برم...همین...

آه...

بار دگر چمدانم را باید...

باید...

ببندم

سوی کجا؟

چه می دانم

شاید دلم برای کجا تنگ است...

شاید...

چه می دانم من...

                        من چه می دانم...

                                                شاید...

شاید دلم برای خدا تنگ است

شاید دلم برای شما...***

 

پ.ن:...برای عشقی که با عشقش...روزهای سخت بی کسی رو سپری می کنم...

همه مردم

نام دلدارشان را بر درخت حک می کنند

عزیزم!...

پس چرا من نام تو را

بر استخوانم حک نکنم؟...****

 

*فریبا عرب نیا

**علی اصغر داوری

***اسماعیل خویی

****نوزاد رفعت(ترجمه شیری)

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 1:28  توسط فرشید | 

در این دریا که موجش،نوح را بی دست و پا دارد

من بی دست و پا،تا چند دست و پا توانم زد*

 

امشب آخرین قسمت سریال میوه ممنوعه رو دیدم. از چند شب پیش، نگران صحنه ای بودم که امشب نشون داد. به خاطر همین به اتاق خودم اومدم و به تنهایی به تماشای فیلم نشستم، که مادر اشکم رو نبینه.

بر خلاف فریبرز و مسیح و رضا حبیبی و آقا رضا!! نگران "هستی "نبودم، که "هست"ی برای ما نمونده.از صحنه دیدار جلال با پسرش می ترسیدم. پسر جلال در آمریکا و جلال در بند بود. با تلاش های پدر جلال، "امیر حسین" برگشت.لحظه دیدار، گر چه کوتاه اما زیبا بود.خوش به حال جلال که کودکی امیر حسین رو دید.

ناصرم رو سال گذشته دیدم . وقتی از من جدا شد "کلاس اولی" بود. وقتی دیدمش... جوان برومندی بود با قد و قامتی ،بلند تر از من...

نویدی وقتی می رفت، ، کلاس آمادگی بود. وقتی ببینمش....

پیمانم وقتی می رفت کودک 2 ساله شیطون شیرین زبان بود،وقتی ببینمش...

و نهالم و نهالم و نهالم...

سال های از دست رفته...خدایا گله دارم...به اندازه عظمت عرش کبریایی ات...گله دارم.

به دنبال نگاه

سایه روزگار

روی سرم سنگینی می کند

حرف ها روی دلم

و اشک ها روی گونه هایم سنگینی دارند**

خدایا گله دارم...گله دارم...گله...

 

پ.ن(1):برای فرنازم...

تصورش رو نمی کردمU اولین تلفن امروز من ،صدای قشنگ تو رو به همراه داشته باشه.خوشحالم کردی...مسئله مورد نظرت رو مطرح کردی.جواب گرفتی. 

یه گفتگوی قشنگ معمولی که از سرم هم زیاد بود.

در تمام مدت صحبتت که ساکت بودم، توی دلم قربون صدقه صدات رفتم.اما آخر حرف هات با یه جمله، همه چی رو خراب کردی...مثل همیشه...یه روزی(که دیر نیست)می فهمی، حق من این چیزی نیست که تو با من می کنی.اما تا اون روز(که دور  نیست)...صبر می کنم.

صبر و صبوری...

همه آن چیز ها که ما را به هم ...

نزدیک می ساخت

امروز دورمان می کند از هم

کدام یک باختیم...این بازی دوستانه را؟...***

 

پ.ن(2):4923 روز ...جدایی...

به روزهای آینده امیدوارم ...نه به خاطر اینکه شرایط خوب شده باشه...برای اینکه حس می کنم فشار از حد گذشته...خدا در لحظه هایی که طاقت به پایان می رسه...وجود خودش رو نشون می ده...

خدایا طاقتم تمام شده...تو خدای منی و بهتر از هر کسی میزان توانایی فرشید رو می دونی...ای دوست...مددی...

کار های بسته را درمان به جز تسلیم نیست

دیده پوشیده چون گردید حیران...وا شود****

 

*صائب تبریزی

**خسته تر از اونم که به یادم بیاد از کیه...

***فریبا عرب نیا

****صائب تبریزی

عکس : یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:32  توسط فرشید | 

 

گل های کاغذی زیبای ویلای رودسر

شوق رسیدن...

وقتی از تلاش رسیدن به یار خسته میشم.همیشه این جمله به من نیروی مضاعف میده، که باز هم تلاش کنم تا از نفس نیفتم.

شوق رسیدن به مقصد،پشتوانه گام های مسافر است.*

عشق ...خود عشق، قشنگه و مقدسه. عاشق علیرغم رنجی که در راه رسیدن به معشوق می کشه، در تمام لحظاتی که در درد و رنج غوطه ور هست سر شار از لذته.جمع اضداد. و من این حالت رو با تمامی سلول های تنم حس می کنم.

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره ار این داغ نشانی دارد

سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد

که نه بحری ست محبت که کرانی دارد**

 

برو با دل بیا...

در وبلاگ دوست نادیده خوبم فرناز...مطلب خیلی قشنگی دیدم:

به کعبه گفتم تو از خاکی،منم از خاک

چرا باید به دور  تو بگردم

ندا آمد تو با پا آمدی،باید بگردی

برو با دل بیا...تا من بگردم***

خدایا با یک دل شکسته چشم به راه، اومدم...دستمو بگیر ...عزیز دلم...

 

پ.ن:...برای لحظه های "قاطی کردن" خودم...

این شعر رو از 10 سال پیش بلدم .کاش می دونستم مال کیه...شعری است مخصوص لحظه های قاطی کردنم...

در حمام قفل است

آفتاب از پنجره وارد می شود و...

سرش را توی وان حمام می کند و...

تنش را صابون می زند

اشک صابون در می آید

توی چشمش آفتاب رفته...

 

*پرویز شاپور

**سعدی شیرازی

***از وبلاگ خط فاصله

عکس: رضا حبیبی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:22  توسط فرشید | 

عشق بر هر دل که زد...تاثیر کرد...

 

داره عاشق میشه!...عاشق؟...

وقتی برای یه بانک رفتن، یا انجام کار های روز مره، تو رو می کشه تا از خواب بلند شه...وقتی شب ها دیر می خوابه و صبح سختشه بره سر کار و به قدری عصبیت می کنه که بهش میگی، اصلا نمی خوام بیای سر کار...بعد دوباره  میاد خرت می کنه...

اونوقت همین موجود! همین آدم! روز تعطیل که در خواب نازی و ساعت 9 قرار داری که به دنبال کارش بری، از 8 صبح بالای سرت می شینه تا بیدار شی  و بهت میگه: داداش خواب نمونی دیرت بشه!!...معنیش چی میشه؟...

مفهوم نبود چی می خوام بگم؟

نمی دونم چرا این مطلبو نوشتم.(دروغ گفتم ...می دونم چرا نوشتم).بگذریم... یاد ترانه زیبای بتی افتادم:

تب تند تنم یه تابستون...

تو رگهام می دوه خون...

دارم عاشق میشم...عاشق

قلب من زلزله بارون

که گمم ،گنگ و پریشون

دارم عاشق میشم عاشق...

باز هم مفهوم نبود؟ ...پس بگذریم...

 

پ.ن(1): برای کسی که خودش می دونه...

تا آمدنت

چهار فصل سال را می شمارم

بارها و...

بارها...*

 

پ.ن(2):برای تنهایی خودم...

این روزها سر حالم. غمگین نیستم .اما یادش که به یادم میاد...باز دلم می گیره.

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی "ها" میکنم هر شب **

 

پ.ن(3):عید همگی مبارک اما...

عید بر همه عاشقان مخلص خدا مبارک .اما بعضی ها حتی راضی نیستند در این عید هم بندگان خدا خوشحال و شاد باشند...

یکی از علما امروز فرمودند: این عید برای مسلمانان عید و برای کفار و کسانی که روزه نگرفتند...عذاب الهی است!!.دیگری هم فرمود: مومن واقعی از ناراحتی پایان ماه مبارک با ید با دست و به نشانه افسوس و حسرت بارها بر پیشانی خود بزند؟؟!!

جز مفت خوری مفتی ما کارش نیست

بی علم قضاوت کند و عارش نیست

آن خر که بود کتاب بارش، دگری ست

یاران! خر ما کتاب هم بارش نیست***

 

*فریبا عرب نیا

**محمد عای بهمنی

***فواد کرمانی

عکس:ارسالی از نیاز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:36  توسط فرشید | 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

 

این روزها اون "غم همیشه همراه من "،رهایم کرده. آسوده تر نفس می کشم. خونسرد تر به کار هام می رسم.خدایا این حالت آرامش رو از من نگیر...

احساس خوبی دارم

همه چیز درست خواهد شد

تو خواهی آمد

و دهان تاریک باد را خواهی دوخت

آمدن تو

یعنی پایان رنج ها و تیره روزی ها

آمدن تو

یعنی آغاز روزی نو

بلافاصله پس از غروب

از وقتی که  نوشته ای می آیی

هواپیما ها

در قلب من فرود می آید*

 

نهالم سرمای سختی خورده. امروز زنگ زدم حالش رو بپرسم.مشغول کار روی دندان بیماری بود. گفتم بهتر شدی؟ با خنده گفت: اونقدر آب ریزش بینی دارم که هر لحظه ممکنه بریزه روی صورت مریض بیچاره...

فرنازم همیشه می گفت حاضر جوابی و طنز کلام نهالمون به من رفته...فرناز...فرناز...فرناز...چقدر دلم برای صحبت با تو تنگ شده.نمی دونم چرا بهت زنگ نمی زنم.از خودم هم لجم می گیره...

خسته ای دیگر

کند تر از پیش می زنی

اما به من گفته اند

روح جاودانه از آن ماست**

 

این روزها بیشتر اشکم جاری میشه اما می دونم قسمت زیادی از اون، اشک شوقه.در راه بازگشت از جاجرود امشب تار لطفی و دکلمه زیبای سایه رو به همراه آواز لطفی می شنیدم.یه جا در بین آواز از ته دل میگه: "یا دوست". نمی دونم چرا این "یا دوست" امشب اینقدر به من چسبید.

ای دوست ...آشفته تر از این مخواه...روزگار ما...

من آن ابرم که می خواهد ببارد

دل تنگم هوای گریه دارد

دل تنگم غریب این در و دشت

نمی داند کجا سر می گذارد***

دلم لک زده برای رفتن به خونه ای که...بگذریم...

 

تک بیت زیر عکس: ابتهاج(ه.الف.سایه)

*رسول یونان

**آناآخماتوا(ترجمه احمد پوری)

***ابتهاج(ه.الف.سایه)

عکس : یلدامحمد زاده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:8  توسط فرشید | 

عروسی دخترم...نزدیکه...

ای عرش کبریایی...

در بست تا آمریکا...چند؟

 

تمام امروز رو سر حال و شاد بودم.ناصر هم ایمیل زد. پسرم در امضای ایمیلش نوشت:

دلتنگتونم...پسر بزرگتون...ناصر...

نوید هم ایمیلی زد و گزارش مفصلی از وضعیت تحصیلی خودش داد. نوید پدر سگ! نوشته خودشو  با این جمله تموم کرد:

فرشید! ایمیل بعدی رو بعد از  باخت پرسپولیس به استقلال براتون می فرستم!!.هفته آینده...

با نهالم هم صحبت کردم .می گفت ناصر بعد از اینکه فهمیده علی زنگ زده و از من اجازه گرفته به نهالم گفته چرا علی از من که برادر بزرگ خانواده هستم، اجازه نگرفته؟...نهال هم به علی گفته و این پسر مودب زنگ زده و از جناب ناصر خان هم اجازه گرفته.

خدا رو شکر علی فارسی بلد نیست بخونه که کامنت عمو فرهاد دیوونه نهال رو ببینه که در پست قبلی گذاشته.

امشب که خسته و کوفته از جاجرود بر می گشتم، فکر کردم تمام خوشحالی من در یک تماس تلفنی و دو ایمیل جمع شده.من حقیر و قانع شدم یا ؟نمی دونم.سزای کسی که قدر زندگیشو ندونه...همینه... همینه...همینه...

 

پ.ن(1):برای فرنازم...

بعضی وقت ها فکر می کنم آنچه با من کردی ستم بوده و عصبانی میشم...اما بیشتر وقت ها که محبت و تربیت بچه هامونو می بینم، راضی میشم به هر تصمیمی که در مورد من بگیری...

هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست

پنجه با زورآوران انداختن،فرهنگ نیست

در که خواهم بستن  آن دل... کز وصالت بر کنم

چون تو در عالم نباشد، ور نه عالم تنگ نیست

سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد

از چه می ترسی دگر، بعد از سیاهی رنگ نیست*

 

پ.ن(2):برای دل خودم و حسرت روز های رفته ام...

این روزها بیشتر از پیش، به آنچه که بر من گذشت، فکر می کنم.با خودم بد کردم...با عزیزانم بد تر...خود خواهی، یک تنه تصمیم گرفتن...ریسک های بزرگ در زندگی کردن...و قدر داشته ها م رو ندونستن.کاش یکی پیدا می شد یک عفو عمومی به من می داد تا  از این برزخ بیرون می اومدم.همه چیز رو به یک چشم به هم زدن خراب کردم.چه زود گذشت روزهای شیرینی که داشتم...

قصه از اینجا شروع شد

یکی بود...

................

و قصه

بی هیچ بودنی

تمام شد**

خدایا به عظمت در گاهت و به مظلومیت همه مظلومان عالمت قسمت می دم تا دیدن عزیزانم، "بود" من رو به "نابود" ی مبدل نکن.

 

پ.ن(3):برای مظلومیت وطن...سکوتم از رضایت نیست...

من که از وقتی داماد دار شدم، دیگه حرف های بو دار نمی نویسم.اما این شعر دوست شاعر با احساسم رو دوست دارم و حتما مربوط به دیار ما نیست برای نبودن آزادی و دموکراسی در آمریکا سروده...

سکوت ما از پذیرش نیست

حنجره هایمان را دریده اند***

 

*سعدی شیرازی

** رها

 ***فریبا عرب نیا

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:23  توسط فرشید | 

در این لحظات خوشحالم و همه چیز به نظرم زیباست...

 

از قرار معلوم، در مجموعه "عرش کبریایی"،17 مهر به عنوان یک روز خوب برای من تعیین شده بود.

ساعت 4 صبح در شرایطی با صدای تلفن از خواب پریدم که تا ساعت 3 بیدار بودم.می دونستم تنها کسی که جرات داره در این ساعت بیدارم کنه...نهالمه...

صدای نهال زندگیم،از سرما خوردگی شدید،حکایت می کرد.کمی تعارفات معمولی و احوالپرسی و قربون صدقه رفتن من و بعد در مقابل سکوت من که منتظر ادامه صحبت نهالم بودم...فقط یکی دو بار خندید.از همون خنده های شیرین دوران کودکیش.

"فرشید...علی می خواد با تو صحبت کنه".فهمیدم خنده از سر شرم بوده...

"علی آقا"،بوی فرند نهال من هست که ناصر در سفر دبی از این جوون خیلی تعریف کرده بود. فرناز هم در موردش بسیار مثبت نظر داده بود.من در جریان بودم که دوستی اونها عمیق تر شده...

"سلام آقای حیرانی...من مدت ها بود که دلم می خواست صدای شما رو بشنوم".

در نهایت ادب و متانت با من صحبت...و نهالم رو رسما خواستگاری کرد...

علی در آمریکا متولد شده و سعی می کرد با من بی سواد فارسی صحبت کنه. هم غلط حرف نزنه و هم منظورشو برسونه و احساسش رو بیان کنه.

سعی کردم بغض کلامم رو فرو ببرم.  فقط گفتم "علی جان، من برای این دختر پدری نکردم که حقی برای اظهار نظر داشته باشم.پدر ،مادر و همه کس بچه ها...فرناز هست و بس". و به جان نهالم اینو از ته دل گفتم.

صحبتمون ادامه پیدا کرد. در نهایت از علی دو چیز خواستم.احترام همیشگی به  فرناز و اینکه یک جوانمرد باشه.بهش گفتم: "علی جان...فقط مرد باش و خوشبختش کن...همین" . علی به من قول داد.قول مردانه.و اضافه کرد تاریخ ازدواجشون برای بعد از اتمام دوره تخصصی نهالم میشه. حدود یک سال دیگه و گفت با همه وجودش هر کاری رو انجام میده که من در مراسمشون باشم. علی قول داد در مورد نهال و فرناز، اونی که خواستم انجام بشه.علی رو باورش کردم.

نهال...دختر بازیگوش سالیان نه چندان دور در آستانه ازدواج قرار گرفته.

بچه ها چه زود بزرگ میشن و ما چه زود پیر...

و من سر در گم و سراپا افسوس، که شکایت نداشتن دوران 12 تا 25 سالگی نهالم رو به کجا برم...

چون دوست دشمن است...شکایت کجا برم؟...*

بازی گرفتن من در این مورد،حکایت از تربیت درست فرناز و محبتش،و معرفت ذاتی بچه ها داره.  خوشحالم از اینکه می دونند که من هنوز ...زنده ام

عزیزان خوبم که دل نوشته هامو دنبال می کنید...امروز و امشب ...در این لحظات خوشحالم...

 

پ.ن(1): برای فرنازم...

دیشب بعد از تلفن نهال خیلی یادت کردم. اما رنگ چشمات و مهربونی دستات رو نداشتم...

به خوابم بیا

تا به یاد آورم

رنگ چشم هایت را...

و حس دست هایت را...**

 

پ.ن(2):دلیل باختنم...در همه عمر...

صائب تبریزی در یکی از غزل های زیبایی که داره...به این بیت می رسه...

از حریم عشق ما را هیچ کس بیرون نکرد

این سپند از شوخی خود دور از مجمر فتاد ***

خودم کردم که...

 

پ.ن(3):تولد آقا فریبرز...

 بعدا هی شما میگید فریبرز ما قدمش نحسه...در آستانه تولد آقا فریبرز من داماد دار شدم. یعنی پیر شدم(از این به بعد حق شیطنت ندارم چون پیر و داماد دار شده ام و شیطنت هایم در حد هستی سریال میوه ممنوعه باید باشه و بس). عیبی نداره. ریاضت کش به بادامی بسازد. ما به هستی هم قانع هستیم .شکر...

18 مهر تولد فریبرزه.داداش تولدت مبارک...می دونی که برام فراتر ار یک برادری...

 

*سعدی شیرازی

**فریبا عرب نیا

***صائب تبریزی

عکس:رضا حبیبی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:46  توسط فرشید | 

زندگی سر در گریبان است...

"فرشید عزیزم...از تماس دیشبت ممنونم.تو رو به جان نهالت که میدونم چقدر برات عزیزه...قسمت میدم در مورد من و هلن چیزی ننویسی.می دونم هلن وبلاگتو می خونه...نمی خوام سر سوزنی خاطرش ناراحت بشه."

این متن صبح امروز روی موبایلم اومد.

می خواستم از محلی براتون بنویسم که 3 سال تمام، در روز های 5 شنبه و جمعه محل فریاد های مظلومانه مردی است که دلش رو مثل بقیه فرصت هاش از دست داده...مردی که 2 روز در هفته بعد از مست شدن فقط دو کلمه رو فریاد می زنه...هلن....چرا...

قسمم داد.اون هم به جون نهال زندگیم. پس ساکت میشم. سکوت...سانسور...نگفتن ...دم نزدن...قسمتی از وجود همه ما شده.

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوتر های شعرم را دهم پرواز

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست

آفتاب از این همه دل مردگی ها روی گردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

زندگی سر در گریبان است

....................................

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد...

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبو تر های شعرم را دهم پرواز...*

 

نمی دونم توی کدوم وبلاگ خوندم و این نوشته تلخ ولی زیبا مال کیه.ممنون میشم اگر کسی می دونه به من بگه که به رسم امانت داری اسم نویسنده شو بنویسم.اما مطمئن هستم خیلی ها با پوست و گو شت و استخوان و تمامی سلول های بدن این حالت رو حس کرده اند.

سخته...

کسی که احساس می کنی

نصف وجود تو هست رو بغل کنی

اون هم محکم توی بغلش فشارت بده

بعد...یه خنجر به بزرگی احساست...فرو کنه...

توی کمرت...

 

پ.ن... برای روزگار نامناسب ...مردم نا سازگار...

زندگانی نتوان گفت حیاتی که مراست

 زنده آن است که با دوست وصالی دارد

غم دل با تو نگویم که نداری غم دل

با کسی حال توان گفت که حالی دارد**

 

*فریدون مشیری

**سعدی شیرازی

عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:35  توسط فرشید | 

جسمم خسته است...

ذهنم پر...

روحم طلبکار...

 

امشب سریال میوه ممنوعه رو دیدم. جلال، همسر و فرزندش رو به خاطر گرین کارت و اقامت، به آمریکا فرستاده. همسرش غیابی طلاق می گیره.اوج استیصال جلال رو، امیر جعفری هنر مندانه به تصویر کشید.زمانی که پسرش از آمریکا تلفن زده و با گریه، خبر سینما رفتن مادر به همراه بوی فرندش و تنها موندن خودش در خونه رو به پدر می داد.

دیر وقت به خونه رسیدم. به سید مهدی زنگ زدم.می دونستم امشب در چه حالیه. می دونستم موبایلش رو خاموش می کنه.و میدونستم به گفته خودش،در این لحظات ... فقط حوصله منو داره.

پرسیدم می خوای بیام پیشت؟

گفت: فرشید... فقط از خدا بخواه مرگم رو برسونه.

چه سخته آدم به این مرحله برسه...

خدایا بعضی وقت ها با بعضی از بنده هات چه ها که نمی کنی...

ماجرای سید مهدی رو فردا شب براتون می نویسم.اگه عمری باقی باشه…انگار فیلم نامه مربوط به جلال رو از زندگی این مرد نوشتند…با این تفاوت که سید مهدی آزارش به یک مورچه هم نرسیده…

داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی*

 

خدایا...کمکم کن...

می خوام آروم بشم. می خوام خوب بشم. می خوام از  این حالت بیرون بیام. خدایا کمکم کن...

جسمم خسته است

ذهنم پر

روحم طلبکار**

 

*رسول یونان

**فریبا عرب نیا

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:18  توسط فرشید | 

پسرم بهانه مگیر...تو سراغ خانه مگیر...

آشیانه رفته به باد...ره آشیانه مگیر...

ای نگاه تو حسرت آلود...

مرده در من هر آنچه بود...

(روز جهانی کودک)...کودکان کار...مظلومان همه دوران...

 

 

صبوری می کنم...صبوری ...صبوری...صبوری...

وقتی که این حالت دل مردگی به سراغم میاد، مستقیما روی کارهام اثر میذاره...وقت کم آوردن نیست...باید بسازم و صبوری کنم.همین...خلاص...

عشق می فرمایدم مستغنی از دیدار باش

چند گه با یار بودی،چند گه بی یار باش

شوق می گوید که آسان نیست بی او زیستن

صبر می گوید که باکی نیست گو دشوار باش

وصل اگر اینست و ذوقش این که من در یافتم

گر ز حرمانت بسوزد هجر منت دار باش

صبر خواهم کرد وحشی از غم نا دیدنش

من چو خواهم مرد گو،از حسرت دیدار باش*

نمی دونید چه شیر تو شیری هست توی دلم...عشق و صبر و شوق و وصل و غم و ذوق و گله و شکر و ....همه دارن توی سر هم میزنن...تو دلم غوغاییه از دست اینان...

 

درد دارم...اون هم از نوع بی درمان...

چند روزی ست یه ذره قلبم تیر می کشه....رژیم غذایی رو رها کردم، افسردگی این روزها هم مزید بر علت شده...یک ماه از وقت دکتر رفتنم گذشته...دارم تنبلی می کنم...می دونم...اما با یه دکتر رفتن و کمی رعایت دستورات دکتر و ادامه ورزش...همه این درد ها میرن...درد دلم رو چه کنم...

چی بگم با کی بگم...عقده دل رو پیش کی خالی کنم...

دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم...

خوبه که این وبلاگ هست...

درد می پیچد در تنم

دنبالش می کنم

می دانم از کجاست

درمان نمی شود**

 

برای بانو   و جمله تلخ هفته اول سال امسالش...

عجیبه هنوز جای زخم حرفت خوب نشده. اون هم بعد از گذشت 6 ماه...گفتی از اولش هم عشقی بین ما نبود؟؟خنده دار گفتی بانو...گریه دار گفتی بانو...غیر منصفانه گفتی بانو...بگو دیگه نیستم ...قبول می کنم اما دروغ نگو...این یکی بهت نمیاد...

مرا ندیده بگیر...ولی مگو هرگز...

که خسته بود از اول

که این نبود،نبود

نبود خسته از اول کسی،ولی ای وای...

مرا ندیده بگیر و به راه خویش برو

برو که راه رفته ما...رو به راه نبود...***

 

*وحشی بافقی

**فریبا عرب نیا

***کیومرث منشی زاده

عکس اول:رضا حبیبی

عکس دوم:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:14  توسط فرشید | 

تقدیر می رود...چون آب روانی...

 

"آه " هایی که تمامی ندارند...

بعضی وقت ها، اونقدر دلت پره...به قدری حرف نگفته در سینه داری،  که هر چی هم از اون ته های دل "آه" می کشی... تموم نمیشه.

به یک دهن،چه فغان کنم که سینه من

تهی ز ناله نگردد، به صد دهان فریاد...*

 

قدرت عشق...

نادر ابراهیمی عزیز،که این روزها همچنان در مبارزه با بیماری  است،جمله بسیار زیبایی داره:

در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند.این نشان می دهد که جهان با همه عظمت،در برابر قدرت عشق،چقدر حقیر است و ناتوان.

تا روزی که این قلب خسته توان تپیدن داشته باشه، عاشق می مونم.

 

برای نامهربانی که همیشه در قلبم می مونه...

چند سال پیش گفتی نیا...نیومدم.

گفتی برای به دست آوردنم اصرار نکن...نکردم.

گفتی دوستم نداشته باش...فقط به تو خندیدم... درخواست آخر تو،وحشتناک...مسخره بود...بانو...

برای به دست آوردنت نمی جنگم

به تکدی قلبت هم نمی آیم

دوستت دارم

فارغ از داشتنت**

 

زندگی همچنان جاری ست ...

زندگی همچنان جاری ست بدون اینکه به من فکر کنه.

عرش کبریایی همچنان در حال حکمرانی ست،بدون اینکه برای من گره گشایی کنه...

گفتی از رگ گردن به ما نزدیک تری...حال و روزم رو ببین...یه لحظه هم به میزان تحمل من فکر کن...از ما گفتن...

تقدیر می رود

چون آب روانی

و ما در آن

دست و پا می زنیم***

 

پ.ن...دلم گرفته است...

دلم گرفته است...

دلم گرفته...

دلم...

 

*صائب تبریزی

**فریبا عرب نیا

***بیژن جلالی

عکس:ارسالی از نیاز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:8  توسط فرشید | 

آدینه و ابر است و جهان تنگ ودلم تنگ...

 پرنده تنها ...آسمون خدا...

 

چرا امشب نباید پست جدید بنویسم

وقتی از سفری(هر چند دلچسب) خسته بر می گردی. وقتی در این سفر می بینی دوباره داداش فرشید باید نقش بابا ناصر رو بازی کنه و غم و شادی و احساس مسئولیت همه با هم یقه تو رو  می گیره...وقتی در 24 ساعت گذشته 2 ساعت هم درست و حسابی نخوابیده باشی.وقتی به جمعه دلگیر نزدیک میشی و فکر "ساندویچ جمعه با سس بی کسی" اذیتت می کنه...وقتی خیلی دردهای دلت رو نمی تونی حتی به کسی بگی...به این نتیجه می رسی امشب نباید بنویسی ...

 

چرا امشب می نویسم...

وقتی خسته از سفر میای و موج کامنت ها ی عمومی و خصوصی رو می بینی. و ایمیل ها تو رو سر حال میارن.وقتی یادت میاد فقط با این نوشته هاست که آروم میشی.  وقتی میدونی و می شنوی عزیزانی هستند که نمی خوابند تا آخرین پستت رو بخونند.وقتی میدونی عزیزان دور از تو دل نوشته هاتو دنبال می کنند ...تصمیم می گیری بنویسی...

امشب به جای پست فقط چند پی نوشت دارم...ضمن اینکه همه شما ها رو هم ...دوست دارم...از اون ته های دل...

 

پ.ن(1):به خدای خوبم که آخر مرام و مهربونی و گذشت هست.به عرش کبریایی که با تمام گله هام، دوستش دارم...

ریاست محترم دنیا...ای عرش کبریایی بی نظیر ...این قطعه زیبا  رو من نگفتم دوست نادیده با احساسم گفته ، اما حرف دلمه...

آنچه برایم بخواهی

می پذیرم اما...

باید بدانم چرا؟*

(عزیز دور از من...شما هم بخون.فقط مال جناب خدا نبود . شما هم طرف صحبتم هستی)

 

پ.ن(2):برای بی ریا ترین نا مهربان دنیا...

امروز در طول سفر با رضا صحبت از تو بود و خوبی هات و همیشه مودب بودنت و اینکه اونقدر خوب بودی و هستی که کار بقیه عروس های آمده و در راه!!رو مشکل کرده ای .بانوی زیبای من...دوست نادیده با احساسم مطلبی داره بخون...که حرف دلم با شماست. در این لحظه های سخت بی کسی...

از درد هایم که می گویم

سنگین ترم می کنی با قضاوت هایت

اینگونه است که در خود فرو می روم

آنجا که قضاوتی نیست...

و درد...

 بیداد می کند**

 

پ.ن(3): برای سرنوشت که برای من بد جوری نوشت.کاش می شد از سر نوشت...

قطاری که ترا برد

چه چیزی را با خود بر می گرداند؟

تعادل دنیا

گاهی فقط به مویی بند است

لکو موتیو ران تو...

کاش این را می دانست***

 

*و ایضا ** فریبا عرب نیا

***حافظ موسوی

عکس : یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:38  توسط فرشید | 

کاسکوهای مادر...همدمان مادر...

سفر کردم که از یادم بری...دیدم نمیشه...

باز هم سفر چند ساعته به شمال...2 صبح راه می افتیم.و اگه به سلامت بریم...ظهر فردا بر میگردیم. برای بستن دهان جوسازان و شایعه سازان(فریبرز...نیاز...رضا حبیبی و بقیه ام الشیاطین) هم عرض می کنم به همراه بچه مثبت مظلومی مثل "رضا" میرم.شمال رو دوست دارم. حتی اگه فقط چند ساعت در اون حال و هوا باشم.

 

برای روز های دور از هم بودنمان...4912 روز جدایی...

سالها پیش وقتی این آهنگ هایده رو گوش می دادم و اگه فرناز در کنارم بود، بی اختیار دستش رو  می گرفتم،فشار می دادم، می بوسیدم و خدا رو شکر می کردم، که از من دور نیست.

برو که بی حقیقتی، تو قلب من جات نیست

اونقده از تو دور شدم، که دیگه پیدات نیست

حالا با گذشت4912 روز به یاد این شعر زیبا می افتم...

آنقدر

بی هم

بوده ایم

که با هم بودن

ما را...

از یاد... برده است...*

 

در حیرتم از جان سختی خودم...

بهار باشه با همه قشنگی هاش...تابستون باشه با گرمای طاقت فرساش...پاییز بیاد با خزان یا زمستون باشه با باغ بی برگی...شاد باشم و سر مست یا غمگین باشم و جام غم در دست...در هر حالتی دیوونه وار دوستت دارم...برای خودم هم عجیبه...

چه کلام عاشقانه ای دارد

پرنده ای که از گلوی بهار می خواند

به ضیافت سوگ ننشسته  ام

و از هزیمت این قبیله نمی گویم

ماتم ...مات...

از این پرنده

که بی بهار هم...

کلام عاشقانه ای دارد**

 

بدون شرح برای دیار پریشانم...

بدون هیچ توضیح و تفسیری...به عکس نگاه کنید. برای دیدن عکس، اینجا  رو کلیک کنید.***

 

*از وبلاگ"آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم"

**محمد هدایت

***از وبلاگ ایران در گرو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:7  توسط فرشید | 

من یتیمم من اسیرم من فقیر...

جان زهرا ای علی دستم بگیر...

علی را دوست دارم. نه به خاطر تعاریف عجیب و غریبی که از او می کنند. نه به خاطر جمله آیت الله خزعلی که گفتند "حضرت علی در یک روز با شمشیر مبارک خود 4000 نفر را از دم تیغ گذراندند".( حتی اگر تمام 24 ساعت رو آدم کشته باشند میشه در هر دقیقه 3 نفر!!).علی را دوست دارم نه به خاطر اینکه می گویند با یک دست در خیبر را کند.علی را دوست دارم نه به خاطر اینکه می گویند با دو ضربه شمشیر هر کسی را به 4 قسمت مساوی تقسیم می کرد!!.

علی را دوست دارم چون اولین کسی بود که در دیار عرب های  بدوی در خانه اش کتاب خانه شخصی داشت. علی را دوست دارم به خاطر اینکه در خانه اش برای پسر ها و دختر ها اتاق خواب جداگانه داشت.علی را دوست دارم به خاطر اینکه در زمان حکمرانی وقتی دید به خانواده ای ظلم شده، صورتش رو در تنور آتش می گرفت تا خودش را ادب کند. علی را دوست دارم که به جای پهن کردن سفره های سراپا ریا( و خرج دادن به روسا و تجار و بعد بالای مجلس ایستادن برای اینکه همه بفهمند حاج آقا احسان فرمودند)، بدون اینکه کسی بداند کیسه های  پر از مواد غذایی را به خانه های مستمندان می رساند.علی را دوست دارم به خاطر اینکه درس مروت و مردانگی و جوانمردی به همه آموخت.

امشب شب علی است.سالها پیش در زندان بودم. در اوج نا امیدی بودم . با هزار ترفند از داخل ناکجا آباد به فرنازم زنگ زدم . اون روزها هنوز نگرانم می شد. پرسید"فرشید کی میای بیرون؟".بدون اینکه به جایی امیدی داشته باشم از دهنم پرید" تا دو ماه دیگه".

بعد که تلفن رو قطع کردم،با خودم گفتم"احمق بر چه مبنایی چنین قولی دادی". یک ماه گذشت و هیچ کور سوی امیدی برای آزادی نبود.نیت کردم 12نیمه شب بلند شم و دو رکعت نماز بخونم و نماز ها رو هدیه کنم به فاطمه زهرا. در پایان نماز به علی می گفتم "یا علی"این نماز رو به همسرت هدیه کردم .تا 12 شب این  کار رو می کنم و از تو میخوام شفاعتی کنی تا آزاد بشم.و اگه این کارو نکنی در پایان 12 شب ، به سراغ همسرت می رم و می گم" یا زهرا"، در خواستی داشتم به در خانه مردت رفتم جواب نگرفتم.

4 شب این کار رو ادامه دادم.شب پنجم و قبل از خواندن نماز خوابم برد. در خواب دیدم مولا علی به دبدنم اومده و فقط گفت کارت رو انجام میدم، اما شکایت منو به زهرا نکن.در خواب گریه کردم. زانو زدم.  گفتم یا علی غلط کردم. من کی هستم که از شما شکایت بکنم. اصلا چیزی نمی خوام... و نخواستم .اما کرم مولا رو ببینید...بدون اینکه من به نیایش های خودم ادامه بدم معجزه وار و قبل از دو ماه آزاد شدم.پائولوکوئیلو، جمله بسیار زیبایی داره: "معجزه هیچ توجیه علمی ندارد اما برای کسانی که به آن ایمان دارند،رخ می دهد"

در این روزهای سخت بی کسی هم دیگه به خودم اجازه ندادم چیزی رو به زور  و با این روش از علی بخوام.

علی رو دوست دارم چون زهرا به وجودش افتخار می کرد.

قبول ندارم که شب قدر شبی جدا از شبهای دیگر خداست و یا اینکه در چنین شب هایی در آسمان باز میشه.(مگه میشه آسمان خدا و بارگاه یار حتی برای لحظه ای به روی بندگانش بسته باشه؟). اما این شب ها رو دوست دارم، چون بیشتر به یاد علی میافتیم.

خدایا به حق علی، به مظلومیت علی،به جوانمردی علی،به صبوری علی، و به فاطمه علی قسمت میدم گره از کار فرو بسته هر کسی که در این لحظات و با خوندن این نوشته ها به یاد علی ست...باز کن.

خدایا به حق علی... به حق علی... به حق علی ... به فریادمان برس...

 

پ.ن...علی ...علی...علی...

 

پسر خاله عزیزم،دکتر رضا کیا سالار، رباعی بسیار زیبایی در مورد مولا علی در یکی از سفرهامون برام خوند که دلم نیومد برای شما ننویسم.

علی را آدمی کم می شناسد

علی را چاه ماتم می شناسد

امیر المومنین قاتل نواز است

علی را ابن ملجم می شناسد*

 

*دکتر رضا کیا سالار

عکس: یلدا محمد زاده

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:21  توسط فرشید | 

خسته...تنها...بی او...به چه می اندیشد؟

ب مثل بلاتکلیفی...خ مثل خستگی...

زندگی ما شده عین آخرت یزید...این دیالوگ بهروز وثوقی در سوته دلان بود.اثر زنده یاد علی حاتمی.حالا حکایت ماست.یک تلفن خوشحالم میکنه...همه دارن میان...یک ایمیل منو به هم می ریزه...همه با هم نمی تونیم بیایم...هر روز یک خبر ...مثل هوای بهاری...

خسته ام از این همه بلا تکلیفی...

نه سنگم تا قیامت بد بمانم

نه بارانم که پشت سد بمانم

نمی دانم چه هستم،هر چه هستم

دلم اینجا نمی خواهد بمانم *

 

جای گله نیست...

جای هیچ گله و شکایتی نیست. سزای مردی که قدر آنچه را که داشته، ندانسته...دوری و فراق است. همین...

آن روز با تو بودم

امروز بی تو ام

آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

امروز که بی تو ام

با تو ام **

 

پ.ن...(بدون شرح)...

کارم چو زلف یار...پریشان و در هم است...***

 

*حبیب الله بخشوده

**حمید مصدق

***سعدی شیرازی

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:48  توسط فرشید | 

روزگار غریبی ست نازنین

خواب آب می بیند...دریا...*

 

در آرامشم ای دوست...

سبک شدم. بغض وا مانده در گلو دیشب در لحظه های  نوشتن پست دیروز باز شد. حالا آرومم.دوستان زیادی با کامنت، ایمیل و تلفن، با حال و هوای دیشب من همراهی کردند. از همه ممنونم. باید صبوری کنم.باد بلاخیزی ست که بر آشیانه خیلی ها زده. مطمئن هستم در بین همین خوانندگان وبلاگم کسانی هستند که به اجبار از عزیزانشون جدا موندند.یکی در وطن..یکی در غربت...همه می نالند...

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی

من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند

آه از این باد بلا خیز که زد در چمنم **

 

به پیری بگو پیری دست نگه دار...

خستگی کاری این روزها، برای من که یک عمر سگ دو زده ام، از علایم نزدیک شدن پیری ست.اما خوشحالم در عمر طی شده با تمام وجودم عاشق بوده ام ...و این کم چیزی نیست.

اگر تو نبودی

من کاملا بیکار بوده ام

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو...***

 

در به روی همه باز است...

اگر محکوم به ارتداد نشم، باید بگم نمی تونم باور کنم شب قدر از شبهای دیگه عزیز تر باشه. مگه میشه خدای مهربون در این 3 شب (که اونهم با یک اختلاف نظر بزرگان جا به جا میشه)دعاهای مردم رو سفارشی تر قبول کنه؟هر کسی در هر شبی با دل شکسته و از اون ته های دل صداش بزنه جواب می گیره...خدا پیش بنده هاش هیچوقت کم نمیاره. با این وجود در این شبها که همه دست به دعا هستند...از همه مهربون های خواننده وبلاگم می خوام که  منو دعا کنند.فرشید صبور و پوست کلفت...در حال کم آوردنه...

دل شکسته به دریای آرزو زده ام

ترا ای امید دلم،در کنار می طلبم

زبان شعر مرا نیست شوری ای غم عشق

عنایت از تو خداوندگار می طلبم****

 

*غزل فاخته یاوری

**هوشنگ ابتهاج(سایه)

***رسول یونان

****اسماعیل خویی

عکس:یلدا محمد زاده

  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:34  توسط فرشید | 

گفتم ناصر مواظب باش نیفتی بابا... با خنده گفتی می خوام برم ایران...با گریه گفتم...فرشید به فدای قدمهات هر جا که میخوای بری...

پسرم...در دومین شبی که دبی بودیم گفتی چرا عمو فریبرز نیومد؟امشب تا ساعت 11 شب با عمو فریبرز بودیم.و سخت مشغول کار...نمی دونم چرا همش یاد تو افتادم.یاد اون 10 روز طلایی ...یاد لحظه های انتظار در فرودگاه دبی برای رسیدن تو...یاد تلفن های پیاپی تو در سالن فرودگاه که لحظه به لحظه گزارش می دادی...

پدر ویزا می خوان...

پسرم از تو نباید بخوان من همه این ها رو پرسیدم...

پدر ویزا نمی خوان...

پسرم پس بیا...

پدر چمدون هام گم شده...

پسرم بی چمدون بیا فقط بیا...

 پدر خیلی شلوغه طول می کشه خسته نشید...

نه پسرم منتظر می مونم.تا فردا هم طول بکشه همین جا منتظر می مونم...

یاد آخرین نصیحت هایی که به مامان مهین کردم که گریه نکنه.

مامان تورو خدا ناصر رو دیدید احساساتی نشید که گریه کنید و حالتون بد بشه آخه اونها 13 سال در محیط آمریکا بودند و به سبک ما احساساتشون رو بروز نمیدن

.و مامان مهین با صبوری می گفت باشه پسرم نگران نباش...

پدر کارهام تموم شد من تا چند دقیقه دیگه میام...

و امان از اون چند دقیقه...اومدی برای این لحظه بارها و بارها تمرین کرده بودم...اگر بغلم کردی، بغلت کنم. اما گریه نکنم که تو ناراحت نشی.

اومدی ...داد زدم مامان اومد...مامان اومد...و تو اومدی... از همون دور با لبخند...چمدون هات گم شده بود و دست خالی بودی و به راحتی دستاتو باز کردی. فهمیدم پس اجازه میدی بغلت کنم.آخه 13 سال گذشته بود و من یادم رفته بود که یک پدر چطوری باید از پسرش استقبال کنه... چند ثانیه بعد در آغوشم بودی .تمام تواناییمو به کار بردم که گریه نکنم.گفتی:

 سلام...

سلام پسرم الهی قربونت برم

 و بعد در آغوشم بودی. تا اینجا خوب جلو اومدم.   اما  تو تمام نقشه هامو خراب کردی. بعد از در آغوش کشیدن و بوسیدن و بوییدنت...دست هامو باز کردم اما دیدم دستهات به دور کمرم همچنان حلقه شده...هنوز دستت رو که به پشت شونه هام کشیده می شد و لمسم می کرد و مرتب حرکت کرده و به پشتم ضربه می زد  رو حس می کنم. بینی و صورتت روی گردنم بود و جدا نمی شد. وقتی گرما و رطوبت اشک هاتو روی گردنم حس  کردم فهمیدم همه نقشه هام نقش بر آب شده... و با همه وجودم گریه کردم.پسرم...ناصرم...هیچ می دونی اون سی ثانیه بهترین لحظه های عمر سراسر باخته ام بود؟

امشب اومدم پست جدید رو بنویسم. اما لحظه های رسیدن به تو همه چیز رو به هم زد.

 دلتنگتم پسرم...دلم بهونه تو رو  می گیره مرد من...

میشه تا چند ماه دیگه تو و خواهر و برادرهاتو همین جور در آغوش بگیرم؟...

دلتنگتم پسرم...دلم بهونه تو رو می گیره...مرد من...

 

پ.ن(1):برای لحظه های غم انگیز پاییز...

شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است

گویی همه غم های جهان امشب

در زاری این بارش یک ریز است *

 

پ.ن(2):خطاب به خودم...

هی مرد...13 سال صبر کردی. 92 روز مونده...چرا اینقدر بیقراری...اندکی صبر سحر نزدیک است...

دیری ست

احساس فرمان نمی برد

و اندیشه فرمان نمی دهد **

 

پ.ن(3):خطاب به او...

عزیز دل...

ما هنوز آنقدر پیر نشده ایم که نتوانیم دوباره متولد شویم.ما از زمانه عقب نخواهیم ماند.زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید.فقط کافی ست که قدری دیگر هم از نفس نیافتیم.ما هرگز کهنه نخواهیم شد.***

 

*هوشنگ ابتهاج(سایه)

**نصرت رحمانی

***نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:50  توسط فرشید | 

هی با توام که بی خبر...دل رو سپردی به سفر

منو گذاشتی با دلم...بی یه نشونی، در به در

من با توام،رفتی کجا...آهای غریب آشنا

چه ساده از من تو بریدی...بستی دل رو به جاده ها

 

خسته خسته خسته، از جاجرود برگشتم.خواستم مطلب امشب رو بنویسم، دیدم جمعه تموم و وارد شنبه شدیم.اول هفته، آغاز دوندگی دوباره(گر چه جمعه ها تعطیلی ندارم).هفته رو شروع می کنم، بدون اینکه بدونم دست سرنوشت در این هفته من رو به کجا می خواد ببره.

صبحت به خیر

اسب یاغی سرنوشت

...امروز...

کجایم می بری؟*

 

بانو...با شما هستم...فرنازم...

پیش خودم و خدای خودم و خودت و بچه های خودمون  شهادت می دم که هر چه قدم بود، به طرفت برداشتم.تا بچه ها بدونند برای جبران قصور گذشته، اونچه که به ذهنم می رسید انجام دادم، حتی به قیمت شکستن خودم.بقیه اش با تو...

از دیدار نحس تظلم

تا سرزمین پاک دوستی

جز تبسم فاصله نیست

لیکن

تو این راه بی زمان را نیز

هرگز نمی پیمایی **

 

پ.ن....بدون شرح...

امشب پی نوشت نداریم تا دلت بخواد، دل گرفته داریم و سرشار از درد دل...اما خودم به خودم، فرمان سکوت داده ام. یک آتش بس یک طرفه...

بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت

به شرط آن که نگوییم از آنچه رفت حکایت ***

 

*کتایون آموزگار

**آلیش

***سعدی شیرازی

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:24  توسط فرشید | 

آخرین سفر به شمال...

گل زیبای سرخ...

پشت دیوار ویلا...

گل سرخ از خستگی سر به دیوار تکیه داده بود...

سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

سر ما وقت وداع بر سر دیوار دل است

 

یادگار دوست...

سال ها پیش،در روزهایی که فرناز،فرنازم بود و فرشید،فرشیدش...سال ها پیش زمانی که بچه ها هر شب در کنارم بودند... در یکی از اون روزهای طلایی... به همراه  فرنازم توی ماشین بودیم. شهرام ناظری "یادگار دوست" رو می خوند.

من درد ترا ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم...

تا وقتی ناظری می خوند فرنازم ساکت بود. گه گاه منو با چشم های قشنگ و مضطربش نگاه می کرد.

قطعه ای بود که من همیشه زمزمه می کردم. فرنازم چشماش پر از  اشک می شد و دلیل دلتنگیمو می پرسید. من مثل تمام زمان هایی که نمی خواستم جوابشو بدم یا جوابی نداشتم که بدم، دستشو می گرفتم،  می بوسیدم و به چشمهام می مالیدم.

در عشق تو ام نصیحت و پند چه سود

زهراب کشیده ام، مرا قند چه سود

گویند مرا که بند، بر پاش نهید

دیوانه دل است... پام در بند چه سود

در این لحظه فرنازم می فهمید که باید سکوت کنه و سکوت می کرد.بعد از سال ها...دو شبه در راه برگشتن از جاجرود، در دل شب، یادگار دوست رو به یاد دوست گوش می دم.

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم، در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

این شبها که دیر به خونه می رسم.بعد از نیمه شب با اینکه مادر خسته و فداکار، بیدار می مونه تا چای آخر شب رو با دستان لرزان خودش به من بده...اما جای خالی خیلی چیز ها رو در زندگیم می بینم.دلم برای زندگی تنگ شده...به کی بگم. به چه زبونی بگم.

آهای عرش کبریایی، این 5000 روز دوری رو به حساب زندگیم نذاری که قبول نمی کنم.از حالا گفته باشم...

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل قضا خواهم کرد

 هی...زیبا ترین نامهربان دنیا...فرشته ترین فرشته دنیا...دل مستحق این همه آزار نبود...

در کشتن ما چه می زنی تیر جفا

ما را سر تازیانه ای، بس باشد

 

بانوی  همیشه زیبای من...

یادگار از تو در دلم کم نیست...*

پ.ن...سگ دو می زنم...پس هستم...

این روز ها مثل یه جوون پر انرژی و سرشار از انگیزه همچین سگ دو می زنم که هر کی ندونه فکر می کنه ایام به کام است...

نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس می کشم

راه می روم

غدا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه دل انگیزی...**

 

*نغمه مستشار نظامی

**رسول یونان

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:53  توسط فرشید | 

کسی درد ما رو انگار، نمی فهمه

مرده زنده خواب و بیدار، نمی فهمه

کسی تنهاییمو از من، نمی دزده

درد ما رو در و دیوار، نمی فهمه

واسه تنهایی خودم، دلم می سوزه

قلب پاییزی من،خالی تر از دیروزه

 

 

تا چند وقت پیش در طول روز، اولین فرصتی که پیدا می کردم، دل نوشته مو (بسته به حال و هوای اون روز) می نوشتم و به همکارم می دادم که زحمت تایپ رو بکشه.اما این روزها، به خاطر تراکم کار، نیمه شب به منزل می رسم. اول جواب کامنت ها رو می دم.  بعد دل نوشته مو می نویسم و در وبلاگ قرار میدم که  مترجم زحمتکشم اونو برای سایت انگلیسی آماده کنه.بعد سری به وبلاگ دوستانی که لینک دادند می زنم و اگر خستگی مجالی بده نیم ساعت هم به وبلاگ گردی می گذرونم. در این وبلاگ گردی،بعضی وقت ها،مطالب قشنگی می بینم. گاهی آدمو به فکر می بره و گاهی هم غم همیشگی دل خسته تو چندین برابر می کنه.

بدون هیچ توضیحی مطلب زیر رو بخونید.تا صبح جمله آخرش در گوشم بود.

 "شرافت در مقابل گرسنگی بچه هایم،پشیزی نمی ارزد".

 

وقتی که پارسال «رعنا جلیلی» 38 ساله شوهرش را در انفجاری در بغداد از دست داد، هیچ وقت فکرش را نمی کرد که روزی مجبور شود برای سیر کردن شکم بچه هایش فاحشگی کند. 

 

جلیلی، مادر چهار بچه است. خیلی دنبال کار گشته، ولی از موقع حمله آمریکا به عراق فرصت های شغلی برای زنان خیلی کمتر شده است.او برای پیدا کردن کار به مغازه ها و اداره های زیادی سر زده، ولی شغلی پیدا نکرده. چون همه از انتقام میهن پرستان افراطی می ترسند.

 

همان زمان مرگ شوهرش دکترها سوء تغذیه بچه هایش را تشخیص دادند. این جنگ لعنتی همان چیزی است که رعنا آن را درد بی درمان می نامد. همان جنگی که او را به این کار کشانده است. خودش می گوید:«روزهای اول این کار، بدترین لحظات عمرم بود. شوهرم اولین {تنهاترین} کسی بود که با او هم آغوش شده بودم. اما چاره دیگری نداشتم. بچه ها از گرسنگی داشتند می مردند.»

 

رعنا با گیجی از خانه بیرون می زند. به نزدیک ترین بازار می رود برای پیدا کردن کسی که بعد از فروش خود پولی بگیرد از او. خودش می گوید:« زن خوش بر و رویی هستم. پس پیدا کردن مشتری کار سختی نیست. وقتی با طرف به رختخواب رفتیم خواستم فرار کنم... نشد... مرا کتک زد و بعد هم تجاوز کرد. وقتی پولش را داد و رفت دیگر برای من همه چیز تمام شده بود.»

 

رعنا ادامه می دهد:« به خانه که با غذا و پول برگشتم، بچه ها از شادی جیغ کشیدند. همان موقع بود که فهمیدم شرافت در مقابل گرسنگی بچه هایم پشیزی نمی ارزد!»*

 

 

 

پ.ن(1):خدا رو شکر در دیار خودمون کسی مجبور نیست به خاطر فقر و سیر کردن شکم پاره های تنش خود فروشی کنه و شرافتش رو بفروشه!!

 

 

پ.ن(2):امروز عزیزی، وقتی صدای گرفته منو در گوشی تلفن شنید، گفت:به جز دوری عزیزانت که بزودی بر طرف میشه با این همه موفقیت و مورد لطف اطرافیان بودن دیگه چه غمی داری؟ براش این جمله رو خوندم:

هر کسی فریاد دل خودش را می شنود**

 

پ.ن(3):بعضی وقت ها،بد جوری احساس تنهایی و بی کسی همه وجودم رو در بر می گیره.در این حالت،سردم میشه و حس بی کسی همه وجودم رو در بر می گیره .حالت بدیه. خدا نصیب کسی نکنه.آی خدای مهربون...ای عرش کبریایی...ریختی ما رو روی زمین...پس تنهامون نذار...

خدای گم شده!

کجا بجویمت؟

در این برهوت بی مخفی گاه... ***

 

*انتخابی از وبلاگ مداد سیاه

**پرویز شاپور

***فریبا عرب نیا

عکس:ارسالی از نیاز

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:50  توسط فرشید | 

در برابر حملات موج دریا

زیر سنگینی لاستیک ماشین ها

در معرض هجوم گام های مسافران بی خیال دریا...

دو سبزه خود رو...همچنان روبروی هم ایستاده اند...

عاشقانه و امیدوار...

 

حال و هوای نوشتن نیست...

امروز از اون روزهای عادی معمولی یکنواخت کسل کننده بود.آسانسور دفتر هم خرابه و من برای بالا رفتن از 8 طبقه تنبل...و شاید هم پیر...

 

رییس دانشگاه کلمبیا افتضاح کرد...

همیشه رییس دولت مهر ورز با صحبت های خود به اندازه کافی خراب کاری میکنه. اما این بار رییس دانشگاه کلمبیا، در یک اقدام احمقانه و قبل از سخنرانی احمدی نژاد، آن چنان بی ادبانه و غیر حرفه ای صحبت کرد که همه چیز به نفع رییس دولت مهر ورز شد. عطا الله مهاجرانی هم در سایت خود به این مطلب اشاره کرده. کار مهاجرانی قابل ستایش بود که علیرغم مخالفت با احمدی نژاد، موضعی اصولی گرفت. کاری که بعید می دونم جناح مقابل شهامت انجامش رو داشته باشه.

 

پ.ن(1):برای آن که بی رحم است و دوست داشتنی...

 

بدون توضیح برات می نویسم.می دونم که بدون توضیح هم می فهمی چی میگم.

با کتاب شعر من،پشه کشتی

کیست پیروز این نبرد دائمی

رفتی،دست های خودت را شستی*

 

پ.ن(۲):خسته ام از دوری...4904 روز جدایی...بیقرارم برای دیدار...96 روز تا لحظه وصل؟

ما را دو روزه دوری دیدار می کشد

زهری ست این که اندک و بسیار می کشد

مجروح را جراحت و بیمار را مرض

عشاق را مفارقت یار می کشد**

 

*یارتا یاران

**وحشی بافقی

عکس : یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:33  توسط فرشید | 

شاه اگر عادل نباشد...ملک ویران می شود...

بدون شرح... از دیار پریشانم...

رییس دولت مهر ورز در نیویورک سخنرانی کردند.ایشان فرمودند:

در زمان شاه،کشور ایران در فقر مطلق به سر می برد و زندانها پر از زندانی و شکنجه گاه بود.

در یک مصاحبه هم فرمودند:400 سال قبل از اینکه گالیله به امر گردش زمین برسد و پای گیوتین برود،ایرانیان به این مهم رسیده بودند.

ایشان فرمودند در ایران روزنامه ها هم آزاد هستند.*

خوب الحمدلله ایران که امن و امان است.کمی از کردستان عراق بنویسیم!!.شعر زیبای زیر از شاعران کردستان عراق است که در کتاب "فرستادگان روشنایی"به انتخاب سید علی صالحی نوشته شده...

 

در میهن من

روزنامه به هنگام تولد لال است

رادیو به هنگام تولد کر است

تلویزیون به هنگام تولد کور است

و آنان را که بخواهند،اینان همه سالم زاده شوند...

لال شان می کنند و می کشند

کر می کنند و می کشند

کور می کنند و می کشند

در میهن من

آه...میهن من...

بیچاره مردم کردستان عراق...

 

ترانه سیما بینا...و دروغ نهفته در آن...

امروز به پیشنهاد فریبرز و لطف آقا رضای حیرانی کار جدید خانم سیما بینا به دستم رسید. زیباست. گرچه در ترانه هاش دروغ هم گفته...این مصرع رو ایشون خونده...

شاه اگر عادل نباشد...ملک ویران می شود...

ملاحظه فرمودید؟ سوما!! که ملک ما ویران نیست...دوما!که شاه ما و عادل نبودن؟ اولا...که اصلا ما شاه نداریم...همه امشب قاطی کرده اند.

 

برای خدایی که در این نزدیکیست...

خدای خوبم...

داوری دارم بسی،یا رب که را داور کنم؟

این شعرک زیبا هم در ترانه های خانم سیما بینا ست.

 

در انتظار گذران این 100 روز...

خسته، مضطرب،خوشحال، ملتهب و در انتظار ...حال این روز های منه...

چه سخت بالا می آیی

از تنگنای سینه ام

نفس**

 

*سایت ایسنا

**فریبا عرب نیا

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:30  توسط فرشید | 

زیباست...مثل زندگی...

پر از تیغ...مثل زندگی...

لمس شدنی...مثل زندگی...

زخمی شدنی...مثل زندگی...

 

پاییز زیبا و غم انگیز...پاییز خاطره ها...

پاییز با همه قشنگی و دلتنگی های خاص خودش اومد.پاییز برای  هر کس، یاد آور خاطراتی ست که همیشه همراهشه.پاییز با تمام زیبایی هاش، غمی رو در دل داره که پنهان شدنی نیست.

مسخ است

جادو است

نفرین است

هر چه هست

 زندگی ست

نوشتن را دوست می دارم

خندیدن را

و ترانه خواندن را در کوچه های پاییز

.....................................

چگونه است که تو را هم

با این همه تلخی و اندوهت

دوست می دارم*

 

نوشداروی پس از مرگ سهراب...

همیشه بعضی چیزها دیر می رسه به اونجایی که باید برسه.خدا کنه هیچوقت، هیچ کس، دیر تر از موعد به آرزوش نرسه.اصلا آرزو وقتی سر وقتش بر آورده نشه دیگه آرزو نیست...میشه یه حادثه معمولی...میشه یه اتفاق ساده...

تلی از لباس های کثیف

یا رخت های تازه شسته

و خوب تا شده

هر دو فقط باری هستند

برای الاغ...**     

 

پ.ن...برای لحظه دیدار...خبر دار ایستاده ام...

سال هایی از دست رفتند که فقط افسوس دارند و دریغ...برای لحظه لحظه دیدار برنامه دارم...خدایا برنامه هامو به هم نزن...که چشم امیدم فقط به تست...

 

عمر نبود آنچه غافل از تو نشستم

باقی عمر،ایستاده ام به غرامت

این همه سختی و نامرادی،سعدی

چون تو پسندی،سعادت است و سلامت***

 

*کتایون آموزگار

**شاعر هندی(ترجمه سید علی صالحی)

***سعدی شیرازی

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:58  توسط فرشید | 

پاییز ...

 بی تو...

برگ ریز...*

 

بدون شرح...از دیار پریشانم...

نماينده ولي فقيه در چهارمحال و بختياري و امام جمعه شهركرد گفت:" خدا نان داد"و "خدا آب داد" را به جاي " بابا نان داد"و"بابا آب داد" به كار ببريد.

 

به گزارش ايرنا،آيت‌الله"محمدرضا ناصري يزدي"روز چهارشنبه در ديدار روساي آموزش و پرورش مناطق ۱۷گانه چهارمحال و بختياري گفت:"بابا آب داد" و"بابا نان داد"روحيه استعماري دارد و يك برنامه‌از پيش‌تعيين شده براي دانش‌آموزان است لذا بايد به جاي آن از "خدا نان داد" و" خدا آب داد" در نظام تعليم و تربيت استفاده کرد**

 

پایان تابستان...آغاز پاییز...

تابستون هم تموم شد.بدون دیدار...پاییز شروع شد...به امید دیدار...خدایا کمی هم خدایی لطفا...نه تنها برای من...برای همه آنان که دورند ز یاران...

 

سر کوه بلند،ابر است و باران

زمین غرق گل و سبزه، بهاران

گل و سبزه بهاران خاک و خشت است

برای آنکه دور افتد ز یاران***

 

پ.ن(1):برای پایداری و پر رویی خودم در این همه سال

 برای پوست کلفتی خودم در این همه سال...برای سخت جانی خودم در این همه سال...

ای دل بی جرم زندانی،تو در بندی هنوز

آرزو کردت به این حال،آرزومندی هنوز

کوه اگر بودی ز جا رفتی،به نازم حوصله

این همه آزردگی داری و خرسندی هنوز****

 

پ.ن(2):عاشقانه ای برای او...

منتظر هستم...

 تو بر می گردی

قسم می خورم

تو بر می گردی

حتی اگر تمام مرز ها را شیشه بندان کنند

هر روز همراه با سپیده ی صبح

نگاهم را به قله ها می دوزم

و احساس می کنم

تو در هیئت پرنده ای افسانه ای

در یک صبح زیبا

به کنارم می آیی*****

 

*یارتا یاران

**سایت رجا نیوز

***مهدی اخوان ثالث

****وحشی بافقی

*****عبدالله پشیو(ترجمه فریاد شیری)

عکس : ارسالی از نیاز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:28  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
باغ گل سرخ
بهناز
نسیم سحری
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني