تبليغاتX
گویی مرا برای وداع آفریده اند
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

های بانو

شوخی نکن

چشم خسته...بسته می شود

قلب خسته

می ایستد...*

 

ساعت:

دوی بعد از ظهر شنبه...عید قربان...

مکان:

خانه ی بی یار...

روی تختم دراز کشیده بودم و به کارهای فردام فکر می کردم. صدای تلفن همراهم در اومد. شماره رو دیدم آشنا نبود. با بی میلی جواب دادم. باورم نمی شد. صدای فرناز بود:

فرشید!

مدت هاست عادت کردم که "م" آخر اسمم رو نگه.

 گفتم جانم...چی شده فرناز؟

گفت هیچ سوالی نکن. من الان شیراز هستم. فقط امروز رو اینجا می مونم! می تونی بیای ببینمت؟

زبونم بند اومده بود. گفتم همین الان با فرودگاه تماس می گیرم. خواستم بپرسم چرا شیراز؟ یادم اومد که گفت هیچ سوالی نکن.

فقط پرسیدم کجا بیام؟ گفت بیا فرودگاه. من همین جا منتظر می مونم.

بیشتر دلم شور زد. اما تلفن رو قطع کردم. دست پاچه شده بودم. با خودم گفتم میرم فرودگاه، هر پروازی باشه، التماس می کنم و سوار میشم.

دستی به صورتم کشیدم. ریشم رو نزده بودم.

برای یک لحظه زودتر دیدن فرناز، حتی از خیر حمام و اصلاح صورت گذشتم. سراغ کمد لباس ها رفتم. فرناز همیشه برام قهوه ای و کرم روشن و یا سورمه ای و آبی روشن، ست می کرد. سعی کردم بهترین لباسم رو بپوشم. صدای ضربان قلبم رو می شنیدم.

آهای قلب! مردونگی کن و کم نیار...به تپیدن ادامه بده...

هی دل! تو چته؟ آروم باش و با وقار...

ای دست! لرزش برای چی؟

و چشم های مهربانم! وقت بارش نیست...

فکر کردم با ماشین برم فرودگاه. اگر پرواز نبود، از همون جا به سمت شیراز حرکت کنم.

به طرف تلفن رفتم و شماره ای که فرناز از طریق اون با من صحبت کرده بود، گرفتم. آقایی جواب داد. گفتم من همین الان با خانمی با این شماره حرف زدم. گوشی رو به فرناز داد. ماجرا رو گفتم.

گفت من راضی نیستم با این زحمت بیای!!؟ اما تا پنج دقیقه دیگه بهت زنگ می زنم و میگم تا کی هستم و میشه با ماشین بیای یا نه.

فقط خدا می دونه در این پنج دقیقه چه بر  من گذشت.

باورم نمیشد. فرناز در ایران و در انتظار دیدار من.

لحظه ها می گذشت اما به سختی.

تلفن زنگ زد. پریدم روی گوشی.

گفتم جانم فرناز...

مدت هاست که "م" آخر اسمش رو نمیگم که ناراحت نشه.

صدای کارمندم بود:

سلام آقا...آقا من هستم...چیزی نمی خواین سر راه بگیرم و بیام؟!!

از خواب پریدم...

تا ظهر آدم نبودم...

 

پ.ن(1): برای محضر عرش کبریایی...

"از من گرفتی اش

حقمه...

به من ندادی اش

گلایه ای نیست

اما چرا با این خواب ها...

عذابم میدی؟

این حقم نیست"...

 

پ.ن(2): عاشقانه...

قسمت اول:

این عاشقانه عاشقی ست که خنگ است و کند ذهن و دیر باور!!

هنوزم که هنوز...باور ندارم

که دیگه لمس دستاتو ندارم...**

قسمت دوم:

این عاشقانه عاشقی ست که هنوز عاشق است و تنها و امیدوار(امیدوار یعنی همون خوش خیال خودمان!)

هر از گاهی آره یادم میاری

که نیستی و منم تنهای تنهام

هنوز محتاج اون لبخند نازم

که حتی چشمامو به اون می بازم...**

 

پ.ن(3): دلتنگی های آدمی...

"با صدای پر صلابت شاملو شنیدم:

دلتنگی های آدمی را

باد

ترانه می خواند

با خودم گفتم:

کار دلتنگی ما از ترانه گذشته

دلتنگی های فرشید را

باد

نوحه می خواند"...

 

*کیکاوس یاکیده

**ترانه عمران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:6  توسط فرشید | 

ای کاش زلزله

مرز ها را

می ریخت...*

 

گرچه عرش کبریایی گره ها رو باز نکرد، اما اجازه نداد بند هم باز بشه و آبروم بریزه. حداقل این هفته نریخت.

گیرم که آب رفته به جوی باز گردد

با آبروی رفته چه باید کرد؟...**

روزنه های امیدی برای گره گشایی پیدا شده. همه چیز لب مرزه و به یک مو...بند...اما اگه خدا، خدایی کنه، به مو می رسه و پاره نمیشه.

در ایمیل ارسالی عزیزی، متن زیبایی رو خوندم:

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان.

اما...

به قدر فهم تو کوچک می شود

 و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آزادی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کار گشا می شود

و به قدر دل امیدواران گرم می شود

به شرط:

اعتقاد...پاکی دل...و طهارت روح...***

خدایا:

"اعتقادم را افزون

دلم را پاک

و روحم را طاهر بگردان

که فرشید تو

بی دستگیری تو

محکوم به فناست"...

دیشب برای انجام کاری به شمال رفتم. بارون...بارون...بارون...

از دوستی شمالی پرسیدند: وضعیت هوای رشت چه جوریه؟ گفت شش ماه سال بارانه...

گفتند خوب شش ماه دیگه چطوره؟

گفت شش ماه دیگه...آی بارانه...آی بارانه...

بارون شمال رو دوست دارم. وارد ویلا که شدم بوی پرتقال مستم کرد. زیر بارون ایستادم. اشک صورتم با آب بارون، معجونی درست کردند که منتهی شد به آروم گرفتن دل...

 

پ.ن(1): تشکر ویژه از مسئولین...

بدینوسیله از امامت محترم جمعه، نماینده محترم مجلس، شهردار، بخشدار و شورای شهر و کلیه مسئولین به خاطر حضور گرم کننده شان!؟ تشکر می کنم. اینجا  رو ببینید تا شما هم تشکر کنید.

 

پ.ن(2): ترانه همراه سفر دیشبم...

در طول راه، با صدای دلنشینش برام خوند.

امیدوارانه خوند:

خدا رو چه دیدی...شاید با تو باشم

شاید با نگاهت...از این غم رها شم...

اعتماد به نفس دادنی خوند:

خدا رو چه دیدی...شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم ...این عشق رو بلد شد...

نیازمندانه خوند:

هنوز بیقرارم...به یاد نگاهت

نشستم تو بارون...بازم چشم به راهت...

و خیال بافانه تموم کرد:

خدا رو چه دیدی...تو شاید بمونی

شاید غصه هامو...تو چشمام بخونی...

خدا رو چه دیدی...شاید دل سپردی...

شاید عشقمون رو...تو از یاد نبردی...****

"دل که سپرده بود

اما...

از یاد برد...به همین سادگی"...

اصولا ما آدم های تپل! زیادی حساسیم. با شنیدن این ترانه اشکمون در اومد. سرعت 140 باشه. بارون هم باشه، اشکت هم در بیاد، رانندگی کمی خطرناک میشه. برای همین صدای موزیک را بستیم و خودمان در نهایت بی غمی با صدای قشنگمان! در دستگاه "نی ناش ناش"! خواندیم:

شاید که تو هم  یه روز به آرزوت  رسیدی

فردا رو چه دیدی...فردا رو چه دیدی...*****

بعدا نوشت:

"فردا را هم می بینیم

شک ندارم

خدا را هم می بینیم...

ایمان دارم

به آرزو هم می رسیم؟

امیدی ندارم"... 

 

پ.ن(3): تولدش مبارک...

امروز تولد آقا رضا حیرانی بود. امسال کادوی تولد  مامان، فریبرز و رضا رو یکسان دادم. (وعده!).

 الهی قربون عدل و عدالت رعایت کردنت برم آقا فرشید...

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...همین شعر اول متن رو نوشتیم!!

 

*پرویز بیگی

**حمید مصدق

***ملاصدرا

****ترانه رضا صادقی

*****ترانه فرشید امین

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:2  توسط فرشید | 

یه گندم از حسم...

"روزهای بعد از رفتنت

به روزهای رفتنت فکر می کردم

در باورم نبود

روزگار  این چنین بی رحم باشد

روزها رفتند و تو...نیامدی

و من...روزها را می شمردم

روزها رفتند و به هفته ها رسیدم

در باورم نبود

روزگار این چنین بی رحم باشد

هفته ها رفتند و تو...نیامدی

و من ...هفته ها را می شمردم

هفته ها رفتند و به ماه ها رسیدم

در باورم نبود

روزگار این چنین بی رحم باشد

ماه ها رفتند و تو ...نیامدی

و من...ماه ها را می شمردم

ماه ها رفتند و به سال ها رسیدم

در باورم نبود

روزگار این چنین بی رحم باشد

سال ها رفتند و تو...نیامدی

و من...

و من ...هم چنان سال ها را می شمرم

و در باورم هست

که روزگار آنقدر رحیم  است!

که...

واحد شمارش جدایی مان

به قرن نمی رسد!!"...

 

پ.ن(1): برای عرش کبریایی...

دل مستحق این همه آزار ...نبود...*

 

پ.ن(2): شرح حال...

لوطی امشب دل پر دردی داره

ناله ی سردی داره...**

 

پ.ن(3): عاشقانه...

های بانو

بانو!

بانو!

بانو جان

.............

بگذریم...***

 

پ.ن(4): دلیل دلتنگی ...

ژانویه نزدیکه...اگر اوضاع روبراه بود...می دیدمشون...

دست بی رحم روزگار، دیدار جیره بندی سالیانه رو هم، امسال دریغ کرد...

  

*مسعود امینی

**علی حاتمی( دیالوگ فیلم باباشمل)

***کیکاوس یاکیده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:46  توسط فرشید | 

۸۸۰

دیشب

زمانی که خواب

مرا ترک کرده بود

خنجری به سوی ماه

پرتاب کردم

و قلب او را

هدف گرفتم

اینک ماه برای رویاهایم

خون می گرید...*

 

دیشب آرتیست یکی از سریال ها، وقتی می خواست از فراق عشقش بگه، گفت:

رفتنش چروکم کرد...

چقدر این تعبیر، درد دوری رو قشنگ می رسونه.

مولانا در مثنوی، توبه نصوح رو به زیباترین شکل، بیان کرده. اما هر کس با زبون و ادبیات خاص خودش، از عشق و گرفتاری میگه.

در ناکجا آباد که بودم، یک روز یکی از زندانیان  "داش مشتی" اومد و گفت: آقا فرشید ماجرای توبه نصوح رو توی مثنوی خوندی؟

برام جالب بود. مرد جاهل بند ما، مثنوی خونده باشه. خواستم برداشتش رو بدونم. گفتم دقیق نه، برام بگو.

 و اینگونه گفت:

جونم برات بگه، مولوی میگه یه پسری بود صورتش مو نداشت و شبیه دخترا بود. برای همین می رفت حموم زنونه دخترا رو می شست! بعد که می اومد بیرون، پشیمون میشد و توبه می کرد. هر بار از ترس گیر افتادن می گفت خدایا این بار هم آبروم رو نبر، دیگه آدم میشم و این کار رو میذارم کنار. اما باز توبه شو می شکست.

 یه بار توی حموم بود. یه دفعه مامورا ریختند و داد زدند که انگشتر دختر پادشاه توی حموم گم شده. همه سرجاشون بمونن که بیان بازرسی بشن. نصوح برق ازش پرید! هی به درگاه خدا التماس می کرد و صدای ماموران به نمره ای که اون توش بود، نزدیک تر می شد.

نصوح داد می زد خدایا صد دفعه  توبه کردم، آبرومو  خریدی. این بار هم به دادم برس.(داش مشتی ما به اینجای ماجرا که رسید جوری گریه می کرد که اشک تموم پهنای صورتش رو می پوشوند).

نصوح توی آخرین اتاقک حموم بود. صدای ماموران پادشاه اومد که فقط دو تا نمره(منظور همون اتاقک) مونده.

نصوح می گفت خدایا همین یک بار  منو حفظ کن. خدایا اجازه نده گره این لنگ باز بشه. همین یه بار این گره رو تو نگه دار. آخه من که به جز تو کسی رو ندارم. این بند اگه باز بشه، نصوح نابود میشه.

در اوج گریه ی نصوح، ماموران داد زدند انگشتری پیدا شد. نمره آخر رو نیازی نیست بگردیم.

بعد داش مشتی به من گفت آقا فرشید در مناجات هایی که می کنی به خدا بگو خدایا همین  یه بار بند صادق(اسمش بود) رو باز نکن. دعاش کردم. عرش کبریایی به دعای من نه...به صفا و اشک خود صادق نگاه کرد و نجاتش داد.

دو شبه که تا صبح خواب به چشمام نمیاد. صداش می زنم:

خدایا! همین یک بار این  بند رو باز نکن و گره مشکلاتم رو باز کن.

ای عرش کبریایی! به آبروی آبرو داران درگاهت، آبروی فرشیدت رو مریز...

الهی! حافظ آبروی همه ی آبرو داران باش...

 

پ.ن(1): عاشقانه...

این عاشقانه ی مردی ست که:

یار با او بی وفایی می کند...

همیشه برای دوربین ها

لبخند می زنی

بدبخت من که

نزدیک بینم...**

 

پ.ن(2): خداحافظی...

یک ترانه قدیمی رو گوش می کردم. تعبیرش از خداحافظی، به دلم نشست.

خداحافظی یک غم بی حسابه

خداحافظی انتهای یه خوابه

خداحافظی ابتدای اسیری

خداحافظی شوری یک شرابه

که مستی نداره ...عطش داره و بس

که مفهومش اینه...بریدن ز هرکس...***

 

پ.ن(3): بوسه ی رومانتیک...

مطلبم غمگنانه بود. بادیدن صحنه وسوسه انگیز یک بوسه، تغییر ذائقه بدید. اینجا  رو ببینید.

 

پ.ن(4): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...****

 

*رزه آوسلندر(ترجمه مجتبی کولیوند )

**احسان پرسا

***معینی کرمانشاهی

****گروس عبدالملکیان

عکس: رضا حبیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:7  توسط فرشید | 

"می دوم

که دونده ی دیگر

شکارم نکند

نفس هایش را در پشت سرم

حس می کنم

لحظه...لحظه ی مدد عرش کبریایی ست

قبل از آنکه

در چنگال بی رحم روزگار

گرفتار شوم

از نفس افتاده ام

الهی...مددی"...

 

برای رفع مشکلات پیش اومده، تمام تلاشم رو کردم. فقط فردا رو مهلت دارم، بدون امیدی به جایی.

لحظه های نفس گیری ست. فقط معجزه و گوشه ی چشم عرش کبریایی، می تونه نجات دهنده باشه.

از صبح در قفسه سینه ام، حالتی رو حس می کردم که انگار داخل سینه ام، فضا برای قلبم تنگ شده. سه ساعت خوابیدم. الان بهترم.

سایتم قطع شده و مسئول مربوطه حتی جواب تلفن هم نمیده. بد روزگاری شده. هیچ کس هیچ چیز یادش نمی مونه.

امروز باید مادر رو برای جواب ام.آر.آی به دکتر می بردم. اونقدر نجیب و محجوبه که وقتی دید حالم گرفته ست، اصلا مسئله دکتر رو یادآوری نکرد. الان هم که یادم اومد دیدم خوابیده و دیر هم شده.

هفته، خیلی بد شروع شد. پررو تر از این حرفام که فکر کنم هفته ای که بد شروع شده، حتما هم باید بد تموم بشه. مگه میشه خدا باشه و ...

مهم اینه که من هم باشم و این "حضور" مدتی ست که نیست...

فرشید خان تو خود حجابی...از میان برخیز...

 

پ.ن(1): توی آسمونت...جرات پریدنم نیست...

اینکه از یاد تو رفتم...اینکه خیلی وقته تنهام

اینکه تو اونور دنیا...اینکه من اینور دنیام

اینکه توی آسمونت...جرات پریدنم نیست

اینکه تو چشمای نازت...دیگه شوق دیدنم نیست...*

با خودم گفتم:

"تمام "اینکه" ها

در یک کلام خلاصه می شوند:

بدبختی...

و بدبختی مقوله ای ست که

زیادش هم...خوب نیست"...

 

پ.ن(2): عاشقانه...

اما همه ی راه ها

که با پا پیموده نمی شوند

دستت را به من بده...**

 

پ.ن(3): یک سال پیش...همین روز...همین وبلاگ...

یک سال پیش نوشتم:

از

با

بی

تو

بودن

خسته ام...***

خسته ام...یه عالمه...خسته ام...

 

*ترانه مسعود  سعیدی

**شهاب مقربین

***سجاد گودرزی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:46  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دل مشغولي‌هايي كه دارم و آنچه بر من گذشت و اين فردای نا پيداي من...
اينها نوشته‌هايي ست برای دل خودم، قلبي كه به قول نادر خان ابراهيمي: "آه از اين قلب كه جز درد در آن چيزي نيست".

پیوندهای روزانه
ابراهیم خانزاده
بارش دل
پرستار
پریسا
نشانه ها
حسود
مسافر
شاپرک
شهرام
سمیرا
گل کویر
اشک ها و لبخند ها
هیچکده
سارا
میترا رضائی
پرنیان
نا آشنا
آرتمیس
معرفی کتاب
شباویز
گاه نوشته
نمو
نجمه
سپیده
جعفر
گیلاسی
ملیحه
فرزانه
صبا
ستاره انتظار
ناصح
لیلا
مهری
آذر
مهناز
مریم(انتظار)
دل نانوشته ها
م.محمدی مهر
فریاد بی صدا
رویا وکیلی
نسرین
نوشا
غروب پائیزی
سپیده مشرقی
حسین(مهربانی)
نگار
باغ تنهایی
بانوی گیلک
اسما
مجید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
وب سایت خودم با صد ها عکس از عزیزانم در قسمت گالری
پیش بینی کنید. میلیونر شوید
رضا حیرانی
برادران کیاسالار
مغایرت
وبلاگ برادرم فریبرز
عکس های رضا حبیبی
ده دقیقه به نه
برگزیده وبلاگ ها به انتخاب رضا حبیبی
آمار لحظه به لحظه جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

فرشيد حيراني