تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

عزیزان دور از من... ای عرش کبریایی...حیف نیست من دستم به این بچه ها نمی رسه؟کجاست دریای رحمتت...

 

امروز دقیقا 4900 روز میشه که از عزیزانم دورم.4900 روز...

یک ماه بعد از سفر، نوید برام نامه ای نوشته بود. جمله های دلخواهش رو می گفت و نهال براش می نوشت. این نامه رو هنوز دارم.خدا رو شاهد می گیرم، هر بار که می خونم،قلبم درد می گیره. متن نامه رو بخونید:

فرشید سلام فک (فکر) کنم ایران بره جام جهانی.فرشید اتریش هم توی جام جهانی هست یا نه؟(بچه ها در اون روزها اتریش بودند).فرشید پس کی میای. خدا کنه زود تر بیای(گریه...گریه نوید)...بعد نهال اضافه می کنه فرشید نویدی گریه میکنه دیگه ادامه نمیده....

اون روزها تازه 30 روز از جداییمون گذشته بود.

3 ماه بعد در اون ناکجا آباد بودم .اونقدر بی تابی کردم که اجازه دادند 5 دقیقه با اونها تماس داشته باشم. پیمانم تا گوشی رو گرفت گفت:تو جیبتون آدامس هست؟بعد که فهمید منم گفت فرشید شما پس کی میاین؟...

اون روزها 100 روز از جداییمون گذشته بود...

یک روز نامه ای به دستم رسید. یک آدمک مقوایی بسیار بزرگ.  فرناز برام توضیح داد در مدرسه پیمان معلمشون گفته خاطره یک هفته مسافرت با پدرتون رو بنویسید.و پیمانم اون آدمک رو در ست کرده بود و برام فرستاده بود.قرار شد این آدمک 1 هفته با من باشه و خاطراتم رو برای پیمان بنویسم...خاطرات رو با اشک چشم نوشتم...

اون روزها 1400 روز از جداییمون گذشته بود.

سال گذشته ناصرم همت کرد و به دبی اومد. جمله فرهاد هیچوقت یادم نمیره...ناصر برای دیدن شما 20  ساعت پرواز کرد.  دور دنیا چرخید تا بیاد تو رو ببینه. شما چه کردید؟

در 10 روزی که با ناصر بودم دنیا رو داشتم. لحظه خداحافظی در فردگاه دبی، ناصرم بازوی منو گرفت و گفت:بابا من قول میدم همه رو بیارم دبی که ببینیشون. فقط تورو خدا غصه نخورید و گریه نکنید.بغلش کردم. خداحافظی کردم. گریه نکردم. چند دقیقه بعد از جدایی، برام sms زد"دنیا رو دادین به من توی این 10 روز.دوستتون دارم و می بینمتون...ناصر"...

با خوندن این متن دیگه طاقت نیاوردم. با فریاد،گریه کردم.

ناصر رفت اما به قولش عمل کرد. پسرم مردانه به عهدش وفا کرد...

دیروز که به مناسبت تولد نویدم با نویدی تلفنی صحبت می کردم می گفت به جز نهال مدارک همه آماده شده و در دی ماه میان دبی ...لحظه دیدار نزدیک است...

یه حساب سر انگشتی کردم. می بینم اگه خدا کمک کنه حدود 100 روز دیگه عزیزانم رو می بینم.به عبارتی به شمارش 5000 روز جدایی که برسم، بچه هامو در آغوش می گیرم . برام دعا کنید که این قلب خسته تاب و توان لحظه دیدار رو داشته باشه...

 

اگه دستم به جدایی برسه...

اونو از خاطره ها خط می زنم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:9  توسط فرشید | 

نویدی من در آن روزها...

لحظه هایی که به دیدار تو دل می بندم

می شوم محو سراب و ...به خودم می خندم

شعله محبتو... مبادا خاموش کنی...

دوری عادتت بشه...ما رو فراموش کنی...

 

از سفر برگشتم . کارها به خوبی انجام شد.  خدایا شکرت. عرش کبریایی هم به خاطر گستاخی های دیشب، فقط با یک برگه جریمه سرعت غیر مجاز، گوشمالی لازم رو دادند.

 امروز تولد نویدی من بود.در روزهای "آخرین با هم بودن"،یک شب همه دور سفره نشسته بودیم.به خاطر مشکلات من،فرنازم مضطرب و من غمگین نشسته بودیم. ناصر،پیمان و نهالم در سکوت شام می خوردند.اما نویدی در حال شیطنت بود. وقتی دید کسی بهش توجهی نمی کنه، نگاهی به ما و نگاهی به بشقابش کرد. سیب زمینی سرخ کرده با سس گوجه. اونقدر سس ریخته بود که ظرفش قرمز شده بود. یکدفعه دولا شد و سرش رو فرو کرد توی بشقاب.  وقتی سرش رو بلند کرد، قیافه خندانی رو دیدیم که چند سیب زمینی قرمز به اون چسبیده بود. هنوز بعد از گذشت این همه سال، چهره نویدم رو به خاطر دارم.

امروز تولد نویدی من هست.یک شب ساعت 11 خسته به خونه رسیدم.بچه ها بیدار بودند و با خوشحالی گفتند"فردا مدارس تعطیله".از فرناز دلیلش رو پرسیدم. معلوم شد یکی از مراجع تقلید به نام آقای گلپایگانی فوت کرده.به پیشنهاد نهالم، که به خاطر تعطیلی در عرش سیر می کرد، رفتیم به پارک لاله. ساعت نزدیک 12 نیمه شب بود. هوای بهاری و دلچسب،  عده زیادی رو به پارک کشونده بود.سال های دهه شصت...اوج اختناق.کافی بود یک کلمه حرف تند بزنی، تا تو رو مرتد قلمداد کنند.یک دفعه فریاد نویدی که بالای سرسره ایستاده بود،توجه همه رو جلب کرد.نویدم در حالی که دستاشو باز کرده بود،فریاد زد:"آیت الله گلپایگانی...روزت مبارک...

امروز تولد نویدم هست.قبلا در یکی از پست هام نوشتم.در یکی از سال های فراوان "دور از هم بودن"به مناسبت تولدم، نوید کارت تبریکی برام فرستاد و شعر زیبایی از خودش رو به انگلیسی زیر اون کارت نوشته بود. مفهوم شعر این بود که:

پدر تولدت مبارک

خیلی وقت میشه که ندیدمت

امیدوارم موهات هنوز...

خاکستری نشده باشند.

امروز تولد نویدم هست.مادرم به خاطر اینکه تولد ناصر بلافاصله بعد از فوت پدرم بود و اسم همسرش رو روی پسرم گذاشته بودیم، به طرز وحشتناکی بین ناصر و نوید تبعیض قائل می شد. یک شب مامان از شدت تب ناله می کرد. نویدی گفت"ناصر بیا که مامان مهین تو...  داره می میره...".

امروزتولد نویدی من هست. این خاطره ای که فریبرز تعریف کرده جگرم رو آتش میزنه. در آن ناکجا آباد بودم .فریبرز بچه ها رو به ملاقات من آورده بود. در زمان برگشتن، فریبرز که عصبی بود و می خواست بچه ها زود تر از  اون محیط دور بشن ،سعی کرد به سرعت همه رو سوار ماشین کنه.وقتی در ماشین رو محکم بست،  فقط یک صدای ناله کوچک شنید...آخ...5 انگشت ظریف نویدی من لای در گیر کرده و فریبرز در رو بسته بود. اما نویدم برای اینکه فریبرز ناراحت نشه...حتی گریه هم نکرده بود.

 

 

نویدی من در این روزها با خواهرش ..نهال

چند ساله ندیدمت،نور دیده پسرم

نمی دونم روزگار، چی میاره به سرم

هی نکن سرزنشم،آخه من یک پدرم...

آخه من یک پدرم...

من یک پدرم...

من یک...

من...؟؟؟

 

امروز تولد نویدم هست.نوشتن بسه.زنگ می زنم که صداشو بشنوم.تنها خاصیت نوشته امشب این بود که...بغضم شکست و سبک شدم.حالا آروم تر هستم و می تونم در موقع صحبت با نویدم، کاری کنم که صدام نلرزه.

 

پ.ن:امشب....دلم گرفته...

می خواهم امشب

آن چنان بخوابم

که گویی پسر هیچ کس نیستم

و نه خدایی هست

و نه زمینی و نه آسمان

و فقط خواب هست و من

و فقط من هستم و خواب... *

 

*بیژن جلالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:38  توسط فرشید | 

هر که خود داند و خدای دلش

که چه دردی است در کجای دلش*

 

امشب تا ساعت 00/12 باید جاجرود باشم. بعد حدود ساعت 00/2 به طرف شمال حرکت می کنم و فردا غروب هم باید به تهران برگردم. از اون شبهای خسته کننده میشه. فردا تولد " نویدی " من هست.پسر شاعرم ، پسر بسکتبالیستم.  پسر با احساسم و متأسفانه . . . پسر استقلالی ام.

تابستان به پایان رسید و ندیدمشون. ای عرش کبریایی. . . چون شبانه تنها باید سفر کنم، سربه سرت نمی ذارم تا سالم برگردم. اما ای الرحم الراحمین . . .  این رسمش نیست. عماد چه زیبا گفته:

از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این رسم روزگار نیست

یه آدم 48 ساله یکصدو چند کیلویی، هی بهت التماس می کنه، خواهش می کنه، رازو نیاز می کنه، مناجات می کنه و میگه . . . دلم برای "عزیزان دور از من" تنگ شده. آخه تا چند سال تولد بچه هام بیاد و من ایمیل یا تلفن بزنم که بابا تولدتون مبارک.

ابراز محبت پدر و فرزندی هم مگه اینترنتی و مخابراتی میشه.

چهل و هفت رد شد و در 48 هستیم. چیز زیادی ازش باقی نمونده که باهات چونه بزنم اما . . .

ما گذشتیم و گذشت، آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران . . . وای به حال دگران

از اون روزهایی ست که ازت دلخورم. یادته اخوان ثالث چقدر قشنگ بهت گفته بود:

خداوندا خودت اینقدر زیبا

جهانت را چرا زشت آفریدی؟

همه اینها رو گفتم. اما خودت بهتر از هر کسی میدونی که دیوونه وار دوستت دارم .

به خداوندی خودت قسم که خیلی قبولت دارم!! باید هر جور هست دیگ رحمتت رو به جوش بیارم. راه دیگه یی نمونده. حالا بالاغیرتاً منو مورد خشم و غضب ملوکانه قرار ندی. امشب دارم تک و تنها میرم سفر. اون هم در دل شب.  فردا که برگشتم، صحبت می کنیم.

 

پ.ن(1): برای دیار مظلومم...برای مظلومان دیارم...

شور از پرده عشاق، فراری شده است

افق آینه ها، سخت غباری شده است

ما ندیدیم در این قریه، به جز بارش درد

این چه سیلی است که یک مرتبه، جاری شده است

جغد دیروز که از سایه خود می ترسید

میر صد قافله، باز شکاری شده است

آنکه می گفت به ما " خیر امور اوسطها"

چند سالی است یمینی و یساری شده است

هر چه بود ارزش این قوم، دگرگون گشته

آنچه نه بود در این فاجعه، آری شده است

حرمتی گرنهدت شیخ، از آنجا بگریز

گربه سان عاشق آواز قناری شده است

دیر ما پر شده از پیر، به سرمایه چشم

خر چو بسیار شود، وقت سواری شده است **

 

پ.ن(2): عاشقانه. . .

دیروز توی وسایل قدیمی ام،  دست خطی از تو پیدا کردم. هر یادگاری منو میآره پیش تو . دیروز دو ساعتی با تو بودم. با دست خط قشنگت...

هدایای تو

دشمنم شده اند

بی وجودشان شاید

می توانستم لحظه ای را

بی یاد تو سر کنم***

 

*اخوان ثالث

** ارفع( محمود توحیدی )

*** کوماچی( شاعر ژاپنی).ترجمه: عباس صفاری

عکس :آیناز حیرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط فرشید | 

شبی با خیال تو،همخونه شد دل

نبودی ندیدی،چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی پریشونی هامو

فقط باد و بارون،شنیدن صدامو

 

بعضی وقت ها،بعضی آدم ها، اونقدر بدند که آدم فکر می کنه مربوط به خدایی دیگه هستند. مگه میشه آدم بنده خدا باشه و کوچک ترین اثری از خدا در او نباشه؟

 

من در جهان

به جستجوی خداوند رفتم

و چهره او را

در خورشید صبحگاهی

و گل ها

جستجو کردم

آیا روزی دنبال او

 تا تاریکی های قلب آدمی

 نیز خواهم رفت؟

آیا روزی او را

در قلب آدمی نیز،خواهم یافت؟*

 

پ.ن(1):امشب جسمم خسته است...

کمی خستگی جسمی، کمی دلتنگی بچه ها،حال و هوای نوشتن رو از من گرفته...امشب در یک سریال تلویزیونی،  مردی جوونی رو در آغوش گرفت و با اشک گفت:"تو کجا بودی این همه سال...پسر؟"

بچه ها...این همه سال کجا هستید؟...

دلتنگم. همین...

بیا

برو

بمان

بگریز

ولی....

گاهی

با من باش...**

 

پ.ن(2):برای دل تنگ خودم وبرای کسی که نتونستم اونی باشم، که می خواست باشم...

زخم زندگی ات منم

همه به زخم هایشان

دستمال می بندند

تو

اما

به زخم ات دل

بسته ای ***

 

*بیژن جلالی

**از وبلاگ بانو

***انسیه اکبری

عکس :یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط فرشید | 

شب است

 و

 دل است

و

من...*

 

وبلاگ نویسی وقتی در دنیای مجازی نباشه و خودت رو کاملا معرفی کنی، یه عیب بزرگ داره.اگه از کسی گله مند باشی و کوچکتر ین اشاره ای بکنی، شهر به هم می ریزه...عیب دومش اینه هر کسی به فراخور نزدیکی اش به تو، انتظار داره، مطلبی رو که در لفافه نوشتی برای او توضیح بدی...

شعر زیر مربوط به هیچ یک از عزیزان اطرافم نیست.مربوط به کسی است که 5 شنبه از دفترم بیرونش کردم.کاش تمام پولداران جهان می فهمیدند هر کسی قابل خریداری نیست.

بعضی ها برایمان

یک استکان چای داغند

که در شبی برفی

در مسافر خانه ای بین راه

سر می کشیم و...

بعضی ها برایمان

کبریتی روشنند

تا تاریکی هایمان را

لحظه ای...فقط لحظه ای...

آتش بزنند

بعضی ها...اما...

تنها قطره ای اشکند

 در چشمانمان حلقه می زنند

تا...

    می

        اف   

           تند

...................

روی گونه های منی حالا...

سر می خوری

و می رسی به لبها یم

راستی...

بعضی آدمها

چقدر تلخند**

 

پ.ن:برای اونی که دیشب توی خوابم به من زل زده بود...

سکوت می کنم

به احترام نگاهت

حالا هر چقدر زبانت می خواهد

اعتراض کند***

 

*انتخاب شده از وبلاگ زیبای"اتاق تنهایی"

**رویا شاه حسین زاده

***انتخاب از وبلاگ زیبای"پاییز زاد"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:8  توسط فرشید | 

بعضی روزها،زندگی قشنگ میشه.مثل این گل ها و پروانه ای که روی اونا نشسته.مثل ایمیل نویدم.

 

یه ذره آرزو...

این دلتنگی هم ول کن وجود مبارک ما نیست.حتی امروز که سر حالم.اگه امروز پرنده بودم،تا لحظه ای که خستگی،  به بال های من مجال می داد،پرواز می کردم.پرواز به سمتی که...

پرنده نه کارت سوخت می خواد، نه مجوز عبور.

دلم می خواد پاشم برم، به آسمون سر بزنم

مثل پرنده ها بشم، تو چشم تو پر بزنم

عقلمو برده عشق تو،می خوام بیام پیشت یه شب

ساز دلم رو  ور دارم... به سیم آخر بزنم*

 

یه چیکه اعتراف...

روزی که سهل انگاری و بد عمل کردن، باعث شد کارهام به هم بریزه، یه پست تلخ و گلایه آمیز نوشتم.امیر زنگ زد و گفت:من کار ها رو درست میکنم.فقط قول بدید اگه درست شد، توی وبلاگتون بنویسید همه چیز درست شد.امروز امیر کاری کرد،کارستان و لبخند و آرامش رو بر لبان و قلبم آورد.این امیر با اون امیر،زمین تا آسمون تفاوت داره.خوشحالم که این روزها، این امیر رو می بینم.

 

آرامش...در حضور دیگران...

بعد از روزها به در بسته خوردن،امروز گشایشی در کار هام ایجاد شد.آقا نوید هم ایمیل زد و خبر گرفتن پاسپورتشو داد.نویدی، خوشحالی منو تکمیل کرد.خدایا شکرت.آخه ای عرش کبریایی.قربون اون عظمت و بزرگیت برم.تو که با یک اشاره می تونی همه چیز رو درست کنی،چرا بعضی وقت ها خون به جگر این بنده های بینوا می کنی؟

 

پ.ن: برای عزیز دور از من...

ایمیل نوید من، یعنی نوید اینکه یک گره دیگه از مشکلات باز شد.یک قدم دیگه به دیدار نزدیک شدم.عزیز مهربون دور از من...تو رو به زور نمی خوام.فقط باید با بچه ها بیای و همه حرفا رو بشنوی،  بعد اگه دلت خواست، برای همیشه برو. بعد مثل یه پرنده آزادی.به این اعتقاد دارم که"پرنده ای که مال تو نیست...صد تا قفس هم بسازی ...میره."

ای یار،یار ما شو و آزار ما مکن

آزار، یار را نسزد، یار ما مکن

در کار و بار عشوه هم،اندازه خوش بود

ای دوست،عشوه این همه، در کار ما مکن**

 

*عمران صلاحی

**اسماعیل خویی

عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:19  توسط فرشید | 

در کنج دلم،عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این،خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم،باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

همه مقصریم...

روزهای تیره و تاری بر سرنوشت همه ما حاکم شده.چه از نظر سیاسی،چه از نظر اجتماعی.پشت چراغ قرمزها، به قیافه ها که بنگریم...اکثر مردم رو در فکر و خیال می بینیم،با هاله ای از غم به روی چهره ها.همه ما در آنچه به سرمون اومده...مقصریم. از ماست که بر ماست.

آیینه پشت نیست

تصویر های ماست که تاریک می کند

مهر زلالی را*

 

بوی تنهایی، فضای زندگی ام رو پر کرده...

سالهاست که تنهام.اما نمی دونم چرا این روزها، بوی تنهایی رو بیشتر از هر زمانی، در اطرافم حس می کنم.

دستی که به من بپیوندد، نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد، نیست

زنجیر فراوان... فراوان...اما

چیزی که مرا به زندگی بندد، نیست**

 

بدون شرح...فقط برای دل خودم...

وحشی به خود نکرد،چنین خوار خویش را

گر خواریی کشید،ز بخت زبون کشید***

 

*صالح وحدت

**حسین منزوی

***وحشی بافقی

عکس:رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:21  توسط فرشید | 

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها،خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا،خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها،قیامت میکنم

نمی ذارم،کسی عاشق نباشه

ماه رو بین همه،قسمت می کنم

 

دیدن ماه در ظهر...

دیشب گفتند ماه دیده نشده...ساعت 12 ظهر امروز ماه رو دیدند.این هم از کرامات ماست.بعد تلویزیون زیر نویس کرد از همین حالا دیگه نخورید و کار هایی که روزه رو باطل می کنه؟؟انجام ندید. تا حالا هم هر کی خورده عیبی نداره. از حالا به بعد نخوره.خدا به داد عید فطر برسه...

 

مرگ در کمین است...

در هفته گذشته، سه نفر از عزیزان و آشنایانم سوگوار شدند. از همه دردناک تر، سفر عزیزی بود که سه سال تمام، به دنبال عشقش بود. 18 ماه طول کشید، تا عشقش رو به ازدواج راضی کنه. 18 ماه هم طول کشید که به همراه عشقش، پدر و مادر هاشونو راضی کنند، و به فکر مراسم عروسی، بعد از ماه رمضان باشند. اما ...اما فقط 12 روز طول کشید که به عشقش خبر بدن...در کماست.تصادف...ضربه مغزی...کما...8 ساعت طول کشید که سفر کنه. و حالا عشقش ضجه میزنه که چرا 18 ماه برای جواب دادن زمان رو کشته بود.

مرگ در نمی زند

کلید می اندازد

مرگ اگر در بزند

که مرگ نیست

حتما مامور مالیات است

و یا پستچی و یا مهمان...

او چهره ای محو دارد

و در گلویش...

 مردگان سرفه می کنند*

 

پ.ن (1): یادمون باشه که مرگ در کمین ماست. هر لحظه امکان سفرمون هست.آماده باشیم.

 

پ.ن(2):یادمون باشه مرگ در کمین عزیزان ماست.هر لحظه امکان سفرشون هست. قدر لحظه های حال رو بدونیم.قدرشونو بدونیم.در کنارشون باشیم.

 

پ.ن(3):برای عزیز همیشه دوست داشتنی همیشه دور از من

بیش از این

 خسته ات نمی کنم

پیر می شوی

بیش از این

نگاهت نمی کنم

خسته می شوی**

 

پ.ن(4): برای عزیزی که امروز نیم ساعت نصیحتم کرد و بعد گفت:اصلا گوش کردی ...چی گفتم؟

بی دلان را عیب کردم، لا جرم بی دل شدم

آن گنه را این عقوبت،همچنان بسیار نیست

دوستان گویند سعدی،خیمه بر گلزار زن

من گلی را دوست می دارم،که در گلزار نیست***

مفهوم بود حاجی دوست داشتنی؟؟

 

*رسول یونان

**ایرج صف شکن

***سعدی شیرازی

عکس : یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:47  توسط فرشید | 

سفر کردی ولی، حالا که از تو دور دورم

شکسته بغض من،از ماتم قلب صبورم

تو این تکراری دنیا،که هر روزم هنوزه

صبوری می کنم این دوری اما،سینه سوزه

 

روز بد...

از اون روزهای بد بد بد بود. در دقیقه 90 به خاطر سهل انگاری عزیزی،همه کار ها خراب شد.

خسته ام.بد جوری خسته ام.

این روز ها

 این گونه ام

فرهاد واره ای که تیشه خود را...

گم کرده است*

 

عاشق خداحافظی...

این روزها عاشق تر از همیشه ام. به قول عزیز رفته:

گوش خسته، عاشق خداحافظی است**

و این روزها من سخت عاشق خداحافظی ام.

 

عاشقانه تلخ...

در این روزهای سخت بد بیاری،نامرادی و بی کسی،نگاه و حضورت می تونست آرومم کنه.مثل اون روزها...اما حیف که این روزها...اون روزها نیست. این روزها... این روزهاست. روزهای تلخ بی تو بودن.

افسوس که نیستی .زور هم که نیست. راه جدا مبارکت.

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش،نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او...

می خواستمش،ولی نمی خواست مرا...***

 

امشب نوشتن، نداریم...

حال و هوای نوشتن نیست. بد جوری دلم گرفته.امشب اصلا دلم نمی خواد بزرگ باشم و تکیه گاه. امشب دلم یه شونه می خواد برای تکیه کردن.می بینی عزیز

دل ؟به من می گفتی در هر شرایطی و در بد ترین حالات روحی،"خوب نوشتن"رو بلدی.کجایی که ببینی حتی نای نوشتن هم نیست.تمام کلمات  رو گم کرده ام.

جستجو بی فایده است

فکر می کنم

سر حر فی که باید به تو می گفتم اش...

بلایی آمده...****

 

*نصرت رحمانی

**پرویز شاپور

***ایرج زبر دست

****کتایون آموزگار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط فرشید | 

دیگر دنبالت نخواهم گشت...

رد پای تو به قلبم می رسد...

 

کاش من معلم بودم و روزگار ...شاگرد

اگر من معلم بودم، به این روزگار تفرقه افکن جدایی انداز، نمره قبولی نمی دادم....این هم شد روزگار؟ ...هر کسی رو می بینی دلش خونه...

دل شده یه کاسه خون...

دنیا عجب معادله نا معادلی ست

آنور لبی به بوسه و اینور سری به سنگ*

 

روز مهم کاری...

اولین ساعات 4 شنبه رو آغاز کرده ام.از نظر کاری برام روز مهمی هست.دعام کنید.برای همه روزگاری درست کرده اند که هر کس در حد و سطح خودش، گرفتار و پریشانه...

زاهدان سنگدل بستند، اگر کشتی به خشک

همت دریا رکاب میگساران را چه شد

بر نمی آرند خاری همرهان،از پای هم

گر دل سوزن ز آهن گشت،یاران را چه شد

عافیت در روزگار و روشنی در روز نیست

کس نمی داندکه روز و روزگاران را چه شد

نه ز دل مانده است در عالم اثر،نه ز اهل دل

یا رب این آیینه و آیینه داران را چه شد

بخت چون برگشت،بر گردند یاران سر به سر

تا به کی صائب خبر پرسی،که یاران را چه شد**

 

یک خاطره فوتبالی از 30 سال پیش...

سالها پیش یک دفعه تیمی به اسم پیکان درست شد و با امکانات مالی که داشت بازیکنان اون زمان پرسپولیس رو خرید.تیم پرسپولیس تقریبا از هم پاشید.طرفداران پرسپولیس همه چیز رو از چشم مربی اون زمان پیکان می دیدند، که اسمش "آلن راجرز" بود. وقتی پرسپولیس بازی داشت...شعار می دادند:

تیمو خراب کردی...خونه ات خراب ...راجرز

خدا خونه اونهایی رو خراب کنه که میخوان این مملکتو ویرانه کنند...حالا هر کی می خواد باشه...

 

یک خاطره از تئاتر رو حوضی در 25 سال پیش...

یه مجلس عروسی بود. سعدی افشار با گروهش اومده بودند.در اوج اختناق سال های 60 و 61.در پایان نمایش رو حوضی و بدون اینکه ربطی به موضوع تئاتر داشته باشه ... به مردم گفت چون دست زدن گناه داره! فقط با دو انگشت به کف دستتون بزنید و با من دم بگیرید...

آی آدما دست بزنید...تلق،تلق،...تلق،تلق

پسته و تخمه بشکنید...شلق،شلق...شلق،شلق

الهی پوست خائنین،کنده بشه ورق ورق

الهی پوست خائنین...کنده بشه ورق ورق

الهی پوست خائنین...کنده بشه...

الهی پوست خائنین...

الهی...الهی...الهی...

 

عاشقانه...4891 روز جدایی...فراق...انتظار...

عزیز دل...عزیز دور از من...می دونم شاید دیگه هیچوقت روزهای شیرین  با تو بودن رو نداشته باشم.اما اگه اینچنین هم بخوای ...باز هم برای بهترین خاطرات زندگیم که برام رقم زدی...به خاطر بچه های خوبی که تربیت کردی...سر تعظیم در مقابلت فرو میارم...

خون

تپش

زندگی...یعنی تو

آن چه را که باید می فهمیدم

فهمیدم

ماه

زیبا تر از همیشه می تابد

دیگر دنبالت نخواهم گشت

رد پای تو به قلبم می رسد***

 

*وحید نجفی

**صائب تبریزی

***رسول یونان

عکس:یلدا محمد زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط فرشید | 

یه شب خوابت،چشامو بی خبر برد

به دنیایی،از اینجا تازه تر برد

به دنیای گل و نور و ترانه

میون لحظه های عاشقانه*

 

اقرار...

دیشب از شدت تب، نمی تونستم بخوابم.سرما خوردگی شدیدی دامن گیرم شده.نزدیک ساعت 3 خوابم برد،و با زنگ تلفن در ساعت 4 بیدار شدم.صدای قشنگ نهالم تب و خواب و غم رو با هم از روح و جسمم بیرون برد.بعد از صحبت با نهالم، تا ساعت 5 بعد از ظهر فرصت نکردم ایمیلی رو که باید می زدم،بزنم.ساعت 5 به نهال و ناصر ایمیل زدم .در کمتر از 2 ساعت جواب سوال های مربوط به فرم رو دادند.این همه اشتیاق شرمنده ام کرد.در این مورد فردا بیشتر خواهم نوشت.

همین قدر می دونم که حرکت ناصر و نهال،  به قدری به من انرژی داده... که وصف شدنی نیست .

 

عاشقانه...

عزیز دلم...از فرصت سوزی ها گله مندم. از خیلی مسائل که در این سال ها گذشته، رنجیده خاطرم.اما تا لحظه ای که زنده ام فریاد  میزنم خوبی و مهربونی بچه ها،موفقیت اونها و اون چیزی که الان هستند و من به اون افتخار می کنم...از تست...

من ترا برای شعر

بر نمی گزینم

شعر،مرا برای تو

برگزیده است

در هشیاری

به سراغت نمی آیم

هر بار

از سوزش انگشتانم

در می یابم که باز

نام ترا...

می نوشته ام...**

 

امشب زیباست...

بعد از چندین شب بد...امشب آرومم. امشب همه چیز برام زیباست. بچه ها بیشتر از اونی که در تصورم بود...دوستم دارند...و این کم چیزی نیست...

و شب تنهاست

چون تو و من

و این زیباست***

 

*افشین یداللهی

**حسین منزوی

***یارتا یاران

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط فرشید | 

از بهر مرد و زن...شده محنت سرا وطن

عزیز وطن...غریب وطن...بینوا وطن...

خبر اول...اجاره دادن کاخ نیاوران...

در هفته گذشته،در اطراف کاخ،موزه کوشک احمد شاه در کاخ نیاوران،بیلبورد های مختلفی زده بودند،که نشان دهنده اجاره قسمتی از کاخ نیاوران به یک جواهر فروش برای عرضه محصولات خود بود.(روزنامه تهران امروز...18 شهریور)

 

خبر دوم...پذیرایی معاون سازمان میراث فرهنگی از شاهزاده خانم سعودی...

هفته گذشته، معاون فرهنگی سازمان میراث فرهنگی به همراه دو شاهزاده خانم سعودی به دیدن کاخ صاحبقرانیه در مجموعه نیاوران رفته بود و بار عبور از محدوده مشخص شده برای بازدید کنندگان،روی مبل هایی که از اشیای موزه هستند نشسته،و پذیرایی شدند!!این کار شبیه این است که کسی به موزه ملی ایران برود،و از جام های سفالین تاریخی،برای آب خوردن استفاده کند.(همان منبع بالا)

 

خبر سوم:جعل بزرگ سردار...

اخبار ساعت 21 چهار شنبه سیمای جمهوری اسلامی...

سردار روز بهانی، از مقامات نیروی انتظامی در مصاحبه اش 2 بار به خلیج همیشه فارس اشاره داشت. بار اول بدون پسوند "فارس"از کلمه خلیج استفاده کرد و بار دوم پسوند مجعول دلخواه عرب ها را به کار برد.باور می کنید؟مهم ترین بخش خبری مهم ترین شبکه سیما....(روزنامه اعتماد ملی...18 شهریور)...

سه خبر بالا چه چیزی رو در ذهن شما تداعی می کنه؟

برای من...اسکندر...مغول ها...تخت جمشید...ایران... ایران ...ایران...

گردید وطن،غرقه اندوه و محن...وای وطن...وای وطن

سرخند از این غصه،سفیدان چمن...وای وطن...وای وطن

خیزید روید، از پی تابوت و کفن...وای وطن... وای وطن

ای غرقه در هزار غم بی دوا وطن

ای طعمه گرگ اجل، مبتلا وطن

قربانیان تو همه، گلگون قبا وطن

عزیز وطن...غریب وطن...بینوا وطن

بی کس وطن...غریب وطن...بینوا وطن

در هیچ کس همت و دین و ثبات نیست

جان کندن است زندگی ما،حیات نیست

ای خاک تو جواهر و لعل و طلا وطن

تهرانیان همه گرفتار مصیبتند

گیلانیان همه بر زوال و وحشتند

تبریزیان گرفتار محنت اند

از بهر مرد و زن،شده محنت سرا وطن

عزیز وطن...غریب وطن...بینوا وطن

بی کس وطن... غریب وطن... بینوا وطن*

 

گلایه از روزگار نامناسب...مردم ناسازگار...

زمانه غریبی ست.ذره ای معرفت و انسانیت...آرزوست.محبت و وفا از کارت سوخت هم کمیاب تر شده...

هر که یار ماست،میل کشتن ما می کند

جرم یاران چیست؟دوران این تقاضا می کند**

 

عاشقانه ای همیشگی با گلایه ای تکراری...

بد جوری آتیش می گیرم وقتی قول و قرار ها یادم میاد.قول و قرار هایی که فقط من می دانم و او...

سه روز از رفتنت

و عمری بر من گذشت

از رفتن نیامدی

و حتی در این سه سال،یادی از من نکردی

نام ترا به دخترم دادم که برگردی

چنان دیر کرده ای که مریم سی ساله است

و سی و سه سال و سه روز...

از مرگم، می گذرد...***

 

*قسمتی از ترانه زیبای"عزیز...وطن"داریوش

**وحشی بافقی

***علی عبدالرضایی

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:56  توسط فرشید | 

بگذار خاموشی

پل نشکسته،میان ما باشد...

 

شکرانه...

فرهاد بر خلاف انتظار امروز، از بیمارستان مرخص شد.گفته اند 2 شنبه باید برگرده تا ببینند دوباره عفونت کرده یا نه.اما ترخیص زود هنگامش، حکایت از بهبود حالش داره.خدایا ...چاکریم.

 

دلگیرانه...

از عزیزی دلگیرم.که وعده هایش به انجام نرسیده و آرامش کاری منو به هم زده.امشب تلفن زد و قسم خورد که با تمام وجودش داره تلاش می کنه، قولشو انجام بده.نمی دونم چرا امشب لحن صادقانه شو باور کردم.خدایا کمکش کن که موفق بشه.دلم می خواد باز هم دوستش داشته باشم.

 

مستاصلانه...

هر چی بیشتر دوندگی می کنم،عقب تر می افتم.یه جای کار می لنگه.روحیه ام خوب نیست.در حالی که اوضاع اونقدر ها هم بد نیست.از فرط استیصال، دچار سر در گمی شدم و این خیلی بده...

ساده با تو حرف می زنم

این پرنده ای که من کشیده ام

چرا نمی پرد؟

این ستاره

سرد و کاغذی است

این درخت

بی بهار مانده است

دانه های این انار طعم مرگ می دهد

من دلم گرفته...

هر چه می روم... نمی رسم*

 

عاشقانه...

 عزیز دور از من!لحظه به لحظه دارم با تو فاصله می گیرم.کاسه صبرم لبالب شده.خوشحال باش که دارم اونی میشم که تو میخوای...اون روز بد خیلی نزدیکه...اما تو هنوز باور نداری

نیامده ام بشنوم

نگفته هایت را می دانم

بگذار خاموشی

پل نشکسته میان ما باشد**

 

همین جورانه...

برای دشمن گارد می گیری...آماده هر نوع حمله ای هستی.به دوست پشت می کنی. با خیال راحت...اما دسته خنجر رو در پشتت حس می کنی.

فریاد مردمان همه از دست دشمن است

فریاد سعدی از دل نا مهربان دوست ......***

دلگیری ام از برادرانم نیست. این روزها بیشتر از  همیشه خدا رو شاکرم که همه شون سالم هستند. دلگیرم از دوست...

ای دریغ از هر چه دادم برای دوست

اسب خوبم ،اسب خوبم،رفیقم اوست****

 

*محمد رضا عبدالملکیان

**محمود تقوی تکیار

***سعدی شیرازی

****فریدون فرخزاد

عکس: پل زیبای لاهیجان زیر باران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:6  توسط فرشید | 

پاییزم...

من از تنهایی اشباعم،لبریزم

غروبی سرد و غمگینم،پاییزم

دلم دل نیست،دریا نیست مرداب است

که موجی هم سراغش را نمی گیرد

که نوری هم به رخسارش نمی تابد

نه شوق زیستن دارد...نه می میرد*

 

یک خبر...

امروز فرهادم حالش بهتر بود. در شستشوی روزانه، اثری از عفونت دیده نشد. خدایا شکرت...

 

یک تعجب؟!...

از پوست کلفتی خودم در حیرتم، که با این همه فشار، هنوز سر پا هستم...

تعجب می کنم،چه طور انبوه غمی که در دل پرنده هست،داخل قفس جا می گیرد**

 

یک انتظار...

پسر بزرگم...پسر مردم...دیروز ایمیلی برام زد که مثل همیشه خوشحالم کرد. اما در متن ایمیل مطلبی بود که منو به فکر برده.جوابشو دادم و مسئله یی رو پرسیدم که جوابش می تونه آینده رو به گونه دیگه یی رقم بزنه...

 

یک نصیحت...

بعضی وقت ها، آدم حرفشو توی دلش با دلش خفه کنه بهتره تا بازگو گنه ...

با دشمنان دوست نما در میان منه

صائب اگر ز اهل دلی، حال خویش را***

 

یک تکرار...

فردا یا سر به بیابون گذاشتن...یا یک ساعت، گوشه خلوتی پیدا و موبایل و تلفن ها رو خاموش کردن...یا زیارتگاه و خلوتی پیدا کردن...یا بر مزار پدر رفتن...نسخه کار همینه...اینجوری ادامه بدم این بغض لعنتی گلو گیر خفه ام می کنه...

قلک بغض هایم را که بشکنم

باز...

ناز ترا

خواهم خرید

و یک بسته مداد رنگی

و با هر رنگش

 باز...

ناز ترا

خواهم کشید****

 

پ.ن...:امشب،نوشت هم نداشتیم...چه برسه به پی نوشت...

 

*قسمتی از ترانه زیبای "تنهایی" ویگن

**پرویز شاپور

***صائب تبریزی

****مسلم رحمتی

عکس:ارسالی از نیاز

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:22  توسط فرشید | 

سردی نگاتو بشکن...فاصله سزای ما نیست

تو بدون واسه همیشه...این جدایی حق ما نیست

فرهاد...همچنان نگرانم کرده...

بعد از عمل فرهاد، گفتند تا یک هفته، محل عمل رو شستشو میدن که ببینند عفونت ادامه داره یا نه. دو روز اول خبری نبود. امروز فرهاد عفونت شدید داشت.و این یعنی باز هم نگرانی... به دکتر رضا زنگ زدم. گفت "جای نگرانی نیست. احتمالا عمل خوب انجام نشده" اما اون ته های دلم نگرانه. مرده شور این دلو ببره.

 

نهالم...همچنان مضطرب...

در سالهای دور، اخبار شبکه 2  ساعت 10.30 که شروع می شد،هیچ کس حق نداشت حرف بزنه.چون یه دختر خانم کلاس دومی منتظر اعلام وضع هوا می موند. شاید به علت بارش برف مدرسه ها تعطیل بشه.یکبار هم که مدارس شمیرانات تعطیل و مدارس قسمت ما(شهرک اکباتان )تعطیل نشد، این دخترک شیطون پدر منو در آورد که چرا خونه ما شمیران نیست.

حالا این دختر خانم شیطون اون روزها، 5 صبح به وقت ما زنگ می زنه. برای عمو فرهادش گریه میکنه. ایمیل می زنه. تلفن بیمارستان رو می گیره.از من اطلاعات پزشکی می خواد که ندارم. انگار نه انگار همون دخترک اون سالهاست.به این میگن پیر شدن خوش آیند.

ناصرم هم ایمیل زد و نگران عمو فرهادشه. عمو فرهاد زود خوب شو برو خونه به بچه ها زنگ بزن و به نهال بگو "هیچ کس حق نداره به خواستگاری تو بیاد. هر کی بیاد پاشو می شکنم. هنوز مردی که لایق تو باشه نیومده.و نهالم از دیوونه بازی های تو از خنده روده بر بشه.

 

حسی برای نوشتن نیست...

امشب حرف تازه ای ندارم.از زمین و زمان  خسته و دلگیرم.

اگر می دانستی چه می سوزاندم

                                       زخم زبان دوستانه

اگر می دانستی چه دردناک می خراشد دلم

                                         نگاه های نا باورانه

اگر می دانستی چه می خورد روحم

                                         اشارت تلخ آشنایانه

اگر می دانستی چه زنجیر گرانی است بر گردنم

                                         رفتار نامهربانانه

اگر می دانستی چه زجری می کشم هر لحظه

از این حرف ها و حرف ها و حرف ها

آنگاه تو هم....مانند من...شاید

خاموش می ماندی

مرد و مردانه...*

 

پ.ن(1):برای مادرم و دل نگرانی های این روز هاش...

مادر نگرانه. بد جوری نگران فرهاده. هر وقت تلفن می زنم و خبر خوب بودن حال فرهاد رو میدم، با بغض پیشونیمو می بوسه و گریه می کنه. مادر سعی می کنه نشون بده آرومه ...اما نیست...

مادر این پیاز کوچک

بهانه ی خوبی است

برای دردهای بزرگ تو...**

 

پ.ن(2):برای خداوند همیشه مهربان...

خدا جون می دونی با همه دلگیری هایی که ازت دارم بهت ایمان دارم که تنهام نمی ذاری .

من به دوستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد.اگر همه امید ها یم غرق شوند...فریاد می زنم...

من به تو اعتماد می کنم...***

 

پ.ن(3):برای کسی که ...این روزها نبودنش ...بد جوری بودنمو  از بین برده...

باز آ که در فراق تو،چشم امیدوار

چون گوش روزه دار، بر الله اکبر است

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز،عشق بیشتر و صبر کمتر است****

 

*د.ش.راهی

**کیوان ملکی

***کتاب "با خالق هستی".ترجمه فریبا مقدم

****سعدی

عکس:آیناز حیرانی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط فرشید | 

ماه زیبای آسمان زیبای ساحل زیبای...رودسر...

با اشتباهاتمان، زندگی می کنیم...

دیروز این جمله رو در یک مصاحبه از فرانتس بکن باوئر، فوق ستاره فوتبال آلمان خوندم. من فکر می کنم اشتباه امری اجتناب ناپذیره که به روایتی دیکته ننوشته غلط نداره، اما تکرار اشتباه میشه حماقت. . . و من این روزها بیشتر از هر زمانی حس می کنم درجه حماقتم بالا رفته.

 

تاوان قدر ندانستن ها، جدایی است. . .

حس می کنم در انتهای چاه عمیقی هستم که هر چی فریاد می زنم کسی صدامو نمی شنوه. . . باید این حالت رو از خودم دور کنم.

یک کوچه یاس

یک درخت گنجشک

یک آشیانه پرستو

حالا دو پرنده انتظار

نشانه های کوچ را گم کرده اند

حال هوا خیلی شرجی . . .

اشتیاق عجیب طوفانی ست

حالا چشمها از برهوت می نگرند

کبوتران مرده

بوی آسمان نمی دهند

حالا

ته چاهی عمیق افتاده ایم

و برای شنیدن آسمان

یک قنات سیر باید گریه کنیم*

 

پ.ن(1): مشترک مورد نظر . . . سمج می باشد. . .

خسته ام اما، سماجتم رو از دست نداده ام. دامن خدا رو گرفتم. من باید. . . باید. . . باید بچه هامو ببینم و همه حرفها رو با فرنازم بزنم. . .

مثل مرگ

 که دست از سر کسی، بردار نیست

هرجا که باشی. . .

بالاخره پیدات می کنم**

 

پ.ن(2):4884 روز انتظار

4884 روز انتظار . . . قرارمون 6 ماه بود . . . یعنی 180 روز

به خود دادم قرار صبر، بی او، یک دو روز. . .اما

از آن ترسم که ناگه، روزگاری . . . در میان افتد ***

 

آگهی استخدام:یه همکار میخوام که کاملا به زبان انگلیسی و مکالمه مسلط و آشنایی کامل هم با اینترنت داشته باشه. برای یک دوره 3 ماهه با حقوق بسیار عالی.واجدین شرایط به من ایمیل بزنند یا کامنت بذارن.

 

* مینو نصرت

** علی عبدالرضایی

 ***وحشی بافقی

عکس : رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:51  توسط فرشید | 

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

در میخانه ببستند، خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا.. بگشایند

عمل فرهاد:

فرهاد رو عمل  کردند. زمان عمل زیاد طول نکشید. احتمالاً امروز نتیجه آزمایش ها روشن میشه. راضی ام به رضای او. فرهاد سعی می کنه به ما روحیه بده. فرهاد یک مرد تمام عیاره.

برادر جان

نمی دونی چه دلتنگم

برادرجان نمی  دونی چه غمگینم

نمی دونی نمی دونی برادرجان، گرفتار کدوم طلسم و نفرینم

نمی دونی چه سخته در به در بودن

 مثل طوفان همیشه در سفر بودن

برادرجان، برادرجان ، نمی دونی

 چه تلخه وارث درد پدر بودن

دلم تنگه برادرجان، برادرجان دلم تنگه...

 

تلفن نهال:

نهالم ساعت00/5 صبح تلفن زد. مطلب وب سایتم رو خونده و نگران حال عمو فرهادش بود. بغض و گریه نهال حالم رو دگرگون کرد. تصورش رو هم نمی کردم بچه ها بعد از 13 سال و اندی هنوز اینقدر وابسته باشند.

 

روزهای بد کاری همچنان ادامه دارد:

همون طوری که حدس می زدم، خرابکاریهای کاری همچنان ادامه داره. میگن تا شنبه کارها درست میشه. اما تا امروز همونجوری که من حدس زدم، پیش رفته.

 

دلم چاه می خواد:

دلم یه چاه می خواد برای گریستن. فریاد زدن. . . تخلیه شدن...

راست می گویند

که آب آرامش می دهد

مثل وقتی که

دوش می گیری

یا

به زیر باران می روی

یا وقتی که

اشک می ریزی*

 

پ.ن(1): یادم بماند که . . .

بیشتر از هر زمانی حس می کنم، تنها هستم. این تنهایی فقط در بعد عاطفی نیست. همه جوره تنهام.

یادم بماند که

به جستجوی راه باشم

نه همراه**

 

پ.ن(2): 4883 روز جدایی...4883 روز انتظار

فراق یار که پیش تو برگ کاهی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوندست

ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست***

 

پ.ن(3):کتایون آموزگار عزادار است...

در آخرین لحظه های آماده کردن پست امروز با خبر شدم خانم کتایون آموزگار در سوگ پدر خود نشسته.روح عزیز سفر کرده شاد.دل عزیز عزادارمان آرام...از شعر های زیبای کتایون عزیز برای تسلیت به خودش استفاده میکنم

...........

او رفته

من مانده ام

کاش با کلمه ی آخر فریادم

رفته بودم...

 

*از وبلاگ دوست  نادیده

** کتایون آموزگار

***سعدی

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:15  توسط فرشید | 

روبه روی آینه ایستاده ام

اما...

از چهره ام خبری نیست...

سال 1370:

اون روزها فرشید هنوز زمین نخورده و عزیز همه بود.دنیا به کامم بود. . .

هفته ای 3 جلسه فوتبال . . . بچه های شیرین و شیطون. . . اما همیشه خداوند در اوج خوشی  یه گوشمالی کوچولو میده که حواست جمع باشه.

در زمستان و به فاصله چند دقیقه آنچنان کلیه درد گرفتم که هنوز بعد از گذشت 16 سال یادآوریش، اعصابم رو به هم می ریزه. دفع سنگ و بقیه ماجراها.ساعت00/11شب از دکتر اومدیم.در بین دستورات پزشکی، خوردن هندوانه هم تجویز شده بود. برف زمستان، ساعت00/11شب، 16 سال پیش . . . فرهاد تمام تهران رو گشت و با 3 هندوانه بزرگ به خونه اومد.

سال 1371:

 درگیری، ورشکست شدن. . . چوب اعتماد خود رو خوردن و از " ناکجا آباد" سر در آوردن. حالا دیگه فرشید عزیز همه نبود. ماهیت ها رو شد. اما فرهاد هر روز می اومد و بچه های منو به پارک می برد. همه وقتش رو به فرناز و بچه ها اختصاص می داد تا کمتر نبودن من رو حس کنند.

سال 1373:

جلسه دادگاه انقلاب اسلامی. هر اتهامی که بخوای به ما زده بودند. اون روزها اعدام و حبس ابد برای کسی که اندک مخالفتی داشت مثل آب خوردن بود.من، فرهاد و فریبرز به عنوان متهم ضد انقلاب!! روبروی رئیس دادگاه نشسته بودیم که با حوصله و طمأنینه خاصی اوراق پرونده رو ورق می زد. دلواپس و نگران بودم.

فریبرز و فرهاد در دو طرف من نشسته بودند. سرم رو به چپ برگردوندم. آثار اضطراب رو در صورت فریبرز هم دیدم. سرم رو به طرف راست برگردوندم. فرهاد خوابش برده بود!! فرهاد شروع به خر و پف کردن کرد. چهره متعجب و عصبی قاضی رو دیدم. من و فریبرز خندیدیم. یک ضربه آرنج من، فرهاد رو بیدار کرد.

سال 1376:

 مامان داد می زنه: فرهاد اینجوری با مشت به سینه ات نزن. اما فرهاد گوش نمی کرد. چون داشت با تلفن صحبت می کرد. هر وقت فرهاد صدای بچه هامو می شنید همین کار رو می کرد. عمو . . . عمو. . . عمو قربون صداتون بره و بعد مشت های محکم در سینه. . . این کار همیشگی فرهاد بود .

سال 1382:

در دفتر کارم نشسته بودم. نمی دونم فرهاد چه کار کرده بود که از دستش عصبانی بودم. داد زدم"برو بیرون دیگه نمی خوام ببینمت". وسایلش رو جمع کرد و از دفتر بیرون رفت. همون لحظه یک نفر زنگ زد که بخاطر مسائل کاری با او درگیر بودم.

رگ "لاتی" من گل کرده بود. یادم نیست اون روز چه مرگم شده بود. داد زدم و به اون آقا گفتم: " جرأت داری همین حالا بلند شو بیا دفتر".

حس کردم در دفتر باز شد. فرهاد از پشت در صدامو شنیده بود. برگشت و خیلی خونسرد پشت میزش نشست.

سئوال کردم:  مگه نگفتم برو؟ گفت :بذار این مرده بیاد و بره که تنها نباشی. بعد میرم.

سال 1382:  به ندرت کسی گریه فرهاد رو دیده. . . حتی در مراسم خاکسپاری بابا هم، کسی اشک فرهاد رو ندید.

سالها ممنوع الخروج بودم. به هیچکس هم نگفته بودم که بعد از سالها برای گرفتن پاسبورت اقدام کرده ام. فرهاد ساعت 00/8 به دفتر اومد. صداش کردم وارد اتاقم شد. حرفی نزدم پاسبورت رو بلند کردم و نشونش دادم. با صدای بلند گریه کرد. از گریه فرهاد، گریه ام گرفت. بغلم کرد و گریه کردیم. نمیدونم اشک شوق بود یا گریه روزهای سختی که با هم گذرونده بودیم...

سال 1383:

فرهاد رفت.بعد از 4 سال دوری به همسر و بچه هاش رسید. پشت من خالی شد. . .

سال ...1386 دوازدهم شهریور. . . امروز...:

فرهاد من در بیمارستان هست . امروز عمل میشه. . . عفونت شدیدی در گلو داره . . . باید غده ای رو در بیارن.برای فرهاد من دعا کنید. فرهاد جوانمرد هست. یک مرد تمام عیار. . .

 

پ.ن(1): این روزها . . . روزهای بد. . . بد آوردن هست. . .

در عرض 48 ساعت با بیماری فرهاد، ضربه کاری کاری از جایی که انتظارش رو نداشتی و و و . . . فعلاً داره می باره . . . از زمین و آسمون و دوست و دشمن و رفیق و نارفیق. بدجوری خودم رو گم کرده ام.   

روبروی آینه ایستاده ام

اما. . .

از چهره ام خبری نیست*

 

پ.ن(2): برای کسی که حضورش در این روزها می تونست آرومم کنه . . .

من هر چه را که بایدبه او می باختم

باخته ام

و تک خوابه خانه ای را که باید در دلم می ساختم

 ساخته ام

با چنین آغوش در باد بازگشته ای

ترس دارد خیلی

بیرون پریدن

از وسط قصه ای که بانی آن فقط تو باشی

و راوی آن تو نباشی

این قصه آخر ندارد

 برای فرار در ندارد **

 

پ.ن(3): بدون شرح . . .

به دشمن می گریزم از نفاق دوستان، صائب

که خار پا گوارا کرد بر من، زخم سوزن را ***

 

* رسول یونان

** علی عبدالرضایی

*** صائب تبریزی

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:20  توسط فرشید | 

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود

دقیقاً یادم نیست در کتاب سینوهه، پزشک فرعون خوندم یا جایی دیگه. . . نوشته بود. . .

اگر در یک لحظه تمام پست ها و مقام ها، ثروت و دارایی و در یک کلام همه چیز رو از همه کس در دنیا بگیرند، به طوری که همه از هر نظر با هم برابر بشن و دوباره همه چیز ازاول شروع بشه، بعد از گذشت یکسال دوباره همه به سر جای اول خود بر می گردند. آدم پولدار دوباره میشه پولدار، مدیر میشه دوباره مدیر، و . . . آدم بد و دروغگو دوباره میشه بد و دروغگو. هر کسی به جای اول خودش بر می گرده.

امروز این نوشته برام نه تنها تداعی، بلکه ثابت شد. با تمام توانم سعی کردم باور کنم کسی رو که هیچکس باورش نمی کرد. حتی نزدیکترین کسانش.

اما. . . امروز این موجود با آبروی من بازی کرد. . .

زمانه زمانه بدی است. . . روزگار نامناسب، مردم ناسازگار. . .

باز دل مست و خراب است، به دادش برسید

روز و شب در تب و تاب است به دادش برسید

یاوران، وقت رجز خوانی نامردان شد

مرد تنهاست، ثواب است،‌به دادش برسید

گرگ در زوزه، گذربسته، شبان ناپیدا

بخت این گله به خواب است، به دادش برسید*

 

پ.ن(1): برای آنکه قدر ندانست(. . . خودم)

تاوان همان فراموشی ست

گم شدن در کوچه های پیچاپیچ

که هرگز مرا

به تو . . .

نمی رسانند**

 

پ.ن(2): عاشقانه. . . وقتی خیلی دلتنگ و گرفته ام...به یادشم. (می خوام براش درد دل کنم).

 وقتی خیلی خوشحال و سرحالم . . . به یادشم. ( می خوام تو خوشحالی ام شریک باشه).

  وقتی ( مثل امروز ) عصبی و بیزار از نامرادی و نامردی روزگارم... به یادشم(می خوام  باهام حرف بزنه، آروم بشم).

 وقتی . . . وقتی نداره . . . به یادشم . . . به یادشم . . . به یادشم . . .

چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود ***

 

* ارفع(محمود توحیدی)

** محمود تقوی تکیار

*** گروس عبدالملکیان

عکس : یلدا محمدزاده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:0  توسط فرشید | 

شمع نیمه جون...

حالا منم اینجا،واسه دل تنگم

توی کوچه های شهر،می خونم

این گوشه دنیا،یاد تو هستم و...

مثل شمع نیمه جون می مونم

یا بار سفر را بندم...یا که بی تو بی نشون می مونم

چه خبر از اون...چه خبر از اون آدمای بی نشون...

که نیمه شبها،واسه دلشون...

توی کوچه های شهر... می خوندن...*

 

آش شور شده...صدای خودی ها هم در اومده...

روزنامه جمهوری اسلامی(شنبه)با تحقیر آمیز خواندن نوع عملکرد دولت مهر ورز،در تخصیص سهمیه بنزین نوشت:

با گدای سامرا هم این طور برخورد شود،احساس تحقیر می کند...(نفل از سایت بازتاب)

 

گزینه 4 جوابی...

وزیر محترم راه و ترابری فرمودند:

روکش راه های اصلی و روستایی کشور در حد مطلوب است. اگر هر فردی در راه های کشور چاله ای پیدا کند،به او پاداش می دهیم.(نقل از سایت باز تاب)

به نظر شما کدام گزینه در رابطه با افاضات جناب وزیر محترم طناز درست هست؟

الف:جناب وزیر به علت استفاده از هواپیما در سفر ها،اصلا نمی دونه چاله چیه...

ب:جناب وزیر فرق چاله و خندق رو نمی دونه.الحق در جاده های کشور خندق نداریم که ماشین به طور کامل داخلش بیفته.چاله که مهم نیست.(اصلا ما ملت بزرگوار نجیب سر به زیر مظلوم تو سری خور،کمی تا قسمتی سوسول شده ایم که با چند چاله ناقابل!!صدامون در میاد)

ج:جناب وزیر طناز با گفتن جملات طنز خواسته به رقابت با طنز نویسان معاصر بپردازه

د:جناب وزیر خواسته میزان هوش ملت بزرگوار نجیب سر به زیر مظلوم تو سری خور رو امتحان کنه.

به راستی قیافه چند در صد از ما ملت بزرگوار نجیب....شبیه کودن هاست که با ما اینگونه برخورد می کنند؟

 

پ.ن(1):4880 روز انتظار...4880 روز ندیدن عزیزان...

اعداد به زیبایی پشت سر هم ردیف میشن.تاب و توان من به سرعت کم میشن...اما خبری از وصل نیست...

آنچه که هست

مرا به یاد

آنچه که نیست

می اندازد**

 

پ.ن(2):از سر دلتنگی...

از سر دلتنگی،برای دل تنگ یه آدم دلتنگ...می نویسم.آدم دلتنگی که هر روز بیشتر از پیش انگیزه دویدن و تلاش رو بیشتر از دست میده.

دنبال انگیزه می گردم

توی کیفم

توی جیب هایم

جایی نمی یابم

بی خیال

به راهم...

ادامه می دهم***

 

پ.ن(3):تکرار یک داستان تکراری...

تا دنیا دنیا بوده...همین بوده...این رو از نوشته ها و اشعار بزرگان و قدما میشه فهمید...

سعدیا گر همتی داری،منال از جور یار

نا جهان بودست،جور یار بر یار آمدست****

 

*قسمتی از ترانه قدیمی و زیبای "رعنا"

**بیژن جلالی

***کتایون آموزگار

****سعدی شیرازی

عکس:رضا حبیبی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:14  توسط فرشید | 

اونی که،مدعی بود،عاشقته...

تو رو تو فاصله ها،تنها گذاشت

بی خبر رفت و تو این،بی راهه ها

رد پاشم،واسه چشمات،جا نذاشت

وای......دلو سوزوندی

وای......چرا نموندی

سال 1376...بهش گفتم بذار بیام...گفت 1 سال صبر کن بعد جواب میدم...حرفشو گوش کردم...صبر کردم...

سال 1381...گفت بیا بچه ها رو ببین...گفتم خودتو می خوام...گفتم تا روزی که تو منو نخوای آرامشتو به هم نمی زنم...نزدم...

سال 1386...گفتم حالا که کار بچه ها عقب افتاده 1 هفته بیا ببینمت تا هر دومون تکلیف خودمونو بدونیم...نیومد...

خدایا... ای بهترین قاضی...تقاضا و انتظار من زیاد بود؟

ای کاش

داوری

داوری

داوری

در کار بود

  

کاشکی

قضاوتی

قضاوتی

قضاوتی

در کار بود*

طاقت آوردیم چندین سال ازو بیگانگی

آشنایی شد ضرورت، تاب یک روزش نبود**

 

پ.ن(1):برای جناب آقای فرشید حیرانی که فقط من می دونم این روزها چی می کشه...

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چه ها می بینم و باور ندارم

چه ها چه ها چه ها

که می بینم و...

باور ندارم***

تنها راهی که از این بن بست روحی بیرون بیام، فقط کاره.کار و کار و کار...مث سگ در حال دوندگی هستم...همین...کاش چشمامو می بستن و وقتی باز می کردم می دیدیم در کنار بچه ها هستم...

چای می نوشم

آه اگر با یک حبه قند

شیرین می شدند...لحظه ها****

 

پ.ن(2):برای فرنازم و فاصله های بینمون...

تو در کنار من

 نشسته ای

ولی چندان از من

دور هستی

که اگر کوه های جهان را

در گرداب

بین من و تو

فرو ریزیم

هموار نخواهد شد*****

 

*شاملو

**وحشی بافقی

***اخوان ثالث

****کتایون آموزگار

*****بیژن جلالی

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط فرشید | 

باور نداره دلم،تو رفتی از کنارم

به شوق دیدن تو،روزا رو می شمارم

شاید یه روزی بشه،بیای پیشم دوباره

از آخر قصه مون،کسی خبر نداره...

دلم گریه می خواد...با سس فریاد...

در 7 سالگی...روز اول مدرسه...لحظه ای که پدر دستم رو رها کرد و گفت:من باید برم.تو هم باید توی مدرسه بمونی...اول اشک ریختم...گریه های بی صدا...بعد با صدای بلند فریاد زدم...گریه کردم.

در 18 سالگی،وقتی صمیمی ترین دوستم توسط هم مسلکان خودش به گلوله بسته شد و عکس هاشو دیدم...اول اشک ریختم...گریه های بی صدا...بعد با صدای بلند فریاد زدم...گریه کردم...

در 26 سالگی پدر رفت...با تلفن فرید خودم رو به خونه رسوندم.مادر با گریه داد زد: فرشید بی بابا شدی.جنازه پدر  با ملحفه ای روی صورتش...کنار زدم با لبخند سفر کرده بود.رضا کجاست؟این اولین سوالم بود.رضا در اتاق خواب، روی تخت پدر و در جای خالی پدر نشسته بود. منو دید. با خنده گفت داداش فرشید خوبم.به کار هات برس...رضا فقط 8 سالش بود.(اون خنده تلخ رو هیچوقت فراموش نمی کنم).سکوت کردم . حتی گریه  هم نکردم. اخه از اون لحظه"مرد خانواده"شده بودم و باید همه چیز رو روبراه می کردم.تا صبح گریه نکردم. اما با ورود همکلاسی های دانشکده...خودم رو در آغوش اونها انداختم. اول اشک ریختم...گریه های بی صدا...بعد با صدای بلند فریاد زدم...گریه کردم.

در 42 سالگی ...در ناکجا آباد...ساعت 5 صبح تلفن همراهی که بر خلاف مقررات در اختیارم بود به صدا در اومد. فرنازم بود .بی مقدمه خبر از تصمیمش در مورد جدایی داد.اشک ریختم...گر یه های بی صدا...اما اصلا فریاد نزدم(امکانش نبود).

در 48 سالگی...از ساعت 12 نیمه شب امشب(در حال رانندگی از جاجرود به تهران)تا همین لحظه که در حال تایپ مطلبم هستم.دلم اشک می خواد ...ریختم...گریه های بی صدا...اما فریاد هم میخوام...چرا؟دلیلش رو نمی دونم...ممکنه فریاد 42 سالگی که کشیده نشد،الان دوباره فوران کرده؟...

 

پ.ن(1)یه ذره خواهش از خداوند و عرش کبریایی اش...

خدایا تو میدونی که با همه وجودم دارم تلاش می کنم که "اونی بشم که تو می خوای".کمکن کن که کم نیارم.نذار به من ثابت بشه "اونی خوبه که من می خوام".

 

پ.ن(2)برای خودم و مرحوم عماد رام...

این قسمتی از ترانه زیبای مرحوم عماد رام هست

خدایا هر که با من آشنا شد

نمی دونم چرا از من جدا شد

روز اول که اومد با وفا بود

وقتی نازش کشیدم بی وفا شد

عماد جان...حتما ایراد از من و شما بوده...یا عملکردمون اشتباهه...

 

پ.ن(۳)برای عزیز دلم ...کسی که لحظه ها رو بی رحمانه می کشه...

غرور تو

حتی

از حماقت من هم

احمقانه تر است*

 

پ.ن(۴):برای خودم و حال بد این روزهایم..

آن وقت ها که دستم به زنگ نمی رسید

در می زدم

حالا که دستم به زنگ می رسد

دیگر دری نمانده است...

بر می گردم**

*از وبلاگ دوست  ناد یده ام

**بهزاد زرین پور

 عکس:ارسالی از نیاز

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:58  توسط فرشید | 

سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم،قسمتی از زندگیه

کار مداوم و بدون وقفه این چند روز،حسابی منو از پا در آورده(پیر شدی آقا فرشید)...

اومدم خونه یه دوش بگیرم که کمی سر حال بیام، بعد پست جدیدم رو بنویسم و حرکت به شمال،برای آوردن مادر که همه دلتنگش هستند.فکر می کنم اگه خدا بخواد صبح برسم. باید جوری برگردم که بعد از ظهر تهران باشم.تنها عیب کار، دلتنگی عجیب و غریب امشب منه.

امشب از اون شباست که من...دلم می خواد داد بزنم...

ترانه زیبای سفر از مهسا رو آقا رضا ماه ها پیش برام ضبط کرده که رفیق امشب من و "صبوری " در این سفره.

گفتی که امشب اومدم..بهت بگم، باید برم

گفتی می خوام بهت بگم...همین روزا،مسافرم

باید برم برای تو فقط یه حرف تازه بود

کاشکی می دیدی قلب من،به زیر پات افتاده بود

شاید گناه تو نبود،شاید که تقصیر منه

شاید که این عاقبت،اینجوری عاشق شدنه

سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره، آدمو تنها می ذاره

میره یه دنیا خاطره، پشت سرش جا می ذاره

همیشه یک دل غریب، یه گوشه تنها می مونه

یکی مسافر و یکی، این ور دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم، به خاطر دلم بمون

اما بدون با رفتنت، از تن خسته میره جون

بمون  برای کوچه ای که بی تو لبریز غمه

ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

 

پ.ن(1): برای فرنازم...

و...گذشت

تمام روزهایی که

سعی کردم

نباشی

و بودی*

 

پ.ن(2): برای همه عزیزانم:

همیشه اینجور نیستم.امشب بد جوری قاطی پاطی ام.در چنینی لحظاتی...هیچ چیز ...هیچ کس...هیچ..هیچ...هیچی نمی تونه آرومم کنه.از اون "سفرهای بد دلتنگی" رو باید طی کنم.گر چه به شمال برسم خوب میشم.می دونم که خوب میشم.مردی که اون قدر بی خیاله که این همه مدت عزیزانش رو ندیده و هنوز سر پاست...خوب میشه...بار ها گفتم و نوشتم..."خوب میشه... خسته اس"

گاهی حرفی نیست

صدا نیست

هیچ چیز دیگری هم نیست

که دلداری ام دهد...**

 

پ.ن(3):برای اونی که خودش می دونه...

با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی

ای دوست، همچنان دل من، مهربان تست...***

 

*از وبلاگ دوست نادیده ام که این روزها بیشتر از همیشه خودم رو بهش نزدیک حس می کنم.

**کتایون آموزگار

***سعدی

عکس:یلدا محمد زاده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:10  توسط فرشید | 

به خدا این دل من پر از غمه...

تموم دنیا،... برام جهنمه

هر چه گویم من از این سوز دلم

به خدا بازم کمه بازم کمه...

چه کنم با کی بگم

عقده دل رو پیش کی خالی کنم

دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم

دلم می خواد به اون روز ها برگردم*

 

مقدمه...

ساعت از 3 نیمه شب گذشته...نیم ساعتی هست که از سر کار اومدم.در 48 ساعت گذشته،8 ساعت هم نخوابیدم.کار جدیدی رو شروع کرده ام که انرژی زیادی از من می گیره،اما چاره ای نیست...باید زندگی کرد...

 

تشکر از دولت مهر ورز...

 

دولت مهر ورز برای سفر مردم خوب و نجیب و سر به زیر و آروم و توسری خور بی در و پیکرستان ما،100 لیتر سهمیه بنزین اضافه تعیین کرده.مصاحبه مسئولین مشخص کرد چه شرایطی برای گرفتن این 100 لیتر بنزین تعیین کرده اند.انگار می خوان صدقه بدن. از ثبت نام اینتر نتی گرفته، تا ارائه مدرک که 100 کیلومتر رانندگی کرده باشید، تا اثبات سفر به شهرستان...در این رابطه در اینجا  (پ.ن2) راهکار هایی به دولت مهر ورز قبلا ارائه داده بودم.

 

تولد فرنازم...

از همه دوستان خوبم که تولد بانوی خوب من رو تبریک گفته و آرزوهای قشنگ کردند،تشکر می کنم.امروز وقتی به فرنازم زنگ زدم که تبریک بگم به من گفت:"فرشید تو خوبی؟".همین یک جمله کوتاه برای اینکه روز خوبی داشته باشم کافی بود.

ریاضت کش به بادامی بسازد...

می تونید اسممو بذارید"زن ذلیل"یا حقیریا هر چیز دیگه که می خواین .اما دوستش دارم...دست خودم که نیست...50 در صد مشکلات حل شده...من اونو می خوام...

 

پ.ن(1):به خانه آمدم..یار نبود...گریه ام گرفت...

"اون روزها"...اگر دیر به خونه می اومدم،فرنازم بیدار بود...با غذایی گرم که خودش لب نزده بود تا من برگردم.با نوازش و محبت...

"این روزها"...سخت تنهام.حتی مادر هم نیست.ساعت 3 به خونه اومدم.هیچکس نبود...دلم گرفت...

نمی دانم چرا مدتی است

هیچ قهوه ای تلخ نیست

حداقل تلخ تراز ...

زندگی در کامم...**

پ.ن (2):یه روزی سهم من از تو همه چیز بود..امروز فقط...همین دل نوشته هاست...وقتی برات می نویسم،حس میکنم پیش منی...نوشتن که تموم میشه..مثل از خواب بیدار شدنه...

تو در منی

مثل عکس ماه در برکه

در منی و

دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعر های عاشقانه است

و دیگر هیچ

ثروتمندی فقیرم

مثل بانکداری بی پول

من فقط آینه ی تو هستم***

*قسمتی از ترانه معین(دلم میخواد به اصفهان برگردم)

**زیبا نوشته ای از وبلاگ دوست  مهربان نادیده ام

***رسول یونان

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 4:6  توسط فرشید | 

رفتی و عطر تو، در بسترم مانده...

تنها ز تو نامی، در دفترم مانده ...

روزی که بر گردی، ای نازنین من...

کنج قفس بی تو،مشتی پری مانده

 

مادر...رفیق بی کلک روزهای سخت

فشار کار باعث شد، امروز هم نتونم برم شمال.وقتی به مادر زنگ زدم،فقط گفت:کارت از هر چیزی مهم تره...مادر...همیشه مادره...

 

فردا تولد فرنازم هست...

فردا تولد بانوی زیبای من...فرنازم هست.حرفی برای گفتن ندارم.سکوت می کنم که آرامشش رو به هم نزنم.

امروز

همه سکوت ام

می خواهی بشنوی؟

گوش هایت را بگیر...*

امیدوارم مثل هر سال بچه ها دورش رو بگیرند و تولدی در خور فرنازم براش برگزار کنند ...که می کنند...فرناز لایق بهترین هاست. من لیاقتش رو نداشتم.همین...

 

پ.ن(1):برای فرنازم...

فرنازم تولدت مبارک...

می دونی احنمال رسیدن من و تو به هم چقدره؟ به اندازه تمام غیر ممکن های دنیا...**

من همه چیز را فدای تو کرده ام

ولی تو را

فدای هیچ چیز

نمی توانم کرد

آنچه را که می نویسم

چون یادگاری

از تو

در جهان خواهد

ماند***

 

پ.ن(2):برای کسی که مثل هیچ کس نیست...

چقدر دلم می خواست در این تابستون، فقط چند ساعت با هم بودیم و همه حرفامو بهت می زدم. نشد که نشد.عرش کبریایی هم کمک نکرد.تو هم قدمی بر نداشتی...تو هم با ما نبودی...

حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون

نازنینم به خودت... سلام ما رو برسون****

*کتایون آموزگار

**از وبلاگ دوست نادیده ام***بیژن جلالی

****یغما گلرویی

عکس:یلدا محمد زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط فرشید | 

همون آش و همون کاسه . . . یه کاسه اس زیر نیم کاسه

جوون تو شهر آس و پاسه . . . یه کاسه اس زیر نیم کاسه

خلق دچار احساسه . . . یه کاسه اس زیر نیم کاسه

از این به اصطلاح دستگاه . . . به ما چیزی نمی ماسه

تموم مملکت پره از . . . رشوه خوار نسناسه

این صاحبان بیت المال . . . سرباز خشت شون آسه

برات هی زیر و رو می کشن . . . یه کاسه اس زیر نیم کاسه

بهت می خوای که بند نکنند . . . باید رد شی آسه آسه

هر چی چرند پرند می شنوی . . . تظاهر کنی که راسه

ببین جوونه معتاده . . . گوشه خیابون افتاده

آخه همین جوون طفلکی . . . به شخص شما رأی داده

هاج می مونی، واج می مونی . . . یه هویی هاج و واج می مونی

باج می گیرن برج می سازن . . . مگه اینا رو نمی دونی

امضاء می کنه اسم عموشو . . . پاره می کنه برات گلوشو

ملیون ملیون از کجا میارن . . . شما پیدا کن پرتقال فروشو*

 

شیر تو شیر عجیبی است. خر تو خری که نگو و نپرس. همه خون هم رو می ریزند، بدون اینکه قطره ای خون از بینی کسی بیاد. میلاد آقا امام زمان. . . بعضی ها برای ظهور هر چه سریعتر آقا، آنچنان گریه می کنند و جمعه ها ناله سر می دهند " آقا جان بیا" که آدم با تمام وجودش باور می کنه. قسم می خورم که آقا راضی نیست اینهمه هزینه برای چراغونی و پوستر و پارچه و شربت و . . . بشه. با پول اینها چند تا خانواده بی سرپرست رو میشد کاری کرد که برای چند ماه آبرومندانه زندگی کنند! اما حتماً باید در جلوی مغازه چراغونی بشه آخه کمک به یتیمان و بی بضاعت رو خدا می بینه که فایده ای نداره. اما چراغونی رو خلق خدا می بینه. . . تا همه بدونند حاج آقا چگونه دلش با آقاست.

روزگار کثیفی است. . . نازنین

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

برای دوستی این بیت از حافظ رو خوندم و گفتم: انگار حضرت حافظ " امروز " رو می دیده . . . با خنده گفت : نه عزیزم. حافظ علم غیب نداشته. تا دنیا دنیا بوده همین بساط بوده. تظاهر و ریا و خودنمایی و عوام فریبی . . . روزگار غریبی است . . . نازنین . . .

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد **

 

پ.ن(1): مادر . . . می آید . . .

بالاخره مادر رضایت دادند از سفر برگردند و غیبت صغری را تمام کنند. خسته شدیم از بس غذای رستوران خوردیم.  حالا  دیگه نوشیدن چای سرد و رنگ پریده و دم نکشیده آقا رضا که هم مثل آسایش خودش، گاهی روا نی ست تموم میشه.

بوی مادر که بیاد صفا و مهربونی به خونه بر می گرده و اگر ساعت 00/2 بشه و خونه نباشی، تلفن بارون میشی که کجایی . . . چی میخوری . . . و اگر شب خوابت نبرده به سختی از پله ها بالا میاد که به بهانه چای آوردن و میوه، حالت رو بپرسه و اگه یکساعتی سر و صدات در نیاد از همون پایین به موبایلت زنگ می زنه یا به رضا میگه برو ببین فرشید چه می کنه مادر می آد.

 از اونجایی که آخر هفته رو علیرغم تعطیلات درگیر کارها خواهم بود، مجبورم آخر شب برم که صبح زود با مادر و خاله ها برگردم.شاید هم فردا شب برم.

پ.ن(2): حس بد کلافگی . . .

در وبلاگ دوست  نادیده ام، این شعر زیبا رو خوندم . وصف حال منه

احساس می کنم

تمام زندگیم

لجن مال شده

بانون اضافه . . .

پ.ن(3): . . . ماهمه تنها هستیم. . .

این روزها هر کی رو می بینم درگیره . . . با خودش . . . با محیط پیرامونش، حتی با عزیزانش به این میگن " درد مشترک ".

یادم بماند که

من تنها نیستم

ما یک جمعیتیم

که تنهاییم ***

 

* ترانه زیبای هاتف

** گروس عبدالملکیان

*** کتایون آموزگار

عکس : رضا حبیبی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:46  توسط فرشید | 

خسته ام . . .

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کز تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد *

 

صبح اولین روز هفته با تلفن رئیس بانک بیدار بشی که چک رقم بالای یکی از مشتریانت برگشت خورده چه حالی پیدا می کنی؟

صبح اولین روز هفته یکی از کارمندات زنگ بزنه که می خواهیم جنس سفارش بدیم و امروز آخرین مهلته.  یادت بیاد به خاطر اینکه می خواستی نظر یک نفر رو در این مورد بدونی، بخاطر همین مسئله تا شنبه صبر کردی . بعد ببینی اون یک نفر ساعت 30/10 صبح هنوز خواب و به خودش یک روز استراحت بعد از سه روز مرخصی داده، چه حالی پیدا می کنی؟

صبح اولین روز هفته به تو تلفن بزنند کاری که قرار بود صد در صد انجام بشه، حتماً انجام میشه اما نه 1 شنبه ای که قرار بود انجام بشه و این به معنای عقب افتادن دوباره کارها ته چه حالی پیدا می کنی؟

صبح اولین روز هفته دوباره همون حس لعنتی سراغت بیاد که حس می کنی در کارها قاطعیت نداری و یاد حرف مادر بیافتی که همه چی تقصیر خودته و و و . . . چه حالی پیدا می کنی؟

معلومه . . . مثل من قلبت درد می گیره، قرص زیر زبونی استفاده می کنی و با خودت میگی . . . مرده شور صبح اولین روز هفته رو ببره .

مرده شور اولین روز هفته رو ببره

مرده شور . . . هفته رو ببره، صبح رو ببره. . .

مرده شور . . . زندگی رو ببره . . .

 

پ.ن(1): حالم از خودم و کارهام به هم می خوره

دیگه کم کم از خودم بدم میاد

تن پوسیده مو مرگم نمی خواد

 

پ.ن(2): 4873 روز انتظار

فرنازم، در سال پیش به من گفتی می ترسم تو هنوز درست نشده باشی. حق با تو بود من آدم بشو نیستم . . .

خونه من یه قفس بود

بال پرواز تو بستم

من خودم رو نمی بخشم

دل پاکتو شکستم**

 

پ.ن(3): برای رضا حبیبی و مادرش...

دیشب خواب بانوی مهربانی رو دیدم که به سرم دست می کشید.( معمولاً از دست کشیدن هر خانمی در هر سنی به سرم خوشم میاد!!) اما این بانو و رفتارش کاملاً عرفانی و سرشار از زیبایی بود. گفت رضای من آرومه. خداحفظت کنه . هی آقا رضا تو آرومی ؟!. . .

حالا که امروز به شدت به هم ریخته ام این رباعی هم مال آقا رضا حبیبی که اشکش در بیاد .

به هر در می زنم مشتم شکسته

اشارات سر انگشتم شکسته

توانی نیست سر بر دارم از خاک

غم بی مادری پشتم شکسته***

حالا که اشک آقا رضا در اومد این رباعی هم تقدیم به همه عزیزان بی مادر و آقا رضا هم . . .

اگر شب بود بی یاور نبودم

اگر تب بود بی بستر نبودم

میان این همه تنهایی و غم

دلم خوش بود بی مادر نبودم ***

 

پ.ن(4): اونقدر به هم ریخته ام که دلم می خواد داد بزنم.هیچ کس نمی تونه بفهمه چه حالی دارم. . .

کسی، دارد خبر از اشک و آه گرم من وحشی

که آتش در دل و داغ ندامت بر جگر دارد ****

 

* پژمان بختیاری

** رسول یونان

*** حبیب الله بخشوده

**** وحشی بافقی

عکس:رضا حبیبی

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط فرشید | 

گفتم که پا بندم...کوه دماوندم

می رفتی و از تو...من دل نمی کندم

رفتی و من تنها...با یاد تو ماندم

 سال ها پیش در یکی از فیلم های پرویز صیاد،ترانه ای رو با صدای آغاسی  شنیدم که اینطور شروع می شد:

قالیچه حضرت سلیمون...

اگه داشتم من بی سر و سامون

از دیار خود، پر می کشیدم

سر می ذاشتم، بر کوه و بیابون

من و تو با هم...بر فرق عالم...پا می گذاشتیم...

اون روز ها 14 یا 15 ساله بودم. با خودم فکر می کردم اگر این قالیچه رو داشتم، به کجاها می رفتم.یادم هست به خودم جواب دادم:قالیچه رو در خونه پارک می کردم و همین جا(یعنی همون جا) می موندم.

اما اگر امروز این قالیچه رو داشتم...وای...چه می شد...

راستی شما اگر این قالیچه رو داشتید چه می کردید و به کجا می رفتید؟

کجاست قالیچه حضرت سلیمان...

دماوند

از دور پیداست

پرواز من اما...

 به نوک همین آسمان خراش نزدیک

ختم می شود

 امان از این فرش های ماشینی

کجایی سلیمان؟...*

پ.ن(1):جمعه دلگیر از راه رسید...

چند هفته ای می شد که جمعه ها اینقدر دلگیر نبودند.شاید نبودن دو هفته ای مادر، این جمعه رو دلگیر تر کرده.شاید هم ...نمی دونم...

بهار آمدنت بوی کودکی می دهد

در آغوشم گیر

که باد

از سمت بی کسی می وزد

پستان ابر

لبریز تنهایی ست**

پ.ن (2):4872 روز انتظار...

شهریور شروع شد.10 ماه بود که فکر می کردم شهریور امسال،شهریور دیدار عزیزانم میشه...اما نشد...

یادم بماند

آن ها که دوستشان دارم

می توانند

دوستم نداشته باشند***

*حمید رضا شکار سری

**مینو نصرت

***کتایون آموزگار

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:53  توسط فرشید | 

تا که غربت یار من در برگرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت

گرمی خورشید هم آخر گرفت . . .

 یک زمان . . . یک اتفاق . . . دو حالت . . .

ماهیگیری رو مجسم کنید که در حال ماهیگیری هست. هر لحظه در انتظار اینه که ماهی به هوای طعمه به قلاب گیر کنه. بعد از دقایقی انتظار، قلاب ماهیگیری توی دستش شروع به تکون خوردن می کنه. ماهی به دام افتاده. ماهی گول طعمه رو خورده. لبخند شادی ناشی از موفقیت بر لبان ماهیگیر نقش می بنده.

در همین لحظه، حال ماهی رو در نظر بگیرید. مات و مبهوت از نامردی روزگار. ماهی در فکر اینکه چرا اون چیزی رو که فکر می کرد لقمه ای غذاست و با اشتیاق به طرفش رفته،طعمه ای بوده برای گرفتن جونش. این روزها در یک لحظه هم حال و هوای ماهی رو دارم هم ماهیگیر رو . گرچه همیشه از شکار ماهی متنفر بودم.

ایمیل های سرشار از محبت ناصر و تماس تلفنی دیروز نهالم که می گفت فقط زنگ زده که صدامو بشنوه ( و من دلتنگی و نگران من بودن رو از صدای قشنگش حس می کردم)،همه اینها منو در نوک قله خوشحالی قرار داده. داشتن بچه های خوب که بعد از گذشت 13 سال و نیم هنوز تو رو فراموش نکرده و دوستت دارند کم نعمتی نیست.

اما در همون ثانیه هایی که به این " خوشی ها " فکر می کنم، غم دنیا توی دلم جمع میشه. مثل بچه ها، کم طاقت که نه . . . بی طاقت شده ام.

دلم بچه هامو می خواد.به کی بگم...

ز درد من درین عالم کسی صائب خبر دارد

که خالی آورد بیرون زکام بحر، دستش را *

 

پ.ن(1): معرفی 3 پست از 3 وبلاگ برای آخر هفته . . .

الف: مرتضی بخشایش، در نهایت لطف و محبت در آخرین پست وبلاگ قشنگش، شعرش رو به من هدیه کرده. ازش ممنونم. برای خوندن شعر زیبای مرتضی خان اینجا رو ببینید.

ب: رضا خان حیرانی این روزها به شدت در روزنامه تهران امروز ( بخش ادبی) فعال شده. نوشته هاشو دوست دارم گرچه پاچه همه رو می گیره .

آخرین مطلبش در رابطه با شاعر خوب معاصر، احمدرضا احمدی بود که دیروز به چاپ رسید. برای خوندن مطلب آقا رضا به اینجا مراجعه کنید.

ج: بیهوده تلاش می کنی من بشوی

    کو تا تو حلب قراضه، آهن بشوی

    تهدید نکن که دشمنم خواهی شد

    تو دوست نبوده ای که دشمن بشوی

 این رباعی زیبا مربوط به پسر خاله خوش ذوقم دکتر رضا کیا سالار هست که در  آخرین پست وبلاگش نوشته.

پ.ن(2): روز پزشک مبارک

روز پزشک به همه پزشکان مبارک به پسر خاله های خوبم دکتر رضا و محمد کیاسالار، دکتر مریم عزیز که یه دنیا صفا و مهربونی هست و خدا دوباره ایشون رو به ما برگردوند. تبریک به همه پزشکان ( نیاز خانوم هم 16 ساله دانشگاه میره. به ایشون هم مبارک باشه. کمتر از یک دکتر در دانشگاه نبوده و نیستند).

پ.ن(5): 4871 روز انتظار. . .

ترانه زیبای فرامرز اصلانی تقدیم به عزیزان راه دورم و به همه عزیزانی که به هر دلیلی از عزیزشون دور هستند. چه مکانی... چه احساسی . . . خیلی ها یار در کنار شونه اما انگار فرسنگ ها فاصله دارند.

بی خبر رفت و دگر از او نیامد

نامه ای نه، کلامی نه، پیامی نه،

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش

ندیدمش به کوچه ای به بامی نه

تا که غربت یار من در بر گرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت

گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد، آتشم افسرد

غنچه های بوسه هم بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقان را برد

سالها رفتند و من دیگر ندیدم

سروری نه، قراری نه، بهاری نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش

از آن همه گذشته، یادگاری نه

تا که غربت یار من در بر گرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت

گرمی خورشید هم آخر گرفت

 

* صائب تبریزی

عکس : رضا حبیبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 14:40  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
باغ گل سرخ
بهناز
نسیم سحری
خانوم
غریب آشنا
سپیده عشق
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني